کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام
ما اومدیم!
دلیل غیبت بی انگیزگی بود که با وعده ی افزایش حقوق توسط کافه چی انگیزه پیدا شد و دوباره شروع کردیم به نوشتن!
(خطاب به کافه چی: دیدی جلو مردم نگفتم می خواستی منو اخراج کنی و منم یهو اومدم پست بذارم؟ حالا هی بگو شرلوک هولمز بده!)
خب
ما چی کار کردیم؟ رفتیم دفترچه ی سربازی بگیریم بریم خدمت غیر مقدس اجباری!
رفتم دفترچه رو گرفتم گفتن باید بری برگه ی گواهی رو بگیری امضا کنی. رفتم برگه رو گرفتم امضا کردم. یارو تو کامپیوتر دید. بعد منو دید. بعد برگه رو دید. بعد دوباره منو نگاه کرد. گفت اوهوی! امضات با امضای تو دستگاه که نمی خونه! ای کلک کلاهبردار قاتل!
گفتم وایسا ببینم. رفتم بیرون از اداره پست. یارو می خواست بیاد دنبالم تا فرار نکنم. یهو دید من بالا سرش وایسادم! گفت رفتی بیرون چی کار؟ گفتم: رفتم از در پشتی بیام تو ببینم مشکل چیه! بعد امضاهارو نشونم داد. من دیدم ای دل غافل! اون امضا قبلیه که امضای بابامه!
بعد گفت برو نامه از رئیس بگیر برا تغییر امضا. امضای جدیدو تو نامه کردم(!) دادم بهش. گفت این امضا نه شبیه امضای باباته و نه شبیه امضای خودت!
گفتم حالا یه کاریش بکن دیگه من امضا بلد نیستم!
خلاصه این مشکل امضای ما حل شد. دفترچه رو گرفتم اومدم خونه. اصلا بارم نمی شه که می خوام برم سربازی. خیلی حال می ده مگه نه؟ دلم به حال دخترا می سوزه که سربازی ندارن. از قدیم گفتن:

تا مرد سربازی نرفته باشد
انگار بخفته است تا شب!

یا که:

پاک بازی با شما همساز نیست
چون شما را هیچ کس غم باز نیست
باید به درون رفته و دانی
هر کلی مثل کل سرباز نیست!

خب بگذریم. احتمالا سال بعد باید مکچل به سر کچل سرباز ها شوم و با فرماندهان دست و پنجه نرم کنم. جوانی و آزادی کجایی که یادت به خیر!



برچسب ها : سربازی , خدمت غیر مقدس , مرگ بر سربازی , فواید سربازی , نظام , شرلوک , هولمز , دست نوشته های هولمز , کچل , سرباز کچل , خاطرات سربازی , عکس سربازی , نظام سربازی , سربازی برچیده , کاهش مدت سربازی , روش های معافیت , بدبخت , خدمت , چند ماه خدمت , امضا , مشکل اداری , بانک , جوانی کجایی , شعر , هولمز در سربازی ,
دسته بندی : کافه اجتماعی ,
پریروز دوست آبجیم می‌خواسته بچه 2 ساله شو Emoticonاز شیر بگیره ، آبجیم رفته رو سینه مامان بچه عکس برگردون جمجمه مرده چسبونده !!! Green Smiliesکه بچه بترسه دیگه شیر نخوره... میگم: آبجی خیلی نوبری مگه بچه این چیزا حالیشه آخه؟ میگه: بچه اش که پسرنیست. دختره حالیشه.میگم: آبجی خدا هم میدونست که پسرا بیشتر حالیشونه واسه همین دیه ی دخترا رو نصف پسرا گذاشت .میگه: هههههه خدا حکمتش این بوده که اگه شوهر من بمیره به من چهل میلیون برسه ولی اگه زن تو بمیره به تو بیست میلیون برسه !!!!.
.
.
.

راستی . دیروز پسره با شلوار جین پاره و موهای فشن و خواهر و مادر خفن تر از خودش اومده خواستگاری خواهرم ، میگه من می خوام همسر آیندم چادری باشه .!!!!
هههههههه. با خودم گفتم همین خوب موردیه واسه آبجیم.Hippie بهتره جورش کنم و یه عمر بهش بخندم .http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gifگفتم : فکر نمی کنم آبجیه من با این مورد مشکلی داشته باشه . آبجیم در اومد و گفت: من مشکلی ندارم. البته منم دوست دارم شوهر آینده ام عمامه سر کنه از اون مدل طالبانیاش !!!!....پسره درررررفت.


برچسب ها : طالبان , دختر , پسر , مهریه , دیه , قتل , ازدواج , خواستگاری , سینه , شرلوک , هولمز , شوهر , زن , شیر ,
دسته بندی : کافه طنز ,

دیروز از میدون هفت تیر سوار یه تاکسی شدم تا میدون ولی عصر .میدون که رسیدیم به راننده گفتم : چقدر بدم خدمتتون؟ گفت : 400 تومن. گفتم: داداش 400 تومن؟ این که دو قدم راه بیشتر نبود. گفت: داداش اینجوری قدم بر داری که خشتکت پاره میشه.نمیدونستم بخندم یا عصبانی شم.

کارامو که انجام دادم برگشتم خونه .در رو که باز کردم آبجیم عین عجل معلق پرید جلوم ...  جااا خوردم اون شکلی دیدمش .   گفتم: خودتی آبجی؟  گفت : آره تعجب کردی؟ یعنی رنگ موهام اینقدر خوجل شده؟  گفتم: خب ورپریده صبر می‌کردی چند سال دیگه خودش سفید می‌شد دیگه !!! .یعنی اون چک پولی که دیروز از من گرفتی رو دادی موهاتو سفید کردی؟!!!!آبجی جوش آورد و با دلخوری گفت: هولمز تو به دودی میگی سفید؟!!! اصلا تو فرق موهای نقره‌ای٬ یخی٬ برفی٬ صدفی٬ شیری٬ نباتی٬ استخونی٬ کاهی٬ کرم رو تشخیص میدی؟!! واقعاً از نظر تو همه‌ی اینا سفید هستن؟!!! دیدم خیلی کفریه گفتم : بیا جلوتر ببینم . آهان الان که دقت می کنم میبینم این رنگه دودیه چقدر هم بهت میاااد.

شب سر میز شام   قضیه ی تاکسیو واسه بابا تعریف کردم. آبجیم نخود هر آش شد و پرید وسط حرفم که : کجای کاری داداش بعد از قضیه ی یارانه ها همه چی گرون شده. نه که دست تو جیبت نمیکنی خبر نداری .  گفتم چرت نگو .مثلا  کجا بایدخرج میکردم که نکردم؟  ورپریده گفت: یه کفش صورتیه خفن دیدم پاشنه اش شش سانتیه خیلی خوشگله میخریش برام؟ گفتم: نه ولی صبر کن سر برج شاید خریدم . گفتش کدوم برج. گفتم: میلاد هههههههه . بابام گفت: راست میگه آبجیت همه چی سرسام آور گرون شده. یاد قدیما بخیر شاید باورتون نشه ولی من بچه بودم مامان بزرگتون یه اسکناس ده تومنی میزاشت کف دستم و منو میفرستاد خرید خونه کنم. وقتی بر میگشتم دو سه کیلو سیب و پرتقال دستم بود . یه شونه تخم مرغ .نیم کیلو پسته و یه عالمه چیپس و پفک و هله هوله تازه یه چیزی هم اضافه میموند واسه تو جیبیم.دیگه مگه ممکنه اون روزا برگرده .نه محاله...
. آبجیم
پرید وسط که : آره  بابایی دیگه نمیشه از این کارا کرد. آخه این روزا دیگه حتی تو مغازه های کوچیکم دوربین مدار بسته گذاشتن .


برچسب ها : شرلوک , هولمز , یارانه , داستان , داستان خانوادگی , برج میلاد , کرایه تاکسی , کرایه گران , برج , پول , فقیر , بدبخت , رنگ مو , سفید , موی سفید , مو , پشم ,
دسته بندی : کافه طنز ,
پس از روز ها برگشتیم وبلاگ دیدیم از این روز به اون روز شده!
ابتدا معذرت می خواهم از دوستان که دوره ی نقاحت من طول کشید و روز های زیادی رو نبودم. می دونم که شما خوانندگان دلتون برام تنگ شده بود!
می خواهم در مورد دکتر احمدی نژاد بنویسم. همان فردی که برای سخنرانی پشت تریبون دارای شیشه ی ضد گلوله نرفت و همان فردی که سخنان مغرورانه و متبکرانه هرگز از او شنیده نشده. در سخنرانی نیویورک که از تلوزیون به طور زنده پخش شد ما سران کشور های مختلفی را دیدیم که با حالت تاسف باری و با افکاری ناشی از سر افکندگی از جای خود بلند شدند و رفتن را به ماندن ترجیح دادند. از چه چیزی فرار می کنید؟ چرا نمی توانید حقیقت را تحمل کنید؟ چرا وقتی کسی در مورد کار خودتان که همان تجارت اسلحه و چیزهای دیگر است مقابل شما صجبت می کند ناراحت می شوید؟ مگر غیر از این است؟
تا آنجایی که ما اطلاع داریم در بازی های فوتبال ، تماشاگران تیم های بازنده در دقایق آخر ورزشگاه را ترک می کنند. این به معنای نفی بازی تیم مقابل نیست.وقتی در دربی هواداران پرسپولیس از ورزشگاه بیرون رفتند آیا منظورشان این بود که بازی استقلال را فبول ندارند؟ یا بازی تیم خود را؟
چرا اگر کسی بیاید و از کمک های فرضی کشورش به سومالی و ژاپن سخن بگوید همه می شندند و کسی پیدا شود که این ضد عدالتی استعمار گران بزرگ را بر زبان جاری سازد گوش شنیدن ندارند؟
بله این ناشی از ضعف آن ها بود. وقتی از لحاظ روانشناسی ثابت شده است هنگام سخنرانی  سید حسن نصرالله ترس وجود دشمنان را فرا می گیرد تصور کنید چه بلایی سر مخالفان عدالت آمده است؟



برچسب ها : سخنرانی احمدی نژاد در نیویورک , افتضاح احمدی نژاد , احمدی نژاد , متن سخنرانی , مقر سازمان ملل , سازمان ملل , ملل , شرلوک , هولمز , دست نوشته های هولمز , سخنرانی رئیس جمهور , ترک کردن حین سخنرانی , ترک مسئولیس , ترک مسئولین , دربی , دربی 71 , فوتبال , تماشاگر , حسن نصر الله , اوباما , کشور , سالن کنفرانس , سالن , ایراد سخنرانی , سوتی احمدی نژاد , شجاعت , روانشناسی , ژاپن , سومالی , گرسنه , زلزله , اسلحه , تجارت اسلحه , فروش اسلحه ,
دسته بندی : کافه اجتماعی ,


سلام دوستان! نمیدونم کنکور دادید یا نه! اگه هنوز کنکور ندادید این پست براتون مفیده و اگه دادید براتون جالبه! پس حتما بخونید!
من امسال کنکور داشتم. البته من تنها نبودم و حدود یه میلیون نفر منو همراهی میکردن! میخوام الان براتون از کنکور دادن چهار نفر یعنی خودم ، منصور ، استاد احمد و شرلوک هولمز بگم!
ما چهار نفر با شروع سال تحصیلی وارد رقابت شدیم. البته منصور جر زنی کرد و از وسطای تابستون با گام اول گزینه دو شروع کرد. منصور تا سوم دبیرستان دولتی درس خونده بود ولی برای پیش دانشگاهی مدرسه شو عوض کرد و به مدرسه ای رفت که استاد احمد از دوم دبیرستان اونجا درس میخوند. البته هم دیگه رو نمیشناختن! من و احمد اول دبیرستان با هم بودیم. یه روز وسطای زمستون تو کتابخونه درس میخوندم که یهو بعد از سه سال احمدو دیدم. رفتیم بیرون یه گشتی با هم زدیم و همونجا به منصور معرفیش کردم. بگذریم. منصور به این مدرسه یه میلیون تومن پول داد و کلیم کتاب خرید تا جدی بشینه بخونه. من تا سوم دبیرستان غیر انتفاعی درس خونده بودم اما پیش دانشگاهیو رفتم مدرسه دولتی!! افت تحصیلی ای که از اول دبیرستان شروع کرده بودم شیب نزولی تری پیدا کرد و کلا درسو گذاشتم کنار! تو کلاس 15 نفر بیشتر نبودیم. همه بچه ها هم اهل حال! فقط کیف میکردیم. یعنی میرفتیم مدرسه که بخندیم! روزی سه تا زنگ یه ساعته هم بیشتر نداشتیم و شنبه ها و پنج شنبه ها هم تعطیل بودیم! معلما هم کلا پایه بودن با ما چرت و پرت بگن که وقت بگذره! هر روز بعد از مدرسه میرفتیم گیم نت فوتتبال بازی میکردیم!دو ماه به همین منوال گذشت. منصور و احمد آزمونای قلمچی شرکت میکردن ولی من نه! کم کم دیدم نمیشه همینجوری الکی گذروند. بالاخره میخواستم برم دانشگاه. رفتم حدود 200 تومن کتاب تست واسه کنکور گرفتم ولی دیدم خوندنم نمیاد! منصور گفت بیا کتابخونه درس بخون. رفتم کتابخونه دو روز اول خوندم بعدش که کم کم با بچه های اونجا رفیق شدم اونارم از درس انداختم و بردمشون تو حاشیه! میبردمشون فوتبال بازی کنیم یا میرفتیم پارک و این داستانا! خلاصه عید شد و من هیچی نخوندم! منصور و احمد خیلی به خودشون فشار میاوردن! من با خودم قرار گذاشتم تو عید بخونم! ناگفته نماند که با بچه های کلاس هماهنگ کردیم از 15 اسفند نرفتیم مدرسه! عید هم تموم شد و من درس نخوندم! ولی استرس نداشتم که مثلا از بقیه عقب موندم و این حرفا. بریم سراغ شرلوک که رشته ش بر خلاف ما سه تا که ریاضی بودیم تجربی بود و در یه شهر خارج از تهران زندگی میکنه. به خاطر دور بودن فاصله از وضع درس خوندنش خبر ندارم ولی میدونم که از من بهتر بود. من کلا شب امتحانیم! خلاصه میرسیم به روز قبل از کنکور. من تو این روز تازه میخواستم شروع کنم درس بخونم اما همه معلما از اول راهنمایی میگفتن دیگه تا روز قبل کنکور هرچی خوندین بذارین کنار. اگه بخونین بقیه چیزام یادتون میره و استرس میگیرید و این حرفا. منم به همین خاطر اصلا لای کتابامو باز نکردم! بعد از ظهرش قرار شد با منصور و احمد بریم بیرون یکم بگردیم و بخندیم بلکه یکم ذهنمون استراحت کنه! قرار شد اصلا از درس حرف نزنیم که استرس نگیریم! ولی مگه میشه من به احمد کرم نریزم؟ یکم که راه رفتیم من شروع کردم از احمد سوال فیزیک پرسیدن! اونم رفت تو فکر که مثلا فرمولا یادش بیاد! اصلا ذهنش خراب شد! وسطای کار شروین که یکی دیگه از دوستای مشترک من و منصوره بهمون اضافه شد. شروین از اول راهنمایی با من بود تا سوم دبیرستان. اونم سال آخرشو رفت مدرسه منصور اینا! من میدونستم شروین شدید استرسیه شروع کردم استرس وارد کردن! گفتم شروین چیزی خوندی؟ من که اصلا نتونستم بخونم! میترسم! شروین قبول نمیشما! گفتن امسال قراره کنکورو سخت بگیرن! کم کم حال شروینم خراب شد و رفت خونه شون درس بخونه! ما هم رفتیم خونه مون و صبح رفتیم سر جلسه! بیرون حوزه من تازه رفیقای قدیمی رو دیدم و احوال پرسی و این داستانا. بعد گروه گروه شدیم رفتیم به بقیه استرس وارد کنیم! تا اینکه فلاس عزیز اومد و من دست از کار کشیدم و رفتم پیش اون و شروع کردیم حرف زدن. در های حوزه باز شد و رفتیم تو. صندلیا رو پیدا کردیم و نشستیم. من با دوتا از رفیقام افتادیم تو یه کلاس. قبل از شروع شدن آزمون یکم جوک گفتیم و خندیدیم! سوالای عمومی رو که پخش کردن من به مراقب گفتم پس کی کیک و ساندیس میارن؟!! دیدم جمعیت برگشته داره چپ چپ نگاه میکنه! سکوتو رعایت کردم و شروع کردم جواب دادن به تستا! چون کلا امیدی نداشتم و برای آزاد برنامه ریزی کرده بودم بدون هیچ استرس و حاشیه ای قشنگ رو سوالا فکر کردم و جواب دادم و اصلا وقت کم نیاوردم. به بقیه که نگاه میکردم یه سری سرشونو گذاشته بودن رو سوالا، یه سری پوست لبشونو میخوردن یه سری ناخوناشونو! من با خیال راحت جواب دادم و جالب بود که حتی یه سوال ریاضی هم حل کردم! به هر حال از من بعید بود! خلاصه تموم شد و اومدیم بیرون و رفتیم خونه. هم من راضی بودم هم منصور. ناگفته نماند وقتی داشتم جواب میدادم افسوس خوردم که چرا نخوندم. چون سوالا آسون بود و من فقط فرمول یا نکته یادم نبود. من تست زدنم خوبه ولی تشریحی نمیتونم جواب بدم. یه جوری تو تست خوش شانسم! به شرلوک اس ام اس دادم که آزمون چطور بود؟ گفت آزمون ما فرداس. من دیدم فقط آزمون انسانی و زبان فرداس. بعد ها فهمیدم این اصلا آزمون تجربی شرکت نکرده! فقط زبان شرکت کرده! به علت اطلاع رسانی و سطح فرهنگ بسیار پایین در شهر مذکور، شرلوک اصلا نمیدونست دانشگاه آزاد چیه! من و فلاس با هم مهندسی نرم افزار واحد پرند رو برا آزاد انتخاب کرده بودیم. منصور که اصلا آزاد شرکت نکرده بود و احمد هم خیلی خودشو دست بالا گرفته بود و مهندسی مکانیک دانشگاه علوم و تحقیقات انتخاب کرده بود! فاصله بین آزمون سراسری و آزاد یه هفته بود. تو این یه هفته من سه تا از آزمونای آزاد سال های اخیرو حل کردم و صبح امتحان با فلاس رفتیم سر جلسه. من که توی سراسری به عنوان کم استرس ترین و بی خیال ترین داوطلب انتخاب شده بودم سر آزاد استرس گرفتم! به خاطر درس نبودا! رفتم گوشیمو دم در تحویل دادم یارو یه فیش بهم داد. رفتم صندلیمو پیدا کردم نشستم. گفتم بذار محتویات جیبمو خالی کنم. دیدم اون فیش نیست! یه دفعه یخ کردم! عرق سرد رو صورتم  پر شده بود. دویدم رفتم بیرون پیش یارو. گفتم همین الان گوشیمو تحویل دادم فیشمو گم کردم. یکی دیگه بهم بده. نداد. گفت برو آزمونتو بده بعدش بیا مذاکره کنیم! رفتم سر جلسه ولی دلم پیش گوشیم بود. اگه یکی فیشو پیدا میکرد راحت سالارو برده بود یه آبم روش! عمومی رو حل کردم و منتظر اختصاصی موندم. ساعت 9 اختصاصی رو دادن من نه و ربع اومدم بیرون و خلاصه گوشی رو گرفتم. اما حالا میرسیم به قسمت جذاب کار! اعلام نتایج! اول آزاد! من و فلاس تو همون رشته قبول شدیم! درصدای من: ادبیات: 45 عربی: 33 زبان خارجی: 74 دینی: 53 ریاضی: 10 فیزیک: 8 شیمی: 22 !! واقعا برای خودم جالب بود! احمد هم اون رشته قبول نشد! اگه بخواد دانشگاه آزاد بره باید تشریف ببره ساوه!!!!!!
اما سراسری! منصور رتبه ش شد 7500 و انصافا خوب نتیجه گرفت. من شدم 38000 و مجاز به انتخاب رشته شدم ولی فلاس بالای 50000 شد و مجاز نشد. اما نکته جالب کار! احمد که این همه درس خوند و خودشو سرویس کرد فقط 8000 تا از من که تمام طول سال تفریح کرده بودم بهتر شد و رتبه ش شد 30000!!!
انتخاب رشته ها که انجام شد و جوابش اومد من مهندسی نرم افزار واحد پیام نور پرند قبول شدم! دقیقا همون رشته ای که آزاد زده بودم! احمد سمنان قبول شد!!! ولی منصور واقعا بد شانسی آورد و مهندسی مکانیک قبول شد. شاید بگین خوبه. آره خوبه ولی نه وقتی مجبور باشی قم درس بخونی!! بد ترین شهر ایران! یعنی من حاضر نیستم دو ساعت تو قم زندگی کنم اون وقت منصور بیچاره باید 4 سال اونجا مکانیک بخونه! چه خجالتی!! آدم دو سال تو همین تهران شاگرد مکانیکی وایسه راحت تره تا تو قم مکانیک بخونه! تازه خودتم بعد دو سه سال میتونی مکانیکی بزنی! و اما میرسیم به شرلوک که واقعا حرفه ای انتخاب رشته کرد و زبان ژاپنی دانشگاه تهرون ( همون 50 تومنیه) قبول شد و از شهر مذکور به تمدن اومد و جای منصورو در شهر مذکور باز کرد! میبینید؟ وضع من از بقیه دوستان با فاصله خیلی بهتره!
اما توصیه هایی برای اونایی که امسال کنکور دارن: الکی خود زنی نکنید ، دوستاتون از شما زود تر شروع کردن یا دیر تر اصلا مهم نیست شما کار خودتون بکنید، اگه میتونید کتابخونه نرید چون حواس آدم پرت میشه، اگه بتونید تو خونه درستونو بخونید خیلی بهتره، روز قبل کنکور درس نخونید، خودتون با هیچ کس مقایسه نکنید، شما از همه بهترید و نتیجه هم میگیرید، به خودتون ایمان داشته باشید، توی انتخاب رشته هاتون قم نزنید!، ادبیات خوب بخونید چون ضریب 4 داره، خنده رو فراموش نکنید، سعی کنید از هر لحظه از زندگیتون لذت ببرید تا از استرستون کم شه و توصیه آخر: قبل از اعلام نتایج جلوی فامیل و آشنا قمپز در نکنید که من تهران قبولم و این حرفا چون اگه حرفشو بزنید ولی اتفاق نیفته ضربه روحی خیلی بدی میخورید
با جمله یکی از مشاورامون تو سال سوم دبیرستان پستمو تموم میکنم:
زندگی هر آدم مثل یه شهر بزرگه مثل تهران که از محله های خیلی زیادی تشکیل شده. هر محله یه قسمتی از زندگی ماست، درس خوندن یه محله کوچیک از شهر زندگیه. یه محله مثل شهرک ما. خودتونو تو یه محله کوچیک حبس نکنید. خودتونو تو عالم درس محدود نکنید. محله های خیلی زیادی تو زندگی شما مونده که هنوز کشفش نکردین......

از من نکن خدافظی!




برچسب ها : کنکور , کنکور 90 , نتایج کنکور , منصور , سندمن , شرلوک , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , دانشگاه , دانشگاه آزاد , دانشگاه پیام نور , پرند , قم , سمنان , ساوه , گیم نت , فوتبال , کتابخونه , تست , پشت کنکوری ها , ریاضی , تجربی , انسانی , ادبیات , دینی , زبان , فیزیک , عربی , شیمی , گوشی , فیش , دبیرستان , آزمون قلمچی , گزینه 2 , گام اول , پارک , مهندسی کامپیوتر , مهندسی مکانیک , زبان ژاپنی , دانشگاه تهران , اطلاعتی درباره دانشگاه ها , چگونه برای کنکور درس بخونیم؟ , چگونه از استرس کنکور کم کنیم؟ , استرس , استرس کنکور , دانشگاه علوم و تحقیقات , sandman , the sandman ,
دسته بندی :
تو تاکسی نشسته بودم. وقتی به مقصد مورد نظر رسیدم به راننده گفتم : آقا دسستتون درد نکنه ، نگه دارین.
راننده: پیاده می شی؟
من: بله.
راننده: یه نفری؟
من بله.
راننده: بقیه ی پولتو بهت بدم؟
من: بله.
یهو راننده زد تو گوشم گفت: خاک تو سرت! این همه موقعیت پ ن پ برات درست کردم استفاده نکردی!!!!
بگذریم. رفتم سی دی فروشی. گفتم سی دی بوووووووووق (!) رو دارین؟ گفت وایسا برات رایت کنم. من هم گفتم ها؟! صندلی اینجاست من وایسم؟ نشستم و منتظر وایسادم. یعنی منتظر نشستم. در همین حین که داشتم در دریای تخیل شنا می کردم ناگهان یه خانوم خیلی چادری (خیلی وحشتناک چادری - مثل نینجا!) اومد تو. فروشنده گفت: سلام. چی می خواین؟
(لطفا برای خوندن این مکالمه صدای زن را 10 برابر کلفت تر از صدای مرد قرار دهید!)
زن: یه بازی کامپیوتری می خواستم مال بچه ی 7-8 ساله م.
فروشنده: چه بازی ای؟
زن: بازی خووووووووب!!!! بازی ایرانی دارین؟ بازی خیلی خوب که چیز میز نداشته باشه. بازی خوووووب!
فروشنده: گرفتم چی می گین. (فروشنده در این لحظه به تفکر عمیق فرو می رود و با توجه به تمامی جوانب کار سعی در آنالیز مفتوشانه ی مربوط به محجوبه (!) می کند) از اینا که شما بخواین من فقط می تونم بازی فوتبال و نید فور اسپید رو بهتون پیش نهاد کنم. نید فور اسپید یه جور بازی ماشینه.
زن: خوبه همون فوتبال و ماشینو بدین.
من این جا به طور ناخودآگاه کنترل خود را از دست داده و نتوانستم به ول دادن جمله ای که روی ذهنم مانور می داد غلبه کنم. با حالتی شبیه فریاد گفتم: من نید فور اسپید هم پیش نهاد نمی کنم!
زن که خیلی بهش برخورده بود می خواست بگیره منو بزنه! فکر کردم واقعا با یه نینجا طرفم! نگاه غضبناکی به من کرد و طوری چشمانش را به سمت فروشنده انداخت و گفت فقط همون فوتبالو بده و دهانش باز بود طوری که انگار می خواهد بگوید: وای به حالت اگه فوتبالی که می دی با شورت و پیرهن آستین کوتاه آرنج نما(!) بازی کنن!
بعد بازی رو گرفت و با خوشحالی (قیافه ش که معلوم نبود از کجا فهمیدم با خوشحالی؟) مغازه رو ترک کرد و من نیز سی دی بووووق رو گرفتم و به سمت هدفی نامعلوم حرکت کردم.


برچسب ها : شرلوک , هولمز , سی دی , سی دی خوب , کجاز , چادری , خیلی چادری , بسیجی , بازی , بازی مجاز , رده ی سنی , بزرگسال , مذهبی , نید فور اسپید , فوتبال , پی ای اس , فیفا , دست نوشته های هولمز , مسخره , پ ن پ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,
1- "ازدواج با یک مرد ثروتمند به سادگی ازدواج با یک مرد فقیر است و برعکس"
جایی میان عشق و پول
هیلاری بلک / مهرویه هاشمی نژاد
حالا ما کاری نداریم که اوشان این نظریه را از کجا استخراج کرده ولی با این حساب احتمالا او خواستگاران خر پول سوار بر بنز سفید شاسی بلند داشته و فکر کرده که کار آسانی است. اما ما وظیفه ی خود می دانیم به همه ی دخترانی که صبر و استقامت پیشه کرده و این سخن را سرلوحه ی کارشان قرار داده اند پیشنهاد دهیم که: بابا بی خیال! مال اون خواستگار خرپول و نجیب می یاد دلیل نمی شه که اون شتر روی یعنی دم در شما هم بخوابه! فوقش یه خواستگار می یاد که نه پول داره نه جیب! خود دانید!

2- الان که تریبون رو در اختیار ما قرار دادن اجازه دهید اعلام کنم : من بی گناهم!
به مانند هر افطار خرچال (گربه ی ولگرد ما!) اومده بود روزه شو افطار کنه! میو میو کرد و من رفتم براش غذا آوردم. بعد یهو کرمم گرفت! رفتم غذا رو به سر نخ وصل کردم و تو هوا تکون دادم. گربه یهو لقمه رو گرفت و در دهان قرار داد و نخش هم باهاش وارد دهان کرد! نخ به دندون هاش گیر کرده بود بیچاره هی داشت تلاش می کرد که درش بیاره نمی تونست. من نخو بریدم گربه موند با 3 متر نخ اضافه رو زمین که هر جا می رفت دنبالش میومد. انقدر دلم براش سوخت که کوچولو رو اذیت کردم آخرش هی نخو قورت داد قورت داد که 3 متر نخو خورد! نمی دونم چرا ولی یه لحظه از خودم بدم اومد.
 
3- چهارشنبه - پنج شنبه - جمعه   ساعت 14:45
سریال منو می خوان پخش کنن تو تلوزیون!
حتما ببینین
سریال آخرین دشمن
با بازی من!
برای شادی روح من ببینین!

4- چند جای دیگه هم اعلام شده
اگه می خواین به قشنگ ترین و خبرساز ترین سایت جهان برین سری به این آدرس بزنین:
http://www.timburton.com
ابداعات زیبایی اینجا به کار برده شده! البته سرعت لود تو ایران کلا پایینه!



برچسب ها : کتاب , نظریه , نظریه زنان , زن , ترشیده , دختر ترشیده , یادداشت های یک دختر ترشیده , دختر , شرلوک , هولمز , فیلم , سریال , دست نوشته های هولمز , گربه , خرچال , هری پاتر , نخ , افطار , آزار حیوانات , گرسنه , سایت , قشنگ ترین سایت , سایت اونجوری , سایت این جوری , زیبا , قشنگ , خواستگار , سرعت اینترنت , سرعت پایین ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه فیلم و سینما , کافه اجتماعی ,
1- به عکس زیر توجه کنید.

http://up6.iranblog.com/files/a8201103242515-001.jpg
لینک عکس

نوشته تاریخ انقضا 2 ماه پی از تولید! فکر کنم انگشتش رو دکمه ی ی گیر کرده بود! رو دوغ تولید این مملکت غلط املایی هست اون وخ هی شما از ما غلط املایی بگیرین!
اصلا آدم نمی فهمه تارخ انقضا دو ماه بعد از تولیده یا 3 ماه قبل از تولیده! اونوخ هی بگین به تارخ انقضا توجه کنین!

2- تو حادثه ی خمینی شهر 25 نفر در یک مهمانی حضور داشتند. 2 تاشون با هم زن و شوهر بودن ، 2 تاشون خواهر و برادر بودن و 21 تاشون هیچ گونه نسبتی با هیچ کدام از 24 نفر دیگر نداشتند. بعد تو اخبار ، تو اون یکی اخبار ، تو اخبار اون یکی شبکه ها ، تو دادگاه ، تو محافل خصوصی و عمومی ، تو داخل و خارج و خلاصه تو همه جا اعلام شده : میهمانی خانوادگی میهمانی خانوادگی میهمانی خانوادگی!!!!!!!! یا من نمی دونم خانواده چیه یا اینا نمی دونن یا اوستا سیمع الملک نمی دونه چیه! بابا به کی قسم خانواده معنای ثابتی داره! اونوخ هی بگین میهمانی خانوادگی!

3- پاراگراف 3 رو نمی نویسم چون تو پست فبلیم پاراگراف 3 با انتقاد شدید مواجه شده بود! اون وخ هی بگین انتقاد پذیر نیستیم!

4- تا چند روز پیش فکر می کردم برنامه ی ماه عسل ارزش آدما رو می یاره پایین
اما با دیدن یکی دو قسمت اخیر متوجه شدم ماه عسل ارزش آدمارو نمی یاره پایین ، بلکه خیلی می یاره پایین!
اون وخ هی بگین (احسان علیخانی بگه!): شما تو اون لحظه داشتین به چی فکر می کردین؟!!



برچسب ها : اون وخ هی بگین , هولمز , شرلوک , HOLMES , دست نوشته های هولمز , دوغ , سوتی , عکس , عکس جالب , عکس خنده دار , تاریخ انقضا , انتقاد , خمینی شهر , حادثه خمینی شهر , جزئیات حادثه , دادگاه , سوتی تلوزیون , ماه عسل , سوتی ماه عسل , علیخانی , آدم ,
دسته بندی : کافه طنز ,
رفتم نونوایی سنگکی تو صف وایسادم. یارو نفر جلوییم از من پرسید: اومدی نون بگیری؟
من گفتم: بله اومدم نون بگیرم! (ستاد مبارزه با فتنه ی پ ن پ واحد صنوف!)
بعد دیدم یکی داره همین جوری سنگک جمع می کنه ... 10 تا ... 15 تا ... هی داشت نون ور می داشت.
اولش فکر کردم دیشب سحری زیاد خوردم الان حالم خوب نیست دارم خواب می بینم. بعد یادم اومد که نه دیشب برای ششمین بار در طی یک هفته ی گذشته این بار نیز استثنائا غذای مامانم سوخته بود! نتیجه می گیریم که دیشب غذا نخوردم و حالم الان خوبه! و دارم خواب نمی بینم! یارو واقعا 25 تا سنگک ورداشته بود داشته می رفته!
ملت هم همیجو دهنشون وا مونده بود و داشتن به اون یارو نگاه می کردن! نفر جلوییم از یارو پرسید: این نونارو می بری خونه؟
یارو گفت: پ ن پ می برم خدمات کامپیوتری ویندوزشونو عوض کنم!
یه اتفاقاتی وجود داره که آدم برهه ی اول به نظر می رسه که فعلی بس عجیب و غیر قابل باور است. اما با تفتیش بیشتر در گل و لای متوجه می شیم که کار چندان نیز عجیب نبوده و در واقع اصلا دور از انتظار نمی نماید. این ناشی از نا آگاهی می باشد و مسبب قضاوت های زود رس و بی راه می شود. سعی کنیم که اگر در این موقعیت ها قرار گرفتیم ابتدا اطلاعات ناقص (و به نظر خود کامل) را تکمیل و تحکیم کنیم و سپس دهان بگشاییم و سخنان گرانبها را از آن تو به بیرون متراوش کنیم!
چه بسا که شاطر محل گفت امروز حاج موسی اومده گفته نون صلواتی بده دست مردم من بعد باهات حساب می کنم! حاج موسی عجب آدم خر پولی بوده! الانه که می فهمم جزیره ی ابوموسی مال این موسی بوده! و اینجا بود که مردم نفسی به راحتی کشیدند. من هم بهتون نمی گم که اون روز که می خواستم 2 تا نون بگیرم 15 تا نون ورداشتم تا آبروم جلوی شماها نره!

خدانگهداری!


برچسب ها : شرلوک , هلمز , هولمز , شرلاک , دست نوشته های هولمز , سنگک , نانوایی , خرپول , یارانه , نون , نان صلواتی , مجانی , پ ن پ , فتنه ی پ ن پ , سخن , آداب سخن گفتن , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز ,
وقتی بعد از نهار غذا رو که خوردم تموم کردم قاشق رو به سمت چپ بشقاب هدایت می کنم. اینجوری:



شاید به این خاطر که اگه در چند ساعت آینده مرتکب قتل شدم و قضیه بیخ پیدا کرد و پلیس اومد این جا واسه ی تحقیقات ببینه من چپ دست بودم و قاتل اصلی من نبودم و این حرفا. این کار حتما کم ارزش تر از این نیست که اگه به ما اعلام کنن که 5 دقیقه ی دیگه خواهیم مرد همه به سراغ کامپیوتر و گوشی خودمون بریم و کل حافظه رو از بیخ فرمت کنیم و هارد رو سر به نیست کنیم و کلک پیامک ها و مخاطبین رو بکنیم و اگر وقتی باقی موند هیستوری مرورگر رو پاک کنیم.
بگذریم. ما چه می دونیم ساشوتیسم چیه؟ (اگه خودم کلمه رو هم درست ادا کرده باشم) اما یه چیزی تو این حدوده:
دیشب نشسته بودم جلوی تلوزیون داشتم فوتبال می دیدم.

مامانم اومد گفت داری فوتبال نگاه می کنی؟
گفتم: بله دارم فوتبال نگاه می کنم! (ستاد مبارزه با فتنه ی پ ن پ!)
اون موقع که تمام مملکت غرق در گل های استقلال بودن پسر عمه سجاد sms داد. من که تمام فکرو ذکرم رو فوتبال بود و اینا دیدم نوشته "تو بازی سایلنت هیل تو مرحله ی زندان آبی گیر کردم. همه ی در هارو باز کردم دهنم سرویس شد هزار تا در داره"
به این می گن ساشوتیسم! یعنی یه جورایی ضد حال. که آدم داره تمام فکرو ذهنشو می زاره رو یه چیزی یهویی یه چیزی مثل *** بیاد وسط! بعد که بازم تو حال و هوای فوتبال ودم دیدم بابام زنگ زد
من: الو سلام بابا
بابام: (هنوز سلام من تموم نشده) درود بر مقاوم مردم فلسطین زنده باد استکبار ستیزی مرگ بر آمریکا ... مرگ بر اسرائیل ... !!!
انقدر دادو فریاد کرد (انجام داد!) که الان یه 28 ساعته از نعمت گوش محرومم! فردا راهپیماییه از الان داره شعار می ده! این هم می شه ساشوتیسم!
حالا فردا تو موقع راهپیمایی پسر عمه جان sms فروفرستاده اند: "تو بازی سایلنت هیل کد 0302 رو کجا وارد کنم؟"
بابا من چه بدونم بگرد تو یه سوراخ وارد کن دیگه!
بعد که خواب بودم یه نفر زنگ زد. من هول هولکی هنوز تو خواب و بیدارم می گم الو
یارو با آب و تاب: الو من از صبح تا الان 8 بار بهت زنگ زدم چرا گوشیو ورنمی داری؟ خواب بودی؟
من با اضطراب و تحیر: چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ نظام سرنگون شده؟ کی تو دهن این ملت زده؟ چی شده؟
یارو که الان فهمیدم پسر عمه مه: سایلنت هیل کد رو وارد کردم رفتم تو!
من: خوب! سایلنت هیل سقوط کرد؟ چی شد؟
یارو: نه مرحله رو تموم کردم!
من: **** ** ***** ** ****! منو از خواب بیدار کرده اینو بهم بگه! عجـــب!
یارو: این کدی که اینجا وارد کردم تو مرحله ی بعدی هم به درد می خورد؟
سوالش مثل این بود که یگی چون دعای ابوحمزه ی ثمالی رو ابوحمزه ی ثمالی نوشته پس نتیجه می گیریم دعای سحر رو شخصی به نام سحر نوشته!
انقدر از خودمون رد عجیب بر جای می گذاریم که گرفتار ساشوتیسم شدیم!
چه بسا هنوزم تو این مملکت افرادی هستند که فکر می کنند آمنه بهرامی یارو رو بخشیده! 


برچسب ها : فراشاسوتری , شاسوتیسم , sms , پسر عمه , شرلاک , شرلوک , شرلوک هولمز , هولمز , دست نوشته های هولمز , هارد , قاشق , فرمت , هیستوری , راهپیمایی , روز قدس , مرگ بر آمریکا , فوتبال , آمنه بهرامی ,
دسته بندی : کافه طنز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات