کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان


یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد .

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیل اش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و خورد .

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورت حسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.

با تعجب گفت :

مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟

خدمتگذار با لبخند جواب داد :چرا قربان .ما پول غذای امروز شما را از نوه اتان خواهیم گرفت. ولی این صورتحساب مال مرحوم

پدربزرگ شماست !!!




برچسب ها : غذا خوری بین راهی...! , داستان های زیبا , داستان های خواندنی , داستانهای خیلی قشنگ , داستان های طنز , مطالب خنده دار , کافه جوان , داستان اونجوری , داستان خفن , داستان خفن خنده دار , سایت تفریحی و سرگرمی , بهترین وبلاگ سال , بهترین سایت سال , بهترین وبلاگ میهن بلاگ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
با سلام
ابتدا جا داره باز هم برای بار چندم به خاطر وقفه ای که افتاد عذر خواهی کنم،هرچند که عذرم موجه ولیکنم بازم شما مشتری هستید و ما خدمتگذار...هرچی که شما بگی ما سعی میکنیم بهش عمل کنیم. این هفته بنده مسافرت بودم و شدیدا سرم شلوغ بود و همینطور دسترسی به نت نداشتم...باور نمیکنید زنگ بزنید 118 بپرسید!
وقتی اومدم با سیل نظرات یکی از دوستان و سیل جواب های یه طرفه سندی مواجه شدم.
من جوابی به نظر های اونا نمیدم و و اونارو میسپارم به خالق حق تعالی،خودش جوابشونو میده.
من دیروز رسیدم و امروز بکوب نشستم قسمت ششم داستانو تکمیل کردم.
امیدوارم مورد رضایتتون واقع بشه.
یا حق
------------------------------------------------------------------------------------------

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

در طول هفته با مینا تلفنی زیاد ارتباط داشتم و در مورد قرار چهار نفرمون با سیا و یاسی صحبت کردم. مینا هم بعد در میون گذاشتن با یاسی جواب اوکی رو داد. پنجشنبه قرار بود که با هم به درکه بریم.
صبح ساعت 6 پاشدم و شروع کردم به حاضر شدن،جلوی آینه خودمو بر انداز کردم.... یه شلوار لی آبی روشن که نه زیاد گشاد بود و نه تنگ،با یه تیشرت سبز فسفری،از وقتی ماجرای پریسا اتفاق افتاده بود موهامو تیغ انداختم و بعد اون بیشتر مواقع موهامو کوتاه نگه میداشتم. ولی نه اونقدری که بگن منصور کچل! کوتاه و تقریبا متوسط....دستی به موهام کشیدم و از خونه بیرون زدم. پرشیای بابایی رو که بیشتر دست من بود روشن کردم و منتظر سیاوش شدم تا بیاد.
ساعت 7:30 قرار بود جلوی در مینا اینا باشیم و ازونجا که فاصله زیادی هم تا درکه نداشت حرکت میکردیم.
نگاهی به ساعت کردم....ساعت 6:40 بود. سیا دیر کرده بود! یه لحظه به خریت خودم لعنت فرستادم که چرا همون 6 زنگ نزدم که چک کنم ببینم سیا بیدار شده یا نه! شماره سیاوش رو گرفتم....با تاخیر و صدای خواب آلود: _ الو بله؟!
_الو و زهرمار! گوسفند تو که هنوز خوابی! مگه قرار نبود 6:30 پایین باشی؟!
_خوب پایینم دیگه!
_پایینی؟!
یه دفعه صدای برخورد چیزی رو  به شیشه عقب شنیدم! برگشتم دیدم سیا با لخندی عاقل اندر سفیه داره منو نیگا میکنه و یه بربری رو تو دستش گرفته و داره اونو سق میزنه!
سیا در حالی که داشت به سمت ماشین میومد: ببین چی گرفتم؟! بسکوییت گرجی!!
_سیا خدا بگم چیکارت کنه!! یه لحظه فکر کردم خواب موندی! صداتم که از قصد خواب آلود کردی بیشتر کرکام ریخت! دهن سرویس....اسم ما ترکا بد رفته...شما فارسا که از ما بیشتر بربری میخورید!
_بابا از ساعت 5 بیدارم! نکه اولین بارمه دارم با دوتا دختر میرم بیرون، یکم هیجان دارم!
_آره جون عمت! من که میدونم تو از ساعت 5 کدوم گوری بودی!
_کدوم گوری بودم؟!!
_منم نمیدونم! جدی کجا بودی؟!
_5و که جو دادم! از ساعت 4:30 بیدارم! بعد نماز دیگه نخوابیدم! نشستم دعا خوندم!
_سیا؟! فحش میخوای؟! آخه ....استغفرالله....! بی خیار! برو در پارکینگو باز کن بریم.
و سیا در حالی که بربری رو به سمت من حواله داد و رفت که در پارکینگو باز کنه گفت:منصورم، خودت که میدونی جواب بی خیار چیه! چیه؟! بی خیار که زندگی نمیشه عجگم!
ماشینو به سمت خونه مینا هدایت کردم،تو مسیر به آهنگ های زد بازی گوش دادیم که وقتی با دخترا باشیم،یکم ضایع بود که زدبازی گوش کنیم! ساعت 7:20 با یه ترمز خیلی نرم ماشینو جلو در پارک کردم.(بر عکس سیا که وحشیانه ترمز میکرد و همیشه با صورت به شیشه میچسبیدیم!)
چشمان سیا که به برج افتاد،سرشو با یه سوت کش دار به سمت بالا و تا نوک برج کشید.
_«منصور دهنتو سرویس!!» خونه مال خودشونه؟! عجب مایه دارایی ان!! کاش اونروز صبح من میرفتم پی خرید کتاب که رو شونه من بیهوش بشه!
_آره...مطمئنا هم زنده میموند اگه تو جای من بودی!
_اون که آره! من اگه جای تو بودم همچین خریتی نمیکردم که برسونمش بیمارستان و واسه خودم دردسر درست کنم.
سکوت کردم و با گوشی مینا تماس گرفتم....
_الو سلام رسیدید؟!
_سلام،آره رسیدیم. بیاید پایین دیگه.
_باشه ما یه 10 دقیقه دیگه پایینیم!
_10 دقیقه دیگه؟! مگه حاضر نشدید؟!
_چرا ولی هنوز تکمیل نشدیم.
سیا که صدای مینا رو شنید،ازونور بلند گفت تکمیل انننننننننه؟!!
به سیا چشم غره رفتم و به صورتی که بتونه لب خونی کنه گفتم:خفه شو سیا! ضایس!
_این صدای آقا سیاوش بود هان؟!
_آره خاک تو اون سر!
_بهش بگو 11دقیقه دیگه خدمتش میرسیم،اونوقت اون جمله ای که گفتنو بهشون حالی میکنیم.
صدای یاسی رو شنیدم که میگفت یه دهنی من ازین پسره سرویس کنم که حالیش بشه!
_اوه،اوه ....سیا بدبخت شدی! خود یاسی خانوم میخواد به خدمتت برسه!
سیا در حالی که داشت میخندید شصتشو به سمت من گرفت!
هم خنده ام گرفته بود،هم عصبانی بودم. برای اینکه مینا صدای خنده ام رو نشنوه،سریع گفتم: خوب ده دقیقه دیگه اینجا باشیدا! خدافظ
_اوکی....فیلا

_عجب خری هستی تو سیا! این چه طرز صحبت کردن تو قراره اوله!
_منصور میدونی که من سر این حاضر شدن دخترا چقد مشکل دارم؟! اون اولا که با نازی دوست شده بودم یک ساعت طول میکشید حاضر شدنش!،سر این موضوع باهاش کلی دعوام میشد.....آخرشم نازی خودشو با من وفق داد و به خاطر اینکه با من بمونه،کلی تلاش کردو اون یک ساعتو به 50 دقیقه رسوند! میبینی چقد خاطرمو میخواد!
_آره میبینم!

بعد 20 دقیقه که منو سیا تقریبا داشت چرتمون میگرفت و چشمون به در بود، در باز شد!
ابتدا یاسی و بعد مینا به دنبال اون از در خارج شدند.یاسی با یه مانتوی سفید و یه شلوار جین آبی کمرنگ و شال آبی رنگ و مینا با یه مانتوی آبی و شلوار مشکی که یه حالت کشی و ورزشی داشت و شال فسفری رنگ به سر بود. تیپ و مدل موهای و آرایش یاسی از دور خیلی تو چشم میزد و برعکس اون مینا،با یه آرایش ساده با زیبایی خدادایش به چشم میومد.
با دیدن یاسی پیش خودم گفتم امروزو خدا بخیر کنه و جای ون گشت ارشاد تو همون درکه بمونیم!
وقتی داشتن به سمت ماشین میومدن ،با مینا چشم تو چشم شدم،یه لبخند قشنگ بهم زد و منم همراه لبخند بهش چشمک زدم.
سیا به آرومی که اونا نشنوند گفت منصور دهنتو سرویس! این یاسیه عجب چیزیه!
_سیا باز تو نگاه ابزاری کردی که؟! آدم باش...هیز بازی در نیار که اینا حساسن...حالا دیگه خفه شو...دارن میرسن.
جمله ام تموم نشده بود که دیدم سیاوش به سرعت از ماشین پیاده شد و در عقب ماشینو باز کرد و با قیافه ای مظلومانه گفت:سلام...بفرمایید یاسی خانوم!
یاسی و مینا با تعجب تشکر کردن و سوار ماشین شدن.
_سلام آقا منصور،خوب هستید؟!
_سلام یاسی خانوم... مرسی،شما بهتری؟!
_تشکر منم خوبم

نسبت به دیدار قبلیمون که تو بیمارستان باهاش داشتم رابطه ام باهاش سردتر بود و طبق تعریفای مینا و جلف بودن و سبک سریای یاسی نمیخواستم زیاد باهاش گرم بگیرم.
سیا سوار ماشین شد و من برگشتم سمت مینا....
_مینا خانوم ما چطوره؟!
مینا با یه حالت خجالت و هیجان گفت:مرسی منصور...خوبم
یه دفعه دیدم یاسی و مینا زل زدن به ما با تعجب مارو نگاه میکنن.
برگشتم سمت سیا و گفتم چته؟! چیه؟! نمیتونیم با gf خودمونم احوال پرسی کنیم؟!
سیا و یاسی بلند زدن زیر خنده و سیا بین خنده هاش گفت:کی گفت احوال پرسی نکنی ولی نمیدونم که....چییییییییز...ول کن،حالا بعدا بهت میگم... و دوباره با یاسی زدن زیر خنده.

منو مینا خوب متوجه شده بودیم سیا و یاسی به چی میخندیدن. به طرز نگاه کردن و لحن صحبت های منو مینا میخندیدن.تو این مدت خیلی بهم وابسته شده بودیم و من به شخصه مینا رو دوست داشتم و کم کم ترس از عاشق شدن به سرم زده بود و تقریبا جس میکردم مینا هم همچین حسی رو نسبت به من داره.
ماشینو به حرکت دراوردم و تا درکه با مسخره بازی ها و کل کل های یاسی و سیا خندیدیم.
یاسی خیلی سریع با سیا عیاق شده بود و خیلی با هم راحت شده بودن. از یه طرف خوشحال بودم که میتونستم  اون دوتا رو با هم تنها بذارم و خودمو مینا با هم جلوتر حرکت کنیم و حرف بزنیم و از طرف دیگه میترسیدم که سیا باز هم کار دستم بده و با یاسی هم داستان شروع کنه و رابطه اشو وسیع تر کنه. اگه همچین اتفاقی میفتاد دیگه نمتونستم تو چشمای نازی نگاه کنم. منی که همیشه سعی میکردم سیا رو از خیانت به یاسی منصرف کنم حالا داشتم مقدمه دوستیشو با یه دختر دیگه محیا میکردم،هر چند ناخواسته بود.
بعد از اتمام حجت با سیا،با مینا ترکشون کردیم و به فاصله 10 متر جلوتر از اونها حرکت میکردیم.
_منصور،نباید یاسی و سیا رو با هم تنها میذاشتیم،زشته.
_نه بابا! زشت چی! در ضمن خودشون میدونن که من چقدر دوست دارم ...
لحظه ای که این جمله رو گفتم دست مینارو گرفته بودم و داشتم کمک میکردم که از صخره ای که سر راهمون قرار داشت بیاد بالا...با بالا اومدن مینا از صخره یه لحظه خیلی بهم نزدیک شده بودیم،تقریبا تو بغل همدیگه بودیم و چشم تو چشم با هم بودیم...تو چشمای آبیش غرق بودم که با صدای خیلی آروم گفت منم دوست دارم منصور و سرشو از شرم پایین انداخت.
دستمو زیر چونه اش گرفتم و به سمت بالا آوردم که دیدم از دماغش خون.....
 
سرم ناگهانی یه تیر خیلی محکم کشید،از درد زیاد یه فریاد کشیدم...چشام پر از اشک شده بود،پرستار با سرعت وارد اتاق شد و سریع با تزریق یه مسکن و آروم کردن من اتاق رو ترک کرد.تازه فهمیدم کجام...تصادف..چالوس...مینا....
تا الان داشتم تو ذهنم خاطراتمو با مینا مرور میکردم که به اینجای خاطره رسیدم سرم به شدت درد گرفت و از حالت خلسه بیرون اومده بودم.مسکن داشت اثر میکرد و کم کم داشت چشام گرم میشد...
ادامه دارد




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال , داستان خفن , داستان اونجوری , سایت اونجوری , داستان های لو رفته , داستان های خانوادگی , منصور کبیر , کافه جوان , سایت کافه جوان , پیربالا , سایت طنز و سرگرمی , طنز و سرگرمی , داستان های باور نکردنی , رمان های تازه , رمان ایرانی سال 91 , بهترین رمان سال 92 , رمان برتر سال 2012 , داستان های منصور کبیر , قسمت ششم داستان طاقت بیار , بهترین ها در کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
داشتم پیاده در خیابان ها برای خودم قدم می زدم و خستگی کار و یکجانشینی را به در می کردم که همسر زنگ زد. گوشی را برداشتم.

الو!

- داری میای مرغ بخر!

سلامت کو؟

- برو بابا شارژ ندارم.

گوشی را قطع کرد. یک شارژ 5 هزار تومانی برایش خریدم و اس ام اس کردم. دوباره زنگ زد:


سلاااام شوهر جان!

- علیک سلام. لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از همسران بی شارژ.

تیکه ننداز. مرغ خریدی؟

- صدا نمیاد؟ چی؟ جغد؟

جغد چیه؟ مرغ! مرغ!

- مرغ؟ شیب؟ بام؟

گزینه اول!
- جدا بخرم؟ آخه برای چی؟

سوال می کنی؟ خب مرغ بخر بخوریم دیگه.

- گناه دارن مرغا! بیا از مرغا حمایت کنیم.

چی می گی تو؟ ماشین زده بهت؟

- نه. تو خوبی؟

مرسی. تو چطوری الان؟

- قربونت، مامان اینا خوبن؟

با مامان من چیکار داری؟

- من با مامانت کاری ندارم.

الان کجایی؟

- تو خیابون. دارم راه می رم.

واسه چی با تاکسی نمیای؟

- در حفظ ونگهداری محیط زیست می کوشم.

آفرین! حالا مرغ می خری یا نه؟

- صدات نمیاد.

دروغ نگو.

- از کجا فهمیدی دروغ میگم؟

مگه دروغ می گفتی؟

- آره.

پینوکیو. مرغ می خری؟

- مرغو می خوای چیکار کنی؟

می خوام بهش پرواز یاد بدم!

- نه این غیرممکنه. تو خل شدی!

آره از دست تو دارم خل می شم.

- خب کسی که به مرغ بخواد پرواز یاد بده مثل کسیه که بخواد با بابابزرگ من تمرین دموکراسی کنه.

مگه بابابزرگت چشه؟

- با بابابزرگ که واسه شام می رفتیم پیتزا بخوریم، بهونه می گرفت که الا و بلا من آبگوشت می خوام. هر چی هم می گفتیم، در جواب می گفت بیا رأی بگیریم. رأی می گرفتیم همه می گفتن پیتزا این آقا می گفت آبگوشت. بعدش با عصا ما رو سرکوب می کرد، مجبور می شدیم بریم آبگوشت بخوریم.

چه جالب.

- آره جالب بود.

ببین می خوام بهت یه حقیقتی رو بگم.

- بگو جانم.

راستش من نمی خواستم به مرغ پرواز کردن یاد بدم. فردا مامانم اینا می خوان بیان، گفتم یه کم زرشک پلو درست کنم.


- حالا که بحث صداقت و روراستیه بذار منم یه حقیقتی رو بهت بگم.


بگو عزیزم.

- من پول ندارم مرغ بخرم!

چی؟ صدا نمیاد!

- می گم پول ندارم.

خش خش می کنه، نشنیدم، چی نداری؟ غول؟

- دروغ نگو! شنیدی.

ااا خب چرا پول نداری؟

- مرغ رفته بالا.

وا! مرغ که نمی تونه پرواز کنه، چه جوری رفته بالا.

- متاسفانه شرایط جوی تو ایران یه جوریه که مرغ مجبوره پرواز کنه.

به خاطر تورم؟

- آره دیگه، مرغ هم مثل بادکنکه، تورم که می شه باد می کنه و می ره بالا.

خب با این اوصاف امکان یاد دادن پرواز به مرغ وجود داره.

- خب یاد دادنش که کار من و تو نیست، مسئولین محترم بهش پرواز یاد می دن، ما باید بریم از تو هوا جمعشون کنیم که آیتم خیلی دشواریه!

چه کار سختی.

- البته کار مسئولین سخت تره.

صددرصد. فردا چی بزارم جلوی مامان اینا؟

- املت درست کن بگو مرغ خریده بودیم گذاشتیم بیرون، فرار کرد.

نه بابا تابلوئه دروغ می گیم.

- یه کار دیگه هم می شه کرد، موقع شام براشون منطق الطیر عطار می خونم که یاد مرغ و سیمرغ بیفتن.

اینجوری که بیشتر هوس مرغ می کنن، من یه پیشنهاد بهتر دارم. قبل شام از شیوع دوباره آنفلوانزای مرغی می گیم، بعد من بلند می شم می گم کی دلش زرشک پلو با «مرغ» می خواد؟ مسلما حالشون بهم می خوره می گن املت درست کن منم می رم املت درست می کنم.

- عالیه! همینو می گیم. من رسیدم خونه، در رو باز کن.

بیا تو.



برچسب ها : طنز؛ آیا مرغ پرواز می کند؟! , طنزی درباره گرانی مرغ , گرانی مرغ , تورم مرغ , کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , طنز خفن , خفن , داستان خفن , همه چی خفن!cafejavan ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,
بازدید

این داستان کاملا واقعیه و میشه گفت سرگذشت منه که براتون میگم. میتونین بیشتر با من آشنا بشین پس خوندنشو از دست ندین!

ساعت 6 صبح بود باید میرفتم باشگاه.طبق معمول ساعت 4 صبح خوابیده بودم. کلا 2 ساعت خوابیدم، خیلی خسته بودم دلم میخواست بازم بخوابم ولی دیگه چاره ای نداشتم باید هرطور شده ببیدار میشدم تا به موقع برسم. پیش خودم گفتم تو ماشین تمام راه میخوابم تا کمبود خوابم برطرف بشه. خلاصه به هر زوری بود از خواب بیدار شدم و یه آبی به سر و صورتم زدم و یه صبحونه ی مختصری خوردم و بدو بدو رفتم سر خیابون.

اولین ماشینی که اومد دست تکون دادم نگه داشت. مسافر نداشت. عقب نشستم. راننده یه مرد میانسال بود.از قیافش معلوم بود از اون آدمای عجیبه. کت و شلوار مشکی پوشیده بود و یه عینک دودی زده بود به چشمش اندازه شیشه جلوی خاور! لام تا کام حرف نمی زد. فقط به جلو نگاه میکرد و راهشو میرفت. عین شخصیت بد های فیلم ماتریکس بود! انگار نه انگار کسی سوار ماشین شده. یه آهنگ ملایم گذاشته بود.جوری بود که حس میکردم داره لالایی میخونه. آروم آروم خوابم برد. دیگه صدایی نمی شنیدم. تا اینکه حس کردم یکی داره محکم داره فشارم میده!

از شدت فشار از خواب پریدم. هی وای.. دیدم یه مسافر مرد کنارم نشسته . خیلی با احساس منو بغل کرده البته این احساسش انقد زیاد بود که داشت محکم فشارم میداد. گیج شدم. یه نگاه به راننده کردم دیدم اصلا تو این عالم نیست، اصلا انگار نه انگار کسی تو ماشینه. من نمیدونم چه جوری راهشو می دید!! عصبی شدم. نه خیلی عصبی شدم. نه خیلی خیلی عصبی شدم.قاطی کردم، با عصبانیت هلش دادم سریع از تو کیفم پنجه بکسم رو در آوردم.

یه دونه کوبیدم اینور صورتش. نه نه، اونور نه؛ اینورو میگم بابا. سمت چپش.

یارو صورتش غرق خون شد. تازه فهمیدم وقتی میگن از سیبیل یارو خون می چکه یعنی چی! دیدم داره گیج میزنه. به راننده گفتم آقا نگه دار اینو پیاده کنیم ولی راننده اصلا نمی شنید و جوری گاز میداد که انگار یه آجر گذاشته رو پدال گاز! دیدم باید خودم دست به کار شم. در عقب رو باز کردم و یارو رو از ماشین پرت کردم بیرون. . وای نمیدونید چه لحظه ی دیدنی ای بود. ماشینا همینجور از مسیرشون منحرف میشدن. بندگان خدا میخواستن اینو مقوا نکنن، عوضش باماشین از رو ماشین همدیگه میپریدن. اصلا بعضی از ماشینا از بس هیجان زده شده بودن همینجور ملق میزدن. خر تو خری شده بودا. دقیقا عین صحنه های جذاب کبری 11 شده بود. ما همینجور از صحنه دور می شدیم و اونا هی به تلفاتشون افزوده می شد.:دی

راننده همچنان به راه خود ادامه میداد !!!!!

حالا که از شر این خلاص شدم و خیالم راحت شد سعی داشتم بخوابم که راننده نگه داشت تا یه نفرو سوار کنه. چی داشتم می دیدم؟ همون یارو که دو دیقه پیش از ماشین پرتش کرده بودم کف خیابون ، صحیح و سالم داشت دوباره سوار ماشین می شد. یارو سوار شد هنوز نیومده منو گرفت بغلش! گفتم آقا ولم کن و شروع کردم به جیغ زدن ولی انگار اصلا نمی شنید. پنجه بکس رو هنوز ار دستم در نیاورده بودم و اومدم باز بزنمش که دید و دیتمو گرفت و فشار داد و پنجه بکس رو از دستم در آورد و از پنجره پرت کرد بیرون. ولی کور خونده بود من تو کیفم اسپری فلفل داشتم! سریع درش آوردم و زدم چشم و چال یارو رو سرویس کردم. شروع کرد به داد زدن و دست منو ول کرد. یکم عین اینا که تازه دست بند از دستشون باز شده دستمو مالیدم و دوباره در ماشینو باز کردم و با کف پام از ماشین پرتش کردم بیرون. باز هم صحنه های کبری 11 تکرار شد!

راننده هنوز داشت با سرعت ادامه میداد!!!

این دفعه دیگه خیلی خسته شدم و خوابیدم. دوباره از شدت فشار از خواب پریدم و دیدم من افتادم وسط و دو تا مرد سوار شدن و دارن منو فشار میدن! نکته جالب اینه جفتشون یکی بودن! همون یارو که از ماشین دو بار پرتش کرده بودم بیرون رفته بود خودشو تکثیر کرده بود و اومده بود سراغ من! این دفعه دوتایی چنان فشار میدادن که دنده هام داشت میشکست! نمی تونستم حتی دستمو بکنم تو کیفم. از قدرت های طبیعی بدنم استفاده کردم و دست اون یکی که بالاتر بود رو چنان گاز گرفتم که استخون دستشو زیر دندونم حس کردم. داشت داد و بیداد میکرد که یهو از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم مردم تا کمر از پنجره ماشین اومدن بیرون و دارن از ما فیلم می گیرین! یه لبخند به دوربین زدم و دست اون یکی رو هم گاز گرفتم و در ماشین رو از هر دو طرف باز کردم و اینا رو از ماشین پرت کردم بیرون. باز هم کبری 11 تکرار شد!

راننده برای اولین بار یه حرکتی از خودش نشون داد! برگشت با یه لهجه عجیب غریبی که من تا حالا نشنید بودم (فک کنم زبون سرخ پوست های قبل از استقلال آمریکا) به من گفت: کرایه اینایی که انداختی بیرون رو خودت حساب میکنی! من به زبون خودش گفتم: برو عمو!

یهو برگشت گفت: پس خودتم بپر پایین! دیدم داره خیلی جدی میگه. منم که امروز ترتیب 4 نفرو داده بودم این که برام چیزی نبود! کفشمو که از این پاشنه 12 سانتیا بود در آورم و با پاشنه ش کوبیدم وسط کله راننده! بعد دیدم کفشم گیر کرده تو سرش و خونه که داره از تو مغزش فواره میزه بیرون! لامصب هنوز پاش رو گاز بود و داشت می رفت! بیرونو نگاه کردم دیدم اینجا که هستیم اصلا آشنا نیست. منو کجا آورده بودن؟ از دیوار های شهر جسد آویزون بود. ترسیده بودم. یهو صدای بوق شدید و ممتد اومد. دیدم راننده مرده و سرش افتاده رو فرمون و همینطوری داره بوق میزنه. سعی کرده سرشو بلند کنم که انقد صدا در نیاره یهو دیدم خورد به فرمون و تکون خورد. به طور ناگهانی پیچیدیم به سمت راست و مستقیم رفتیم تو دیوار. ماشین تا صندلی جلو جمع شد و بعدش هم آتیش گرفت. بعدش هیچی یادم نمیاد تا توی بیمارستان که داشتن با سرعت منو می بردن اتاق عمل. 5 تا پرستار داشتن تخت رو هل میدادن. وقتی نگاهشون کردم دیدم هر 5 تاشون همون یارو ان که از ماشین پرت کردم بیرون! انقد حالم بد بود که هیچ کاری نمیتونستم بکنم. دکتر هم همون شکلی بود. واقعا گیج شد بودم. بیهوشم کردن و وقتی بهوش اومدم دیدم 13 ساعت گذشته. یه هفته بعد همون آدما مرخصم کردن و تا از در بیمارستان اومدم دیدم سر کوچه خودمونم! رفتم خونه و چشمتون روز بد نبینه! هرکی تو خونه مون بود همون شکلی بود! حتی فامیلامونم اون شکلی بودن! بچه داداشم که دختره و 2 سالشه هم همون شکلی بود! تا یه مدت همه اینا برام عجیب بود ولی خوب خیلی وقته با این موضوع کنار اومدم. فقط وقتی مشکل دارم که دارم تلویزیون می بینم و همه آدما همون شکلین! حالا هم که در خدمت شما هستم و دارم تو وبلاگ کافه جوان کار میکنم ولی نمیدونم چرا عکس همه مون یه شکله؟ نمیشه عوضش کنیم؟ من از دیدن قیافه اون یارو خسته شدم.....




برچسب ها : این داستان کاملا واقعیه , داستان , داستان خفن , سرگذشت های واقعی , داستان زندگی بهاره , آیا بهاره یک انسان معمولیست؟ , بهاره کیست؟ , باشگاه بهاره , تاکسی , راننده تاکسی , ماتریکس , کبری 11 , هشدار برای بهاره 11 , پنجه بکس , اسپری فلفل , گاز , مردم , تصادف , بهاره تصادف کرد , بیمارستان , اتاق عمل , اخلاقتو خوب کن , سرخ پوست های قبل از استقلال آمریکا , کافه جوان , بهاره , cafejavan , cafe javan , BAHAREH ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه طنز ,
بازدید
داستانی که در ادامه مطلب میخونید رو دوست عزیزمون  سامان برامون فرستاده
شما هم میتونید مطالب خودتونو برای ما بفرستین تا تو بخش مهمان کافه منتشر کنیم



برچسب ها : داستان , داستان زیبا , داستان عاشقانه , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , مهمان کافه جوان , داستان اونجوری , داستان خفن , مهمان کافه ,
دسته بندی : کافه داستان , مهمان کافه ,
بازدید

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : «در کیسه ها چه داری». او می گوید (( شن )) .

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا.....
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.





برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان قاچاقچی , داستان سندمن , سندمن و قاچاقچی , سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
سیگاری گوشه لبش گذاشت و سمت دخترک رفت" 

ــ یه بسته کبریت بده"

ــ شرمنده آقا خیلی وقته دیگه کبریت نمی فروشم"

ــ چه جوری پس خرجیت رو در میاری؟ تحت پوشش کمیته امداد شدی؟

ــ نه به جای کبریت تن فروشی می کنم"

هم فروشش بیشتره هم پولش




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان دختر کبریت فروش , داستان سندمن و دختر کبریت فروش , وبلاگ کافه جوان , سندمن , سندمن و دختر کبریت فروش , داستان سندمن , داستان های سندمن , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,

طلبه ها پسر را زیر چشمی نگاه می کردند و به خاطر ظاهرش هرکدام چیزی می گفتند:

ــ نگاهش کن انگار توی پیریز برق خوابیده...

ــ یه مانتو کم داره تا بشه یکی از این خواهرها...

ــ امثال اینا اصلا خدا و پیغمبر حالی شون نمی شه...

پیرمرد مسنی وارد واگن مترو شد"

همه پیرمرد را نگاه می کردند"

در این حین پسر بلند شد و دست پیرمرد را گرفت و او را بر جای خودش نشاند"

و طلبه هایی که خدا و پیغمبر حالی شون می شد فقط تماشا کردند"




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان طلبه ها در مترو , داستان طلبه ها و خواهر , داستان طلبه ها و پیرمرد , سندمن , داستان سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد، ابلیس به او گفت: آیا هیچکس می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس با
شیوه مخصوص خودش (
جادوگری و سحر) آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.
پس فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اونجوری , داستان اینجوری , داستان اون , داستان این , داستان فرعون , داستان ابلیس , سندمن , داستان سندمن , داستان فرعون و سندمن , فرعون و سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید
از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که...
برم پای تخته زنگ می‌خورد.
هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.
این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،
اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده
بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت
چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.
بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،
منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!
خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما
و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان موفقیت , داستان من با دختر رئیس دانشگاه , چگونه مدال طلای المپیاد را ببریم؟ , راز های موفقیت , دسته گلی برای معلم , داستان های سندمن , سندمن , sandman , the sandman , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه طنز ,
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . 
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!' 
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد
 



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اونجوری , داستان اینجوری , سایت اونجوری , سایت اینجوری , سایت خفن , عكس لو رفته , عكس خفن , عكس اونحوری , عكس اینجوری , داستان بهشت و جهنم , روحانی , مكالمه با خدا , وبلاگ كافه جوان , كافه جوان , سندمن , سندمن و روحانی , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
خونه مشغول کار بودم که دخترم بدو بدو اومد پرسید :

دخترم: مامان، تو زنی یا مردی؟

من: زنم دیگه، پس چی ام؟

دخترم: بابا، چی؟ اونم زنه؟

من: نه مامانی، بابا مرده.

دخترم: مامان تو زنی یا مردی؟

من: زنم دیگه پس چی ام؟

دخترم: راست میگی مامان؟

من: آره چطور مگه؟

دخترم: هیچی مامان! دیگه کی زنه؟

من: خاله مریم، خاله آرزو، مامان بزرگ

دخترم: دایی سعید هم زنه؟

من: نه اون مرده!

دخترم: از کجا فهمیدی زنی؟

من: فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام.

دخترم: یعنی از چی؟ از قیافه ات؟

من: از اینکه خوشگلم.




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , سایت اونجوری , مرد , زن , فرق مرد و زن , سندمن , sandman , the sandman , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
آخرین مطالب
» صفات بارز امام! ( یکشنبه 16 شهریور 1393 )
» سفر ما به مشهد ( جمعه 14 شهریور 1393 )
» این روزهای منچستر یونایتد ( چهارشنبه 12 شهریور 1393 )
» چرا بدی؟ ( پنجشنبه 6 شهریور 1393 )
» پیروزی غزه مبارک.... ( پنجشنبه 6 شهریور 1393 )
» جایگاه ویژه شبکه های اجتماعی و اینترنت و گوشی در بنیان خانواده!! ( شنبه 1 شهریور 1393 )
» The Universe - Part 1 ( پنجشنبه 30 مرداد 1393 )
» بسی رنج بردیم در این فیلمِ خز ( شنبه 25 مرداد 1393 )
» فریاد سندمن جواب داد! ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
» نقطه پشت نقطه ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
» مسخرس... ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
» داستان اورجینال تایتانیک (اون فیلم فیک بود!) ( چهارشنبه 22 مرداد 1393 )
» ماجرای من و خانوم کپسولی!! ( سه شنبه 14 مرداد 1393 )
» بازگشتی پر افتخار ( دوشنبه 13 مرداد 1393 )
» اگه پیشم بودی... (18+) ( شنبه 11 مرداد 1393 )
» mythe کیست؟ ( شنبه 11 مرداد 1393 )
» تی شرت قرمزی ( چهارشنبه 8 مرداد 1393 )
» عید شما مبارک ( دوشنبه 6 مرداد 1393 )
» عکس لو رفته از یک دختر ایرانی ( شنبه 4 مرداد 1393 )
» فامیل دور ( چهارشنبه 1 مرداد 1393 )
» خانواده شهید غزه ای ( سه شنبه 31 تیر 1393 )
» شهر تاریک... ( دوشنبه 30 تیر 1393 )
» حمایت کریس رونالدو از مردم غزه ( پنجشنبه 26 تیر 1393 )
» معرفی ( چهارشنبه 25 تیر 1393 )
» طهران - تهران ( یکشنبه 22 تیر 1393 )
» امتحان ، تنبلی ، بیکاری ، داعش! ( دوشنبه 16 تیر 1393 )
» اولین تماس تلفنی از بهشت ( چهارشنبه 11 تیر 1393 )
» توجیه...! ( سه شنبه 3 تیر 1393 )
» ناگفته هایی از سریال ستایش - قسمت دوم - حشمت فردوس کیست؟ ( جمعه 30 خرداد 1393 )
» داستان دختر کوچولو و بقال ( چهارشنبه 28 خرداد 1393 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] (تعداد کل صفحات:2)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت