کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام علی آل کافه 
داستان ازین قراره که میهن بلاگ یه مسابقه گذاشته با مضمون #ماشین زمان--اگر به 10 سال قبل برگردید چکار می کنید؟#
که از داوراش سروش صحت و لیلی رشیدی هستند. جایزه های خوبی هم میده.
بنده هم شرکت کردم
گفتم شما هم شرکت کنید
ضرر نداره
بعدش اینم لینک داستان من::
برید بخونید و اگه خوشتون اومدو دوستم داشتید برام لایک بزنید.
دمتون گرم


البته قبلش اینو بهتون بگم...نوشته های دیگران رو بخونید..بعدش بیاید نظرتونو اینجا در مورد داستانم بگید.
و دیگر اینکه قراره یه داستان به صرف شرکت در  داوری بفرستم.
این داستانم بیشتر جنبه برنده شدن در رای مردمی داره
پس لایک فراموش نشه...دست شما هم درد نکنه




برچسب ها : داستان اونجوری , داستان خفن , داستان باحال , ماشین زمان , طنز در مورد سروش صحت , مسابقه میهن بلاگ , سایت اونجوری ,
دسته بندی : مسابقه های جایزه دار , کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
سلام
داستان نا تموم زیر من نوشتم. به نظرتون میشه داستان رو چیجوری ادامه داد و چه کشمکش هایی میشه ایجاد کرد.
شما میتونید داستان رو از هرجا که دلتون خواست ادامه بدید...حتی از وسطش.
بعد اینکه اگه دستی بر قلم ندارید هم لزومی نداره حتما داستان بنویسید. ایده هاتون هم برای من کافیه
با تشکر::
**

با بستن در خونه، نصف جملات مادرم رو که میگفت « حسام بیا این یه لقمه رو هم بخور» پشت در گذاشتم و با دهنی پر گفتم مرسی، که البته صدای من هم پشت در موند.

کیفمو روی راه پله گذاشتم و با عجله مشغول بستن بندهای کفشم شدم...که بسته نبسته پشیمون شدم و برای جبران زمان از دست رفته ام کیف رو برداشتم و تصمیم گرفتم بند کفش هارو داخل آسانسور ببندم. آسانسور طبق معمول که آخرین و اولین مسافر هر روزش من بودم،طبقه ما ایستاده بود. دکمه طبقه همکف رو زدم و نشستم به بستن بند کفش هام. به محض حرکت آسانسور منتظر آهنگ ملایم همیشگی بودم که با یه آهنگ ریتمیک تند مواجه شدم. باز هم این آقای حسنی؛مدیر ساختمون، یک چیز جدیدی رو برامون ارمغان آورده، که اینبار تغیر آهنگ آسانسور از تازه ترین ابتکاراتش بود.

بی خیال آهنگ شدم و به ادامه بستن بند کفش هام مشغول شدم که شوفر آسانسور گفت «طبقه دهم....خوش آمدید!»

همونطور که کف آسانسور نشسته بودم، با تعجب سرمو بلند کردم که ببینم این مسافر جدید کیه که این وقت صبح میخواد با من همسفر بشه. در آسانسور باز شد و یه دختر 18-19 ساله با چشمای خواب آلود داشت داخل آسانسور میشد و با دیدن من یهو شوکه شد و یه جیغ ریز کشید و گفت: «یا حسین» و کمی عقب کشید.

من که خودم از جیغ دختره، شوکه شده بودم، از جام بلند شدم و گفتم: «خانوم چته؟ مگه جن دیدی؟ ترسیدم»

-شما ترسیدی؟ رو، رو برم به خدا! خوابیدی کف آسانسور ساعت 5 صبحی انتظار داری چی کار کنم؟

-یجور می گید خوابیدی انگار جا انداختم؟ داشتم بند کفش امو می بستم. حالا بیاید تو درو ببندید، داره سوز میاد،تازه گرم شده بودیم......خخخ... .

که با دیدن چشم غره دختره سریع صدامو جدی کردم و گفتم: « خخخ خیلی ببخشید...دیرم شده»

دختره وارد شد و بغل من ایستاد. آسانسور شروع به حرکت کرد.

زیر چشمی از داخل آینه داشتم قیافه اش رو نگاه میکردم، عصبی به نظر می رسید. نیش ام کجکی باز شده بود. ییهو از تو آینه عصبانی نگاهم کردو من سریع نیش امو بستم و با ریتم آهنگ پخش شده گردن امو تکون میدادم.

به محض باز شدن درب آسانسور دختره با عجله خارج شد و به سمت در خروجی حیاط رفت.

من به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم.  چون عجله داشتم دیگه منتظر گرم شدن ماشین و یک دقیقه خلاص کار کردن نموندم. وقتی از سر کوچه وارد خیابون اصلی شدم، دختره رو در حالی که خودشو تو ژاکتش جمع کرده بود و منتظر تاکسی بود رو دیدم. تو اون ساعت و سرما، سگ رو میزدی بیرون نمی اومد؛ البته بلا نسبت من که نزده، بیرون بودم. سرعت ماشین رو کم کردم و آروم نزدیکش شدم. با سرعت 10تا از کنارش رد شدم و از تو شیشه در حالی که نیش ام تا بناگوش باز بود باهاش چشم تو چشم کردم و رد شدم. شاید این تبادل نگاه چند ثانیه طول نکشید ولی به اندازه یک سال دل منو شاد کرد. از تو آینه بغل دیدم که داره بهم نگاه میکنه و زیر لب فحش میده.

***




برچسب ها : داستان ناتمام , داستان نویسی , داستان اونجوری , داستان خفن , داستان های اونجوری و خفن , منصور کبیر , داستان کوتاه ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

اگه از مشتری های قدیمی و ثابت نوشته های من باشید احتمالا این داستان براتون آشنا باشه.
قبلا این داستان رو منتشر کرده بودم. در اصل این داستان ترکیبی از دو داستان قدیمی من هست  با کمی تغیرات و جمع بندی، که پارسال تکمیلش کردم. گفتم الان منتشرش کنم که شما هم بخونید.
امیدوارم خوشتون بیاد:
***
بسم رب

داستان شیرین ترین تلخی

 

از آموزشگاه بازیگری که بیرون اومدیم،رو به رضا کردم و گفتم: " امروز دیگه میخوام این آرزویی که چند وقته افتاده به جون ام رو عملیش کنم. بسه دیگه بابا، تا کی میخوایم همش بترسیم؟ مرگ یه بار، شیونم یه بار!"

رضا بین خنده های بلندی که میکرد، گفت: "منصــــــــــــــــــــور عمرا بتونی .شرط میبندم وسطش کم میاری!"

اخم هام رو توی هم کشیدم و گفتم: "برو گمشو....وقتی امروز تو مترو کارو تموم کردم،میفهمی"

رضا با خنده گفت: "ببینیمو تعریف کنیم!"

 _نه دیگه! تو نمیتونی ببینی. اگه تو اونجا باشی که نمیتونم کارو درست انجام بدم. میترسم قیافه تورو ببینم و خنده ام بگیره. قول میدم هر اتفاقی افتاد، فردا برات مو به مو تعریف کنم.

_ چه حرفا؟! فکر کردی به این راحتی ها تورو تنها میذارم؟ منم باید بیام. قول میدم چند ردیف اونورتر بشینم و اصلا کاری باهات نداشته باشم. در ضمن اگه من نباشم از کجا معلوم میشه که کارتو خوب انجام دادی؟!

 _نمیدونم که....ای بابا....جهنم، بیا. ولی رضا اگه وسطش ادا در بیاری، من میمونم و تو و یه دسته بیل اعلا!

_خوب حالا! قشقرق نکن اینقدر، بدو بریم سمت مترو تجریش که کلی کار داریم.

ساعت 3، نزدیک ورودی مترو از هم جدا شدیم و با فاصله از هم حرکت میکردیم.

ساعت خلوت مترو بود و افراد زیادی داخل واگن نبودن. روی صندلی کنار یک مرد میانسال که سبیل های پر پشتی داشت، نشستم. یک نقشه 2000 تومانی تهران توی دستش بود و با چشماش دنبال چیزی میگشت. به محض نشستن، ازم پرسید: "ببخشید آقا من میخوام برم خیابون لاله زار، بهم گفتن توپ خونه پیاده بشم، ولی من اصلا توی نقشه اسم ایستگاهشو نمیبینم. چطوریه؟ کجا باید پیاده بشم؟"

من که از بابت خراب شدن برنامه مون میترسیدم، سریع تو پاسخش گفتم: "خواهش میکنم، ایستگاه امام خمینی باید پیاده بشید. توپ خونه اسم قدیمشه."

ازم تشکری کرد و دوباره روی نقشه خم شد.

به سمت رضا که تقریبا یک ردیف سمت چپ و روبروی من نشسته بود، نگاه کردم و متوجه شدم که خودش رو زده به کوچه علی چپ و مثلا متوجه من نیست.

ایستگاه های بعدی کم کم به تعداد مسافران اضافه شد و تقریبا تمام صندلی ها پر شده بود.

وقت زیادی نداشتم،همه چی طبق برنامه ای که داشتم تا یک دقیقه دیگه شروع میشد. گوشیم راس ساعت 3:10 زنگ خورد. سعی کردم گوشیم رو از جیب شلوار جینی که به پا داشتم در بیارم. پس از خوردن چندتا زنگ، گوشی رو جواب دادم: "الو سلام، چطوری نازی؟ خوبی؟"

بعد از کمی مکث، گفتم: "اِ اِ  نازنین چرا گریه میکنی؟! آبجی؟ چی شده؟ یه لحظه آروم باش....من که اینجوری نمیفهمم چی میگی. آبجی جونم آروم باش..."

توجه اطرافیانمو کامل به خودم جلب کرده بودم و حس کنجکاویشون باعث میشد که کاملا به صحبت های من گوش کنند.

کمی بعد با صدای بلند که ترس توش موج میزد، گفتم: "بابا چی؟! بابا چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟ گریه نکن ببینم چی شده؟ بابا مرده؟! یعنی چی که بابا مرده؟! درست حرف بزن ببینم چی میگی؟! تصادف چی؟!"

سکوت کردم و سعی کردم اشک تو چشام جمع بشه و بعد با بغضی که تو گلوم بود، بلند داد زدم" :آخه چــــــرا؟"

همه سرها به سمت من برگشت. گوشی رو به آرومی پایین آوردم و سرمو به شیشه پشتم تکیه دادم و سعی کردم که چشمه اشکمو بجوشونم.قطره ای اشک از گوشه چشم ام جاری شد. زل زده بودم به شیشه روبروم و به تصویر منعکس شده از خودم نگاه می کردم.  مرد نقشه بدست، با ترس زد رو شونه ام و گفت" :آقا حالتون خوبه؟"!

هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم. ردیف های بغلی که صدای فریاد ام رو شنیده بودند، بهمون نزدیک تر شدند و هر کسی حرفی میزد:

_ بیچاره باباش مرده...

یه دست فروش که تازه رسیده بود، از بغل دستیش پرسید" :آقا چی شده؟!"

_ میگن پدرشون فوت کرده.

پیرزنی که صندلی روبرو نشسته بود و در حالی که اشک تو چشم هاش جمع شده بود، گفت: "مادر جون مرگ حقه، ایشالله که غم آخرت باشه."

_ ببخشید موضوع چیه؟! چرا جمع شدید دور این جوون؟!

این بار مرد دست فروش جواب داد: "نمیدونم والله! میگن باباش رفته زیر 18 چرخ...درجا مرده! راننده  هم در رفته!"

_انالله و انا الیه راجعون

_ فاتحه مع الصلوات

من در حالی که تا اون لحظه نقش امو خوب بازی کرده بودم ،کم مونده بود با شنیدن اون حرف ها خنده ام بگیره و جونمو به خطر بندازم.

کافی بود که مردم بفهمن، تمام این کارها نمایشی بوده و حقیقت نداشته .اون موقع باید پاسخگوی احساسات جریه دار شده اشون میشدم.

رضا به موقع به داد ام رسید .نزدیک من شد و با لحن خیلی جدی گفت" :آقا چه خبره؟! دورشو خلوت کنید، مگه نمیبینید حالش خوب نیست . باباش فوت کرده ها"

و همون لحظه مترو توقف کرد و رضا از فرصت به دست اومده استفاده کرد و منو از مترو خارج کرد.

تموم افراد داخل واگن از پشت شیشه چشم به ما دوخته بودن که به سمت خروجی حرکت میکردیم.

وقتی که از دید افراد داخل مترو خارج شدیم،من و رضا چند ثانیه تو چشم های هم خیره شدیم و بعد از ته دل شروع به خندیدن کردیم.

بعد از یک دقیقه که خنده هامون کمتر شد،رضا گفت: "منصور خدا بگم چیکارت کنه پسر؟ عوضی، همچین تو نقشت فرو رفته بودی که یه لحظه فکر کردم،جدی جدی بابات مرده!"

آروم با دست زدم پشت سرش و گفتم: "زبونتو گاز بگیر،بیشعور! ولی رضا یه لحظه خودمم نفهمیدم چی شد، عجیب رفتم تو حس"

رضا که دست منو تو دستش گرفته بود گفت: "ترکوندی پسر، عالی بود، من که پسندیدم."

من که دوباره خنده ام گرفته بود، گفتم: "همچین میگه من پسندیدم یکی ندونه فکر میکنه زنده یاد علی حاتمیه! گمشو بابا.... ." و با خنده وارد خیابون شدیم.

 

صفحه کامپیوتر رو بستم و تو فکر فرو رفتم. این جدیدترین داستان علی بود که برام فرستاده بود.

یک داستان کوتاه که همونطور که خودش تو ایمیل توضیح داده بود، تو اوقات فراغتش نوشته بود و به کتابی که در دست چاپ داشت مربوط نمیشد.

وقتی داستانشو میخوندم، دلم خیلی هواشو کرد. به خاطر همین شال و کلاه کردم که برم خونه اشون و ببینمش. سوییچ ماشینو از روی اوپن برداشتم و تا نزدیک در رفتم ولی پشیمون شدم و سرجاش گذاشتم. توی این ترافیک و دود، یه ماشین کمتر هم بی تاثیر نیست. از در خونه که بیرون اومدم به سمت ایستگاه BRT پارک ملت رفتم و سوار اتوبوس شدم. روی یک صندلی نزدیک در ورودی نشستم.

بغل دستیم گفت: "خدا پدر و مادر این شهرداری رو بیامرزه که این BRT هارو زده. قدیم میخواستم تا خونه پسرم برم یک ساعتی باید تو راه میموندم ولی الان در عرض 30 دقیقه جلوی درشون ام."

من در جوابش لبخندی زدم. بعد از 20 دقیقه به میدان ولیعصر رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم. به سمت خونه علی راه افتادم. تقریبا از ایستگاه تا خونه اشون 5 دقیقه، پیاده راه بود و توی مسیر یاد صحبت های بغل دستیم افتادم. زنگ واحد 10 رو زدم و در بدون کلامی برام باز شد.

بعد احوالپرسی با مادر علی، به سمت اتاقش رفتم. از بین در نیمه باز اتاق دیدم علی روی تختش دراز کشیده و طبق معمول کلی کاغذ دورش، روی تخت و اطرافش پخش کرده. مثل همیشه، روی آینه روبروی در؛ یک تیکه کاغذ که روش یه جمله یا شعری از خودش بود، چسبونده بود. از اون فاصله قابل خوندن نبود.دوباره توجه ام به علی جمع شد که با قلم و کاغذ روبروش، شدید درگیر بود. توی افکار خودش دست و پا میزد. یک لحظه، فکر شیطانی ای به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم بترسونمش. پاورچین پاورچین بهش نزدیک شدم و درست لحظه ای که میخواستم نقشه امو عملی کنم، صدای مامان لیلا از تو آشپزخونه اومد: " مریم جان چایی میخوری یا شربت؟"

کوفت میخورم! آخه این چه وقت سوال کردن بود؟! با شنیدن صدای مامان لیلا، علی به سرعت برگشت و با تعجب  به من که دست هامو بالا برده بودم و میخواستم بترسونمش، گفت:  "به به مریم خانوم! سلام....کی اومدی؟! چرا همچین میکنی؟! نکنه فیلم کینگ کونگو تازه دیدی، جوگیر شدی؟"

من که از شکست خوردن نقشه ام، خون خونمو میخورد، گفتم: "علیک سلام... 5 دقیقه ای میشه که اومدم. دیدم مشغولی؛ نخواستم حواستو پرت کنم، گفتم یکم ورزش کنم. در ضمن گوریل هم خودتی!"

علی دستم رو گرفت و منو کنار خودش نشوند و گفت: "حواس که هیچی....تو تمام زندگی منو، سمت خودت پرت کردی....اینارو بیخیال.... چه خبر از نامزد خوشگل خودم؟ چه عجب یادی از ما،فقیر فقرا کردی؟"

من که هنوز بابت شکست خوردن عملیاتم یکم ناراحت بودم، شروع کردم با صدایی که دلخوری توش بود گفتم " اول به آدم میگه کینگ کونگ....بعدا میگه نامزد خوشگلم! " 

بعد سرمو به نشونه اینکه مثلا باهاش قهر کردم به سمت مخالفش چرخوندم. چشمم به تیکه کاغذی که روی آینه چسبونده شده بود افتاد:

" میدانستی که سیب اولین میوه ای بود که تو خوردی و من طعم تلخ آن را چشیدم؟     

                                                            و این شیرین ترین تلخی شروع هستی بود"

از توی آینه مامان لیلا رو دیدم. با خنده بهم گفت: " این اتاق نمیدونم چه حکمتی داره که هرکی میره توش دیگه چیزی نمیشنوه. دختر، یه ربعه ازت پرسیدم چای میخوری یا شربت....هنوز که هنوزه ازت جوابی نیومده."

سرمو برگردوندم سمتشو با لبخند گفتم: " شرمنده مامان جون، تقصیر علی بود که حواسم امو پرت کرد. شربت بیاری ممنونت میشم"

مامان لیلا با خنده گفت: "خودم میدونستم زیاد اهل چایی نیستی....برعکس این پسر ما که نافشو به چایی بستن. هی چایی بخوره و هی بنویسه."

علی خندیدو گفت: "خوب! مامان خوشگلم، خودت میدونی که کنار شربت عروس گلت، واسه شاه پسرت چی بیاری؟"

مامان لیلا با خنده به سمت آشپزخونه رفت.

منم زیر لب، جوری که علی بشنوه، گفتم: "شاه پسر....ایــــش...چه خودشم تحویل میگیره"

علی همونطور که دراز کشیده بود دست منو تو دستش گرفت و با لبخند همیشگیش گفت: "پرنسس من، برای چه از بدو ورود اینچنین پریشان احوالی؟"

با این حرکتش یکم ذوق کردم و دوباره با حالت قهر گفتم: "علی نمیدونی که.....بابا خون امو کرده تو شیشه....هی میپرسه این کتاب علی چی شد؟ شاهنامه فردوسی بود تا الان تموم شده بود؟ پس کی میخواد چاپش کنه؟حالا اگه چاپش نکنه، وسط عروسی زمین دهن باز میکنه همه میفتیم توش؟ میگه اگه مشکل خرج عروسیه، خودش کمکمون میکنه."

علی همونطور که دستم توی دستش بود اخماش یکم رفت تو هم ولی سریع دوباره خنده اومد رو لباشو گفت: "میگم زیر چشمات کبود شده، نگو کم خونی گرفتی. به بابات بگو من زنمو با تموم خونش تحویل میگرما. یعنی چی که خون زن منو کرده تو شیشه؟!"

من که به سختی جلوی خنده امو گرفته بودم، سعی کردم با لحن جدی بگم: "علی تورو به روح بابا رحمان مسخره بازی در نیار....بگو ببینم این چاپ کتابت چی شد؟"

علی به محض اینکه اسم باباش رو شنید، خیلی جدی گفت: "هیچی، میگن ممیزی داره و باید یه جاهاییشو سانسور کنم. خودتم میدونی که من کلا با این کار مخالفم. یه نشر خارجی بهم پیشنهاد داده که چاپش کنه، ولی خوب؛ میخوام این کتابمم مثل قبلیا توسط یه ناشر ایرانی چاپ بشه...به باباتم بگو مشکل مالی ندارم.....خرج عروسی جوره....حق چاپ کتابای قبلیم میاد ولی اینم بهش بگو که انتظار عروسی آنچنانی نداشته باشه. تو که دیگه اون جمله معروف در مورد نویسنده ها و شاعرارو میدونی؟" یه لبخند تلخ زد و دوباره ادامه داد: "مریم، این آخرین کتابیه که من قراره چاپش کنم و طبق قول و قراری که با بابات برای رسیدن به تو؛ حوّای زندگیم گذاشتم، باید نویسندگی رو بذارم کنار و برم سراغ یه شغل درست و حسابی از منظر بابات. پس صبر کن تا این کتاب چاپ بشه."

با شنیدن اسم حوّا، سرم به سمت آینه برگشت و شعرو دوباره خوندم. اشک تو چشم هام جمع شد و با بغض گفتم: "خوب حالا میخوای واسه این ممیزی بودن کتابت چیکار کنی؟"

علی با دست، اشک گوشه چشمم رو پاک کرد و گفت: " هیچی، یه ناشر پیدا کردم که میگه میتونه کمک ام کنه، فردا عصر توی لابی برج میلاد باهاش قرار دارم."

_ آ....برج میلاد؟ منم میتونم بیام علی؟ قول میدم اذیت نکنم و تو صحباتاتون مزاحم نشم. اصلا برای من بلیط بگیر من برم بالای برج و تهران رو تماشا کنم. میشه بیام؟ زشت نیست؟!

علی لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت: " نه چرا زشت باشه؟ خیلی هم ناشر خوشگلیه . باشه بیا، ولی قول بده وقتی رفتی بالای برج، شلوغی نکنی یا یک وقت به خاطر من خودتو ازون بالا پرت نکنی پایین!"

من که حرص و خنده ام با هم قاطی شده بود آروم زدم پس سرش و گفتم: "حالا فردا معلوم میشه کی به خاطر کی میپره پایین!"

ساعت 5 بعد از ظهر علی با ماشینش اومد دنبالم و با هم به سمت برج میلاد حرکت کردیم. از خیابون ولیعصر به سمت اتوبان چمران می رفتیم. پشت ترافیک پل پارک وی، رو به علی کردم و گفتم: "علــــی، اگه این قرارت با این ناشره به نتیجه نرسید چی میشه؟"

علی برگشت و تو چشمام به مدت چند ثانیه خیره شد و دوباره به روبروش زل زد. آروم زیر لب گفت: " ایشالله که درست میشه"

_ اگه نشد چی؟

_ اگه نشد هیچی...طلاقت میدم، مهرم حلال، جونت آزاد! حالا من هی چیزی نمیگم این خانوم ما، نفوس بد میزنه. دنیا برعکس شده!

_ خوب حالا چرا میزنی؟ سواله دیگه...پیش میاد. خدا کنه که درست بشه.

و هنوز جمله ام تموم نشده بود که دختر بچه ای به شیشه سمت راننده زد. علی شیشه ماشین رو کشید پایین و گفت: "چی شده عمو؟"

دختر بچه یک دسته گل رو بالا اورد و گفت: "عمو میشه واسه خانوم خوشگلت گل بخری؟"

علی نگاهی به من کرد و گفت: "چرا که نه عمو؟ ولی اونقدرا هم خوشگل نیستا" و با خنده  یک 5 هزار تومانی به دخترک داد و یک شاخه گل رز از وسط دسته گل هاش برداشت.

دخترک که برق شادی تو چشم هاش دیده میشد، گفت: "اِ....نه آقا، خیلی هم خوشگله که...خیلی هم دلتون بخواد" و من در جواب این حرفش با خنده، بوسه ای به سمتش فرستادم.

علی شاخه گل رو بهم داد و گفت: "تقدیم با عشق به خانوم خوشگل موشگلم"

گل رو گرفتم و دم وجودمو از بوی رز پر کردم و گفتم: "با تشکر فراوون از آقا گرگه"

ساعت 6 ماشین رو داخل پارکینگ طبقاتی برج پارک کردیم. علی از قسمت بلیط فروشی برج، یک عدد بلیط برای من خرید و با هم به سمت لابی برج حرکت کردیم. از کنار کافی شاپی گذشتیم که به گفته علی قرار بود با ناشر، صحبت هاشون رو اونجا انجام بدن. وقتی با برج میلاد هم راس شدیم، ناخودآگاه دست علی رو گرفتم. منظره خیلی قشنگی بود. برای رسیدن به درب ورودی برج، باید از میان فواره های آبنمایی که به زیبایی جلوی برج کار میکردند، می گذشتیم. روبروی فواره ها، چندتا توریست دیده می شدند که همگی لبخند زده بودند و عکاسی ازشون عکس فوری می گرفت.

داخل لابی برج شدیم. ناشر قبل از ما رسیده بود و ما اطراف برج رو گشتیم تا بتونیم پیداش کنیم. از کنار درب آسانسوری که به سمت بالای برج می رفت، گذشتیم. کمی که جلوتر رفتیم علی با دست مرد میانسالی که موهای جوگندمی ای داشت، نشون داد و گفت "اوناهاش"

وقتی متوجه ما شد، با لبخندی از روی صندلی اش بلند شد و با علی دست داد.

 علی گفت: " سلام آقای موسوی، حالتون خوبه؟ امیدوارم زیاد معطل نشده باشین"

_ سلام ،خواهش میکنم آقای نجفی...این حرفا چیه؟ نه منم تازه رسیدم.

بعد متوجه من شد. علی بلافاصله گفت: "ببخشید معرفی نکردم...ایشون خانمم هستن. مریم جان، آقای موسوی هم که معرف حضورت هست."

منم در جواب علی گفتم: "بله...خیلی از ملاقاتتون خوشوقتم. امیدوارم صحبتاتون به نتیجه برسه."

_ بنده هم از آشنایی باهاتون خوشحالم،خانم عزیز. حتما به نتیجه میرسه...حتما.

بعد من عذرخواهی کردم و گفتم تنهاشون میذارم تا راحت حرف هاشون رو بزنند. با علی هم هماهنگ کردم که هر وقت کارشون تموم شد، باهام تماس بگیره تا من برگردم. با آقای موسوی خداحافظی کردم و به سمت گیت ورود آسانسور رفتم و داخل صف شدم.

وقتی آسانسور حرکت کرد، یک لحظه توی دلم خالی شد. در کمتر از 10 ثاینه درب آسانسور باز شد. خیلی شوکه شدم. باور نمیکردم که اینقدر سریع به بالای برج برسیم. اگه حرکت آسانسور رو احساس نمیکردم، مطمئنا به این نتیجه می رسیدم که هنوز طبقه همکف هستیم.

از درب آسانسور خارج شدیم. وقتی وارد محوطه سکوی دید باز برج شدم، از هیجان کم مونده بود جیغ بکشم ولی صدامو تو نطفه خفه کردم. اولین چیزی که جلوی نگاه ام اومد، خورشید در حال غروب بود. درست روبروی هم و حتی شاید من بالاتر از خورشید بودم. احساس خیلی خوبی بهم دست داد.نزدیک نرده های محافظ شدم و به سمت شمال تهران چشم دوختم. روی کوه ها کمی برف نشسته بود. شهر کم کم داشت بیدار میشد. مثل همیشه وقتی از روی بلندی، به شهر نگاه می کردم، دنبال خونه امون میگشتم. از اون بالا، مورچه ها بعد از یک روز کاری داشتند با ماشین هاشون به سمت لونه هاشون بر می گشتند. شب های شهر رو از روی بام تهران دیده بودم و واقعا دوستش داشتم. کاش علی هم الان کنارم بود. توی جریان زندگی غرق بودم که دستی شونه امو لمس کرد. برگشتم و علی رو دیدم که کنارم ایستاده. اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم. دست علی رو گرفتم و با چشم هام پرسیدم: " چی شد؟"

دستم رو فشرد و تو چشم هام خیره شد. با سکوتش فهمیدم که "همه چی شروع شده"

پایان



برچسب ها : داستان های کوتاه زیبا , داستان های اونجوری , داستان های خفن و باحال , داستان های لورفته , داستان شیرین ترین تلخی نوشته منصور کبیر (اورجینال) , داستان خفن , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد .

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیل اش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و خورد .

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورت حسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.

با تعجب گفت :

مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟

خدمتگذار با لبخند جواب داد :چرا قربان .ما پول غذای امروز شما را از نوه اتان خواهیم گرفت. ولی این صورتحساب مال مرحوم

پدربزرگ شماست !!!




برچسب ها : غذا خوری بین راهی...! , داستان های زیبا , داستان های خواندنی , داستانهای خیلی قشنگ , داستان های طنز , مطالب خنده دار , کافه جوان , داستان اونجوری , داستان خفن , داستان خفن خنده دار , سایت تفریحی و سرگرمی , بهترین وبلاگ سال , بهترین سایت سال , بهترین وبلاگ میهن بلاگ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
با سلام
ابتدا جا داره باز هم برای بار چندم به خاطر وقفه ای که افتاد عذر خواهی کنم،هرچند که عذرم موجه ولیکنم بازم شما مشتری هستید و ما خدمتگذار...هرچی که شما بگی ما سعی میکنیم بهش عمل کنیم. این هفته بنده مسافرت بودم و شدیدا سرم شلوغ بود و همینطور دسترسی به نت نداشتم...باور نمیکنید زنگ بزنید 118 بپرسید!
وقتی اومدم با سیل نظرات یکی از دوستان و سیل جواب های یه طرفه سندی مواجه شدم.
من جوابی به نظر های اونا نمیدم و و اونارو میسپارم به خالق حق تعالی،خودش جوابشونو میده.
من دیروز رسیدم و امروز بکوب نشستم قسمت ششم داستانو تکمیل کردم.
امیدوارم مورد رضایتتون واقع بشه.
یا حق
------------------------------------------------------------------------------------------

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

در طول هفته با مینا تلفنی زیاد ارتباط داشتم و در مورد قرار چهار نفرمون با سیا و یاسی صحبت کردم. مینا هم بعد در میون گذاشتن با یاسی جواب اوکی رو داد. پنجشنبه قرار بود که با هم به درکه بریم.
صبح ساعت 6 پاشدم و شروع کردم به حاضر شدن،جلوی آینه خودمو بر انداز کردم.... یه شلوار لی آبی روشن که نه زیاد گشاد بود و نه تنگ،با یه تیشرت سبز فسفری،از وقتی ماجرای پریسا اتفاق افتاده بود موهامو تیغ انداختم و بعد اون بیشتر مواقع موهامو کوتاه نگه میداشتم. ولی نه اونقدری که بگن منصور کچل! کوتاه و تقریبا متوسط....دستی به موهام کشیدم و از خونه بیرون زدم. پرشیای بابایی رو که بیشتر دست من بود روشن کردم و منتظر سیاوش شدم تا بیاد.
ساعت 7:30 قرار بود جلوی در مینا اینا باشیم و ازونجا که فاصله زیادی هم تا درکه نداشت حرکت میکردیم.
نگاهی به ساعت کردم....ساعت 6:40 بود. سیا دیر کرده بود! یه لحظه به خریت خودم لعنت فرستادم که چرا همون 6 زنگ نزدم که چک کنم ببینم سیا بیدار شده یا نه! شماره سیاوش رو گرفتم....با تاخیر و صدای خواب آلود: _ الو بله؟!
_الو و زهرمار! گوسفند تو که هنوز خوابی! مگه قرار نبود 6:30 پایین باشی؟!
_خوب پایینم دیگه!
_پایینی؟!
یه دفعه صدای برخورد چیزی رو  به شیشه عقب شنیدم! برگشتم دیدم سیا با لخندی عاقل اندر سفیه داره منو نیگا میکنه و یه بربری رو تو دستش گرفته و داره اونو سق میزنه!
سیا در حالی که داشت به سمت ماشین میومد: ببین چی گرفتم؟! بسکوییت گرجی!!
_سیا خدا بگم چیکارت کنه!! یه لحظه فکر کردم خواب موندی! صداتم که از قصد خواب آلود کردی بیشتر کرکام ریخت! دهن سرویس....اسم ما ترکا بد رفته...شما فارسا که از ما بیشتر بربری میخورید!
_بابا از ساعت 5 بیدارم! نکه اولین بارمه دارم با دوتا دختر میرم بیرون، یکم هیجان دارم!
_آره جون عمت! من که میدونم تو از ساعت 5 کدوم گوری بودی!
_کدوم گوری بودم؟!!
_منم نمیدونم! جدی کجا بودی؟!
_5و که جو دادم! از ساعت 4:30 بیدارم! بعد نماز دیگه نخوابیدم! نشستم دعا خوندم!
_سیا؟! فحش میخوای؟! آخه ....استغفرالله....! بی خیار! برو در پارکینگو باز کن بریم.
و سیا در حالی که بربری رو به سمت من حواله داد و رفت که در پارکینگو باز کنه گفت:منصورم، خودت که میدونی جواب بی خیار چیه! چیه؟! بی خیار که زندگی نمیشه عجگم!
ماشینو به سمت خونه مینا هدایت کردم،تو مسیر به آهنگ های زد بازی گوش دادیم که وقتی با دخترا باشیم،یکم ضایع بود که زدبازی گوش کنیم! ساعت 7:20 با یه ترمز خیلی نرم ماشینو جلو در پارک کردم.(بر عکس سیا که وحشیانه ترمز میکرد و همیشه با صورت به شیشه میچسبیدیم!)
چشمان سیا که به برج افتاد،سرشو با یه سوت کش دار به سمت بالا و تا نوک برج کشید.
_«منصور دهنتو سرویس!!» خونه مال خودشونه؟! عجب مایه دارایی ان!! کاش اونروز صبح من میرفتم پی خرید کتاب که رو شونه من بیهوش بشه!
_آره...مطمئنا هم زنده میموند اگه تو جای من بودی!
_اون که آره! من اگه جای تو بودم همچین خریتی نمیکردم که برسونمش بیمارستان و واسه خودم دردسر درست کنم.
سکوت کردم و با گوشی مینا تماس گرفتم....
_الو سلام رسیدید؟!
_سلام،آره رسیدیم. بیاید پایین دیگه.
_باشه ما یه 10 دقیقه دیگه پایینیم!
_10 دقیقه دیگه؟! مگه حاضر نشدید؟!
_چرا ولی هنوز تکمیل نشدیم.
سیا که صدای مینا رو شنید،ازونور بلند گفت تکمیل انننننننننه؟!!
به سیا چشم غره رفتم و به صورتی که بتونه لب خونی کنه گفتم:خفه شو سیا! ضایس!
_این صدای آقا سیاوش بود هان؟!
_آره خاک تو اون سر!
_بهش بگو 11دقیقه دیگه خدمتش میرسیم،اونوقت اون جمله ای که گفتنو بهشون حالی میکنیم.
صدای یاسی رو شنیدم که میگفت یه دهنی من ازین پسره سرویس کنم که حالیش بشه!
_اوه،اوه ....سیا بدبخت شدی! خود یاسی خانوم میخواد به خدمتت برسه!
سیا در حالی که داشت میخندید شصتشو به سمت من گرفت!
هم خنده ام گرفته بود،هم عصبانی بودم. برای اینکه مینا صدای خنده ام رو نشنوه،سریع گفتم: خوب ده دقیقه دیگه اینجا باشیدا! خدافظ
_اوکی....فیلا

_عجب خری هستی تو سیا! این چه طرز صحبت کردن تو قراره اوله!
_منصور میدونی که من سر این حاضر شدن دخترا چقد مشکل دارم؟! اون اولا که با نازی دوست شده بودم یک ساعت طول میکشید حاضر شدنش!،سر این موضوع باهاش کلی دعوام میشد.....آخرشم نازی خودشو با من وفق داد و به خاطر اینکه با من بمونه،کلی تلاش کردو اون یک ساعتو به 50 دقیقه رسوند! میبینی چقد خاطرمو میخواد!
_آره میبینم!

بعد 20 دقیقه که منو سیا تقریبا داشت چرتمون میگرفت و چشمون به در بود، در باز شد!
ابتدا یاسی و بعد مینا به دنبال اون از در خارج شدند.یاسی با یه مانتوی سفید و یه شلوار جین آبی کمرنگ و شال آبی رنگ و مینا با یه مانتوی آبی و شلوار مشکی که یه حالت کشی و ورزشی داشت و شال فسفری رنگ به سر بود. تیپ و مدل موهای و آرایش یاسی از دور خیلی تو چشم میزد و برعکس اون مینا،با یه آرایش ساده با زیبایی خدادایش به چشم میومد.
با دیدن یاسی پیش خودم گفتم امروزو خدا بخیر کنه و جای ون گشت ارشاد تو همون درکه بمونیم!
وقتی داشتن به سمت ماشین میومدن ،با مینا چشم تو چشم شدم،یه لبخند قشنگ بهم زد و منم همراه لبخند بهش چشمک زدم.
سیا به آرومی که اونا نشنوند گفت منصور دهنتو سرویس! این یاسیه عجب چیزیه!
_سیا باز تو نگاه ابزاری کردی که؟! آدم باش...هیز بازی در نیار که اینا حساسن...حالا دیگه خفه شو...دارن میرسن.
جمله ام تموم نشده بود که دیدم سیاوش به سرعت از ماشین پیاده شد و در عقب ماشینو باز کرد و با قیافه ای مظلومانه گفت:سلام...بفرمایید یاسی خانوم!
یاسی و مینا با تعجب تشکر کردن و سوار ماشین شدن.
_سلام آقا منصور،خوب هستید؟!
_سلام یاسی خانوم... مرسی،شما بهتری؟!
_تشکر منم خوبم

نسبت به دیدار قبلیمون که تو بیمارستان باهاش داشتم رابطه ام باهاش سردتر بود و طبق تعریفای مینا و جلف بودن و سبک سریای یاسی نمیخواستم زیاد باهاش گرم بگیرم.
سیا سوار ماشین شد و من برگشتم سمت مینا....
_مینا خانوم ما چطوره؟!
مینا با یه حالت خجالت و هیجان گفت:مرسی منصور...خوبم
یه دفعه دیدم یاسی و مینا زل زدن به ما با تعجب مارو نگاه میکنن.
برگشتم سمت سیا و گفتم چته؟! چیه؟! نمیتونیم با gf خودمونم احوال پرسی کنیم؟!
سیا و یاسی بلند زدن زیر خنده و سیا بین خنده هاش گفت:کی گفت احوال پرسی نکنی ولی نمیدونم که....چییییییییز...ول کن،حالا بعدا بهت میگم... و دوباره با یاسی زدن زیر خنده.

منو مینا خوب متوجه شده بودیم سیا و یاسی به چی میخندیدن. به طرز نگاه کردن و لحن صحبت های منو مینا میخندیدن.تو این مدت خیلی بهم وابسته شده بودیم و من به شخصه مینا رو دوست داشتم و کم کم ترس از عاشق شدن به سرم زده بود و تقریبا جس میکردم مینا هم همچین حسی رو نسبت به من داره.
ماشینو به حرکت دراوردم و تا درکه با مسخره بازی ها و کل کل های یاسی و سیا خندیدیم.
یاسی خیلی سریع با سیا عیاق شده بود و خیلی با هم راحت شده بودن. از یه طرف خوشحال بودم که میتونستم  اون دوتا رو با هم تنها بذارم و خودمو مینا با هم جلوتر حرکت کنیم و حرف بزنیم و از طرف دیگه میترسیدم که سیا باز هم کار دستم بده و با یاسی هم داستان شروع کنه و رابطه اشو وسیع تر کنه. اگه همچین اتفاقی میفتاد دیگه نمتونستم تو چشمای نازی نگاه کنم. منی که همیشه سعی میکردم سیا رو از خیانت به یاسی منصرف کنم حالا داشتم مقدمه دوستیشو با یه دختر دیگه محیا میکردم،هر چند ناخواسته بود.
بعد از اتمام حجت با سیا،با مینا ترکشون کردیم و به فاصله 10 متر جلوتر از اونها حرکت میکردیم.
_منصور،نباید یاسی و سیا رو با هم تنها میذاشتیم،زشته.
_نه بابا! زشت چی! در ضمن خودشون میدونن که من چقدر دوست دارم ...
لحظه ای که این جمله رو گفتم دست مینارو گرفته بودم و داشتم کمک میکردم که از صخره ای که سر راهمون قرار داشت بیاد بالا...با بالا اومدن مینا از صخره یه لحظه خیلی بهم نزدیک شده بودیم،تقریبا تو بغل همدیگه بودیم و چشم تو چشم با هم بودیم...تو چشمای آبیش غرق بودم که با صدای خیلی آروم گفت منم دوست دارم منصور و سرشو از شرم پایین انداخت.
دستمو زیر چونه اش گرفتم و به سمت بالا آوردم که دیدم از دماغش خون.....
 
سرم ناگهانی یه تیر خیلی محکم کشید،از درد زیاد یه فریاد کشیدم...چشام پر از اشک شده بود،پرستار با سرعت وارد اتاق شد و سریع با تزریق یه مسکن و آروم کردن من اتاق رو ترک کرد.تازه فهمیدم کجام...تصادف..چالوس...مینا....
تا الان داشتم تو ذهنم خاطراتمو با مینا مرور میکردم که به اینجای خاطره رسیدم سرم به شدت درد گرفت و از حالت خلسه بیرون اومده بودم.مسکن داشت اثر میکرد و کم کم داشت چشام گرم میشد...
ادامه دارد




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال , داستان خفن , داستان اونجوری , سایت اونجوری , داستان های لو رفته , داستان های خانوادگی , منصور کبیر , کافه جوان , سایت کافه جوان , پیربالا , سایت طنز و سرگرمی , طنز و سرگرمی , داستان های باور نکردنی , رمان های تازه , رمان ایرانی سال 91 , بهترین رمان سال 92 , رمان برتر سال 2012 , داستان های منصور کبیر , قسمت ششم داستان طاقت بیار , بهترین ها در کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
داشتم پیاده در خیابان ها برای خودم قدم می زدم و خستگی کار و یکجانشینی را به در می کردم که همسر زنگ زد. گوشی را برداشتم.

الو!

- داری میای مرغ بخر!

سلامت کو؟

- برو بابا شارژ ندارم.

گوشی را قطع کرد. یک شارژ 5 هزار تومانی برایش خریدم و اس ام اس کردم. دوباره زنگ زد:


سلاااام شوهر جان!

- علیک سلام. لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از همسران بی شارژ.

تیکه ننداز. مرغ خریدی؟

- صدا نمیاد؟ چی؟ جغد؟

جغد چیه؟ مرغ! مرغ!

- مرغ؟ شیب؟ بام؟

گزینه اول!
- جدا بخرم؟ آخه برای چی؟

سوال می کنی؟ خب مرغ بخر بخوریم دیگه.

- گناه دارن مرغا! بیا از مرغا حمایت کنیم.

چی می گی تو؟ ماشین زده بهت؟

- نه. تو خوبی؟

مرسی. تو چطوری الان؟

- قربونت، مامان اینا خوبن؟

با مامان من چیکار داری؟

- من با مامانت کاری ندارم.

الان کجایی؟

- تو خیابون. دارم راه می رم.

واسه چی با تاکسی نمیای؟

- در حفظ ونگهداری محیط زیست می کوشم.

آفرین! حالا مرغ می خری یا نه؟

- صدات نمیاد.

دروغ نگو.

- از کجا فهمیدی دروغ میگم؟

مگه دروغ می گفتی؟

- آره.

پینوکیو. مرغ می خری؟

- مرغو می خوای چیکار کنی؟

می خوام بهش پرواز یاد بدم!

- نه این غیرممکنه. تو خل شدی!

آره از دست تو دارم خل می شم.

- خب کسی که به مرغ بخواد پرواز یاد بده مثل کسیه که بخواد با بابابزرگ من تمرین دموکراسی کنه.

مگه بابابزرگت چشه؟

- با بابابزرگ که واسه شام می رفتیم پیتزا بخوریم، بهونه می گرفت که الا و بلا من آبگوشت می خوام. هر چی هم می گفتیم، در جواب می گفت بیا رأی بگیریم. رأی می گرفتیم همه می گفتن پیتزا این آقا می گفت آبگوشت. بعدش با عصا ما رو سرکوب می کرد، مجبور می شدیم بریم آبگوشت بخوریم.

چه جالب.

- آره جالب بود.

ببین می خوام بهت یه حقیقتی رو بگم.

- بگو جانم.

راستش من نمی خواستم به مرغ پرواز کردن یاد بدم. فردا مامانم اینا می خوان بیان، گفتم یه کم زرشک پلو درست کنم.


- حالا که بحث صداقت و روراستیه بذار منم یه حقیقتی رو بهت بگم.


بگو عزیزم.

- من پول ندارم مرغ بخرم!

چی؟ صدا نمیاد!

- می گم پول ندارم.

خش خش می کنه، نشنیدم، چی نداری؟ غول؟

- دروغ نگو! شنیدی.

ااا خب چرا پول نداری؟

- مرغ رفته بالا.

وا! مرغ که نمی تونه پرواز کنه، چه جوری رفته بالا.

- متاسفانه شرایط جوی تو ایران یه جوریه که مرغ مجبوره پرواز کنه.

به خاطر تورم؟

- آره دیگه، مرغ هم مثل بادکنکه، تورم که می شه باد می کنه و می ره بالا.

خب با این اوصاف امکان یاد دادن پرواز به مرغ وجود داره.

- خب یاد دادنش که کار من و تو نیست، مسئولین محترم بهش پرواز یاد می دن، ما باید بریم از تو هوا جمعشون کنیم که آیتم خیلی دشواریه!

چه کار سختی.

- البته کار مسئولین سخت تره.

صددرصد. فردا چی بزارم جلوی مامان اینا؟

- املت درست کن بگو مرغ خریده بودیم گذاشتیم بیرون، فرار کرد.

نه بابا تابلوئه دروغ می گیم.

- یه کار دیگه هم می شه کرد، موقع شام براشون منطق الطیر عطار می خونم که یاد مرغ و سیمرغ بیفتن.

اینجوری که بیشتر هوس مرغ می کنن، من یه پیشنهاد بهتر دارم. قبل شام از شیوع دوباره آنفلوانزای مرغی می گیم، بعد من بلند می شم می گم کی دلش زرشک پلو با «مرغ» می خواد؟ مسلما حالشون بهم می خوره می گن املت درست کن منم می رم املت درست می کنم.

- عالیه! همینو می گیم. من رسیدم خونه، در رو باز کن.

بیا تو.



برچسب ها : طنز؛ آیا مرغ پرواز می کند؟! , طنزی درباره گرانی مرغ , گرانی مرغ , تورم مرغ , کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , طنز خفن , خفن , داستان خفن , همه چی خفن!cafejavan ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,
بازدید

این داستان کاملا واقعیه و میشه گفت سرگذشت منه که براتون میگم. میتونین بیشتر با من آشنا بشین پس خوندنشو از دست ندین!

ساعت 6 صبح بود باید میرفتم باشگاه.طبق معمول ساعت 4 صبح خوابیده بودم. کلا 2 ساعت خوابیدم، خیلی خسته بودم دلم میخواست بازم بخوابم ولی دیگه چاره ای نداشتم باید هرطور شده ببیدار میشدم تا به موقع برسم. پیش خودم گفتم تو ماشین تمام راه میخوابم تا کمبود خوابم برطرف بشه. خلاصه به هر زوری بود از خواب بیدار شدم و یه آبی به سر و صورتم زدم و یه صبحونه ی مختصری خوردم و بدو بدو رفتم سر خیابون.

اولین ماشینی که اومد دست تکون دادم نگه داشت. مسافر نداشت. عقب نشستم. راننده یه مرد میانسال بود.از قیافش معلوم بود از اون آدمای عجیبه. کت و شلوار مشکی پوشیده بود و یه عینک دودی زده بود به چشمش اندازه شیشه جلوی خاور! لام تا کام حرف نمی زد. فقط به جلو نگاه میکرد و راهشو میرفت. عین شخصیت بد های فیلم ماتریکس بود! انگار نه انگار کسی سوار ماشین شده. یه آهنگ ملایم گذاشته بود.جوری بود که حس میکردم داره لالایی میخونه. آروم آروم خوابم برد. دیگه صدایی نمی شنیدم. تا اینکه حس کردم یکی داره محکم داره فشارم میده!

از شدت فشار از خواب پریدم. هی وای.. دیدم یه مسافر مرد کنارم نشسته . خیلی با احساس منو بغل کرده البته این احساسش انقد زیاد بود که داشت محکم فشارم میداد. گیج شدم. یه نگاه به راننده کردم دیدم اصلا تو این عالم نیست، اصلا انگار نه انگار کسی تو ماشینه. من نمیدونم چه جوری راهشو می دید!! عصبی شدم. نه خیلی عصبی شدم. نه خیلی خیلی عصبی شدم.قاطی کردم، با عصبانیت هلش دادم سریع از تو کیفم پنجه بکسم رو در آوردم.

یه دونه کوبیدم اینور صورتش. نه نه، اونور نه؛ اینورو میگم بابا. سمت چپش.

یارو صورتش غرق خون شد. تازه فهمیدم وقتی میگن از سیبیل یارو خون می چکه یعنی چی! دیدم داره گیج میزنه. به راننده گفتم آقا نگه دار اینو پیاده کنیم ولی راننده اصلا نمی شنید و جوری گاز میداد که انگار یه آجر گذاشته رو پدال گاز! دیدم باید خودم دست به کار شم. در عقب رو باز کردم و یارو رو از ماشین پرت کردم بیرون. . وای نمیدونید چه لحظه ی دیدنی ای بود. ماشینا همینجور از مسیرشون منحرف میشدن. بندگان خدا میخواستن اینو مقوا نکنن، عوضش باماشین از رو ماشین همدیگه میپریدن. اصلا بعضی از ماشینا از بس هیجان زده شده بودن همینجور ملق میزدن. خر تو خری شده بودا. دقیقا عین صحنه های جذاب کبری 11 شده بود. ما همینجور از صحنه دور می شدیم و اونا هی به تلفاتشون افزوده می شد.:دی

راننده همچنان به راه خود ادامه میداد !!!!!

حالا که از شر این خلاص شدم و خیالم راحت شد سعی داشتم بخوابم که راننده نگه داشت تا یه نفرو سوار کنه. چی داشتم می دیدم؟ همون یارو که دو دیقه پیش از ماشین پرتش کرده بودم کف خیابون ، صحیح و سالم داشت دوباره سوار ماشین می شد. یارو سوار شد هنوز نیومده منو گرفت بغلش! گفتم آقا ولم کن و شروع کردم به جیغ زدن ولی انگار اصلا نمی شنید. پنجه بکس رو هنوز ار دستم در نیاورده بودم و اومدم باز بزنمش که دید و دیتمو گرفت و فشار داد و پنجه بکس رو از دستم در آورد و از پنجره پرت کرد بیرون. ولی کور خونده بود من تو کیفم اسپری فلفل داشتم! سریع درش آوردم و زدم چشم و چال یارو رو سرویس کردم. شروع کرد به داد زدن و دست منو ول کرد. یکم عین اینا که تازه دست بند از دستشون باز شده دستمو مالیدم و دوباره در ماشینو باز کردم و با کف پام از ماشین پرتش کردم بیرون. باز هم صحنه های کبری 11 تکرار شد!

راننده هنوز داشت با سرعت ادامه میداد!!!

این دفعه دیگه خیلی خسته شدم و خوابیدم. دوباره از شدت فشار از خواب پریدم و دیدم من افتادم وسط و دو تا مرد سوار شدن و دارن منو فشار میدن! نکته جالب اینه جفتشون یکی بودن! همون یارو که از ماشین دو بار پرتش کرده بودم بیرون رفته بود خودشو تکثیر کرده بود و اومده بود سراغ من! این دفعه دوتایی چنان فشار میدادن که دنده هام داشت میشکست! نمی تونستم حتی دستمو بکنم تو کیفم. از قدرت های طبیعی بدنم استفاده کردم و دست اون یکی که بالاتر بود رو چنان گاز گرفتم که استخون دستشو زیر دندونم حس کردم. داشت داد و بیداد میکرد که یهو از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم مردم تا کمر از پنجره ماشین اومدن بیرون و دارن از ما فیلم می گیرین! یه لبخند به دوربین زدم و دست اون یکی رو هم گاز گرفتم و در ماشین رو از هر دو طرف باز کردم و اینا رو از ماشین پرت کردم بیرون. باز هم کبری 11 تکرار شد!

راننده برای اولین بار یه حرکتی از خودش نشون داد! برگشت با یه لهجه عجیب غریبی که من تا حالا نشنید بودم (فک کنم زبون سرخ پوست های قبل از استقلال آمریکا) به من گفت: کرایه اینایی که انداختی بیرون رو خودت حساب میکنی! من به زبون خودش گفتم: برو عمو!

یهو برگشت گفت: پس خودتم بپر پایین! دیدم داره خیلی جدی میگه. منم که امروز ترتیب 4 نفرو داده بودم این که برام چیزی نبود! کفشمو که از این پاشنه 12 سانتیا بود در آورم و با پاشنه ش کوبیدم وسط کله راننده! بعد دیدم کفشم گیر کرده تو سرش و خونه که داره از تو مغزش فواره میزه بیرون! لامصب هنوز پاش رو گاز بود و داشت می رفت! بیرونو نگاه کردم دیدم اینجا که هستیم اصلا آشنا نیست. منو کجا آورده بودن؟ از دیوار های شهر جسد آویزون بود. ترسیده بودم. یهو صدای بوق شدید و ممتد اومد. دیدم راننده مرده و سرش افتاده رو فرمون و همینطوری داره بوق میزنه. سعی کرده سرشو بلند کنم که انقد صدا در نیاره یهو دیدم خورد به فرمون و تکون خورد. به طور ناگهانی پیچیدیم به سمت راست و مستقیم رفتیم تو دیوار. ماشین تا صندلی جلو جمع شد و بعدش هم آتیش گرفت. بعدش هیچی یادم نمیاد تا توی بیمارستان که داشتن با سرعت منو می بردن اتاق عمل. 5 تا پرستار داشتن تخت رو هل میدادن. وقتی نگاهشون کردم دیدم هر 5 تاشون همون یارو ان که از ماشین پرت کردم بیرون! انقد حالم بد بود که هیچ کاری نمیتونستم بکنم. دکتر هم همون شکلی بود. واقعا گیج شد بودم. بیهوشم کردن و وقتی بهوش اومدم دیدم 13 ساعت گذشته. یه هفته بعد همون آدما مرخصم کردن و تا از در بیمارستان اومدم دیدم سر کوچه خودمونم! رفتم خونه و چشمتون روز بد نبینه! هرکی تو خونه مون بود همون شکلی بود! حتی فامیلامونم اون شکلی بودن! بچه داداشم که دختره و 2 سالشه هم همون شکلی بود! تا یه مدت همه اینا برام عجیب بود ولی خوب خیلی وقته با این موضوع کنار اومدم. فقط وقتی مشکل دارم که دارم تلویزیون می بینم و همه آدما همون شکلین! حالا هم که در خدمت شما هستم و دارم تو وبلاگ کافه جوان کار میکنم ولی نمیدونم چرا عکس همه مون یه شکله؟ نمیشه عوضش کنیم؟ من از دیدن قیافه اون یارو خسته شدم.....




برچسب ها : این داستان کاملا واقعیه , داستان , داستان خفن , سرگذشت های واقعی , داستان زندگی بهاره , آیا بهاره یک انسان معمولیست؟ , بهاره کیست؟ , باشگاه بهاره , تاکسی , راننده تاکسی , ماتریکس , کبری 11 , هشدار برای بهاره 11 , پنجه بکس , اسپری فلفل , گاز , مردم , تصادف , بهاره تصادف کرد , بیمارستان , اتاق عمل , اخلاقتو خوب کن , سرخ پوست های قبل از استقلال آمریکا , کافه جوان , بهاره , cafejavan , cafe javan , BAHAREH ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه طنز ,
بازدید
داستانی که در ادامه مطلب میخونید رو دوست عزیزمون  سامان برامون فرستاده
شما هم میتونید مطالب خودتونو برای ما بفرستین تا تو بخش مهمان کافه منتشر کنیم



برچسب ها : داستان , داستان زیبا , داستان عاشقانه , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , مهمان کافه جوان , داستان اونجوری , داستان خفن , مهمان کافه ,
دسته بندی : کافه داستان , مهمان کافه ,
بازدید

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : «در کیسه ها چه داری». او می گوید (( شن )) .

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا.....
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.





برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان قاچاقچی , داستان سندمن , سندمن و قاچاقچی , سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
سیگاری گوشه لبش گذاشت و سمت دخترک رفت" 

ــ یه بسته کبریت بده"

ــ شرمنده آقا خیلی وقته دیگه کبریت نمی فروشم"

ــ چه جوری پس خرجیت رو در میاری؟ تحت پوشش کمیته امداد شدی؟

ــ نه به جای کبریت تن فروشی می کنم"

هم فروشش بیشتره هم پولش




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان دختر کبریت فروش , داستان سندمن و دختر کبریت فروش , وبلاگ کافه جوان , سندمن , سندمن و دختر کبریت فروش , داستان سندمن , داستان های سندمن , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,

طلبه ها پسر را زیر چشمی نگاه می کردند و به خاطر ظاهرش هرکدام چیزی می گفتند:

ــ نگاهش کن انگار توی پیریز برق خوابیده...

ــ یه مانتو کم داره تا بشه یکی از این خواهرها...

ــ امثال اینا اصلا خدا و پیغمبر حالی شون نمی شه...

پیرمرد مسنی وارد واگن مترو شد"

همه پیرمرد را نگاه می کردند"

در این حین پسر بلند شد و دست پیرمرد را گرفت و او را بر جای خودش نشاند"

و طلبه هایی که خدا و پیغمبر حالی شون می شد فقط تماشا کردند"




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان طلبه ها در مترو , داستان طلبه ها و خواهر , داستان طلبه ها و پیرمرد , سندمن , داستان سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد، ابلیس به او گفت: آیا هیچکس می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس با
شیوه مخصوص خودش (
جادوگری و سحر) آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.
پس فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اونجوری , داستان اینجوری , داستان اون , داستان این , داستان فرعون , داستان ابلیس , سندمن , داستان سندمن , داستان فرعون و سندمن , فرعون و سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
آخرین مطالب
» بریم 10 سال قبل؟؟ ( سه شنبه 6 مرداد 1394 )
» روزی کسی بود... ( سه شنبه 30 تیر 1394 )
» داستان ناتمام ( یکشنبه 28 تیر 1394 )
» انتظارات آن ها ( چهارشنبه 24 تیر 1394 )
» داستان شیرین ترین تلخی نوشته منصور کبیر (اورجینال) ( شنبه 20 تیر 1394 )
» یه عاشقانه زیبا ( جمعه 19 تیر 1394 )
» بغض ( جمعه 19 تیر 1394 )
» خــــــــــدایا ناامیدم مساز ( پنجشنبه 18 تیر 1394 )
» تفسیر و نقد آلبوم اشتباه خوب بهرام ( یکشنبه 14 تیر 1394 )
» کنج اتاق کوچک من... ( شنبه 13 تیر 1394 )
» مرا قضاوت نکن... ( پنجشنبه 11 تیر 1394 )
» باید سکوت کرد... ( چهارشنبه 10 تیر 1394 )
» دعوت به همکاری ( چهارشنبه 10 تیر 1394 )
» انتخاب شما چیست؟ ( شنبه 6 تیر 1394 )
» کنکوری بودم....کنکوریم کردی! ( شنبه 6 تیر 1394 )
» آدم ها.... ( یکشنبه 31 خرداد 1394 )
» ماکس اسکیژن ( سه شنبه 26 خرداد 1394 )
» دوتا دیوونه! ( پنجشنبه 14 خرداد 1394 )
» بفرما کتاب... ( پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 )
» غم باد... ( سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 )
» وقتی دلگیری و تنها.... ( جمعه 4 اردیبهشت 1394 )
» در کافه بازاست....بفرمایید یک فنجان لبخند! ( سه شنبه 18 فروردین 1394 )
» قطره اشک ( شنبه 15 فروردین 1394 )
» رخ به رخ ( شنبه 15 فروردین 1394 )
» سال عید نوی تولد شما مبارک ( سه شنبه 4 فروردین 1394 )
» پنچری های کوچیک ( دوشنبه 25 اسفند 1393 )
» یکم تنهایی ( شنبه 16 اسفند 1393 )
» نیم ساعته به دنیا اومدم!!!! ( جمعه 1 اسفند 1393 )
» قاب عکس... ( یکشنبه 19 بهمن 1393 )
» اینم امتحان ما ( شنبه 11 بهمن 1393 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] (تعداد کل صفحات:3)
لینک دوستان
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت