کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان


سلام. پست این دفعه رو با یه جوک قدیمی شروع میکنم. میگن یکی میره پارچه فروشی به مغازه دار میگه : آقا یه پارچه جون دار میخوام. مغازه دار میگه برا چه کاری؟ طرف میگه برا زیر شلواری! فروشنده یه پارچه میاره میگه این خوبه؟ طرف میگه جون دار تر لطفا. یه پارچه دیگه میاره طرف بازم میگه جون دار تر. فروشنده چند تا پارچه دیگه هم میاره و بازم همینو میشنوه. آخر سر یه پارچه میاره میگه اینو ببرید! قول میدم اونجاتون پاره شه ولی این پاره نشه!

حالا همین اتفاق به شیوه مدرن افتاده! سه شنبه که دانشگاه بودم دیدم یه پسره یه شلوار پوشیده که اگه ببینید از خنده می ترکید! همون طور که میدونید من نمیتونستم از شلوارش عکس بگیرم چرا که دوربین گوشیم خرابه و در ضمن خیلی زشته که از پشت کسی عکس بگیری! خدا پدر برنامه نقاشی ویندوزو بیامرزه که کمک میکنه ماجرا برای شما ملموس بشه! عکس شلوار این دوستمونو در زیر مشاهده میکنید!

همون طور که می بینید کنار جیب های پشت این شلوار دوتا دکمه هست که یه نوار یا بند از جنس همون شلوار بهش وصل میشه. من وقتی این شلوارو دیدم یاد همون جوک قدیمی افتادم و جاتون خالی کلی خندیدم! نتیجه میگیریم که جنس پارچه شلوارش جون دار نبوده و بنابراین این بندو با دکمه وصل کرده که جبران جون دار نبودن پارچه رو بکنه و یه وقت اونجاش پاره نشه!

دوستان! عزیزان! یکم تو پوشش هاتون دقت کنین! آقایونی که برا جلب توجه خانوما لباس های نا متعارف میپوشید! باور کنید که خانوما هم بهتون میخندن! مسخره تون میکنن! انصافا انتخاب نوع پوشش هم هنریه که خیلیا ندارن....!

از من نکن خدافظی!                        




برچسب ها : جوک , پارچه فروشی , مغازه دار , پارچه جون دار , زیر شلواری , پارچه , دانشگاه , دوربین , جلب توجه , لباس های نا متعارف , مسخره , سندمن , سندمن در دانشگاه , ماجراهای دانشگاه سندمن , پرند , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه طنز ,

سلام برو بچ!
امروز میخوام با استفاده از یه نقشه کاملا ساده که به صورت خیلی ابتدایی و غیر حرفه ای که با برنامه نقاشی ویندوز توسط یه آدم غیر حرفه ای به نام سندمن طراحی شده ، دانشگاهمونو بهتون نشون بدم و یکم درباره ش بهتون بگم. چون جلسه اولتونه با مفاهیم ساده شروع میکنیم! به نقشه نگاه کنید لطفا! من از روی شماره هایی که روی نقشه هست براتون میگم اونجا ها چه خبره!

*شماره 1 : اینجا اون خیابونیه که از در ورودی دانشگاه میره به سمت ساختمونا و نکته خاصی نداره

*شماره 2 : اینجا ساختمون فنی و مهندسیه و فک کنم قدیمی ترین ساختمون دانشگاه باشه چون هنوز شیشه هاش دو جداره نیس و سیستم گرمایش و سرمایشش یکم قدیمی تره و دستشویی هاش جایی واسه آویزون کردن کیف نداره و نمیتونید کیفو با خودتون ببرین تو! باید بذارین تو لابی توالت بمونه و ممکنه به سرقت بره! درصد دانشجوهای پسر به دختر تو این دانشکده 90 به 10 هستش و از هر 10 نفری که میرن توش یا ازش میکشن بیرون 9 تاشون پسرن و کلا جای کم دختریه! رشته های عمران و معماری و مکانیک و صنایع و این داستانا تو این دانشکده به عمل میاد. تنها سالن مطالعه دانشگاه تو این ساختمون واقع شده و دانشجوها از بقیه رشته ها هم میان اونجا که کتاب بخونن یا رو میزا چرت و پرت بنویسن! برای من این ساختمون حکم تونل وحشتو داره چون کلاس های ریاضی 1 و ریاضی پیش نیازم تو اینجا برگزار میشه و خودتون میدونین که ریاضی چیز خیلی جالبی نیس!

*شماره 3 : اینجا ساختمون علوم هست و کلا کلاسای درسای عمومی اینجا برگزار میشه. انتشارات و اینا هم اینجاس و اگه میخواین جزوه کسی رو که باهاش قصد امر خیر دارین رو کپی کنین باید برین اینجا! قوی ترین سیستم گرمایشی رو داره و مدرن ترین توالت ها رو به اضافه اینکه این امکانو به شما میده که دستاتونو با آب گرم بشورین و کلا ساختمون خوبیه! درسای فارسی عمومی و زبان عمومی من اینجا برگزار میشه. درصد دخترا و پسرا کاملا با ساختمون فنی متفاوته و دخترا 70 به 30 در این دانشکده بیشترن. نکته خاص دیگه ای تو این دانشکده نمیبینم جز نکته شماره چهار که یه خط پایین تر نوشته!

*شماره 4 : ساختمون علوم ، کلاس 107 . بهترین کلاس ما در این ناحیه تشکیل میشه یعنی فارسی عمومی! استاد فارسی ما واقعا خیر و صلاح دانشجو ها رو میخواد و این از اسمشم معلومه! استاد خیر خواه! فعلا درباره این کلاس چیزی نمیگم چون بعدا برنامه مفصلی دارم!

*شماره 5 : انجمن کافور خوران پرند یا همون سلف سرویس دانشگاه! با افتخار میگم تا حالا اینجا غذا نخوردم تا نیروی جوانیم تحلیل نره! دو سال دیگه به اون دوستانی که اونجا میخورن نشون میدم جوون یعنی چی و یائسگی زودرس یعنی چی!

*شماره 6 : ساختمون آی تی یا همون فناوری اطلاعات. سریع ترین سیستم وای فای یا همون اینترنت بی سیم در بین تمام دانشگاه های ایران. هر کسیو میبینی یا لپ تاپ یا تبلت یا اسمارت فون به دست داره مثل اسب دانلود میکنه! این ساختمون یه جورایی مثل ایستگاه کینگز کراس لندن در داستان هری پاتر میمونه. یادتونه که وقتی میخواستن برن هاگوارتز خودشونو میکوبیدن بین سکوی 9 و 10؟ اینجام همون حالته! تو برگه انتخاب واحد من نوشته کلاس برنامه نویسی تو ساختمون آی تی ، کلاس 204 برگزار میشه. جلسه اول من رفتم پیدا کنم. اینورو نگاه کردم دیدم نیست ، اونورم نگاه کردم دیدم نیست! شماره کلاسا اینجوری بود: 201 - 202 - 203 - 205 - 206! به این نتیجه رسیدم که باید با کیفم خودمو بکوبم به دیوار بین کلاس های 203 و 205! رفتم دورخیز کردم تا اومدم بدوم یکی اومد گفت کلاس توی 208 برگزار میشه! آقا پاشدیم رفتیم کلاس 208 دیدیم استاد سر کلاسه و داره فیزیک درس میده! دانشجوهای اون کلاس به ما که قیافه هامون شبیه پرانتز باز شده بود نگاه کردن و گفتن برید کلاس 309! همین بساط سر کلاس فیزیکم تکرار شد و هیچ اثری از کلاس 107 نبود! کلاس توی 102 تشکیل شد!

تو کلاس برنامه نویسی ما یه مورد خیلی خاص و خوبی هست که جاش نیست تو وبلاگ بگم! اون کسایی که باید بدونن خودم بهشون گفتم! درصد دانشجوهای دختر و پسر در این دانشکده 50 -50 میباشد.
حالا تو نقشه به همون شماره 6 نگاه کنید. زیرش یه نقطه قرمز رنگ هست. اونجا یه مکان خاص برای من هست و بر خلاف تصور شما جایی که من به قتل رسیدم اونجا نبود! اونجا درخت منه! بدین صورت که روبروی آی تی یه میدون هست که من دیگه نکشیدمش. اطراف این میدون درخت های کاج کاشتن. البته قدشون کوتاهه و تقریبا دو متره. درختی که تو اون نقطه قرمز قرار داره از روز اول با سایه اش از من پذیرایی کرده و من بارها در سایه ش استراحت کردم. بقیه دانشجوها وقتی من اونجام مزاحمم نمیشن و این خیلی خوبه. هروقت بخوام تمرکز کنم و به چیزی فکر کنم یا بخوام یه چیزی بخورم میرم سراغ همون درخت.

*شماره 7 : بوفه دانشگاه. البته یدونه هم زیر ساختمون فنی هست ولی من همیشه از اینجا غذا میگیرم! متصدی امور اینجا یه خانومیه که اکثرا مانتوی سفید میپوشه ، دستکش داره و ماسک میزنه! خیلیم بدش میاد وقتی ما بهش میگیم خانوم دکتر یه هات داگ بزن! شماره 10 رو هم همینجا میگم. روبروی ساختمون علوم یه میدون کوچیک هست که اطرافش 4 تا نیمکت غول آسا گذاشت تا ما بریم روشون بشینیم! دوتاش مخصوص آقایان و دوتای دیگه ش مال بقیه موجودات!

*شماره 8 : پارکینگ دانشگاه که من اصلا نمیدونم برای چی کشیدمش؟؟ شما هم فراموشش کنید!

*شماره 9 : اگر به سمت راست برید با ساختمون های هنر و سالن ورزش و اینا مواجه میشین که چون من توشون کاری ندارم از رسمشون صرف نظر میکنیم!

*و میرسیم به شماره هیجان انگیز 11 : اونور دانشکده علوم یه فضای سبزی هست که چمناش نسبت به بقیه جاها بلند تره و شمشاد های بلندی هم دورش رشد کرده. به طور غیر عادی دیدش کوره! من یه بار به صورت کاملا اتفاقی داشتم از اونجا رد میشدم. در واقع تو مراحل کشف محل زندگی جدید بودم که ناگهان با چشمای خودم دیدم که دخترا و پسرا با وضعیت بسیار زننده و زیبایی دست در دست هم دراز کشیده اند و من دیگه نمیگم چیکار میکردن چون نمیخوام فک کنین دانشگاه ما از اوناس! فقط این ناحیه شماره 11 از اوناس! تازه پای آبروی اون دانشجوها هم در میونه و مطمئنا اونا هم دوس ندارن رسوایی های اخلاقیشون تو بوق و کرنا بشه چون به هر حال وبلاگ ما از دانشگاه بازدید داره! 

خانومی که میای مطلبو میخونی نظر نمیدی! آقایی که میای تو نظرا فحش میدی! اون دوستانی که زنگ میزنین به وبلاگ فوت میکنین! نوشتن این متن برای شما به همراه ویرایش و کشیدن کروکی دانشگاه دو ساعت شیرین از من وقت گرفت! فک میکنین اینو یه دختر بچه 8 ساله نوشته؟ نخیر! من دارم دود مانیتور میخورم اینجا! اون وقت شما میاین نظر نمیدین! یکم به خودتون بیاین! فلانی! که زنگ میزنی فحش میدی! این باد دربنده! یعنی چیزه! باد کافه جوانه! از طرف همه تون به خودمون تبریک میگم که پیج رنک کافه تو گوگل به عدد 1 رسید. ایشالا که همینجوری بره بالا تا به 10 برسه!
تا سری بعدی که راز های جدیدی رو از دانشگاه افشا کنم از من نکنید خدافظی!
یا به زبان ساده تر فیفا!




برچسب ها : نقشه , دانشگاه آزاد , پرند , دانشگاه آزاد - واحد پرند , دانشگاه , سندمن و دانشگاه , سندمن در پرند , وبلاگ کافه جوان , سندمن , ساختمون فنی و مهندسی , توالت , عمران , معماری , مکانیک , صنایع , دانشکده , سالن مطالعه , ساختمون علوم , انتشارات , فارسی عمومی , زبان عمومی , استاد خیر خواه , انجمن کافور خوران پرند , کافور , سلف سرویس , یائسگی زودرس , ساختمون آی تی , فناوری اطلاعات , لپ تاپ , تبلت , فون , ایستگاه کینگز کراس لندن , لندن , هری پاتر , هاگوارتز , فیزیک , برنامه نویسی , بوفه , خانوم دکتر , هات داگ , پارکینگ دانشگاه , سالن ورزش , دانشکده علوم , وضعیت زننده دختران در دانشگاه , رسوایی های اخلاقی دانشجویان , پیج رنک , گوگل , افزایش پیج رنک گوگل , کافه جوان , sandman , the sandman , سندمن و استاد خیر خواه , سندمن و استاد خیرخواه ,
دسته بندی :


سلام دوستان! نمیدونم کنکور دادید یا نه! اگه هنوز کنکور ندادید این پست براتون مفیده و اگه دادید براتون جالبه! پس حتما بخونید!
من امسال کنکور داشتم. البته من تنها نبودم و حدود یه میلیون نفر منو همراهی میکردن! میخوام الان براتون از کنکور دادن چهار نفر یعنی خودم ، منصور ، استاد احمد و شرلوک هولمز بگم!
ما چهار نفر با شروع سال تحصیلی وارد رقابت شدیم. البته منصور جر زنی کرد و از وسطای تابستون با گام اول گزینه دو شروع کرد. منصور تا سوم دبیرستان دولتی درس خونده بود ولی برای پیش دانشگاهی مدرسه شو عوض کرد و به مدرسه ای رفت که استاد احمد از دوم دبیرستان اونجا درس میخوند. البته هم دیگه رو نمیشناختن! من و احمد اول دبیرستان با هم بودیم. یه روز وسطای زمستون تو کتابخونه درس میخوندم که یهو بعد از سه سال احمدو دیدم. رفتیم بیرون یه گشتی با هم زدیم و همونجا به منصور معرفیش کردم. بگذریم. منصور به این مدرسه یه میلیون تومن پول داد و کلیم کتاب خرید تا جدی بشینه بخونه. من تا سوم دبیرستان غیر انتفاعی درس خونده بودم اما پیش دانشگاهیو رفتم مدرسه دولتی!! افت تحصیلی ای که از اول دبیرستان شروع کرده بودم شیب نزولی تری پیدا کرد و کلا درسو گذاشتم کنار! تو کلاس 15 نفر بیشتر نبودیم. همه بچه ها هم اهل حال! فقط کیف میکردیم. یعنی میرفتیم مدرسه که بخندیم! روزی سه تا زنگ یه ساعته هم بیشتر نداشتیم و شنبه ها و پنج شنبه ها هم تعطیل بودیم! معلما هم کلا پایه بودن با ما چرت و پرت بگن که وقت بگذره! هر روز بعد از مدرسه میرفتیم گیم نت فوتتبال بازی میکردیم!دو ماه به همین منوال گذشت. منصور و احمد آزمونای قلمچی شرکت میکردن ولی من نه! کم کم دیدم نمیشه همینجوری الکی گذروند. بالاخره میخواستم برم دانشگاه. رفتم حدود 200 تومن کتاب تست واسه کنکور گرفتم ولی دیدم خوندنم نمیاد! منصور گفت بیا کتابخونه درس بخون. رفتم کتابخونه دو روز اول خوندم بعدش که کم کم با بچه های اونجا رفیق شدم اونارم از درس انداختم و بردمشون تو حاشیه! میبردمشون فوتبال بازی کنیم یا میرفتیم پارک و این داستانا! خلاصه عید شد و من هیچی نخوندم! منصور و احمد خیلی به خودشون فشار میاوردن! من با خودم قرار گذاشتم تو عید بخونم! ناگفته نماند که با بچه های کلاس هماهنگ کردیم از 15 اسفند نرفتیم مدرسه! عید هم تموم شد و من درس نخوندم! ولی استرس نداشتم که مثلا از بقیه عقب موندم و این حرفا. بریم سراغ شرلوک که رشته ش بر خلاف ما سه تا که ریاضی بودیم تجربی بود و در یه شهر خارج از تهران زندگی میکنه. به خاطر دور بودن فاصله از وضع درس خوندنش خبر ندارم ولی میدونم که از من بهتر بود. من کلا شب امتحانیم! خلاصه میرسیم به روز قبل از کنکور. من تو این روز تازه میخواستم شروع کنم درس بخونم اما همه معلما از اول راهنمایی میگفتن دیگه تا روز قبل کنکور هرچی خوندین بذارین کنار. اگه بخونین بقیه چیزام یادتون میره و استرس میگیرید و این حرفا. منم به همین خاطر اصلا لای کتابامو باز نکردم! بعد از ظهرش قرار شد با منصور و احمد بریم بیرون یکم بگردیم و بخندیم بلکه یکم ذهنمون استراحت کنه! قرار شد اصلا از درس حرف نزنیم که استرس نگیریم! ولی مگه میشه من به احمد کرم نریزم؟ یکم که راه رفتیم من شروع کردم از احمد سوال فیزیک پرسیدن! اونم رفت تو فکر که مثلا فرمولا یادش بیاد! اصلا ذهنش خراب شد! وسطای کار شروین که یکی دیگه از دوستای مشترک من و منصوره بهمون اضافه شد. شروین از اول راهنمایی با من بود تا سوم دبیرستان. اونم سال آخرشو رفت مدرسه منصور اینا! من میدونستم شروین شدید استرسیه شروع کردم استرس وارد کردن! گفتم شروین چیزی خوندی؟ من که اصلا نتونستم بخونم! میترسم! شروین قبول نمیشما! گفتن امسال قراره کنکورو سخت بگیرن! کم کم حال شروینم خراب شد و رفت خونه شون درس بخونه! ما هم رفتیم خونه مون و صبح رفتیم سر جلسه! بیرون حوزه من تازه رفیقای قدیمی رو دیدم و احوال پرسی و این داستانا. بعد گروه گروه شدیم رفتیم به بقیه استرس وارد کنیم! تا اینکه فلاس عزیز اومد و من دست از کار کشیدم و رفتم پیش اون و شروع کردیم حرف زدن. در های حوزه باز شد و رفتیم تو. صندلیا رو پیدا کردیم و نشستیم. من با دوتا از رفیقام افتادیم تو یه کلاس. قبل از شروع شدن آزمون یکم جوک گفتیم و خندیدیم! سوالای عمومی رو که پخش کردن من به مراقب گفتم پس کی کیک و ساندیس میارن؟!! دیدم جمعیت برگشته داره چپ چپ نگاه میکنه! سکوتو رعایت کردم و شروع کردم جواب دادن به تستا! چون کلا امیدی نداشتم و برای آزاد برنامه ریزی کرده بودم بدون هیچ استرس و حاشیه ای قشنگ رو سوالا فکر کردم و جواب دادم و اصلا وقت کم نیاوردم. به بقیه که نگاه میکردم یه سری سرشونو گذاشته بودن رو سوالا، یه سری پوست لبشونو میخوردن یه سری ناخوناشونو! من با خیال راحت جواب دادم و جالب بود که حتی یه سوال ریاضی هم حل کردم! به هر حال از من بعید بود! خلاصه تموم شد و اومدیم بیرون و رفتیم خونه. هم من راضی بودم هم منصور. ناگفته نماند وقتی داشتم جواب میدادم افسوس خوردم که چرا نخوندم. چون سوالا آسون بود و من فقط فرمول یا نکته یادم نبود. من تست زدنم خوبه ولی تشریحی نمیتونم جواب بدم. یه جوری تو تست خوش شانسم! به شرلوک اس ام اس دادم که آزمون چطور بود؟ گفت آزمون ما فرداس. من دیدم فقط آزمون انسانی و زبان فرداس. بعد ها فهمیدم این اصلا آزمون تجربی شرکت نکرده! فقط زبان شرکت کرده! به علت اطلاع رسانی و سطح فرهنگ بسیار پایین در شهر مذکور، شرلوک اصلا نمیدونست دانشگاه آزاد چیه! من و فلاس با هم مهندسی نرم افزار واحد پرند رو برا آزاد انتخاب کرده بودیم. منصور که اصلا آزاد شرکت نکرده بود و احمد هم خیلی خودشو دست بالا گرفته بود و مهندسی مکانیک دانشگاه علوم و تحقیقات انتخاب کرده بود! فاصله بین آزمون سراسری و آزاد یه هفته بود. تو این یه هفته من سه تا از آزمونای آزاد سال های اخیرو حل کردم و صبح امتحان با فلاس رفتیم سر جلسه. من که توی سراسری به عنوان کم استرس ترین و بی خیال ترین داوطلب انتخاب شده بودم سر آزاد استرس گرفتم! به خاطر درس نبودا! رفتم گوشیمو دم در تحویل دادم یارو یه فیش بهم داد. رفتم صندلیمو پیدا کردم نشستم. گفتم بذار محتویات جیبمو خالی کنم. دیدم اون فیش نیست! یه دفعه یخ کردم! عرق سرد رو صورتم  پر شده بود. دویدم رفتم بیرون پیش یارو. گفتم همین الان گوشیمو تحویل دادم فیشمو گم کردم. یکی دیگه بهم بده. نداد. گفت برو آزمونتو بده بعدش بیا مذاکره کنیم! رفتم سر جلسه ولی دلم پیش گوشیم بود. اگه یکی فیشو پیدا میکرد راحت سالارو برده بود یه آبم روش! عمومی رو حل کردم و منتظر اختصاصی موندم. ساعت 9 اختصاصی رو دادن من نه و ربع اومدم بیرون و خلاصه گوشی رو گرفتم. اما حالا میرسیم به قسمت جذاب کار! اعلام نتایج! اول آزاد! من و فلاس تو همون رشته قبول شدیم! درصدای من: ادبیات: 45 عربی: 33 زبان خارجی: 74 دینی: 53 ریاضی: 10 فیزیک: 8 شیمی: 22 !! واقعا برای خودم جالب بود! احمد هم اون رشته قبول نشد! اگه بخواد دانشگاه آزاد بره باید تشریف ببره ساوه!!!!!!
اما سراسری! منصور رتبه ش شد 7500 و انصافا خوب نتیجه گرفت. من شدم 38000 و مجاز به انتخاب رشته شدم ولی فلاس بالای 50000 شد و مجاز نشد. اما نکته جالب کار! احمد که این همه درس خوند و خودشو سرویس کرد فقط 8000 تا از من که تمام طول سال تفریح کرده بودم بهتر شد و رتبه ش شد 30000!!!
انتخاب رشته ها که انجام شد و جوابش اومد من مهندسی نرم افزار واحد پیام نور پرند قبول شدم! دقیقا همون رشته ای که آزاد زده بودم! احمد سمنان قبول شد!!! ولی منصور واقعا بد شانسی آورد و مهندسی مکانیک قبول شد. شاید بگین خوبه. آره خوبه ولی نه وقتی مجبور باشی قم درس بخونی!! بد ترین شهر ایران! یعنی من حاضر نیستم دو ساعت تو قم زندگی کنم اون وقت منصور بیچاره باید 4 سال اونجا مکانیک بخونه! چه خجالتی!! آدم دو سال تو همین تهران شاگرد مکانیکی وایسه راحت تره تا تو قم مکانیک بخونه! تازه خودتم بعد دو سه سال میتونی مکانیکی بزنی! و اما میرسیم به شرلوک که واقعا حرفه ای انتخاب رشته کرد و زبان ژاپنی دانشگاه تهرون ( همون 50 تومنیه) قبول شد و از شهر مذکور به تمدن اومد و جای منصورو در شهر مذکور باز کرد! میبینید؟ وضع من از بقیه دوستان با فاصله خیلی بهتره!
اما توصیه هایی برای اونایی که امسال کنکور دارن: الکی خود زنی نکنید ، دوستاتون از شما زود تر شروع کردن یا دیر تر اصلا مهم نیست شما کار خودتون بکنید، اگه میتونید کتابخونه نرید چون حواس آدم پرت میشه، اگه بتونید تو خونه درستونو بخونید خیلی بهتره، روز قبل کنکور درس نخونید، خودتون با هیچ کس مقایسه نکنید، شما از همه بهترید و نتیجه هم میگیرید، به خودتون ایمان داشته باشید، توی انتخاب رشته هاتون قم نزنید!، ادبیات خوب بخونید چون ضریب 4 داره، خنده رو فراموش نکنید، سعی کنید از هر لحظه از زندگیتون لذت ببرید تا از استرستون کم شه و توصیه آخر: قبل از اعلام نتایج جلوی فامیل و آشنا قمپز در نکنید که من تهران قبولم و این حرفا چون اگه حرفشو بزنید ولی اتفاق نیفته ضربه روحی خیلی بدی میخورید
با جمله یکی از مشاورامون تو سال سوم دبیرستان پستمو تموم میکنم:
زندگی هر آدم مثل یه شهر بزرگه مثل تهران که از محله های خیلی زیادی تشکیل شده. هر محله یه قسمتی از زندگی ماست، درس خوندن یه محله کوچیک از شهر زندگیه. یه محله مثل شهرک ما. خودتونو تو یه محله کوچیک حبس نکنید. خودتونو تو عالم درس محدود نکنید. محله های خیلی زیادی تو زندگی شما مونده که هنوز کشفش نکردین......

از من نکن خدافظی!




برچسب ها : کنکور , کنکور 90 , نتایج کنکور , منصور , سندمن , شرلوک , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , دانشگاه , دانشگاه آزاد , دانشگاه پیام نور , پرند , قم , سمنان , ساوه , گیم نت , فوتبال , کتابخونه , تست , پشت کنکوری ها , ریاضی , تجربی , انسانی , ادبیات , دینی , زبان , فیزیک , عربی , شیمی , گوشی , فیش , دبیرستان , آزمون قلمچی , گزینه 2 , گام اول , پارک , مهندسی کامپیوتر , مهندسی مکانیک , زبان ژاپنی , دانشگاه تهران , اطلاعتی درباره دانشگاه ها , چگونه برای کنکور درس بخونیم؟ , چگونه از استرس کنکور کم کنیم؟ , استرس , استرس کنکور , دانشگاه علوم و تحقیقات , sandman , the sandman ,
دسته بندی :
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic