کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

لینک قسمت ششم



چشامو که بستم،سیل خاطرات به ذهنم هجوم اورد،سرم از درد در حال منفجر شدن بود.
.
.
.
در حالی دست مینا رو تو دستم گرفته بودم ،گفتم"مینا رفتم با بابات صحبت کردم،میگه خونه واسه خودت داری؟!" در حالی که با دست دیگه ام اشک روی صورت مینارو پاک میکردم گفتم"مینا خیلی باهاش حرف زدم،گفتم میرم سر کار و خونه اجاره میکنم ولی آخرش فقط گفت گمشو بیرون" مینا در حالی که دستمو فشار میداد گفت"منصور من نمی تونم...من نمیخوام با پسر عموی عوضیم ازدواج کنم....منصور تورو خدا یه کاری کن"
اشکای مینا بیشتر شد. واسه اینکه آرومش کنم تو بغلم کشیدمش،سرش رو شونم بود و پیرهنم از اشکاش خیس شد.یکم که گریه کرد،آروم شد،خواستم سرشو بیارم عقب و پیشونیشو ببوسم که دیدم از دماغش داره خون میاد.........
.
.
.
از شدت درد چشمامو به سختی باز کردم،دوباره تو بیمارستان بودم.
چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که روی تخت با مینا دراز کشیده بودم و سر مینا رو سینم بود،به صدای آهنگی که پخش میشد گوش میدادیم...

دارم نابودی عشقمو میبینم....پیش چشمام داره آب میشه میمیره
دیگه دنیا برام غمگینو بی روحه....بدون تو دلم آروم نمیگیره
دارم میبینم از دست رفتن عشقو...دارم مرگ شبو رویا رو میبینم
تو دستای تو بود،نبض منو عشقم...دارم دلتنگی فرداتو میبینم
میتونستی بمونی عاشقم باشی....مثل من،من همیشه عاشقت بودم
تو از بالا منو میدیدی اما من.... من از اعماق ریشه عاشقت بودم
دارم نابودی دنیامو میبینم....آخه عشق منو رویای من بودی
دارم میلرزم از گریه،ازین ماتم.....نفهمیدی همه دنیای من بودی

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکام رو گونه هام ریخت.
در حالی که دستمو روی موهای مینا میکشیدم،پیش خودم گفتم"آخه خدا چرا؟!چرا باید همچین بلایی سر مینا بیاد؟!چرا باید مینا سرطان داشته باشه؟!آخه بدبختی تا کی؟! پس کی میخوای از ما بکشی بیرون؟! پس این شانس که مخواد روی خوششو به ما نشون بده؟!
مینا که متوجه سکوت طولانی مدت من شده بود،سرشو بلند کرد و به چشمای من خیره شد و در حالی که از دماغش خون سرازیر بود،صورتشو نزدیک صورت من کردو....
.
.
.
چشمامو دوباره باز کردم و به پرده آبی ای که از پنجره اتاق بیمارستان آویزون بود خیره شدم.
نسیمی که از پنجره اتاق باعث حرکت پرده میشد،تداعی موج های دریا رو میکرد. دوباره چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که دستامو دور مینا حلقه کرده بودم .دوتایی روی شن های ساحل نشسته بودیم و به موج های دریا خیره شده بودیم، بلکه شاید غمو غصه هامون تو موج ها غرق بشه.
روی موهاش رو بوسیدم و گفتم"مینا من میخوام باهات ازدواج کنم...اصلا واسم مهم نیست که تا کی زنده میمونی...اصلا خدارو چه دیدی،شاید شیمی درمانی هات جواب داد.
مینا هیچ حرفی نمیزد. از وقتی که به اصرار خودش اومده بودیم شمال،ویلای باباش،بیشتر از چند کلمه باهام حرف نزده بود.
مینا دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم فشار داد و گفت"منصور سردمه"
دستمو زیر کمرش گرفتم و  تو بغلم بلندش کردم و در حالی که تو چشمای همدیگه خیره شده بودیم به سمت داخل ویلا بردمش.
کنار شومینه روی فرشچه کوچکی روی زمین گذاشتمش.چند تا هیزم توی شومینه انداختم و کنارش نشستم.
_منصور خیلی دوست دارم...امیدوارم منو به خاطر بدی هایی که در حقت کردم ببخشی. من اصلا نمیخواستم تورو....
دستمو روی لباش گذاشتم و نذاشتم ادامه حرفاشو بگه و سرمو جلو بردمو پیشونیشو بوسیدم و گفتم"مینا تا آخرش پات میمونم، به باباتم گفتم،اونم قبول کرده که بریم محضر...."
اینبار مینا نذاشت حرف من تکمیل بشه و با لباش،سکوتو  رو لبام نشوند......
کنار شومینه از خواب بلند شدم...همه جا تاریک بود و فقط نور شعله های آتیش بود که کمک میکرد اطراف رو ببینم.
مینا کنارم نبود،لباسمو تو اون تاریکی تنم کردم و به سمت کلید چراغ رفتم و روشنش کردم.
خبری از مینا نبود.یه لحظه ترس تموم وجودمو پر کرد.سریع به سمت طبقه بالا رفتم و بلند اسم مینا رو صدا میزدم.....مینا.....مینااا....کجایی؟!
همه اتاق خواب هارو گشتم،خبری از مینا نبود.
به سرم زد که شاید رفته کنار دریا،با سرعت خودمو به طبقه پایین رسوندم و وقتی که خواستم از کنار شومینه رد بشم،متوجه تکه ای کاغذ شدم.
خم شدم و کاغذ رو که تا خورده بود،باز کردم. روی کاغذ که بعضی قسمت هاش خیس شده بود،دست خط زیبای مینا خود نمایی میکرد:

سلام منصورم
فکر میکنم الان که داری این نامه رو میخونی من تو فرودگاه تهران باشم.ساعت 2 شب پرواز دارم. وقتی دکترا تو ایران ازم قطع امید کردن و پدرم برای معالجه ام پیشنهاد کرد که خارج از ایرانو امتحان کنیم،من سریع قبول کردم.نه برای اینکه مداوا بشم...نه...من مطمئنم رفتنی ام...فقط میخواستم از تو دور باشم و نذارم تصمیمی که گرفته بودیو اجرا کنی.نمیخواستم با دیدن قیافه ام بعد از شیمی درمانی،اون مینایی که واست زیبا بود از ذهنت خارج بشه.منصور،جون من،دنبالم نگرد،چون به کسی خبر ندادیم که قراره کدوم کشور بریم.
منصور خیلی دوست دارم....امیدوارم هرجا که باشی خوشبخت بشی

مینا

اشکام نمیذاشت که ببینم ساعت روی دیوار ساعت چندو نشون میده....چشمامو پاک کردم....ساعت 1:30 بود. نیم ساعت وقت داشتم که خودمو برسونم فرودگاه...البته میتونستم روی تاخیر پرواز هم حساب کنم.
به سرعت پشت ماشین نشستم و برای اینکه زودتر برسم،جاده چالوس کمترین مسافتو داشت.
با سرعت 80تا جاده رو پایین میومدم،جاده چالوس تو اون ساعت و اون موقع سال(پاییز) خیلی خلوت بود...توی تاریکی شب به اواسط جاده رسیده بودم که ضبط خود به خود روشن شد و شروع کرد به پخش کردن....

تورو رنجوندم با حرفام....چقدر حس میکنم تنهام
چه احساس بدی دارم......ازین احساس بی زارم
نه نرو،تنهام نذار.......من عاشقتم،دیوونه وار
نه،نه،نه، نرو،تنهام نذار......من عاشقتم،دیوونه وار
چی شد چشماتو رد کردم.......چی شد من با تو بد کردم
نمیدونی،نمیدونم....ولی بدجور پشیمونم
صدامو میشنوی یا نه....صدای خستگی هامو
دلم خیلی واست تنگه...........ببین دستای تنهامو


چشام دیگه هیچ جایی رو نمیدید،به سختی داشتم رانندگی میکردم و اشک هام مانع دیدم شده بود...یه لحظه که چشمامو پاک کردم،متوجه شدم از روبرو دارم به یه پراید نزدیک میشم.برای اینکه به پراید برخورد نکنم،ماشینو به سمت راست منحرف کردم و به تخته سنگی برخورد کردم و سرم به شدت به فرمون ماشین خورد.یه لحظه سرمو بلند کردم و خونی که از سر شکستم میریخت جلوی چشمامو گرفت.......
.
.
.
تق....تق(صدای در).....مهمون نمیخوای هم کددی؟!(هم دهاتی!) دیدی گفتم اینقد نگو صغیر صغیر! آخرشم شدی منصور صغیر! همونی که خودت میخواستی!!حالام عین این سرطانیا خوابیدی رو تخت کچی؟! اون سرم چیه زدی به دستت؟! سرت واسچی عمامه گذاشتی؟! گفتم میری قم آخوند بشیا! گفتی نه! مهندس میشم! گمشو! خانوم پرستار؟! های خانوم پرستاااارر؟! کجایی؟!بیا این سرم رو از دست این صغیر بکن میخوایم ببریم کبیرش کنیم! کجایی؟!
_سیا خفه شو تورو خدا! تو که داری همون جمله هایی که پریروز اومدیو تکرار میکنی!
_ا....تو از کجا فهمیدی؟!خوب حالا! زیاد نمیخواد حساس بشی.بلند شو دیگه مرخصی....!
.
.
.
اوایل اسفند بودو هوا هنوز سردی خودشو به گرمای بهار نداده بود
نشستم جلوی سنگ قبرو بهش خیره شدم.....من کی میام پیشت مینا؟!

هندزفری هارو کردم تو گوشم و playکردم....

طاقت بیار.....طاقت بیار...تو این روزای انتظار
طاقت بیار....طاقت بیار...تو سردی شبای تار
طاقت بیارو قلبتو به دست تنهایی نده......فانوس چشماتو ببند،به این شبای غم زده
روزای خوبو جا نذار،تو سختی های روزگار......به خاطر منم شده،طاقت بیار،طاقت بیار
زمزمه رسیدنت پشت سکوت جاده ها....چندتا قدم مونده فقط،به خاطر خدا بیا
خسته ای کوله بارتو رو شونه های من بذار.........راه زیادی اومدیم،طاقت بیار،طاقت بیار
نگو شکستی،نگو بریدی،منم مثل تو دلم گرفته.....باید بمونی،طاقت بیاری،تو روزگاری که غم گرفته
طاقت بیار،طاقت بیار،تو این روزای انتظار.........طاقت بیار، طاقت بیار،تو سردی شبای تار
لالا، لالا...لالا،لالا...لالا،لالا...لالا،لالا....

و تا روز وصالمان طاقت خواهم آورد.

پایان

دوستای عزیزی که این چند وقته مارو به خاطر داستانمون و تاخیراش تحمل کردن ببخشن.
خیلی سخت بود و این اولین تجربه داستان نویسی بلندم بود و تجربه خاصی در این زمینه نداشتم. ولی با کمک های شما و تمرین و تلاش،حس میکنم به پیشرفت بسزایی رسیدم.
اگر آخر داستان غمناک بود،واقعا شرمنده...ایشالله داستان بعدی یه عروسی مشتی میندازم،دور هم میزنیم و میرقصیم!
با تشکر از همه دوستانی که مارو با همه نواقصمون دوست دارن!
شب همگی خوش!
خدافظی




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال داستان خفن داستان اونجوری سایت اونجوری داستان های لو رفته داستان های خانوادگی منصور کبیر کافه جوان سایت کافه جوان پیربالا سایت طنز و سرگرمی طنز و سرگرمی داستان های باور نکردنی رمان های تازه رمان ایرانی سال 91 بهترین رمان سال 92 رمان برتر سال 2012 داستان های منصور کبیر قسمت ششم داستان طاقت بیار بهترین ها در کافه جوان + درج لینک های مرتبط , منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , کافه جوان , داستان های اونحوری , داستان اونجوری , داستان خفن و مشتی , بهترین رمان سال , داستان طاقت بیار منصور کبیر , قسمت آخر داستان منصور کبیر , قسمت آخر داستان طاقت بیار از منصور کبیر , سایت طنز و سرگرمی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic