کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلــــــــــــــــــام...چطورین؟! من برگشتم! میدونم خیلی دلتون واسم تنگ شده بود! وااااای اینجا چقدر تغییر کرده!! وقتی اومدم نت که راهو گم کردم! انقدر از این و اون پرسیدم تا بالاخره کافه رو پیدا کردم!! احمد این تویی؟! چرا موهات سفید شده؟!! عصا دستته چرا؟! کمرتم خم شده که! این دنیا چه میکنه با آدم...!! سندی رو ببین... سیبیلش در اومده!! مردی شده واسه خودش! فک کنم یه نفر سومی هم تو این کافه بود...!! اها...منصور! کجاست؟! نگید که...!! خدا بیامرزدش! جوون خوبی بود.

منصور رو ول کنید بریم سراغ عشق و حال خودمون! اینجانب به همراه پدر و مادر گرامی خود به قصد تفریح به سوی اصفهان حرکت نموده و پس از شش روز به دیار خود برگشتم! از وضعیت جاده نپرسید که بنده هیچ گونه اطلاعی ندارم! از اول که رفتم تو ماشین بالشت رو گذاشتم ، خوابیدم! جا تنگ بود ولی به هرحال همونم خوب بود. تنها مواقعی هم که بیدار می شدم توی پمپ بنزین بود. به پمپ بنزین اول که رسیدیم مامانم صدام زد گفت تمپی نمیخوایی بیایی دستشویی؟! گفتم نه. پمپ بنزین دوم: مامان: تمی دستشویی؟ من: نه!! پمپ بنزین سوم:مامان: دستشویی؟ من: نه!! مامان: پاشو گم شو برو دستشویی دیگه! اعصاب واسه آدم نمیذاره. (این روزا دستشویی رفتن هم زور شده!) خلاصه با هزارجور بدبختی ما رو پرت کرد اون تو! شب رسیدیم اصفهان. از شانس گند ما 6-5 تا از رفیقای بابا اصفهانی ان! قرار بود  فقط خونه یکی از دوستای بابام بریم. خلاصه رفتیم خونشون و یه استقبال گرمی از ما کردن که نگو! خانمش شربت اورد تارف کرد دیدم شربتش سبزه! یه چیزای باریک و دراز سبز رنگی هم روش بود! از رنگ و مدلش خیلی خوشم اومد با اشتیاق یه لیوان برداشتم. همین که یه قطره خوردم حالم به هم خورد! یکی نیس بهش بگه آخه کسی خیارسبز رو هم میکنه شربت؟! خیار سبز رو با سکنجه بین مخلوط کرده یه چی در اومده حالا میخواد به خورد ما بده! یه دست پختی هم داشت که نگو! فقط جای سندی خالی بود!! خوب بود که از رستوران هم غذا گرفته بودن وگرنه باید گرسنه میخوابیدیم! انقدر دلم به حال شوهرش سوخت! چی میخوره بدبخت!! خلاصه شب رو اونجا خوابیدیم و فرداش زدیم به دل بازار. انقدر همه چی خریدم دلتون بسوزه!! ظهر هم رفتیم رستوران بعدشم بازار بعدشم رستوران بعدشم لالا!! خلاصه ما با این دو شب کاری نداریم و اما روز سوم! یکی دیگه از رفیقای بابام خبر دار شده بود که اومدیم اصفهان. زنگ زد به گوشی ددی  انقدر اصرار کرد که بساطتون رو جمع کنید و بیایید اینجا. ما هم قبول کردیم. اصلا حال نداشتم. به زور وسایلامو گذاشتم توی ساک!! وقتی رفتیم اونجا چهارتا چش در اوردم فقط نیگای دور و ورم کردم! بابا اگه اینا به من میگفتن که یارو خرپوله نمیدونه پولاشو چه جوری خرج کنه که زود تر از همه سوار ماشین میشدم! یه ویلا اجاره کرده بود خارج از شهر، کنار زاینده رود! وقتی از تو حیاطش رد میشدی بالا سرت انگور اویزوون بود. صاحب ویلا گفته بود انگورا رو نچینید توی باغچه هم نرید. همین که از در رفت بیرون بابام دستاشو قلاب کرد رفیق بابام رفت بالا چندتا انگور چید! منم دیدم خرتو خره پریدم تو باغچه افتادم به جون زال زالکا! خلاصه روز و شب جوجه کباب خوردیم! کم کم داشتم تبدیل می شدم به جوجه. بعد از چند روز هم ما رو برد خونه خودش. عجب خونه ای بود! سه طبقه بود یه طبقه ش خالی بود داد دست ما. چه سالنی داشت! وقتی میرفتی دست شوییش که دیگه دلت نمیومد بیایی بیرون! بعدشم رفتیم باغ گل ها. یه یارویی رو دیدم موهاش زرررررد خودشم سفییید!! حس شیشمم گفت خارجیه طرف! به مامانم چسبیده بودم بذار برم بهش بگم Hello  !! پشت سرش راه می رفتم یهو گوشیش زنگ خورد. گوشی رو ورداشت گفت الو سلام خوبی؟!!! ( عجب دور و زمونه ای شده! یارو تهرانی بود ما رو باش فکر کردیم خارجیه داشتیم واسش تلو تلو میخوردیم!)

واسه همتونم گز اوردم. واسه منصور هم اورده بودم منتهی الان دیگه خدا بیامرزدش دیگه!!! مال منصور رو بین خودمون تقسیم میکنیم! به قول شاعر که می فرماید:

 ای همه وجود من........ ای کسی که پا گذاشتی رو قلب من

ای کسی که در رو بستی به روی من........ درو باز کن!

                   دستم مونده لای در!!

دلتون شاد و لباتون خندون....




برچسب ها : هیج جا خونه خود ادم نمیشه! , اصفهان , سفر به اصفهان , منصور , احمد , سندمن , سیبیل , عصا , پیری , دیار , بالشت , خواب , پمپ بنزین , دست شویی , سفرنامه , سفرنامه اصفهان , طنز در سفرنامه , سفرنامه طنز , شربت , خیار سبز , سکنجه بین , رستوران , بازار , خرید , ساک , خرپول , ویلا , زاینده رود , ویلای زاینده رود , حیاط , انگور , زال زالک , باغچه , سالن , باغ گل ها , خارجی , گز , شاعر , قلب , دست , خاطره , خاطره در سفرنامه , جدیدترین مطالب طنز , مطالب جالب , مطالب خواندنی , دست نوشته های کافه جوان , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , tempter , cafejavan.ir , the tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

انیوااااااااا....!!! کره ای رو حال کردین؟!نه حال کردین؟! خداییش حال کردین؟! کنچانا؟!! وااااااااای دوباره کره ای پروندم!ببخشید من این روزا خیلی جوم گرفته!چطورین؟ من فدای.....!! خواستم فداتون شم ولی میدونستم که اگه من نباشم زندگیتون تلخ9 میشه! تمرکزتونو از دست میدین!گوشه گیر میشین! افسرده میشین! بعدشم خودکشی میکنید! خواستم بگم سندی فداتون شه ولی میدونستم اگه اون بره درواقع مردی بزرگوار رفته و جای خالیش توی کافه حس میشه! خواستم بگم احمد فداتون شه ولی متوجه شدم نــــــــــــــــه...!! من بهش احتیاج دارم! آخه هنوز راه درمانی برای این بیماری جدانویسی حروف اسمش پیدا نشده خواستم روش آزمایش کنم! خواستم بگم منصور فداتون شه ولی متوجه شدم...نه مشکلی نیس! منصور هیچ خاصیتی نداره! بنابراین منصور فدای تک تک شما!!

دقت کردین بود و نبود این داداشای بزرگتر بدبختی و فلاکت به همراه داره؟! واسه ترخیصش از سربازی اون همه مهمونی که اومدن خونه کم بود تازه مامان واسش ختم انعام هم تو خونه گرفت!!! انگار دنیا رو متحول کرده!! همش یه سال و نیم پادگان بوده! یکی یه دونه ست دیگه! دل میگه بزن...(باکمال پوزش دل غلط میکنه چیزی بگه).

ساعت 12 ظهر بود...متوجه شدم یکی داره رو تخت هولم میده میگه پاشو...پاشو که لنگ ظهره! پاشو یه خودکار با کاغذ بردار بیار! بنده هم همونطور که موهام جلو چشام ریخته بود پا شدم خودکار و کاغذ رو آوردم گذاشتم کنار مامی. گفت بشین اینایی رو که بهت میگم یادداشت کن. یه خمیازه کشیدم،موهامو زدم کنار گفتم بگو. بنویس زن سهراب به همراه دخترش 2تا،اشرف 2تا،عشرت یکی،عفت 2تا!! (تازه فهمیدم واسه روزی که ختم انعام داریم تو خونمون، خانوم قراره غذا به مهمونا بده) یه برگه A4پر شد. مامان ورداشت که تعداد غذاها رو بشماره! بعد یه ربع گفت 176تا ظرف! چشم چهارتا شد گفتم چی چی رو 176تا؟! بده من بینم! شمردم دیدم مامی جون یه اشتباه بسیار کوچولو کرده و 276تا رو 176تا دیده!! همین که بهش گفتم یه جا خشکش زد. گفت یه 2میلیون تومنی رو آبیم.(خواستم بهش بگم چی بپوشمـــــــــــا! ولی گفتم مثل اون روز قاطی میکنه)منم در این مدت دختر بد شدم اصلا به مامانم کمک ندادم! انقدر حال داد...همه کارا رو مامانم کرد!

و اما روز موعود فرا رسید! دخمل گل شدم ساعت9:30 از خواب بیدار شدم، یه لباس خوشکل پوشیدم، آبم زدم به صورتم رفتم تو اتاق. دوتا مامان بزرگا اومده بودن بسیار مودبانه سلام کردم و رفتم نشستم. یهو یکی از مامان بزرگام گفت حالا زود بود یکم میخوابیدی!(چه نسلی هستیم ما؟! نسل جوان باید تا لنگ ظهر بخوابه! همین درسته!) بعدشم همگی با هم رفتیم میوه ها رو تو ظرف گذاشتیم! سپس مامان جون زحمت کشیدن و همه میوه ها رو بردن به اتاق بنده! 236تا ظرف میوه تو اتاق من بود! اتاقم همچین بوی گند موز گرفته بود که هرکی ندونه فک میکنه تو این اتاق میمون زندگی میکنه!(البته دور از جونم). با ورود میهمانان مامی اون کمک ندادن بالا رو از تو حلقوم من کشید بیرون! شربت تعارف کردم، لیوانا رو شستم،چندین بار 12 پله رو بالا پایین کردم تا ظرفای غذا رو بیارم،جارو برقی کشیدم، مس سابیدم،کهنه بچه شستم، یخ حوض شکستم! دستامو ببینید! پینه بسته!آخه چقدر کار؟!!! اخر سر هم همسایه مون قند آورده واسه مشگل گشا!!!آخه کی قند رو میکنه مشگل گشا؟!! منم یه مشت برداشتم دادم یه پریسا(دختر خالم) گفتم بخور مشگل گشاست. ایشالله خدا شفات میده! یه کیلو هم ورداشتم واسه منصور آخه گفته بود 4تا نخ بیشتر مو نداره گفتم شاید فرجی شد و خداوند تخمی در سر او قرار داد و از آن مویی روید و بدین وسیله بختشم باز شد!(منصور واست پست کردم.میرسه به دستت طاقت بیار)

آخر شب که مهمونا رفتن بنده رفتم تو اتاقم دیدم یه چیزی رو میز گذاشته که داره چشمک میزنه! هی میگفت تمپتر بیاااااااااا! بیا منو بخور!!! رفتم جلو.........واااااااااای چه قیافه ای داشت! دهنمو باز کردم یکی گذاشتم تو دهنم! عجب شیرینی بود! نصفشو خوردم. هنوز یه ظرف پر مونده! اگه خدا بخواد با اونا هم اختلاط میکنیم! خیالتون راحت واسه شما هم میذارم. اینا رو ول کنید..... دستام پینه بسته!! سندی دستامو ببین! احمد بیا ببین دستام پینه بسته! منصور تو مهم نیستی برو منجتو بازی کن تو کار بزرگترا بازی نکن!! ثنا جون دستام خفن پینه بسته!

به قول شاعر که می فرماید:

        ای که از درد دلم با خبری...........قرص دل درد مرا کی میخری؟!!

دلتون شاد و لباتون خندون....بدرووووووووووود

 

 




برچسب ها : ختم انعام مامانمون اینا , ختم انعام , کره ای , زبان کره ای , جو , خودکشی , افسردگی , تمرکز , گوشه گیر , گوشه گیر شدن , افسرده , افسرده شدن , سندی , سندمن , منصور , منصور کبیری , احمد , مردبزرگوار , بیماری , اسم , آزمایش , داداش بزرگتر , فلاکت , ترخیص , سربازی , خودکار , کاغذ , مو , خمیازه , سهراب , عفت , اشرف , عشرت , یادداشت , برگهA4 , غذا , مهمونی , مامان , لباس , لباس خوشگل , مامان بزرگ , نسل جوان , چه نسلی هستیم ما , لنگ ظهر , میوه , میمون , اتاق , حلق , مشگل گشا , لیوان , 12پله , پریسا , دختر خاله , همسایه , مس , یخ حوض , کهنه بچه , شربت , قند , شفا , فرج , بخت , شیرینی , چشمک , قیافه , پینه , ثنا , منج , شاعر , دل درد , مطالب طنز , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنز درختم انعام , دعا , طنز درمجلس دعا , جدیدترین مطلب طنز , خاطره , خاطرات طنز , خاطرات , تمپتر , نوشته های تمپتر , tempter , the tempter , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
سلام به یکان یکان شما دوستان!
بی مقدمه میریم سر اصل مطلب!
ما دیشب یه عروسی دعوت بودیم. حالا نمیگم عروسی کی بود! توی هتل اوین بود. دوستانی که رفتن میدونن عجب جای ردیفیه! آدم کیف میکرد از تمیزی محل و نحوه رفتار و کار دوستان گارسون! آره خلاصه! من دیدم سلف سرویسه. ظرف های غذا که خالی بود دیدم ته سالن و رفتم یه میز هشت نفره چسبیده به ظرف های غذا رو تنهایی اشغال کردم! البته یه ساعت بعد پر شد! نشستم به میوه خوردن! میوه ها هم که از فرط تازگی و تمیزی باهات حرف میزد! موز بود اندازه نوشابه خانواده! جاتون خالی 7 تا موز خوردم تا حسابی تقویت شم! بعد از تقویت نیروی جوانی نوبت مست کردن بود! اونجام انگور بود. هر حبه ش اندازه پرتقال! یه خوشه که زدم چشام قیلی ویلی رفت از بس جنسش مرغوب بود! خیار و این داستانام بود که بی خیالش شدم. گارسون عزیز دید من تنها نشستم اومد شربت تعارف کرد منم نامردی نکردم 4 تا لیوان برداشتم گفتم جای کسیه الان میاد میشینه! یارو خندید و رفت! چند دقیقه استراحت دادم به معده و بعدش همون گارسونه اومد چایی داد. اتفاقا سر میز شکر بود و منم یه هفته بود چایی شیرین نخورده بودم! شکرو ریختم و شروع کردم به گارسونه نگاه کردن. گفت چرا نمیخوری؟ گفتم قاشق نیاوردی من با کجام هم بزنم؟ گفت با چنگال! در همین حین خواننده هم شروع کرد به چرت و پرت خوندن. برام جالب بود که اولین آهنگشو از گوگوش خوند! صداش بد نبود ولی خوب چه انتظاری از یه خواننده کافه ای میره؟ بزرگترین هنرش اینه که صدای خواننده ها رو از آهنگ حذف میکنه و خودش روش میخونه تازه با دخل و تصرف! بعد یه باوری دیگه اومد گفت اسمم عرفانه و میخوام از آلبوم خودم براتون بخونم. با این که داشت از تریبون سو استفاده میکرد و وبلاگ خودشو تبلیغ میکرد!! ولی ازش خوشم اومد. صداش باحال بود و خوب میخوند. یکم هم این خوند و یه یارو دیگه اومد گفت از این به بعد من میخونم و الان داماد میاد و دست بزنین و از این حرفا. منم که دایورتش کردم رو جیبم و شروع کردم با بغل دستیم طرح رفاقت بریزم. 24 سالش بود و معماری میخوند. یه دوربین آورده بود اندازه تخته سنگ! گفت دو و نیم میلیون تومن پولشو دادم! از بابام بیشتر دوسش دارم! خلاصه شامو آوردن! باور نمیکنید! 15 - 16 نوع غذا بود! مرغ سوخاری، شنیسل مرغ، ماهی سوخاری، فسنجون، کباب کوبیده، جوجه کباب، شرین پلو، ته چین مرغ، لازانیا، یه سری غذا که من تا حالا ندیده بودم و سلطان همه غذاها: باقالی پلو با ماهیچه! چشمتون روز بد نبینه! من این غذا رو که میبینم دست و پامو گم میکنم! تو خواستگاری اینجوری نشدم تا حالا! رفتم یه بشقاب برداشتم و رفتم سر دیس! اندازه یه هیئت غذا کشیدم آوردم! باقالی پلو با گوشت نبود که! گوشت با باقالی پلو بود! کفگیرو که فرو کردم تو برنجا دیدم زیرش سفته! عین اینایی که گنج پیدا کردن شروع کردم به کندن و دیدم اندازه یه راسته گوسفند اون زیر گوشت هست! هرچی گوشت بود ورداشتم یارو مجبور شد دیسو عوض کنه! رفتم گوشتا رو گذاشتم سر میز دیدم اون پسر دوربینیه داره غذاشو میخوره. گفتم دو دیقه مواظب این عزیزان من باش الان میام. رفتم یه بشقاب دیگه ورداشتم اندازه هیئت همسایه برنج ورداشتم دیدم همون گارسون خوبه داره جوجه کباب پخش میکنه! رفتم پیشش گفتم بریز بینم چی بلدی! دو سیخ جوجه برام گذاشت خودمم دو سیخ کوبیده و یه سیخ برگ رفتم روش و سه تا نوشابه قوطی ای ورداشتم و برگشتم سر میز! دیدم شنیسل مرغ و لازانیا جا مونده! ناگفته نماند که یه میز بود کلا مال سالاد و دسر! گفتم بذار اینا رو تموم کنم بعد اگه جا داشتم میرم سراغ اونا! داشتم میخوردم دیدم همه چپ چپ نگاه میکنن! به بشقابم نگاه کردم دیدم حق دارن! باور کنید یه کیلو گوشت برداشته بودم! دوستانی که دستشون تو خریده میدونن یه کیلو ماهیچه بدون استخون حدود سی تومن در میاد! کباب ها رو هم حساب کنید میشه پنجاه تومن اینا! همه غذا ها رو تموم کردم رفتم سراغ لازانیا و مرغ! مرغ تقریبا داشت تموم میشد که دو تا تیکه آخرش به من رسید.اونم خوشمزه بود ولی لازانیاش افتضاح بود. مواد توش کم بود و به خصوص غرق در پنیر نبود و من خوشم نیومد. نوشابه ها رو زدم بالا. سومیش که تموم شد دیدم حالم داره محیر العقول میشه! رفتم بیرون یکم قدم بزنم دیدم چند تا مرد وایسادن یه گوشه! کنجکاویم گل کرد رفتم ببینم چه خبره! دیدم یه پرده کشیدن حیاطو نصف کردن. آدم قد بلند اینجا به کار میاد! گردنو دادم بالا دیدم به به! چه خبره! یه استخر تقریبا بزرگ بود کنارشم رستوران بود. یعنی میز صندلی چیده بودن غذا میخوردن. ولی انقد با صفا و تمیز بود که من اصلا قدم زدن یادم رفت! دوربینو از جیب شلوارم در آوردم چند تا عکس ردیف گرفتم یه دفعه دیدم یه صدا داره میاد:
آقای محترم، اینجا مهمونی خصوصیه. لطفا عکس نگیرید وگرنه دوربینتون ضبط میشه. گفتم حالا کی پخش میشه؟ گفت بیا برو مزه نریز میام حالتو میگیرما! دیدم حق با اونه! دو برابر من هیکل داشت! دوستانی که دیدن میدونن من خودم اندازه شرک ام! ببین اون چی بود!!! رفتم توی تالار و دیدم بابای داماد تنهاس! گفتم یکم باهاش حرف بزنم شاد شه. بحث رسید به مسائل مالی گفت خرج امشب شد چهل میلیون تومن! منو میگی! دهنم تا آرنجم باز شد! چهل میلیون؟؟با این پول میتونست یه خونه رهن کنه! داد خرج یه شب خوشی! آدم باید مغزشو از دست داده باشه بره هتل اوین عروسی بگیره. بعدا که رفت زیر قرض میبرنش زندان اوین!
خلاصه مهمونی کم کم تعطیل شد و هرکی رفت خونه خودش. ایشالا قسمتتون بشه برید از این عروسیای بالا شهری برا یه سال آینده تون آذوقه جمع کنید!
 ما که رفتیم آسیا ........... از من نکن خدافظی!


برچسب ها : عروسی سلطنتی , عروسی , هتل اوین , گارسون , سلف سرویس , موز , نوشابه خانواده , انگور , خیار , شربت , معده , چایی , شکر , چایی شیرین , قاشق , خواننده , گوگوش , داماد , معماری , دوربین , مرغ سوخاری , شنیسل مرغ , ماهی سوخاری , فسنجون , کباب کوبیده , جوجه کباب , شرین پلو , ته چین مرغ , لازانیا , باقالی پلو با ماهیچه , سالاد و دسر , پنیر , استخر , رستوران , مهمونی خصوصی , زندان اوین , عکس های لو رفته از مهمونی خصوصی , سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه طنز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic