کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

بازدید

سلام به خدمت شما سروران گرامی

میخوام توی این پست یه سری چرت و پرت هدفدار تحویلتون بدم:

اولا اینکه خوشحالم از بازگشت غرور آفرین سندمن خان سالواتوره بعد از دوران سخت وجانگداز تهران گردی به کافه خودمون و اینکه بالاخره کفش آهنیشون پاره شد و تصمیم گرفت ما کافه ای هارو مهمون طنز منحصر به فردش کنن.(نوشابه باز کردن برا سندی بسه)



و دوما ازینکه من فعلا و به صورت کاملا موقت یکم(دقت کنید فقط یکم!) آدم شدم و قراره پست های درست و درمون بذارم لذت ببرین. پس اگه پشت پرده اتفاقی افتاد من درموردش صحبت نمیکنم. و این موضع تا وقتی که مطمئن نشم کافه هیلتر نمیشه ادامه داره.(ولی این دلیل نمیشه درمورد مسائل تابلوی جلوی پرده حرف نزنم!)



اینم اولین داستان خودم تقدیم به همه دوستان:



دیشب ساعت2شب کم کم داشت چشم گرم میشد و آماده خواب میشدم که یهو دیدم یکی داره به شدت در میزنه.منم مثل سگی که قصد پاچه گرفتن داره یورش بردم سمت در و تنها شانسی که اون فلک زده پشت در آورد این بود که از دم در کنار رفته بود و قبل ازینکه کتک بخوره فرصت برنداز کردنش رو برام گذاشته بود.



در رو که باز کردم کپ کردم!آره درست دیدم این سندمن یود که کتک خورده و خونین جلو در بود!عصبی شدم و رفتم جلوش و داد زدم: چی شده؟؟  اونم که از دیدنم با اون وضع خشن تعجب کرده بود به زور توضیح داد که تو راه برگشتن از سالن فوتبال با یه نفر دعواش شده و اون طرف هم با دوستاش بوده و خلاصه کتک رو نوش جان کرده!



منم که از شدت خشم مثل لبو سرخ شده بودم دستشو گرفتم و بهش گفتم: بگو کی بوده تا شیکمشو سفره کنم. سندی هم با تته پته آدرس خونشون رو گفت. رفتیم در خونه طرف و من چنان با مشت و لگد به در خونشون میزدم که کل محلشون از خونه هاشون ریختن کف کوچه(فکر کرده بودن زلزله اومده)بعد پسره اومد بیرون و تا مارو دید پاپیون شد زیر گلوش!آخه ما خیلی بودیم. من بودم، سندی سالواتوره، حاجی نصرت، علی فرصت آره و اینا خیلی بودیم. منصورمونم بود.کدوم منصور؟ منصور کبیر!


آره دیگه یکی من زدم، یکی سندمن، یکی منصور، که یدفعه یکی ازون نامردا بی هوا یه مشت خوابوند زیر چشم منصور. منو میگی؟؟ یهو قاطی کردم اینهو باتیستا همشونو ناک اوت کردم که یدفعه یه نفر ناغافل با چوب کوبید پشت کله من. دنیا شده بود چرخ و فلک و هی دور سرم چرخ میخورد! نامردا 3تایی ریختن سر منو تا جا داشتم منو زدن!



خلاصه آقا که شما باشی من به همه گفتم زدم شما هم بگین زده!



یهو یه احساس درد تو پهلوم کردم و چشامو که باز کردم دیدم ننمون کاملا مهربانانه با یه لبخند ژکوند داره با تمام قدرت تو کلیه و شکمم میزنه و میگه: امید خیر ندیده درست بخواب داری خرناس میکشی!!! منم طبق معمول فریب خورده رها شدم! ولی جون شما که میخوام دنیاش نباشه علت این خواب من کنسرو لوبیا و نفاخیش بود!!


.........................................................................................................................

پی نوشت:

1-توی داستان اسم بچه هارو بردم که براتون جذابتر بشه و اگه ناراحت شدن ازشون معذرت میخوام.

2-این متنو با لحن لاتی بخونین که خیلی باحالش میکنه.




برچسب ها : سندمن خان سالواتوره , امید در کافه جوان , نزاع خیابانی دعوا قانون درمورد استفاده از سلاح سرد , فوتبال , داستان , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , خارج از کافه ,

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

لینک قسمت ششم



چشامو که بستم،سیل خاطرات به ذهنم هجوم اورد،سرم از درد در حال منفجر شدن بود.
.
.
.
در حالی دست مینا رو تو دستم گرفته بودم ،گفتم"مینا رفتم با بابات صحبت کردم،میگه خونه واسه خودت داری؟!" در حالی که با دست دیگه ام اشک روی صورت مینارو پاک میکردم گفتم"مینا خیلی باهاش حرف زدم،گفتم میرم سر کار و خونه اجاره میکنم ولی آخرش فقط گفت گمشو بیرون" مینا در حالی که دستمو فشار میداد گفت"منصور من نمی تونم...من نمیخوام با پسر عموی عوضیم ازدواج کنم....منصور تورو خدا یه کاری کن"
اشکای مینا بیشتر شد. واسه اینکه آرومش کنم تو بغلم کشیدمش،سرش رو شونم بود و پیرهنم از اشکاش خیس شد.یکم که گریه کرد،آروم شد،خواستم سرشو بیارم عقب و پیشونیشو ببوسم که دیدم از دماغش داره خون میاد.........
.
.
.
از شدت درد چشمامو به سختی باز کردم،دوباره تو بیمارستان بودم.
چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که روی تخت با مینا دراز کشیده بودم و سر مینا رو سینم بود،به صدای آهنگی که پخش میشد گوش میدادیم...

دارم نابودی عشقمو میبینم....پیش چشمام داره آب میشه میمیره
دیگه دنیا برام غمگینو بی روحه....بدون تو دلم آروم نمیگیره
دارم میبینم از دست رفتن عشقو...دارم مرگ شبو رویا رو میبینم
تو دستای تو بود،نبض منو عشقم...دارم دلتنگی فرداتو میبینم
میتونستی بمونی عاشقم باشی....مثل من،من همیشه عاشقت بودم
تو از بالا منو میدیدی اما من.... من از اعماق ریشه عاشقت بودم
دارم نابودی دنیامو میبینم....آخه عشق منو رویای من بودی
دارم میلرزم از گریه،ازین ماتم.....نفهمیدی همه دنیای من بودی

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکام رو گونه هام ریخت.
در حالی که دستمو روی موهای مینا میکشیدم،پیش خودم گفتم"آخه خدا چرا؟!چرا باید همچین بلایی سر مینا بیاد؟!چرا باید مینا سرطان داشته باشه؟!آخه بدبختی تا کی؟! پس کی میخوای از ما بکشی بیرون؟! پس این شانس که مخواد روی خوششو به ما نشون بده؟!
مینا که متوجه سکوت طولانی مدت من شده بود،سرشو بلند کرد و به چشمای من خیره شد و در حالی که از دماغش خون سرازیر بود،صورتشو نزدیک صورت من کردو....
.
.
.
چشمامو دوباره باز کردم و به پرده آبی ای که از پنجره اتاق بیمارستان آویزون بود خیره شدم.
نسیمی که از پنجره اتاق باعث حرکت پرده میشد،تداعی موج های دریا رو میکرد. دوباره چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که دستامو دور مینا حلقه کرده بودم .دوتایی روی شن های ساحل نشسته بودیم و به موج های دریا خیره شده بودیم، بلکه شاید غمو غصه هامون تو موج ها غرق بشه.
روی موهاش رو بوسیدم و گفتم"مینا من میخوام باهات ازدواج کنم...اصلا واسم مهم نیست که تا کی زنده میمونی...اصلا خدارو چه دیدی،شاید شیمی درمانی هات جواب داد.
مینا هیچ حرفی نمیزد. از وقتی که به اصرار خودش اومده بودیم شمال،ویلای باباش،بیشتر از چند کلمه باهام حرف نزده بود.
مینا دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم فشار داد و گفت"منصور سردمه"
دستمو زیر کمرش گرفتم و  تو بغلم بلندش کردم و در حالی که تو چشمای همدیگه خیره شده بودیم به سمت داخل ویلا بردمش.
کنار شومینه روی فرشچه کوچکی روی زمین گذاشتمش.چند تا هیزم توی شومینه انداختم و کنارش نشستم.
_منصور خیلی دوست دارم...امیدوارم منو به خاطر بدی هایی که در حقت کردم ببخشی. من اصلا نمیخواستم تورو....
دستمو روی لباش گذاشتم و نذاشتم ادامه حرفاشو بگه و سرمو جلو بردمو پیشونیشو بوسیدم و گفتم"مینا تا آخرش پات میمونم، به باباتم گفتم،اونم قبول کرده که بریم محضر...."
اینبار مینا نذاشت حرف من تکمیل بشه و با لباش،سکوتو  رو لبام نشوند......
کنار شومینه از خواب بلند شدم...همه جا تاریک بود و فقط نور شعله های آتیش بود که کمک میکرد اطراف رو ببینم.
مینا کنارم نبود،لباسمو تو اون تاریکی تنم کردم و به سمت کلید چراغ رفتم و روشنش کردم.
خبری از مینا نبود.یه لحظه ترس تموم وجودمو پر کرد.سریع به سمت طبقه بالا رفتم و بلند اسم مینا رو صدا میزدم.....مینا.....مینااا....کجایی؟!
همه اتاق خواب هارو گشتم،خبری از مینا نبود.
به سرم زد که شاید رفته کنار دریا،با سرعت خودمو به طبقه پایین رسوندم و وقتی که خواستم از کنار شومینه رد بشم،متوجه تکه ای کاغذ شدم.
خم شدم و کاغذ رو که تا خورده بود،باز کردم. روی کاغذ که بعضی قسمت هاش خیس شده بود،دست خط زیبای مینا خود نمایی میکرد:

سلام منصورم
فکر میکنم الان که داری این نامه رو میخونی من تو فرودگاه تهران باشم.ساعت 2 شب پرواز دارم. وقتی دکترا تو ایران ازم قطع امید کردن و پدرم برای معالجه ام پیشنهاد کرد که خارج از ایرانو امتحان کنیم،من سریع قبول کردم.نه برای اینکه مداوا بشم...نه...من مطمئنم رفتنی ام...فقط میخواستم از تو دور باشم و نذارم تصمیمی که گرفته بودیو اجرا کنی.نمیخواستم با دیدن قیافه ام بعد از شیمی درمانی،اون مینایی که واست زیبا بود از ذهنت خارج بشه.منصور،جون من،دنبالم نگرد،چون به کسی خبر ندادیم که قراره کدوم کشور بریم.
منصور خیلی دوست دارم....امیدوارم هرجا که باشی خوشبخت بشی

مینا

اشکام نمیذاشت که ببینم ساعت روی دیوار ساعت چندو نشون میده....چشمامو پاک کردم....ساعت 1:30 بود. نیم ساعت وقت داشتم که خودمو برسونم فرودگاه...البته میتونستم روی تاخیر پرواز هم حساب کنم.
به سرعت پشت ماشین نشستم و برای اینکه زودتر برسم،جاده چالوس کمترین مسافتو داشت.
با سرعت 80تا جاده رو پایین میومدم،جاده چالوس تو اون ساعت و اون موقع سال(پاییز) خیلی خلوت بود...توی تاریکی شب به اواسط جاده رسیده بودم که ضبط خود به خود روشن شد و شروع کرد به پخش کردن....

تورو رنجوندم با حرفام....چقدر حس میکنم تنهام
چه احساس بدی دارم......ازین احساس بی زارم
نه نرو،تنهام نذار.......من عاشقتم،دیوونه وار
نه،نه،نه، نرو،تنهام نذار......من عاشقتم،دیوونه وار
چی شد چشماتو رد کردم.......چی شد من با تو بد کردم
نمیدونی،نمیدونم....ولی بدجور پشیمونم
صدامو میشنوی یا نه....صدای خستگی هامو
دلم خیلی واست تنگه...........ببین دستای تنهامو


چشام دیگه هیچ جایی رو نمیدید،به سختی داشتم رانندگی میکردم و اشک هام مانع دیدم شده بود...یه لحظه که چشمامو پاک کردم،متوجه شدم از روبرو دارم به یه پراید نزدیک میشم.برای اینکه به پراید برخورد نکنم،ماشینو به سمت راست منحرف کردم و به تخته سنگی برخورد کردم و سرم به شدت به فرمون ماشین خورد.یه لحظه سرمو بلند کردم و خونی که از سر شکستم میریخت جلوی چشمامو گرفت.......
.
.
.
تق....تق(صدای در).....مهمون نمیخوای هم کددی؟!(هم دهاتی!) دیدی گفتم اینقد نگو صغیر صغیر! آخرشم شدی منصور صغیر! همونی که خودت میخواستی!!حالام عین این سرطانیا خوابیدی رو تخت کچی؟! اون سرم چیه زدی به دستت؟! سرت واسچی عمامه گذاشتی؟! گفتم میری قم آخوند بشیا! گفتی نه! مهندس میشم! گمشو! خانوم پرستار؟! های خانوم پرستاااارر؟! کجایی؟!بیا این سرم رو از دست این صغیر بکن میخوایم ببریم کبیرش کنیم! کجایی؟!
_سیا خفه شو تورو خدا! تو که داری همون جمله هایی که پریروز اومدیو تکرار میکنی!
_ا....تو از کجا فهمیدی؟!خوب حالا! زیاد نمیخواد حساس بشی.بلند شو دیگه مرخصی....!
.
.
.
اوایل اسفند بودو هوا هنوز سردی خودشو به گرمای بهار نداده بود
نشستم جلوی سنگ قبرو بهش خیره شدم.....من کی میام پیشت مینا؟!

هندزفری هارو کردم تو گوشم و playکردم....

طاقت بیار.....طاقت بیار...تو این روزای انتظار
طاقت بیار....طاقت بیار...تو سردی شبای تار
طاقت بیارو قلبتو به دست تنهایی نده......فانوس چشماتو ببند،به این شبای غم زده
روزای خوبو جا نذار،تو سختی های روزگار......به خاطر منم شده،طاقت بیار،طاقت بیار
زمزمه رسیدنت پشت سکوت جاده ها....چندتا قدم مونده فقط،به خاطر خدا بیا
خسته ای کوله بارتو رو شونه های من بذار.........راه زیادی اومدیم،طاقت بیار،طاقت بیار
نگو شکستی،نگو بریدی،منم مثل تو دلم گرفته.....باید بمونی،طاقت بیاری،تو روزگاری که غم گرفته
طاقت بیار،طاقت بیار،تو این روزای انتظار.........طاقت بیار، طاقت بیار،تو سردی شبای تار
لالا، لالا...لالا،لالا...لالا،لالا...لالا،لالا....

و تا روز وصالمان طاقت خواهم آورد.

پایان

دوستای عزیزی که این چند وقته مارو به خاطر داستانمون و تاخیراش تحمل کردن ببخشن.
خیلی سخت بود و این اولین تجربه داستان نویسی بلندم بود و تجربه خاصی در این زمینه نداشتم. ولی با کمک های شما و تمرین و تلاش،حس میکنم به پیشرفت بسزایی رسیدم.
اگر آخر داستان غمناک بود،واقعا شرمنده...ایشالله داستان بعدی یه عروسی مشتی میندازم،دور هم میزنیم و میرقصیم!
با تشکر از همه دوستانی که مارو با همه نواقصمون دوست دارن!
شب همگی خوش!
خدافظی




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال داستان خفن داستان اونجوری سایت اونجوری داستان های لو رفته داستان های خانوادگی منصور کبیر کافه جوان سایت کافه جوان پیربالا سایت طنز و سرگرمی طنز و سرگرمی داستان های باور نکردنی رمان های تازه رمان ایرانی سال 91 بهترین رمان سال 92 رمان برتر سال 2012 داستان های منصور کبیر قسمت ششم داستان طاقت بیار بهترین ها در کافه جوان + درج لینک های مرتبط , منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , کافه جوان , داستان های اونحوری , داستان اونجوری , داستان خفن و مشتی , بهترین رمان سال , داستان طاقت بیار منصور کبیر , قسمت آخر داستان منصور کبیر , قسمت آخر داستان طاقت بیار از منصور کبیر , سایت طنز و سرگرمی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد .

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیل اش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و خورد .

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورت حسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.

با تعجب گفت :

مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟

خدمتگذار با لبخند جواب داد :چرا قربان .ما پول غذای امروز شما را از نوه اتان خواهیم گرفت. ولی این صورتحساب مال مرحوم

پدربزرگ شماست !!!




برچسب ها : غذا خوری بین راهی...! , داستان های زیبا , داستان های خواندنی , داستانهای خیلی قشنگ , داستان های طنز , مطالب خنده دار , کافه جوان , داستان اونجوری , داستان خفن , داستان خفن خنده دار , سایت تفریحی و سرگرمی , بهترین وبلاگ سال , بهترین سایت سال , بهترین وبلاگ میهن بلاگ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
با سلام
ابتدا جا داره باز هم برای بار چندم به خاطر وقفه ای که افتاد عذر خواهی کنم،هرچند که عذرم موجه ولیکنم بازم شما مشتری هستید و ما خدمتگذار...هرچی که شما بگی ما سعی میکنیم بهش عمل کنیم. این هفته بنده مسافرت بودم و شدیدا سرم شلوغ بود و همینطور دسترسی به نت نداشتم...باور نمیکنید زنگ بزنید 118 بپرسید!
وقتی اومدم با سیل نظرات یکی از دوستان و سیل جواب های یه طرفه سندی مواجه شدم.
من جوابی به نظر های اونا نمیدم و و اونارو میسپارم به خالق حق تعالی،خودش جوابشونو میده.
من دیروز رسیدم و امروز بکوب نشستم قسمت ششم داستانو تکمیل کردم.
امیدوارم مورد رضایتتون واقع بشه.
یا حق
------------------------------------------------------------------------------------------

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

در طول هفته با مینا تلفنی زیاد ارتباط داشتم و در مورد قرار چهار نفرمون با سیا و یاسی صحبت کردم. مینا هم بعد در میون گذاشتن با یاسی جواب اوکی رو داد. پنجشنبه قرار بود که با هم به درکه بریم.
صبح ساعت 6 پاشدم و شروع کردم به حاضر شدن،جلوی آینه خودمو بر انداز کردم.... یه شلوار لی آبی روشن که نه زیاد گشاد بود و نه تنگ،با یه تیشرت سبز فسفری،از وقتی ماجرای پریسا اتفاق افتاده بود موهامو تیغ انداختم و بعد اون بیشتر مواقع موهامو کوتاه نگه میداشتم. ولی نه اونقدری که بگن منصور کچل! کوتاه و تقریبا متوسط....دستی به موهام کشیدم و از خونه بیرون زدم. پرشیای بابایی رو که بیشتر دست من بود روشن کردم و منتظر سیاوش شدم تا بیاد.
ساعت 7:30 قرار بود جلوی در مینا اینا باشیم و ازونجا که فاصله زیادی هم تا درکه نداشت حرکت میکردیم.
نگاهی به ساعت کردم....ساعت 6:40 بود. سیا دیر کرده بود! یه لحظه به خریت خودم لعنت فرستادم که چرا همون 6 زنگ نزدم که چک کنم ببینم سیا بیدار شده یا نه! شماره سیاوش رو گرفتم....با تاخیر و صدای خواب آلود: _ الو بله؟!
_الو و زهرمار! گوسفند تو که هنوز خوابی! مگه قرار نبود 6:30 پایین باشی؟!
_خوب پایینم دیگه!
_پایینی؟!
یه دفعه صدای برخورد چیزی رو  به شیشه عقب شنیدم! برگشتم دیدم سیا با لخندی عاقل اندر سفیه داره منو نیگا میکنه و یه بربری رو تو دستش گرفته و داره اونو سق میزنه!
سیا در حالی که داشت به سمت ماشین میومد: ببین چی گرفتم؟! بسکوییت گرجی!!
_سیا خدا بگم چیکارت کنه!! یه لحظه فکر کردم خواب موندی! صداتم که از قصد خواب آلود کردی بیشتر کرکام ریخت! دهن سرویس....اسم ما ترکا بد رفته...شما فارسا که از ما بیشتر بربری میخورید!
_بابا از ساعت 5 بیدارم! نکه اولین بارمه دارم با دوتا دختر میرم بیرون، یکم هیجان دارم!
_آره جون عمت! من که میدونم تو از ساعت 5 کدوم گوری بودی!
_کدوم گوری بودم؟!!
_منم نمیدونم! جدی کجا بودی؟!
_5و که جو دادم! از ساعت 4:30 بیدارم! بعد نماز دیگه نخوابیدم! نشستم دعا خوندم!
_سیا؟! فحش میخوای؟! آخه ....استغفرالله....! بی خیار! برو در پارکینگو باز کن بریم.
و سیا در حالی که بربری رو به سمت من حواله داد و رفت که در پارکینگو باز کنه گفت:منصورم، خودت که میدونی جواب بی خیار چیه! چیه؟! بی خیار که زندگی نمیشه عجگم!
ماشینو به سمت خونه مینا هدایت کردم،تو مسیر به آهنگ های زد بازی گوش دادیم که وقتی با دخترا باشیم،یکم ضایع بود که زدبازی گوش کنیم! ساعت 7:20 با یه ترمز خیلی نرم ماشینو جلو در پارک کردم.(بر عکس سیا که وحشیانه ترمز میکرد و همیشه با صورت به شیشه میچسبیدیم!)
چشمان سیا که به برج افتاد،سرشو با یه سوت کش دار به سمت بالا و تا نوک برج کشید.
_«منصور دهنتو سرویس!!» خونه مال خودشونه؟! عجب مایه دارایی ان!! کاش اونروز صبح من میرفتم پی خرید کتاب که رو شونه من بیهوش بشه!
_آره...مطمئنا هم زنده میموند اگه تو جای من بودی!
_اون که آره! من اگه جای تو بودم همچین خریتی نمیکردم که برسونمش بیمارستان و واسه خودم دردسر درست کنم.
سکوت کردم و با گوشی مینا تماس گرفتم....
_الو سلام رسیدید؟!
_سلام،آره رسیدیم. بیاید پایین دیگه.
_باشه ما یه 10 دقیقه دیگه پایینیم!
_10 دقیقه دیگه؟! مگه حاضر نشدید؟!
_چرا ولی هنوز تکمیل نشدیم.
سیا که صدای مینا رو شنید،ازونور بلند گفت تکمیل انننننننننه؟!!
به سیا چشم غره رفتم و به صورتی که بتونه لب خونی کنه گفتم:خفه شو سیا! ضایس!
_این صدای آقا سیاوش بود هان؟!
_آره خاک تو اون سر!
_بهش بگو 11دقیقه دیگه خدمتش میرسیم،اونوقت اون جمله ای که گفتنو بهشون حالی میکنیم.
صدای یاسی رو شنیدم که میگفت یه دهنی من ازین پسره سرویس کنم که حالیش بشه!
_اوه،اوه ....سیا بدبخت شدی! خود یاسی خانوم میخواد به خدمتت برسه!
سیا در حالی که داشت میخندید شصتشو به سمت من گرفت!
هم خنده ام گرفته بود،هم عصبانی بودم. برای اینکه مینا صدای خنده ام رو نشنوه،سریع گفتم: خوب ده دقیقه دیگه اینجا باشیدا! خدافظ
_اوکی....فیلا

_عجب خری هستی تو سیا! این چه طرز صحبت کردن تو قراره اوله!
_منصور میدونی که من سر این حاضر شدن دخترا چقد مشکل دارم؟! اون اولا که با نازی دوست شده بودم یک ساعت طول میکشید حاضر شدنش!،سر این موضوع باهاش کلی دعوام میشد.....آخرشم نازی خودشو با من وفق داد و به خاطر اینکه با من بمونه،کلی تلاش کردو اون یک ساعتو به 50 دقیقه رسوند! میبینی چقد خاطرمو میخواد!
_آره میبینم!

بعد 20 دقیقه که منو سیا تقریبا داشت چرتمون میگرفت و چشمون به در بود، در باز شد!
ابتدا یاسی و بعد مینا به دنبال اون از در خارج شدند.یاسی با یه مانتوی سفید و یه شلوار جین آبی کمرنگ و شال آبی رنگ و مینا با یه مانتوی آبی و شلوار مشکی که یه حالت کشی و ورزشی داشت و شال فسفری رنگ به سر بود. تیپ و مدل موهای و آرایش یاسی از دور خیلی تو چشم میزد و برعکس اون مینا،با یه آرایش ساده با زیبایی خدادایش به چشم میومد.
با دیدن یاسی پیش خودم گفتم امروزو خدا بخیر کنه و جای ون گشت ارشاد تو همون درکه بمونیم!
وقتی داشتن به سمت ماشین میومدن ،با مینا چشم تو چشم شدم،یه لبخند قشنگ بهم زد و منم همراه لبخند بهش چشمک زدم.
سیا به آرومی که اونا نشنوند گفت منصور دهنتو سرویس! این یاسیه عجب چیزیه!
_سیا باز تو نگاه ابزاری کردی که؟! آدم باش...هیز بازی در نیار که اینا حساسن...حالا دیگه خفه شو...دارن میرسن.
جمله ام تموم نشده بود که دیدم سیاوش به سرعت از ماشین پیاده شد و در عقب ماشینو باز کرد و با قیافه ای مظلومانه گفت:سلام...بفرمایید یاسی خانوم!
یاسی و مینا با تعجب تشکر کردن و سوار ماشین شدن.
_سلام آقا منصور،خوب هستید؟!
_سلام یاسی خانوم... مرسی،شما بهتری؟!
_تشکر منم خوبم

نسبت به دیدار قبلیمون که تو بیمارستان باهاش داشتم رابطه ام باهاش سردتر بود و طبق تعریفای مینا و جلف بودن و سبک سریای یاسی نمیخواستم زیاد باهاش گرم بگیرم.
سیا سوار ماشین شد و من برگشتم سمت مینا....
_مینا خانوم ما چطوره؟!
مینا با یه حالت خجالت و هیجان گفت:مرسی منصور...خوبم
یه دفعه دیدم یاسی و مینا زل زدن به ما با تعجب مارو نگاه میکنن.
برگشتم سمت سیا و گفتم چته؟! چیه؟! نمیتونیم با gf خودمونم احوال پرسی کنیم؟!
سیا و یاسی بلند زدن زیر خنده و سیا بین خنده هاش گفت:کی گفت احوال پرسی نکنی ولی نمیدونم که....چییییییییز...ول کن،حالا بعدا بهت میگم... و دوباره با یاسی زدن زیر خنده.

منو مینا خوب متوجه شده بودیم سیا و یاسی به چی میخندیدن. به طرز نگاه کردن و لحن صحبت های منو مینا میخندیدن.تو این مدت خیلی بهم وابسته شده بودیم و من به شخصه مینا رو دوست داشتم و کم کم ترس از عاشق شدن به سرم زده بود و تقریبا جس میکردم مینا هم همچین حسی رو نسبت به من داره.
ماشینو به حرکت دراوردم و تا درکه با مسخره بازی ها و کل کل های یاسی و سیا خندیدیم.
یاسی خیلی سریع با سیا عیاق شده بود و خیلی با هم راحت شده بودن. از یه طرف خوشحال بودم که میتونستم  اون دوتا رو با هم تنها بذارم و خودمو مینا با هم جلوتر حرکت کنیم و حرف بزنیم و از طرف دیگه میترسیدم که سیا باز هم کار دستم بده و با یاسی هم داستان شروع کنه و رابطه اشو وسیع تر کنه. اگه همچین اتفاقی میفتاد دیگه نمتونستم تو چشمای نازی نگاه کنم. منی که همیشه سعی میکردم سیا رو از خیانت به یاسی منصرف کنم حالا داشتم مقدمه دوستیشو با یه دختر دیگه محیا میکردم،هر چند ناخواسته بود.
بعد از اتمام حجت با سیا،با مینا ترکشون کردیم و به فاصله 10 متر جلوتر از اونها حرکت میکردیم.
_منصور،نباید یاسی و سیا رو با هم تنها میذاشتیم،زشته.
_نه بابا! زشت چی! در ضمن خودشون میدونن که من چقدر دوست دارم ...
لحظه ای که این جمله رو گفتم دست مینارو گرفته بودم و داشتم کمک میکردم که از صخره ای که سر راهمون قرار داشت بیاد بالا...با بالا اومدن مینا از صخره یه لحظه خیلی بهم نزدیک شده بودیم،تقریبا تو بغل همدیگه بودیم و چشم تو چشم با هم بودیم...تو چشمای آبیش غرق بودم که با صدای خیلی آروم گفت منم دوست دارم منصور و سرشو از شرم پایین انداخت.
دستمو زیر چونه اش گرفتم و به سمت بالا آوردم که دیدم از دماغش خون.....
 
سرم ناگهانی یه تیر خیلی محکم کشید،از درد زیاد یه فریاد کشیدم...چشام پر از اشک شده بود،پرستار با سرعت وارد اتاق شد و سریع با تزریق یه مسکن و آروم کردن من اتاق رو ترک کرد.تازه فهمیدم کجام...تصادف..چالوس...مینا....
تا الان داشتم تو ذهنم خاطراتمو با مینا مرور میکردم که به اینجای خاطره رسیدم سرم به شدت درد گرفت و از حالت خلسه بیرون اومده بودم.مسکن داشت اثر میکرد و کم کم داشت چشام گرم میشد...
ادامه دارد




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال , داستان خفن , داستان اونجوری , سایت اونجوری , داستان های لو رفته , داستان های خانوادگی , منصور کبیر , کافه جوان , سایت کافه جوان , پیربالا , سایت طنز و سرگرمی , طنز و سرگرمی , داستان های باور نکردنی , رمان های تازه , رمان ایرانی سال 91 , بهترین رمان سال 92 , رمان برتر سال 2012 , داستان های منصور کبیر , قسمت ششم داستان طاقت بیار , بهترین ها در کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم


چهار روزی از آخرین تماسی که با مینا داشتم میگذشت ولی هنوز خبری ازش نبود. و ازونجایی که دوست داشتم خودش رابطه رو شروع کنه اصلا پا پیش نمیذاشتم. از طرفی سیاوش یه سره رو مخ بود و میگفت که این دختر بدرد تو نمیخوره! حالت روان پریش داره! یه بار خودکشی کرده....بکش بیرون!
_سیاوش میخوام بدونم آخه واسچی خودکشی کرده؟!
_ برو پسر! من خودم ختم مفاتیحم! مارو سیاه نکن...ما خودمونیم سیایم!
_تو سیا بودن تو که شکی نیست ولی خوب کنجکاوم دیگه...یه ذره ام گلوم پیشش گیر کرده!
_بیا جلو منصور...
_هان؟! واسچی؟! باز چه گوهی میخوای بخوری؟!
_بیا جلو ببینم...لوس نشو.
_خوب بیا!
به سیاوش نزدیک شدم و یه لحظه با گرفتن گلوم توسطش شوکه شدم!!
_تف کن! بهت میگم تف کن!
_سیا چرا همچین میکنی؟! خفه شدم گوسفند! چیو تف کنم؟!
_همون چیزی که تو گلوت گیر کرده! اصن آ کن خودم در میارم!
همون لحظه دستش زیر گلوم فشار آورد و مجبورم کردم دهنمو باز کنم! باز کردن دهان من همانا و فرو کردن دست سیا درون حلقه من همانا!
یه لحظه عق زدم و با یه مشت سیا رو از خودم دور کردم!
به سرفه افتاده بودم و کم مونده بود خفه بشم.... و سیا داشت بلند بلند میخندید!آب گلومو قورت دادم و بلند به مطربی بهش فحش دادم و افتادم دنبالش!
_به جون منصور هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم! کجا قایم کردی این دختررو؟!!
_سیا به جون خودم اگه دستم بهت برسه خفت میکنم!
و سیا همینطور داشت میدوید! متاسفانه تو پارک ،هم فضا بزرگ بود و هم ضایع بود که دوتا پسر 22 ساله افتادن دنبال هم و گرگم به هوا بازی میکنن!
همینطوریش نازی و دوستاش داشتن به خاطر کاری که سیاوش کرده بود میخندیدن!
نازنین دوست دختر سیاوش بود،البته یکی از دوست دختراش! خودش همیشه میگه که نازی نسبت به همشون ارجح تره!!(آره جون عمش)
سیا همونطور که میدوید رفت پشت نیمکتی که نازی اینا و دوستاش نشته بودن قایم شد و منم رفتم جلوشون واستادن! دیدم خیلی ضایس اگه بخوایم دور اینا دنبال هم کنیم!
_نازی خانوم میشه این سیارو تحویل بدید کتکشو بخوره بعد پس بگیرید!
_اا...آقا منصور؟! آدم که نمیاد bf  خودشو به خطر بندازه! بعدشم گناه داره آخه!
و لحظه ای که برگشت سیاوش رو ببینه،دید سیا با یکی از دوستای نازی گرم گرفته و دارن با هم میخندن! سیا که متوجه نگاه نازی شد سریع با صدای بلند گفت:
آره الهام خانوم....خونواده چطورن؟! مامان،آبجی،دختر خاله،دختر عمه،دختر دایی،دختر عمو،دختر خاله مامانتون...
_سیاااااااااااااااااااااااااا...!! اینا تو خونوادشون جنس مذکرم دارنا!!
و همون لحظه دست سیاوش رو گرفت و گفت:
بیا آقا منصور...این مجرم تحویل شما! بگیر ادبش کن!
منم در حالی که دست سیاوش رو گرفته بودم و داشتم میبردم سمت نیمکت خودمون گفتم مرسی نازی خانوم!
_حالا واسه من میری پشت دخترا قایم میشی؟! دهنت صافه!
_کدوم دختر؟! اینا همشون واسه خودشون یه پا مردن!
خواستم جواب سیاوش رو بدم که گوشیم زنگ خورد. منو سیاوش دوتایی با هم گفتیم: یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟!     و بلند خندیدیم
به صفحه گوشی نگاه کردم دیدم میناست! یه لحظه هول کردم و دست سیاوش رو ول کردم،
دیدم شروع کرد به دویدن و در رفتن!
بلند داد زدم مهم نیست، بعدا باهات تصفیهمیکنم(دوستانتیکهاس،غلطاملایینگیرید)!
گوشی رو برداشتم و به سمت انتهای خلوت پارک حرکت کردم!
صدامو کاملا رسمی کردمو گفتم:
با سلام....به سیستم پیام گیر صوتی منصور کبیر خوش آمدید.
برای گذاشتن پیغام شماره یک
برای مکالمه با منصور کبیر شماره دو
برای شرکت در مسابقه شماره سه
برای مطلع شدن از نتایج مسابقه شماره چهار
برای...
دیدم اگه ادامه بدم مینا از خنده میمیره و کار دست خودش میده برای همین گفتم:
مشترک گرامی مثل اینکه شما شماره دو رو انتخاب کردید!
شماره دو......بییییییب(یکی از کلیدهای گوشی رو فشار دادم)
_الو سلام..بفرمایید
صدای خنده ازون طرف خط
_بله متوجه ام!
_سلام...خوش به حالتون که اینقد شادید!
_خوب شمام شاد باشید.
_نمیتونم...اونقدر مشکل دارم که وقت واسه خوشحالی نمیمونه!
_آها پس به همین راحتی عقب میکشید و نا امید میشید! فکر میکنید من کم مشکل دارم؟! ولی میبینم اگه شل کنم قضیه همون زندگی کردنو عکسش پیش میاد!
_(صدای خنده)خوب تو خوب تونستی کنترلش کنی.
_اگه دوست داری بیا پیش ما تا تو هم بتونی کنترلش کنی!
_الان داری ازم درخواست دوستی میکنی؟!
_یعنی اینقدر تابلو بود؟!!
_(صدای خنده)نه اصلا...اوکی بهت یه شانس میدم ولی اینو بدون که من از خیانت متنفرم!
_چه وجه مشترکی! به جون سیا منو تو با همین یه وجه مشترک خوشبخت میشیم...خنده...
_آره(صدای خنده)  اوکی فردا ساعت 6 پارک پرواز خوبه؟!
_6 صبح؟! بد نیست! یکمم ورزش میکنیم!
_برو گمشو...من ساعت 12 بزور پا میشم! 6 بعد از ظهر!
_خوب تا فردا فیلا!
_خداحافظ
_خداحافظ
و بوووووووووووووغ ممتد....
سرت تو کتف حافظ...این جمله رو سیاوش که بغلم ایستاده بود گفت!
_سیا تو کدوم گوری بودی؟!
_همین جا،پشت بوته ها سنگر گرفته بودم! خوب،خوب،خوب! پس، فردا ساعت 6 باید بریم پارک پرواز؟! ای بابا! حالا باید قرارامو بریزم به هم! چیکار کنم دیگه؟! یه رفیق بیشتر که نداریم!
و منم فقط زل زده بودم به سیا و داشتم به این خلقت خدا فکر میکردم.
_حالا منصور چی بپوشم؟! یکم استرس دارم واسه فردا!
سیا تا اینو گفت من افتادم دنبالش که بزنمش....

ساعت 5 دقیقه به 6 من داخل پارک پرواز بودم. و منتظر بودم که راس ساعت 6 با مینا تماس بگیرم.
_ الو سلام کجایی؟!
_سلام من تو راهم! یه 20 دقیقه دیگه میرسم! تو کجایی؟!
_ای بابا...چرا هیچ دختری On time  نیست؟! داری کم کم نا امیدم میکنیا!
_خوب بابا...حالا یه امروز واسم کار پیش اومد نتونستم سر وقت بیام! حالا ببین چه جوی میده! بشین یه گوشه سرتو بنداز پایین به زمین خیره شو تا من بیام!
من نمیدونم این دختر اون لحظه،از کجا فهمید من دارم چشم چرونی میکنم؟!

_پس زود باش بیا تا گردنم نشکسته!
_باشه...خدافظ
_خدافظی

20 دقیقه ای بود که داشتم با گوشیم ور میرفتم، یه لحظه حس کردم که داخل پارک شد. رو یه نیمکت روی بلندترین نقطه پارک جا گرفته بودم. تصمیم گرفتم پیش دستی کنم و مینا رو غافلگیر...!
_الو سلام
_سلام
_پله هارو بیای بالا منومیبینی
_از کجا فهمیدی رسیدم؟!
_بماند!
_داشتی دیدم میزدی؟!
_آره کله پارکو دوربین کار گذاشتیم،نشستم تو اتاق فرمان دارم نگات میکنم! به اون دوربین بالایی نگاه کن و لبخند بزن!
_خوب بابا....بالایی دیگه؟!
_آره بیا!

دو سه دقیقه ای بود که به قسمت ابتدایی پله ها چشم دوخته بودم که بالاخره مینا به سر پله ها رسید. دست تکون دادم تا منو ببینه و به سمت من بیاد. از دور کمی براندازش کردم، یه مانتوی مشکی که تا سر زانوهاش بود،یه شال مشکی و یه کتونی مشکی هم کنار شلوار مشکیش پا کرده بود! موهای مشکیش که به صورت فرق از بقل کمی روی چشم چپش ریخته بود،کاملا با لباسای مشکیش ست شده بود.
تیپ خیلی غمگینی بود...همه چی سیاه بود...به غیر چشمای آبیش
نزدیک نیمکت که شد از جام بلند شدم.
دستشو به سمتم دراز کرد و سلام داد.
سلام کردم و دستشو گرفتم و با یه فشار کوچیک به سمت خودم اونو رو نیمکت نشوندم.
_بشین یه نفس تازه کن،میدونم خسته ای! پله هاش یکم کمر شکنه!
_مرسی...آره خستم کرد!
یکم نشست و نفس تازه کرد و ازین فرصت استفاده کرد تا منو برانداز کنه.
یه 30 ثانیه ای بود که داشتیم چشم تو چشم همدیگه رو نگاه میکردیم.
_اصن به قیافت نمیاد اینقد سر زبون دارو پررو باشی.قیافت خیلی مظلوم تره.
_خیلیا اینو بهم میگن
_این خیلیا کین اونوقت؟!
_هان؟! خوب خانواده...فامیل...آشنا...دوستان....همسایه ها...
_ببینم نمیخوای gfاتو به این لیست طویل اضافه کنی!
_آهان...ای بابا...خوب یه دوتا gf رسمی داشتم که یکیش واسه جوونیام بود و یکی هم مال 6 ماه پیش بود که اونم تموم شد. البته کنار اینا یه دوست تلفنی دارم که بچه کرمانه و 26 سالشه...میخواستی اینارو بشنوی دیگه؟!
_(خنده)خوشم میاد بچه زرنگی هستی و زود میگیری چی میگم. خوب منم یه دو هفته ای میشه که با علیرضا بهم زدم.
_علیرضا؟! اسمش آشناست
_از یاسی شنیدی اسمشو...به خاطر خیانت اون و پیچوندن اون بود که خودکشی کردم...البته مشکلات خونوادگی هم رو به اینا اضافه کن.
_هر چقدرم مشکل داشتی نباید این کارو میکردی.
_میدونم...الانم پشیمونم ولی من به علیرضا اعتماد کرده بودم و خیلی دوستش داشتم.اصلا فکر نمیکردم که اون اینقدر راحت منو به یه نفر دیگه ترجیح بده. مشکلات شخصیم هم دست به دست هم دادن تا یه لحظه نفهمم دارم چیکار میکنم و یه 20 -30تا قرصو با هم بندازم بالا!
_به همین خوشمزگی!
_خوشمزگیشو که یادم نیست!
_ولی من یادمه. اون لحظه که اومده بودم ملاقاتت خوشمزگیشو نشونم دادی!
_واقعا شرمنده منصور جون...اون لحظه هنوز تو شوک اتفاقی که واسم افتاده بود،بودم.
بیخیال دیگه منصور نمیخوام در موردش صحبت کنم. میخوام فراموششون کنم.میخوام یه زندگی جدیدو بسازم...کمکم میکنی؟!
_چه تند سریع رفتی سر موضوع؟؟!
_خوب آخه نمیخوام خواننده هامون حوصلشون سر بره!
_آها ازون نظر! خوب حالا چرا من؟! این همه پسر!
_فعلا تنها کسی که میتونم بهش اعتماد کنم و میدونم یکم آدمه تویی! قیافت و اخلاقتم که بد نیست.
_مرسی واقعا!! فقط یکم آدمم؟! نمیدونم چی بگم؟!
_هووووو پررو نشو دیگه! یکم ازت تعریف کردم جو نگیردت! حالا نمیدونی چی بگی؟!واسه من ناز میکنی؟!
_نه به خدا ناز کجا بود(با خنده).... اوکی! قبول
_خوبه (با خنده)
_خوب حالا پاشو یکم این پارکو بالا پایین کنیم تا بیشتر باهم آشنا بشیم.
و دست مینا رو گرفتم شروع کردیم به پیاده روی کردن.

تا ساعت 10 با هم صحبت کردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم. خصوصیات نزدیک به هم زیاد داشتیم.

ادامه دارد


دوستان عزیز،ازونجایی که شما اصلا انتقاد نمیکنید و بهم کمک نمیکنید تا پیشرفت کنم پس نتیجه میگیرم که خودم ازتون سوال کنم.
به نظرتون داستانمو با جزئیات کامل بنویسم(برای مثال ابتدای داستان) یا به صورت کاملا گذری و کوتاه(پارگراف آخر)
البته به این هم توجه کنید که اگه با جزئیات بنویسم،داستان خیلی طولانی میشه.
لطفا با نظراتون کمک کنید تا بدونم! اگه حوصله خوندن دارید با جزئیات بنویسم ولی اگه نه کم کم به پایان داستان نزدیک بشم.
با تشکر




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان , داستان اونجوری , داستان های اونجوری , سایت اونجوری , کافه جوان , داستان های زیبا ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,
باسلام

بالاخره قسمت سوم داستانم تکمیل شد.
ابتدا جا داره به خاطر وقفه ای که افتاد از همه دوستانم عذرخواهی کنم و از همین جا به خاطر صبری که کردن تشکر کنم.
به خاطر اینکه احتمال میدم داستان از یادتون رفته لینک دو قسمت قبلی رو اینجا میذارم تا اگه کسی خواست بره و از ابتدا داستانو دنبال کنه.

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم


 میخوام یه خلاصه کوتاه از دو قسمت قبل براتون اینجا بنویسم تا اگه حوصله خوندن دوباره دو قسمت قبل رو ندارید،کمی کمک کرده باشم.


داستان از جایی شروع شد که من روی تخت بیمارستان بودم و سیاوش اومده بود پیشم و با تیکه هاش منو به خاطر رانندگی بدم در جاده چالوس مورد عنایت قرار داد. این اتفاقات و کابوس های شبم به خاطر اتفاقاتی بود که مینا توش نقش داشت.در آخر قسمت اول من به این موضوع اشاره میکنم که همه چی جلوی چشمام در حال عبوره و مثل یک فیلم، اتفاقاتی که قبلا برام افتاده، داره پخش میشه! وقسمت دوم تمام اتفاقاتی است که قبل از تصادف برام افتاده بود و من دارم برای شما اون شرح میدم(در پاسخ به اظهار نظر ببرخی از دوستانمون که فرموده  بودن قسمت دوم به قسمت اول مربوط نیست!)
تو قسمت دوم من داخل تاکسی با یک دختر که خودکشی کرده مواجه میشم و اونو به بیمارستان میرسونم و اونجا با مشکلاتی روبرو میشم. در ادامه من به دوست مینا(کسی که خودکشی کرده) یاسی اطلاع میدم که رفیق شفیقشون تو بیمارستان هستن و منتظر میشم که خانوم تشریف بیارن!
سعی کردم یه خلاصه کلی بنویسم که زیاد وقت گیر نباشه و با یه نگاه کلی،داستان تقریبا یادتون بیاد.

و حالا قسمت سوم

گفتم تااین شستشوی معده مینا خانوم تموم بشه یه چندتایی آهنگ گوش کنیم تا کمبود آهنگ بدنمون رفع بشه!
به خاطر کمبود خواب چشام کم کم سنگین شد و چرتم گرفت. خوابو بیداری بودم که با تکون های یه نفر از خواب بلند شدم!
چشام هنوز کمی خمار بود و به خوبی باز نمیشد. به طرف کسی که شیرینی خوابو از من سلب کرده بوده چرخیدم و نگاش کردم. خواب و بیداری بودم،شایدم اصلا خواب بودم! یه دختر خوشگل با آرایش غلیظی روبروم نشسته بود و هی دهنشو مثل ماهی بازو بسته میکرد ولی صدایی ازش خارج نمیشد!!
به سرعت هندزفری هارو از گوشم در اوردمو گفتم:بله خانوم بفرمایین؟!
_آقا چه خبرتونه؟! یکم صدای اون آهنگو کم کنید دیگه! دو دقیقه اس دارم صداتون میزنم ولی عکس العملی ازتون ندیدم ،مجبور شدم تکونتون بدم!
_ببخشید! امرتون؟!
_شما همون شخصی هستید که مینارو رسوندید بیمارستان؟!
_بله، چطور مگه؟! چیزیش شده؟! نکنه مرد؟!
_هوووووووی زبونتو گاز بگیر! من یاسیم، دوست مینا
_ا یاسی خانوم شمایید؟! شرمنده دیر متوجه شدم!
_بله اگه اجازه بدید!

اینبار موشکافانه تر یاسی رو برانداز کردم.حدود 25-26سال داشت. موهای بلوندشو به صورت اوریب بروی چشم چپش ریخته بود و شالی فیروزه ای رنگ که تقریبا گیره بالای سرشو بزور مخفی کرده بود روی سرش انداخته بود! مانتویی فسفری رنگ که به علت تنگی،تمام برجستگی های بدنش به صورت کاملا موحش معلوم بود! آستین های مانتوش رو تقریبا تا آرنج بالا داده بود و پوست سفید دستش در کنار دست بند جینگول مینگولی که انداخته بود خیلی تو چشم میزد. توجه هم به سمت شلوارش رفت که جینی بود که از 2-3قسمت پاره شده بود. کتونی سبزی هم تو پاش بود که مارک D&G کنارش برچسب خورده بود!
کلا تیپ خیلی جیغی داشت! خیلی سعی کردم تا بهش خیره نشم ولی واقعا سخت بود و توجه من به اندامش جلب میشد!
یاسی که متوجه نگاه خیره من شده بود با چشم غره ای به من فهموند که زیادی دارم هیز بازی در میارم!
شاید بگم قیافه چندان زیبایی نداشت ولی با آرایش،زیبایی رو برای ساعتی هم که شده بود به خودش نسبت داده بود! ولی با همه این تفاسیر صدای فوق العاده ای داشت.

_ببخشید خودمو معرفی نکردم. منصور هستم.
_آفرین! مینا همه چیو واسم تعریف کرد! گفت که چه غلطی کرده! من با مسئول بخش صحبت کردم. شما دیگه میتونید رفع زحمت کنید!
_ا....مگه بهوش اومدن؟!چه خوب! میتونم بیام ملاقاتشون تا حالی ازشون بپرسم؟!
_کچی بشه؟! نمیخواد!آقا دمت گرم! میتونی دیگه خدافظی کنی!
پرستار خوشکله که داشت مارو تماشا میکرد با تعجب گفت: خوب خانم ایشون به گردن اون دختره حق داره! خیر سرش جونشو نجات داده! بذار بره یه سر بهش بزنه.
_آره! حرف خانوم پرستارو گوش کن! ببین چه سنجیده سخن میرانه!
_ا.. .؟!باشه! بیا برو ببینش! فقط تریپ بابابزرگ بر نداری نصیحتش کنی!
_اوکی! بفرمایید!

یاسی شروع به حرکت کرد و منم پشت سرش با چشمانی کاملا باز داشتم تماشاش میکردم و دنبالش تا به اتاق برسیم.
یاسی در اتاق 103 رو زد و گفت:مینا ملاقاتی داری. وخودش وارد اتاق شد!
من هم پشت بندش با یه یالله رفتم تو. گوشه اتاق یه تخت بود و به موازات اون تلوزیون و یخچال وجود داشت. یه دختر روی تخت پشت به ما خوابیده بود و ملافه ای سفید رو خودش انداخته بود. موهای مشکی بلندش از پشت مقنعه ای که بیمارستان داده بود  روی بالش پخش بود.
_مینا برگرد ببین کی اومده؟!
_یاسی جون اون مادرت بیخیال من شو! اصلا حوصله ندارم! بابامه؟! بگو بره! الان اعصابشو ندارم.
_بابا کیه؟! نه ..فرشته نجاتته!
مینا با سرعت به سمت ما چرخید. تا چشاش به من افتاد گفت برو گمشو بیرون! واسچی نجاتم دادی؟!
_ا...مینا این چه وضع صحبت کردن با کسیه که نجاتت داده؟!
_گوه خورده نجاتم داده! مگه من گفتم بیاد نجاتم بده؟!
من سکوت کرده بودم و داشتم مینارو برای اولین بار با دقت تماشا میکردم.خیلی خوشگل بود. چشمای آبی رنگ،بینی و لبای کوچیک!با اون وضعیت که سرم به دستش بود و آرایش نکرده یه سر و گردن از یاسی زیباتر بود. یعنی اصلا قابل مقایسه نبودن! همه این مشاهده های من در کمتر از 5-6 ثانیه بود و من سریع نسبت به حرف های مینا عکس العمل نشون دادم و گفتم: اوکی! دفعه بعدی نجاتتون نمیدم! امیدوارم سر عقل بیاید. خدافظی!
و با تکون دادن سرم به نشانه تاسف اونجارو ترک کردم! خیلی اعصابم خورد بود.
راهروی بیمارستانو طی کردم تا به درب خروجی برسم. میخواستم از درب خروجی خارج شم که پرستار خوشگله رو سر راهم دیدم.
_چی شد؟!
_پسر شد! اسمشم شما بذار!
پرستاره تا لحن جدی و عصبی منو تو اون جمله دید،تعجب زده فقط داشت منو نگاه میکرد که داشتم بیمارستانو ترک میکردم!
دختره احمق،3-4 ساعت از وقتم زدم،عین اوسکولا  نشستم اینجا نگران خانوم که زنده میمونه یا نه! دختره ....کش....کش.......و دوتا کش!!پتیاره! معلوم نیس چه مرگش بوده که خودکشی کرده بود؟!
داشتم زیر لب غرولند میکردمو به راهم ادامه میدادم...... .

چند روزی ازون اتفاق گذشته بود و کم کم داشت یادم میرفت که چه اتفاقی افتاده بود.البته اگه با مسخره بازی های سیاوش یادم میرفت! مدام بهم تیکه مینداخت و به اوسکولیتم میخندید!

تو تختم دراز کشیده بودم و اسپیکر،آهنگ پرسه سیاوش رو همراه با بارونی که تو خیابون میبارید، پخش میکرد:


بارونو دوست دارم هنوز         چون تورو یادم میاره
حس میکنم پیش منی          وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز         بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم             جا میگیرن روی یه آب

شونه به شونه میرفتیم        من و تو، تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه       چشمای منو خیابون...

درینگ درینگ(صدای sms).... ای بابا! بازم این سیاوشه! حتما بازم کرماش شروع به تولید مثل کردن،نمیتونن یه جا بشینن! گوشی رو برداشتم،دیدم sms از یه شماره ناشناسه، بازش کردم.... سلام میتونم مزاحمتون بشم؟!
ای بابا !!باز کدوم احمقی شانسی شماره گرفته؟! جدیدا تعداد شماره ناشناسی که با هم تماس میگرفتن زیاد شده بودن! از وقتی با پریسا سر قضیه خیانتش بهم زده بودم،مزاحمام زیاد شده بود ولی به هیچ کس راه نمیدادم. سیا 40 هزار تومن پول میخواست بده به خاطر سیم کارتم که بهش بدم ولی من این شماره ایرانسلمو خیلی دوست داشتم و حاظر بودم هر چند وقت یه بار این مزاحمارو هم دک کنم!
_سلام، نه نمیتونید مزاحم  بشید! خدافظی!
یه چند دقیقه بعد
_الان مثلا به خاطر اینکه باهات بد حرف زدم ناراحتی؟!
یعنی چی؟! sms دادم:
_هان؟! کدوم حرف؟! اصلا شما؟!
این دیگه کیه؟! یه لحظه شک کردم که.....(دینگ دینگ)

_به این زودی منو فراموش کردی؟! منم دیگه! کسی که نجاتش دادی.

مینا؟! این دیگه از کجا پیداش شد؟! شمارمو از کجا گیر اورده؟! عجب رویی داره این دختر!
گفتم بذار زنگ بزنم بینم حرف حسابش چیه؟!
بعد چندتا بوق....
_الو سلام
_سلام حالتون خوبه؟!
_حال من زیاد فرقی نمیکنه. همیشه یجوره!
_خوب....این که خوبه! لازم نیست هی تغیر مود بدید و کالری الکی مصرف کنید!
خنده..._حالا منو جا اوردید؟!
_بله به جا اوردیم!! البته کم کم داشتم اشتباهی رو که انجام دادم فراموش میکردم!
_یعنی الان پشیمونید جون منو نجات دادید؟!
_نه من پشیمون که نیستم ولی مثل اینکه شما هستید!
_آره خوب من به خاطر یه سری مشکلات که واسم پیش اومد نتونستم خودمو کنترل کنم و خودکشی کردم! البته الان پشیمونم...ولی نه اونقدر که مطمئن باشم!
_چه خوب!!(یه لحظه به سرم زد که دعوتش کنم بیرون و باهاش کمی حرف بزنم.آخه چهره زیباش هنوزم جلو چشمام بود!) خدارو شکر که الان دیگه به نا امیدی فکر نمیکنید! راستی میخواید بریم پارکی،جایی با هم در موردش صحبت کنیم؟!
_ا....فکر نمیکنی که یکم زوده؟!
_چه زودی؟! خیر سرت من الان ناجیتم! حق ندارم بدونم این دختری که نجاتش دادم واسه چی خودکشی کرده؟!
_نه لازم نیست. دوست ندارم اصلا در این مورد صحبت کنم! البته در مورد قرار بهش فکر میکنم. دیگه بای بای!
_اوکی! خدافظی!

و گوشی رو قطع کرد. این چرا همچین کرد؟! خانوادگی حالت روان پریش دارن! یه لحظه خوب بودا،تا گفتم چرا خودکشی کرده قاطی کرد!
اوکی منتظر میمونیم.....
آهنگ بعدی شروع شد و من همراه سیاوش قمیشی شروع کردم به خوندن:

تو بارون که رفتی،شبم زیرو رو شد                            یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی،دل باغچه پژمرد                              تمام وجودم توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون ،تو کوچه میباره                                دلم غصه داره، دلم بی قراره
نه شب عاشقانست،نه رویا قشنگه                            دلم بی تو خونه،دلم بی تو تنگه...

پسر صدای اون کوفتیو کم کن.....! صدای مامانم بود که میکوبید به در اتاقم!

ادامه دارد

امیدوارم خوشتون اومده باشه....
راستی میلاد منجی دو عالم رو به همه دوستای گل کافه ای تبریک میگم.
عید همتون مبارک!


 



برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم , آرشیو داستان های منصور کبیر , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر , داستان اونجوری , داستان اینجوری , داستان +18 , داستان های جالب , قسمت سوم داستان طاقت بیار , منصور کبیر , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر , کافه طنز ,
بازدید
داستانی که در ادامه مطلب میخونید رو دوست عزیزمون  سامان برامون فرستاده
شما هم میتونید مطالب خودتونو برای ما بفرستین تا تو بخش مهمان کافه منتشر کنیم



برچسب ها : داستان , داستان زیبا , داستان عاشقانه , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , مهمان کافه جوان , داستان اونجوری , داستان خفن , مهمان کافه ,
دسته بندی : کافه داستان , مهمان کافه ,
بازدید

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : «در کیسه ها چه داری». او می گوید (( شن )) .

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا.....
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.





برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان قاچاقچی , داستان سندمن , سندمن و قاچاقچی , سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
سیگاری گوشه لبش گذاشت و سمت دخترک رفت" 

ــ یه بسته کبریت بده"

ــ شرمنده آقا خیلی وقته دیگه کبریت نمی فروشم"

ــ چه جوری پس خرجیت رو در میاری؟ تحت پوشش کمیته امداد شدی؟

ــ نه به جای کبریت تن فروشی می کنم"

هم فروشش بیشتره هم پولش




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان دختر کبریت فروش , داستان سندمن و دختر کبریت فروش , وبلاگ کافه جوان , سندمن , سندمن و دختر کبریت فروش , داستان سندمن , داستان های سندمن , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,

طلبه ها پسر را زیر چشمی نگاه می کردند و به خاطر ظاهرش هرکدام چیزی می گفتند:

ــ نگاهش کن انگار توی پیریز برق خوابیده...

ــ یه مانتو کم داره تا بشه یکی از این خواهرها...

ــ امثال اینا اصلا خدا و پیغمبر حالی شون نمی شه...

پیرمرد مسنی وارد واگن مترو شد"

همه پیرمرد را نگاه می کردند"

در این حین پسر بلند شد و دست پیرمرد را گرفت و او را بر جای خودش نشاند"

و طلبه هایی که خدا و پیغمبر حالی شون می شد فقط تماشا کردند"




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان طلبه ها در مترو , داستان طلبه ها و خواهر , داستان طلبه ها و پیرمرد , سندمن , داستان سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد، ابلیس به او گفت: آیا هیچکس می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس با
شیوه مخصوص خودش (
جادوگری و سحر) آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.
پس فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اونجوری , داستان اینجوری , داستان اون , داستان این , داستان فرعون , داستان ابلیس , سندمن , داستان سندمن , داستان فرعون و سندمن , فرعون و سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید
از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که...
برم پای تخته زنگ می‌خورد.
هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.
این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،
اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده
بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت
چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.
بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،
منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!
خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما
و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان موفقیت , داستان من با دختر رئیس دانشگاه , چگونه مدال طلای المپیاد را ببریم؟ , راز های موفقیت , دسته گلی برای معلم , داستان های سندمن , سندمن , sandman , the sandman , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه طنز ,
آخرین مطالب
» مسابقه جایزه دار : ذهن خوانی! ( چهارشنبه 27 فروردین 1393 )
» داستان طناب دار -- نوشته منصور کبیر ( چهارشنبه 27 فروردین 1393 )
» اعتراف مادام ( شنبه 23 فروردین 1393 )
» اندر عاقبت عشق وافر ( پنجشنبه 21 فروردین 1393 )
» زیرنویس هایی از جنس یارانه! ( چهارشنبه 20 فروردین 1393 )
» نقد پایتخت 3 ( شنبه 16 فروردین 1393 )
» سندمن در تعطیلات کجا بود؟؟ ( جمعه 15 فروردین 1393 )
» از ازل داغدار زهراییم ... تا ابد سال سال فاطمه است ( پنجشنبه 14 فروردین 1393 )
» دعوای من و سندمن! ( جمعه 8 فروردین 1393 )
» اعتراف مسعود ( دوشنبه 4 فروردین 1393 )
» گم شو ( شنبه 2 فروردین 1393 )
» بازهم سوتی...سال جدید سوتی جدید ( شنبه 2 فروردین 1393 )
» ...و سرانجام 93 ( جمعه 1 فروردین 1393 )
» سلام سال جدید ( سه شنبه 27 اسفند 1392 )
» علم بهتر است یا ثروت؟!!! ( دوشنبه 26 اسفند 1392 )
» داستان پونز --نوشته منصور کبیر ( دوشنبه 26 اسفند 1392 )
» یادش بخیر... ( چهارشنبه 21 اسفند 1392 )
» اصفهان نامه - اولین سخنرانی! ( شنبه 17 اسفند 1392 )
» تصویر لو رفته آکادمی گوگوش ( شنبه 17 اسفند 1392 )
» متشکرم ( دوشنبه 12 اسفند 1392 )
» پله پله تا پیدا کردن موسیقی ( شنبه 10 اسفند 1392 )
» چشم ها ( شنبه 10 اسفند 1392 )
» هدف دار زندگی کنیم ( پنجشنبه 8 اسفند 1392 )
» فتواهای جدید علمای وهابیت-2 ( چهارشنبه 7 اسفند 1392 )
» اعتراف الی ( سه شنبه 6 اسفند 1392 )
» جواب سوال دوم ( سه شنبه 6 اسفند 1392 )
» هدف داری؟! ( یکشنبه 4 اسفند 1392 )
» أَیْنَ قاصِمُ شَوْکَهِ الْمُعْتَدینَ یعنی چه؟ ( شنبه 3 اسفند 1392 )
» گزینه هام کو .... ( جمعه 2 اسفند 1392 )
» فتواهای جدید علمای وهابیت ( جمعه 2 اسفند 1392 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] (تعداد کل صفحات:3)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت