تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

ایــــــــــــــش!!!...خسته شدم از بس اول پستام سلام کردم!! از دفعه ی دیگه سلام نمیکنم منتظر نمونید!!!... میگید نه برگردید پستای قبلی... نه جون من!!... این تن کفن شه برگردید پستای قبلی یه نیگاه کنید همش سلام کردم!!! بگذریم... من این بار تصمیم گرفتم یه کار مفید انجام بدم و زندگینامه ی دو تن از عزیزان کشورمون رو نوشتم.

افتخاری بود که نصیب من شد! هروقت به این دو بزرگوار فکر میکنم مو به تنم سیخ میشه! من این دو بزرگوار رو سرلوحه ی زندگیم قرار دادم... و به همه هم میهنانم پیشنهاد میکنم که راه این سرمایه های ارزشمند ملی رو در پیش بگیرن.

بخشی از زندگینامه ی یکی از این عزیزان عالی قدر رو با هم میخونیم:

 

وی پس از 7 ماه مهمانی در شکم مادر در سال 1310 در تهران چشم به جهان گشود. به دلیل ریزه میزه بودن او را تا 2 ماه درون شیشه نوشابه خانواده اشی مشی حبس کردند. پس از 2 ماه دوباره از شیشه نوشابه به جهان چشم گشود. به دلیل کوچکی اندام مادرش نام او را منصور صغیر گذاشت. وی دوران جنینی خود را به کش رفتن خون مادر و دوران نوزادی خود را به خوردن انگشت شست سپری کرد. در یک سالگی هنر خود را به نمایش گذاشت... او با دستان خویش پای چپ خود را می گرفت و انگشت بزرگ پایش را در سوراخ سمت راست دماغش می کرد!!

منصور علاقه ی خاصی به پوشک داشت و بدین جهت تا 8 سالگی پوشک را از خود جدا نکرد و به دلیل تیتیش بودن، از پوشک مارک دار مولفیکس استفاده می کرد. در 8 سالگی به دلیل شباهت زیادش با کفتار، دوستانش او را به چاه فاضلاب انداختند. او 2 روز از زندگی گهربارش را در فاضلاب سپری کرد و پس از 2 روز رفتگر محل او را پیدا کرد و به خانواده اش سپرد. 4 ماه بعد، به دلیل بزرگ بودن شکم  و یکسان بودن پهنای دماغ با صورتش، مادرش نام او را به منصور کبیر تغییر داد. وی پس از 8 سال تلاش و کوشش و بیداری شبانه در 11 سالگی موفق شد که شعر " حسنی نگو بلا بگو " را حفظ کند. منصور در 12 سالگی به سان کنه به مادرش چسبید که برایش تولدی برگزارکند. سرانجام نیز والدینش تسلیم خواسته ی او شدند و به عنوان هدیه خری با گوش های دراز خالخالی به او دادند.

او تا 15 سالگی در کلاس پنجم دبستان به سر برد و سرانجام در 15 شهریور توانست مدرک سیکل خود را دریافت نماید.

در 25 سالگی از 279 دختر خواستگاری کرد، اما موفق به دریافت جواب مثبت نشد. در 30 سالگی به دلیل تبعیت از تام و جری انگشت خود را در پریز برق کرد و یکباره همان 4نخ مویی که بر روی سرش سبز شده بود هم ریخته شد!

10سال بعد به دلیل افسردگی شدید از کچلی اش شروع به نوشتن کتاب کرد. از اثار او می توان به جدایی مو از منصور، در آغوش کچلی و موزارسیف را نام برد. مهم ترین اتفاق دوران حیات وی، درگیری اش با کوروش کبیر بود!آن ها به دلیل یکسان بودن لقبشان که همان کبیر بود با هم جنگیدند. منصور برای اطمینان، از ایزی لایف استفاده کرد اما در همان ابتدای جنگ .... از ایزی لایف به شلوارش سرایت نمود و خود را خیس کرد. به همین دلیل کجبور به عقب نشینی شد.

تا 70 سالگی لقبش "صغیر" بود تا اینکه بعد از مرگ کوروش، وی دوباره به "کبیر" تخلص یافت. او هم اکنون نیز 81 ساله است و از بیماری "بچه های مردم" رنج می برد. به قول منصور کبیر که می فرماید:

روزی بود که روزگاری نداشت/جنگلی بود که درختی نداشت

شکارچی بود که تفنگی نداشت/ روزی این شکارچی با تفنگی که فشنگی نداشت

آهویی شکار کرد که سر نداشت/ انداختش تو کیسه ای که ته نداشت

این شعر منصوری است که مو نداشت/اگرچه این شعر سر وته نداشت

ولی ارزش سرکار گذاشتن تو یکی را داشت....

ازخداوند باری تعالی سلامتیشان را خواستاریم.

 

خب همتون دیدید که ایشون چه شخصیت بزرگی بودن!! ما واقعا باید به خاطر داشتن همچون شخصیت های بزرگی به خود ببالیم...

وعده ی پست بعدی من : زندگینامه سندمن!!!!!

خوش باشیـــــــــــــــــــــــــــــد... بدروووووووووووووود




برچسب ها : زندگینامه , زندگینامه منصورکبیر , منصورکبیر , تمپتر , نوشته های تمپتر , کشور , اشی مشی , نوشابه خانواده , منصور صغیر , کوچکی اندام , پوشک , مولفیکس , پوشک مولفیکس , فاضلاب , رفتگر , دماغ , شکم , سوراخ دماغ , پا , جنین , دوران جنینی , خون مادر , انگشت شست , شعر , حسنی نگو بلا بگو , شعر حسنی نگوبلا بگو , کنه , تولد , خر , گوش دراز , خالخالی , خواستگاری , دختر , ایزی لایف , کوروش کبیر , جنگ کوروش کبیر , کچلی , تام و جری , پریز برق زندگینامه سندمن , شکارچی , کافه طنز , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنزجدید , تفنگ , آهو , کیسه , جنگل , شلوار , the tempter , tempter , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

با درووووووود فراوان بر شما...منو شناختید؟! من همونم که یه روز/ میخواستم دریا بشم/ میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم/آروز داشتم برم/تا به دریا برسم/شب رو آتیش بزنم/ تا به فردا برســـــــــــــم.. اینم قیافم: بزرگ شدم نه؟!! چه قدی کشیدم!! برنج محسنه اخه!! بابت یک ماه و دوهفته تاخیر بسیار پوزش می طلبم...چه کنیم دیگه درسا سنگینه... از این ور باید درس بخونی از اون ور هم باید کار کنی تا پول تحصیل و زندگیتو در بیاری.... بری خونه کارای خونه رو انجام بدی...مس بسابی، یخ حوض بشکنی،از چشمه قله کوه دماوند آب شیرین بیاری!!!

عجب دور و زمونه ای شده! آدم شاخ در میاره..... نمیتونی تشخیص بدی با ساز زندگی خودت که عربی و بندری مینوازه برقصی و قر بدی یا با ساز زندگی مردم که هی ریتمو عوض میکنه!!

*ساعت 2 بعداز ظهر تعطیل شدیم سوار سرویس شدم که برگردم خونه... توی راه یه کامیون دیدم که پشتش نوشته بود: همه اسیر عشق اند ما اسیر مرغ!!! دور و زمونه رو میبینی....

 *ساعت آخر تو کلاس زیست نشستیم گرسنگی و تشنگی و خواب داره بهمون فشار میاره هیچی تو مغزمون نمیره! کلا اون بالا بالاهاییم... یهو رفیقم داره میگه تمی یه دیقه خودکار شانسیتو بده!! میگم چی؟!!! خمیازه میکشه میگه منظورم اینه که خودکار قرمزتو بده....( این هم دور و زمونه نسل جوان!!)

·        امتحان فیزیک داشتیم سوالا به شدت سخت بود!! سر جلسه آدم گریه ش میگرفت!!! یه هفته بعد معلم برگه ها رو تصحیح کرده آورده سر کلاس بعد از نیم ساعت فحش و ناسزا و دعوا برگه ها رو داد... داشتم ذوق مرگ میشدم!!! امتحان به این سختی از 10 نمره شده بودم 8!!! با شوق رفتم خونه گفتم مامان مامان اون امتحان سخته رو 8 گرفتم!! برگه مو گرفت پشت و روشو با سرعت جت یه نیگاه انداخت بعدشم چپ چپ نیگاه بنده کرد انگار میخواد منو بخوره گفت خاک تو سرت!!!( اینم دور و زمونه مادر و دختری)

·        رفتیم خونه مامان بزرگم پسرخاله نیم وجبی بنده، اول دبیرستانه اومده نشسته جلوم میگه خب دوستات خوبن؟!!! میگم حالا شماره شقایق رو نمیدی؟؟؟!! داره به دختر خالم میگه خب شما فردا ساعت چند میخوایین برین اردو؟!! گفت 12 تا 4 بعداز ظهر... نیشش تا بناگوشش باز شد گفت واقعــــــــــــا؟!!! خب حالا یه سر میام اونورا...َیکی نیس بهش بگه آخه کدوم ادم اسگولی به تو کوتوله نیگاه میکنه؟؟!!! ما زمانی که اول دبیرستان بودیم نمی فهمیدیم اصلا" پسر" به چه موجودی گفته میشه!!!( اینم از دور و زمونه پسرا)

  زنگ تفریح بود من و درسا کنار هم نشستیم داریم با صدای رسا اهنگ مای بیبی رو میخونیم یهو یکی از در داره میاد تو کلاس میگه آخــــــــــــــــی... قربون شما دوتا نوجوان نو شکفته برم من!!! ( اینم از دور و زمونه من و درسا و امرسان!!)

   دارم به شاعر میگم شاعر!! شعری بفرما... شاعر سرما خورده بود لیکن با صدایی گرفته فرمود:

عـــــــــشق یعنی علاقه، نه کفگیر و ملاقه      دوست دارم یه عالمه اندازه یه قابلمه

 من عاشق تو هستم تو قابلمه نشستم         یه لنگه کفش تو دستم منتظر تو هستم!!

  دلتون شاد و لباتون خندون.... بدرووووووووود




برچسب ها : عجب دور و زمونه ای شده , تمپتر , برنج محسن , قد , زندگی , پول , قله دماوند , دماوند , آب شیرین , شاخ , ساز زندگی , سرویس , کامیون , مرغ , طنز مرغ , مغز , گرسنگی , تشنگی , خودکار قرمز , نسل جوان , امتحان , فیزیک , فحش , جت , مادر , دختر , مامان بزرگ , پسر خاله , نیم وجبی , شماره , اردو , زنگ تفریح , مای بیبی , امرسان , شاعر , عشق , علاقه , کفگیر , ملاقه , قابلمه , دوست دارم , لنگه کفش , the tempter , Tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

... میبینید؟!!! اینا اشکای منن!!....سلام نکرده باید بگم خدافظ!!! راستش امسال درسام خیلی سنگینه واسه همین باید برم.... و من میرم....البته نه اینکه برمـــــــــــــــا!!! یعنی میرم اما نه اینکه برم!درواقع اگه برم نمیرم!توجه می نمویییییییید؟!! دیر به دیر میام و پست میذارم!!! نگران منم نباشید مواظب خودم خواهم بود!! پسته هم میخورم تقویت شم!! عجب دردی است این درد دوری!! خب دیگه خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید. بعضی ها رو خیلی اذیت کردم از جمله احمد و منصور....همش شوخی بود واسه اینکه دور همی بخندیم یه موقع به دل نگیرید!! 

به قول شاعر که می فرماید:

اگر بار گران بودیم و رفتیم.............. اگر نامهربان بودیم و رفتیم.........

موفق و موید باشید.... خدانگهدار




برچسب ها : ما رفتیم , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , درس , مدرسه , خدافظی , tempter , the tempter ,
دسته بندی : خارج از کافه ,

خشی : سلام با قسمت سوم برنامه شام خارجی در خدمت شما هستیم که از قسمت دوم به بعد به یه برنامه ی رقابتی تبدیل شد. با عرض پوزش به خاطر تاخیری که در پخش این برنامه به وجود اومد باید توضیح بدم این برنامه یکم ممیزی خورد به دلیل الفاظ رکیکی که از طرف دوستان به کار برده شد. من از طرف این دوستان معذرت خواهی میکنم. اینم از قسمت سوم:

سندمن : با درود فراوان خدمت بینندگان عزیز. این جانب مفتخرم که ادب رو رعایت کردم و اول سلام کردم

تمپتر : سلام به روی ماهتون. به چشمون سیاهتون. از مدرسه ها چه خبر؟

سندمن : دکتر مدرسه ها که هنوز شروع نشده

تمپتر : شروع نشده که شروع نشده. به تو چه؟

سندمن : دختره ی بوووووووووووووووووق یه کار نکن بیام اون طرف بووووووووووووووق!

تمپتر : بوووووووووووق هم خودتیا. کصافط!

سندمن : نمیشه که! بووووووووووق صفتیه که به دخترا نسبت میدن!

تمپتر : خوب حالا! بریم سراغ غذامون. امروز قراره براتون آش پشت پا درست کنیم. نه که کوچولو ها میرن مدرسه. گفتیم اینو برتون بپزیم و شما از غذای هر کدوم که خوشتون اومد مال من رو درست میکنید و میریزید پشت پای بچه هاتون تا از مدرسه برگردن

سندمن : من الان مشکل دارم. مگه بچه ها میخوان برن کجا؟ مدرسه دو دیقه راهه! تازه گفتی آش رو بپزن چیکار کنن؟

تمپتر : بریزن پشت پای بچه هاشون دیگه

سندمن

تمپتر : خوب چرا اینطوری نگاه میکنی؟ نگفتم که داغ داغ بریزن! بذارن سرد شه بعد بریزن که پای بچه طفل معصوم نسوزه روز اول مدرسه ای.

خشی

فیلم بردار

کافه چی

بیژن بیرنگ

عادل فردوسی پور چه میکنه این بازیکن!

سندمن

خشی : صورت سندمن گیر کرده 

بیژن بیرنگ : اینطوری میخواستین با برنامه من رقابت کنین؟ 

عادل فردوسی پور چه میکنه این بازیکن!

تمپتر : نگاه کن گیر یه مشت روانی افتادیم! خودم برنامه رو ادامه میدم.خوب بینندگان عزیز. ما برای آماده کردن این آش پشت پا یه سری مواد لازم داریم. این مواد عبارتند از تریاک ، حشیش ، کوکائین و ماری جوانا. به اضافه یه قابلمه آش رشته که من از شب گذشت گفتم مامانم آماده کرده و الان با خودم آوردم. حالا مواد مونو میریزیم تو آش و میذاریم رو شعله آروم که بپزه

سندمن  (داره آشپزی میکنه ولی نمیتونه حرف بزنه. صورتش به حالت عادی بر نمیگرده. تا شما پیام های بازرگانی رو ببینید من تیم پزشکی رو خبر میکنم بیان ردیفش کنن)

پیام های بازرگانی(با ریتم آهنگ Papi جنیفر لوپز بخونید) بانک ملی ، بانک ملی ، ما توش حساب داریم ، چه بانک خوبیه ، چه بانک خوبیه ، این بانک ملی!

* ایرانسل تقدیم میکند! خبر های باشگاه پاناتینایکوس یونان برای مشترکان! هر خبر 9990 ریال! برای عضویت کافیست به شعور خودت توهین کنید!

* همراه اول شما را به دیدن ادامه این مسابقه فوتبال دعوت میکند

ایرانسل : احمق برنامه آشپزیه! مسابقه فوتبال کدومه؟

همره اول : من به فوتبال عادت دارم

ایرانسل

سندمن

بیژن بیرنگ

عادل فردوسی پور : چه میکنه این بازیکن!

 

تمپتر : خوب به ادامه برنامه خوش اومدین. این پسره ی بووووووووووق هم صورتش همینطوری مونده. درست شده بودا ولی این همراه اول باز  به حالت قبل برش گردوند. الان خشی بردتش بیرون یه هوایی بهش بخوره بلکه درست شه! خوب مواد ما کاملا با آش مخلوط شد. بذارین نیم ساعت قل بزنه برا خودش تا کاملا آماده شه و بتونین بریزین پشت پای بچه تون. من شنیدم حتی میشه مالیدش به پا و با باند بست که روز اول مدرسه برای بچه خوش شانسی بیاره. ای بابا خشی من تا کی آب ببندم به برنامه؟ بیارش دیگه. هی وای من! این چیه؟ صدای آژیر پلیسه؟

پلیس : ایست! کسی از جاش تکون نخوره! پلیس مبارزه با مواد مخدر اینجاست به ما خبر دادن تو این برنامه از مواد مخدر تو غذا ها استفاده میشه

بیژن بیرنگ : بله آقا. من خبر دادم! خودشه. همین دختره ی بوووووووووق تو آش مواد ریخت

پلیس : ابراهیمی برو یه مزه کن ببین چیا توش ریخته

تمپتر : این که همون امید ابراهیمی دستیار سندیه! رفتی قاطی دشمنا امید جون؟

ابراهیمی : بی پولی و هزار دردسر خانوم... قربان همه چی توش داره! جنساشم اصل اصله.

پلیس : خوب دختر کوچولو! جرمت سنگین شد! دست بند بزنید ببریدش زندان تا خودم بیام بووووووووق تو آستینش کنم!

ده دقیقه بعد

خشی : سندمن جان بهتری؟ میخوای بریم استودیو؟ برو غذاتو درست کن مردم منتظرن

سندمن

خشی : خوب پس بریم تا دیر نشده.

خشی و سندمن در حالی وارد استودیو میشن که در شکسته و همه جا خون آلوده و چند تا جای گلوله رو دیوار هاست و بیژن بیرنگ روی صندلی لم داده و داره قهقهه های شیطانی میزنه

خشی : نامرد چیکار کردی؟ 

بیژن بیرنگ

خشی : خاک به سرم شد 

بیژن بیرنگ 

سندمن

خشی : بوووووووووووووووووووووووووووووووووق همه تون!

بیژن بیرنگ

سندمن

عادل فردوسی پور : چه میکنه این بازیکن!

خشی




برچسب ها : ایرانسل , همراه اول , بفرمایید شام , sandman , the sandman , the tempter , cafe javan , cafejavan , cafjavan.irجنفیر لوپز , آهنگ جنیفر لوپز , شام خارجی , سندمن , تمپتر , عادل فردوسی پور , عادل فردوسی پور و سندمن , سندمن و عادل فردوسی پور , بیژن بیرنگ , شام ایرانی , امید ابراهیمی , آش پشت پا , دستور پخت آش پشت پا , پلیس مبارزه با مواد مخدر ,
دسته بندی :

سلــــــــــــــــــام...چطورین؟! من برگشتم! میدونم خیلی دلتون واسم تنگ شده بود! وااااای اینجا چقدر تغییر کرده!! وقتی اومدم نت که راهو گم کردم! انقدر از این و اون پرسیدم تا بالاخره کافه رو پیدا کردم!! احمد این تویی؟! چرا موهات سفید شده؟!! عصا دستته چرا؟! کمرتم خم شده که! این دنیا چه میکنه با آدم...!! سندی رو ببین... سیبیلش در اومده!! مردی شده واسه خودش! فک کنم یه نفر سومی هم تو این کافه بود...!! اها...منصور! کجاست؟! نگید که...!! خدا بیامرزدش! جوون خوبی بود.

منصور رو ول کنید بریم سراغ عشق و حال خودمون! اینجانب به همراه پدر و مادر گرامی خود به قصد تفریح به سوی اصفهان حرکت نموده و پس از شش روز به دیار خود برگشتم! از وضعیت جاده نپرسید که بنده هیچ گونه اطلاعی ندارم! از اول که رفتم تو ماشین بالشت رو گذاشتم ، خوابیدم! جا تنگ بود ولی به هرحال همونم خوب بود. تنها مواقعی هم که بیدار می شدم توی پمپ بنزین بود. به پمپ بنزین اول که رسیدیم مامانم صدام زد گفت تمپی نمیخوایی بیایی دستشویی؟! گفتم نه. پمپ بنزین دوم: مامان: تمی دستشویی؟ من: نه!! پمپ بنزین سوم:مامان: دستشویی؟ من: نه!! مامان: پاشو گم شو برو دستشویی دیگه! اعصاب واسه آدم نمیذاره. (این روزا دستشویی رفتن هم زور شده!) خلاصه با هزارجور بدبختی ما رو پرت کرد اون تو! شب رسیدیم اصفهان. از شانس گند ما 6-5 تا از رفیقای بابا اصفهانی ان! قرار بود  فقط خونه یکی از دوستای بابام بریم. خلاصه رفتیم خونشون و یه استقبال گرمی از ما کردن که نگو! خانمش شربت اورد تارف کرد دیدم شربتش سبزه! یه چیزای باریک و دراز سبز رنگی هم روش بود! از رنگ و مدلش خیلی خوشم اومد با اشتیاق یه لیوان برداشتم. همین که یه قطره خوردم حالم به هم خورد! یکی نیس بهش بگه آخه کسی خیارسبز رو هم میکنه شربت؟! خیار سبز رو با سکنجه بین مخلوط کرده یه چی در اومده حالا میخواد به خورد ما بده! یه دست پختی هم داشت که نگو! فقط جای سندی خالی بود!! خوب بود که از رستوران هم غذا گرفته بودن وگرنه باید گرسنه میخوابیدیم! انقدر دلم به حال شوهرش سوخت! چی میخوره بدبخت!! خلاصه شب رو اونجا خوابیدیم و فرداش زدیم به دل بازار. انقدر همه چی خریدم دلتون بسوزه!! ظهر هم رفتیم رستوران بعدشم بازار بعدشم رستوران بعدشم لالا!! خلاصه ما با این دو شب کاری نداریم و اما روز سوم! یکی دیگه از رفیقای بابام خبر دار شده بود که اومدیم اصفهان. زنگ زد به گوشی ددی  انقدر اصرار کرد که بساطتون رو جمع کنید و بیایید اینجا. ما هم قبول کردیم. اصلا حال نداشتم. به زور وسایلامو گذاشتم توی ساک!! وقتی رفتیم اونجا چهارتا چش در اوردم فقط نیگای دور و ورم کردم! بابا اگه اینا به من میگفتن که یارو خرپوله نمیدونه پولاشو چه جوری خرج کنه که زود تر از همه سوار ماشین میشدم! یه ویلا اجاره کرده بود خارج از شهر، کنار زاینده رود! وقتی از تو حیاطش رد میشدی بالا سرت انگور اویزوون بود. صاحب ویلا گفته بود انگورا رو نچینید توی باغچه هم نرید. همین که از در رفت بیرون بابام دستاشو قلاب کرد رفیق بابام رفت بالا چندتا انگور چید! منم دیدم خرتو خره پریدم تو باغچه افتادم به جون زال زالکا! خلاصه روز و شب جوجه کباب خوردیم! کم کم داشتم تبدیل می شدم به جوجه. بعد از چند روز هم ما رو برد خونه خودش. عجب خونه ای بود! سه طبقه بود یه طبقه ش خالی بود داد دست ما. چه سالنی داشت! وقتی میرفتی دست شوییش که دیگه دلت نمیومد بیایی بیرون! بعدشم رفتیم باغ گل ها. یه یارویی رو دیدم موهاش زرررررد خودشم سفییید!! حس شیشمم گفت خارجیه طرف! به مامانم چسبیده بودم بذار برم بهش بگم Hello  !! پشت سرش راه می رفتم یهو گوشیش زنگ خورد. گوشی رو ورداشت گفت الو سلام خوبی؟!!! ( عجب دور و زمونه ای شده! یارو تهرانی بود ما رو باش فکر کردیم خارجیه داشتیم واسش تلو تلو میخوردیم!)

واسه همتونم گز اوردم. واسه منصور هم اورده بودم منتهی الان دیگه خدا بیامرزدش دیگه!!! مال منصور رو بین خودمون تقسیم میکنیم! به قول شاعر که می فرماید:

 ای همه وجود من........ ای کسی که پا گذاشتی رو قلب من

ای کسی که در رو بستی به روی من........ درو باز کن!

                   دستم مونده لای در!!

دلتون شاد و لباتون خندون....




برچسب ها : هیج جا خونه خود ادم نمیشه! , اصفهان , سفر به اصفهان , منصور , احمد , سندمن , سیبیل , عصا , پیری , دیار , بالشت , خواب , پمپ بنزین , دست شویی , سفرنامه , سفرنامه اصفهان , طنز در سفرنامه , سفرنامه طنز , شربت , خیار سبز , سکنجه بین , رستوران , بازار , خرید , ساک , خرپول , ویلا , زاینده رود , ویلای زاینده رود , حیاط , انگور , زال زالک , باغچه , سالن , باغ گل ها , خارجی , گز , شاعر , قلب , دست , خاطره , خاطره در سفرنامه , جدیدترین مطالب طنز , مطالب جالب , مطالب خواندنی , دست نوشته های کافه جوان , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , tempter , cafejavan.ir , the tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلام به همه خوانندگان و نویسندگان کافه جوان.

می بینم که کافه تو این مدت که من سرگرم خود سازی و پژوهش و تحقیق بودم از در عقب حرفه ای شده و اگه قبلا رو هر پست 8-9 تا نظر مختلف اومده بود ، الان مشاهده میشه که رو پست آخر من که فوتبالی بود و توش یه تیکه کلفت نثار امیر قلعه نویی کردم فقط تمپتر اومده نظر داده و پرسیده که آیا لیدی گاگا شیطان پرسته؟

من 

امیر قلعه نویی 

فرهاد مجیدی 

لیدی گاگا 

بازم دمش گرم که حداقل یه سوال درست و حسابی پرسیده! والا!

به هر حال من با این دوستان کم لطف که نظر نمیدن کاری ندارم و خودشون باید اون دنیا پاسخگو باشن. حرف الان من با اون دسته آدم های پر لطفه که از پست های من و پروژه بیداری استقبال کردن و از طریق شناسه ی Yahoo  من ، چه به صورت ایمیل و چه به صورت چت سوال هایی رو پرسیدن. اونا که چت کردن رو که خوب به طور مستقیم جواب سوال هاشونو دادم. بقیه لطفا کمی صبور باشن چون سوال هایی کردن که هنوز به مباحثشون نرسیدیم. من الان میخوام جواب یه سوال رو بدم که پرسیده بودن آیا 33 پل نشانه ی شیطان پرستیه یا نه؟

در جواب این دوستمون باید بگم که به هیچ وجه اینطور نیست. ببینید نمیشه شما بشینید هر چیزی رو بشمرید و هر چیزی که به نحوی به این شماره ها ختم میشد رو نماد بدونید. من بعد از معرفی نماد ها تو یه پست نماد شناسی رو هم توضیح میدم که به مشکل بر نخوریم. درباره سی و سه پل هم باید بگم که شما خودت بشین یکم با دقت تر به 33 پل نگاه کن. یه 33 پل دیگه هم توی آب معلومه!  می بینی که 2 تا عدد 33 هست که جمعشون میشه عدد 66 که نماد خداست. پس این وصله ها اصلا به 33 پل نمی چسبه! این که عدد 66 عدد خداست رو من از خودم در نیاوردم و این مربوط میشه به علم عروف ابجد که برای خودش دریاییه. ما بعدا با این اعداد کار داریم ولی نه در حد تخصصی و گسترده. این جدول میتونه خیلی شما رو راهنمایی کنه:



)الف =1 )، (ب = 2 ) ، ( ج = 3 ) ، ( د = 4 ) ، (ه = 5 ) ، ( و = 6 ) ، ( ز = 7 ) ، ( ح = 8 )   ،   ( ط = 9 ) ، ( ی = 10 ) ،( ک = 20 ) ،( ل =30 ) ، ( م = 40 ) ، ( ن = 50 ) ، ( س = 60 )   ،   ( ع = 70 ) ،     ( ف = 80 ) ،( ص = 90 ) ، ( ق = 100 ) ، ( ر = 200 ) ، ( ش = 300 ) ، ( ت = 400 ) ، ( ث = 500 ) ، ( خ = 600 ) ، ( ذ = 700 ) ، ( ض = 800 ) ، ( ظ = 900 ) ، ( غ = 1000)


می بینید که با توجه به جدول وقتی بنویسید الله عدد 66 بدست میاد. در کتاب لوح محفوظ می تونید تمامی سئوال های خودتون رو در رابطه با حروف ابجد پاسخ بدید.

 

از 33 پل که بگذریم این وصله ها به من هم نمی چسبه! شما به این عکس پروفایل من نگاه کنید. می بینید که هر طرف 13 تا پر داره (یه دوستی در نظر خصوصی گفته بود که هر طرف 11 تا پر داره. اما باید دقت کرد که دو تا پر کوچیک هم داره که باید کمی ریز شد تا دید.) اما آیا من شیطان پرستم یا ماسون؟ نه! پس فردا خوبه یه نفر بیاد بگه اون حرف S  وسطش هم حرف اول Satan  یا همون شیطانه! یاد یکی از دوستام افتادم که اون اوایل رفته بود قبض جریمه پلیس کنترل نامحسوس رو دیده بود که توش یه چشم داره و اومده بود به من میگفت ببین دهن سرویسا تا کجا نفوذ کردن!! البته همین دوستمون به یه نکته ظریف در فیلم سنپطرزبورگ اشاره کرد که از قضا این فیلم بدجوری ماسونیه و حالا در مراحل بعدی نقد و بررسیش رو براتون میذارم.

درباره لوگوی خودمم باید بگم که با این که هیچ مشکلی نداره ولی میگن (( اجتنبوا من مواضع تهم )) یعنی از مواضع تهمت ها دوری کنید. یعنی مثلا اگه تو یه اتاقی بودی تو پر از پول شمرده نشده بود بهتره از اون اتاق بیای بیرون که بعدا نگن این تو این اتاقه بوده شاید پول ورداشته. منم به زودی و به محض این که یه لوگوی درست و حسابی ساختم عوضش میکنم که کسی هم شک نکنه!


در آخر هم میخوام بگم هر سوالی در این زمینه ها داشتید بپرسید که حتما جواب های کامل و مبسوطی میگیرین که حتی اگه خودم هم ندونم میرم از هرجا شده براتون تحقیق میکنم و جوابشو در میارم تا ابهام زدایی بشه. ببخشید که پست گذاشتنم یکم طول میکشه ولی خوب باید درک کنین که کار زیاد می بره. مرسی که حمایت میکنین ازم و...

از من نکن خدافظی!




برچسب ها : کافه جوان , امیر قلعه نویی , فرهاد مجیدی , سندمن و فرهاد مجیدی , فرهاد مجیدی و سندمن , تمپتر , لیدی گاگا , پروژه بیداری , آیا لیدی گاگا شیطان پرست است؟ , سی و سه پل , آیا 33 پل نشانه شیطان پرستی است؟ , آیا سی و سه پل نشانه فراماسونری است؟ عدد های ابجد , جدول اعداد ابجد , پلیس کنترل نامحسوس , سنپطرزبورگ , آیا سنپطرزبورگ فراماسونی است؟ نماد های فراماسونری , نماد شناسی فراماسونر ها , نماد های ماسونی در فیلم سنپطرزبورگ , نقد و بررسی فیلم سنپطرزبورگ , سندمن , سایت کافه جوان , cafejavan.ir , sandman , the sandman ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,

 

انیوااااااااا....!!! کره ای رو حال کردین؟!نه حال کردین؟! خداییش حال کردین؟! کنچانا؟!! وااااااااای دوباره کره ای پروندم!ببخشید من این روزا خیلی جوم گرفته!چطورین؟ من فدای.....!! خواستم فداتون شم ولی میدونستم که اگه من نباشم زندگیتون تلخ9 میشه! تمرکزتونو از دست میدین!گوشه گیر میشین! افسرده میشین! بعدشم خودکشی میکنید! خواستم بگم سندی فداتون شه ولی میدونستم اگه اون بره درواقع مردی بزرگوار رفته و جای خالیش توی کافه حس میشه! خواستم بگم احمد فداتون شه ولی متوجه شدم نــــــــــــــــه...!! من بهش احتیاج دارم! آخه هنوز راه درمانی برای این بیماری جدانویسی حروف اسمش پیدا نشده خواستم روش آزمایش کنم! خواستم بگم منصور فداتون شه ولی متوجه شدم...نه مشکلی نیس! منصور هیچ خاصیتی نداره! بنابراین منصور فدای تک تک شما!!

دقت کردین بود و نبود این داداشای بزرگتر بدبختی و فلاکت به همراه داره؟! واسه ترخیصش از سربازی اون همه مهمونی که اومدن خونه کم بود تازه مامان واسش ختم انعام هم تو خونه گرفت!!! انگار دنیا رو متحول کرده!! همش یه سال و نیم پادگان بوده! یکی یه دونه ست دیگه! دل میگه بزن...(باکمال پوزش دل غلط میکنه چیزی بگه).

ساعت 12 ظهر بود...متوجه شدم یکی داره رو تخت هولم میده میگه پاشو...پاشو که لنگ ظهره! پاشو یه خودکار با کاغذ بردار بیار! بنده هم همونطور که موهام جلو چشام ریخته بود پا شدم خودکار و کاغذ رو آوردم گذاشتم کنار مامی. گفت بشین اینایی رو که بهت میگم یادداشت کن. یه خمیازه کشیدم،موهامو زدم کنار گفتم بگو. بنویس زن سهراب به همراه دخترش 2تا،اشرف 2تا،عشرت یکی،عفت 2تا!! (تازه فهمیدم واسه روزی که ختم انعام داریم تو خونمون، خانوم قراره غذا به مهمونا بده) یه برگه A4پر شد. مامان ورداشت که تعداد غذاها رو بشماره! بعد یه ربع گفت 176تا ظرف! چشم چهارتا شد گفتم چی چی رو 176تا؟! بده من بینم! شمردم دیدم مامی جون یه اشتباه بسیار کوچولو کرده و 276تا رو 176تا دیده!! همین که بهش گفتم یه جا خشکش زد. گفت یه 2میلیون تومنی رو آبیم.(خواستم بهش بگم چی بپوشمـــــــــــا! ولی گفتم مثل اون روز قاطی میکنه)منم در این مدت دختر بد شدم اصلا به مامانم کمک ندادم! انقدر حال داد...همه کارا رو مامانم کرد!

و اما روز موعود فرا رسید! دخمل گل شدم ساعت9:30 از خواب بیدار شدم، یه لباس خوشکل پوشیدم، آبم زدم به صورتم رفتم تو اتاق. دوتا مامان بزرگا اومده بودن بسیار مودبانه سلام کردم و رفتم نشستم. یهو یکی از مامان بزرگام گفت حالا زود بود یکم میخوابیدی!(چه نسلی هستیم ما؟! نسل جوان باید تا لنگ ظهر بخوابه! همین درسته!) بعدشم همگی با هم رفتیم میوه ها رو تو ظرف گذاشتیم! سپس مامان جون زحمت کشیدن و همه میوه ها رو بردن به اتاق بنده! 236تا ظرف میوه تو اتاق من بود! اتاقم همچین بوی گند موز گرفته بود که هرکی ندونه فک میکنه تو این اتاق میمون زندگی میکنه!(البته دور از جونم). با ورود میهمانان مامی اون کمک ندادن بالا رو از تو حلقوم من کشید بیرون! شربت تعارف کردم، لیوانا رو شستم،چندین بار 12 پله رو بالا پایین کردم تا ظرفای غذا رو بیارم،جارو برقی کشیدم، مس سابیدم،کهنه بچه شستم، یخ حوض شکستم! دستامو ببینید! پینه بسته!آخه چقدر کار؟!!! اخر سر هم همسایه مون قند آورده واسه مشگل گشا!!!آخه کی قند رو میکنه مشگل گشا؟!! منم یه مشت برداشتم دادم یه پریسا(دختر خالم) گفتم بخور مشگل گشاست. ایشالله خدا شفات میده! یه کیلو هم ورداشتم واسه منصور آخه گفته بود 4تا نخ بیشتر مو نداره گفتم شاید فرجی شد و خداوند تخمی در سر او قرار داد و از آن مویی روید و بدین وسیله بختشم باز شد!(منصور واست پست کردم.میرسه به دستت طاقت بیار)

آخر شب که مهمونا رفتن بنده رفتم تو اتاقم دیدم یه چیزی رو میز گذاشته که داره چشمک میزنه! هی میگفت تمپتر بیاااااااااا! بیا منو بخور!!! رفتم جلو.........واااااااااای چه قیافه ای داشت! دهنمو باز کردم یکی گذاشتم تو دهنم! عجب شیرینی بود! نصفشو خوردم. هنوز یه ظرف پر مونده! اگه خدا بخواد با اونا هم اختلاط میکنیم! خیالتون راحت واسه شما هم میذارم. اینا رو ول کنید..... دستام پینه بسته!! سندی دستامو ببین! احمد بیا ببین دستام پینه بسته! منصور تو مهم نیستی برو منجتو بازی کن تو کار بزرگترا بازی نکن!! ثنا جون دستام خفن پینه بسته!

به قول شاعر که می فرماید:

        ای که از درد دلم با خبری...........قرص دل درد مرا کی میخری؟!!

دلتون شاد و لباتون خندون....بدرووووووووووود

 

 




برچسب ها : ختم انعام مامانمون اینا , ختم انعام , کره ای , زبان کره ای , جو , خودکشی , افسردگی , تمرکز , گوشه گیر , گوشه گیر شدن , افسرده , افسرده شدن , سندی , سندمن , منصور , منصور کبیری , احمد , مردبزرگوار , بیماری , اسم , آزمایش , داداش بزرگتر , فلاکت , ترخیص , سربازی , خودکار , کاغذ , مو , خمیازه , سهراب , عفت , اشرف , عشرت , یادداشت , برگهA4 , غذا , مهمونی , مامان , لباس , لباس خوشگل , مامان بزرگ , نسل جوان , چه نسلی هستیم ما , لنگ ظهر , میوه , میمون , اتاق , حلق , مشگل گشا , لیوان , 12پله , پریسا , دختر خاله , همسایه , مس , یخ حوض , کهنه بچه , شربت , قند , شفا , فرج , بخت , شیرینی , چشمک , قیافه , پینه , ثنا , منج , شاعر , دل درد , مطالب طنز , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنز درختم انعام , دعا , طنز درمجلس دعا , جدیدترین مطلب طنز , خاطره , خاطرات طنز , خاطرات , تمپتر , نوشته های تمپتر , tempter , the tempter , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

بوژووووووووخخخخخخخخخ! فرانسوی رو حال کردین؟! نه خداییش حال کردین؟! یکی دیگر از استعداد های من شکوفا شد!بزن کف قشنگه رو...! راستی عید تاریخ گذشته و فاسدشدتون مبارک!

این داداش بنده سه-چهار هفته ست که از سربازی مرخص شده به همین دلیل چهارشنبه اون خاله کوچیکه زنگ زد که فردا میخواییم بیایم خونتون. ما هم گفتیم بفرمایید...قدمتون بر روی تخم های چشممان! این بود که ماجرا شروع شد!

این جانب از روز چهارشنبه به مامانم چسبیدم که حالا من چی بپوشم؟! ثانیه به ثانیه میرفتم لباس های جورواجور میپوشیدم،میومدم جلوش می ایستادم میگفتم این خوبه؟!(جمله قبلی رو داشته باشید سرشار از فعل بود!) یواش یواش دیدم اعصابش داره خیطی میشه گفتم بیخیال! لباس که اصلا مهم نیست. مامان جون الهی من فدات شم کمک نمیخوایی؟! برگشت همچین نگام کرد که چارچوب بدنم لرزید! گفت برو بشین جلو اون تلویزیون بی صاحاب انقدر هم حرف نزن تا من به کارام برسم!

شب ددی جونم اومد خونه،هنوز پاش به اتاق باز نشده بود که مامانم بدو بدو از تو آشپزخونه اومد به بابام گفت اونور میز تلویزیونی رو بگیر ببریم تو اتاق پذیرایی! خلاصه با هزار جور بدبختی سه تایی میز رو گرفتیم بردیمش تو اتاق. بعدش مامی جون نشست بیست تا ظرف ژله و کارامل درست کرد واسه فردا. منم انقدر کمکش دادم! از اول تا آخرش پای تلویزیون بودم. شب هم دختر خوب شدم مسواک زدم خوابیدم. و اما فردا صبح....

این دقیقا همون صبحیه که بدبختی های من شروع شد! لنگ ظهر از خواب بیدار شدم، دور و ورم رو نگاه کردم، وحشت زده شدم!! اتاق کاملا به هم ریخته بود! آب زدم به صورتم که سرحال شم برم اتاقمو تمیز کنم شب که دختر خاله م اینا اومدن تو اتاقم آبروم نره! دیدم نچچچ...حسش نیست!! هندز فری رو زدم تو گوشم و رفتم اون بالا بالاها! ساعت 5 عصر هم رفتم پای تلویزیون کارتون نگاه کردم تا ساعت 6! ساعت 6 هم رفتم پای کامپیوتر. پس از چن دیقه صدای زنگ تلفن به صدا در امد! یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟!

گوشی رو ورداشتم دیدم عجــــــــــــــب... زن عمومه میگه شب میخواییم بیاییم خونتون. در یک چشم به هم زدن تعداد مهمونا زیادتر شد! به مامی اطلاع دادم و دوباره رفتم پای کامپیوتر. یهو دیدم مامانم صدام میزنه. مامان: تمپتر بیا بالا این ژله ها و کارامل ها رو بشمار ببین چندتاست. 12تا پله رو رفتم بالا شمردم دیدم 20تاست. به مام اطلاع دادیم و دوباره 12 پله رو اومدیم پایین. پس از ده دقیقه: تمپتر بیا بالا کارت دارم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا دیدم مامی داره میگه تعداد مهمونا رو هم بشمار. 12 تا پله رو اومدم پایین. همونطور که پای نت بودم شمردم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا گفتم مامان جون 26 نفرن! باز 12 تا پله رو اومدم پایین پای نت. ده دیقه بعد متوجه ی صدای پا شدم! آب دهنمو قورت دادم رفتم ببینم کیه؟! دیدم مامانمه. بهم گفت بیا... رفتم باهاش تو اتاق بغل سه تا بالشت گذاشت زیر بغلم گفت ببرشون بالا... بنده سه بار 12 پله رو رفتم بالا و اومدم پایین و جمعا 9تا بالشت رو بردم بالا! چند مین بعد همه چی رو خاموش کردم و 12 پله رو رفتم بالا. همین که پام به طبقه ی بالا باز شد مام جلوم سبز شد اخماشو کرد تو هم گفت یه موقع نیایی کمک! من اینجا کلی کار دارم اون وقت تو چسبیدی به کامپیوتر؟! زود برو اون شیرینی ها رو تو ظرف بچین! زهرم ترکید سریع رفتم اون کارو انجام دادم اتاقمو هم تمیز کردم، لباسمو هم اتو زدم و منتظر مهمونا شدم. شب مهمونا سر رسیدن اونقدر ماچ و موچ دادن که دیگه حالم به هم خورد... از بس این 12 پله رو بالا پایین کرده بودم زانوهام به شدت درد میکرد. ولی با این وجود فداکاری کردم و شیرینی و میوه تعارف کردم. بعدشم که نشستم از اول تا اخرش این پریسا( همون دختر خاله م) نشست کنارم یه بیت بلد بود که تا اخر مهمونی تو گوش من میخوند... این بیت رو داشته باشین: آآآآآآآآآآآآآآآه ای الهه ی نــــــــــــاز/ با دل من بســــــــــــــاز!! اعصاب واسه من نذاشت که! هروقت هم ازش میپرسیدی داری واسه من میخونی میگفت نه با سوسک رو دیوارم!!! بعدش خانما رفتن تو اتاق بنده و آرایشگاه راه انداختن! بهتره این قسمت ها بوووووووق شه! بعدشم که مهمونا رفتن  ما موندیم و کوله باری از ظرف!! من که خودمو زدم به موش مردگی... مامانمم که خودشو زد به مریضی! اون وقت ددی جان به تنهایی در آغوش ظرف ها رفت...!! عجب مهمونی بود! جاتون خالی! دیدید که حسابی خوش گذشت. چند روز پیش رفتم پیش شاعر دیدم داره از زنش طلاق میگیره و در همون حین فرمود:

یا رب آن دلبر شیرین که سپردی به منش/ از بس که ننر بود سپردم به ننه ش!!

برقرار باشید دوستان

بدرووووووووووود...




برچسب ها : tempter , the tempter , cafejavan , مهمونی مامانم اینا , فرانسوی , سربازی , آشپزخونه , اتاق پذیرایی , ژله , کارامل , هندزفری , تلویزیون , کامپیوتر , نت , اینترنت , تلفن , زن عمو , خاله , 12پله , بالشت , شیرینی , آرایشگاه , ظرف , موش مردگی , شاعر , بیت , بیت شعر , طلاق , تمپتر , طنز , طنز کافه ای , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , به روز ترین مطلب طنز , جدیدترین پست کافه جوان , کافه جوان , مهمونی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

دروووووووووووووود...طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق. چند هفته پیش رفته بودم وبگردی جای شما خالی! همینطور رفتم جلو تا اینکه به یه موضوع جالب رسیدم نوشته بود اگه دخترا میرفتن سربازی چی میشد؟!! کلی فکر کردم و به جوابای جالبی رسیدم.

 

1-دیگه کدوم پسری میرفت دنبال مرخصی و معاف شدن؟!! همه ثانیه شماری میکردن تا به سن قانونی برسن و با کله برن سربازی!

 

2-غذاهای پادگان رو بگوووووووو!! انگشت ها با غذاها خورده میشد! اخه آشپزی خانما حرف نداره!

 

3- دیگه کدوم پسری حاضر میشد بره کچل کنه؟! همه بدو بدو میرفتن آرایشگاه 60 هزارتومن میدادن موهاشونو سیخ میکردن و میومدن جلو دخترا چشم و ابرو بالا پایین مینداختن!

 

4-اساسی ترین و مهم ترین جواب: عاشقی چه میکرد با جوونا؟!!! هر روز نامه ای عشقولان واسه خانما میفرستادن و هروقت جوابی دریافت نمیکردن رو زمین مینشستن و چشم میدوختن به سنگ ریزه های روی زمین!!

 

5-فکر کنید سرگروهبان،زن بود! وقتی پسری رو میاوردن که به جرم ایجاد مزاحمت برای دخترا تنبیه شه خودشو مینداخت جلو پای سرگروهبان که من عاشق شدم و اون دختره رو میخوام و فلان فلان! خانما هم که دلسوووووووووز، دل رحـــــــــــــــــــــم میگه بسوزه پدر عاشقی!! ولش میکنه میره!

 

6-پادگان نظامی تبدیل میشد به مکانی برای پیک نیک دخترپسرا! نمیه های شب گروه گروه دور اتیش مینشستن و گیتار میزدن. مثل جزایر هاوایی!!

 

7-موقع ترخیص شدن رو که دیگه نگووووووووو! به جای اینکه با لبخند از پادگان خارج شن با گریه به گروهبان آیزون میشدن که ما هنوز مرد که نشدیم هیچ،ادم هم نشدیم!!

 

8- در ذهن جوانان به جای خاطرات تلخ دوران سربازی خاطرات شیرین دوران سربازی نقش می بست!!

 

 با این حساب کتابای من دیگه در دانشگاه ها رو پلمپ میکردن! فقط الان دارم غصه ی یه چیز رو میخورم! اگه من اعزام شم سربازی(!) اجازه میدن با خودم کرم ضد آفتاب ببرم؟! پوست من حساسه ها!! منو بکشن هم تو آفتاب بدون کرم کلاغ پر گنجیشک پر نمیرم!! گفته باشم!!

 

به قول شاعر که می فرماید:

 به جز قوم شوهر که ویرانگرند................... بنی آدم اعضای یک دیگرند

 

و در اخر جا داره بگم شب ها وقتی سر سفره افطار نشستی، دست های خالی و بی آلایشت رو ببر بالا و و چند دیقه ای نگه دار تا بقیه هم بتونن یه چیزی بخورن!

 

بدروووووووووووووووووووود...




برچسب ها : سربازی , طنز در دوران سربازی , طنز , طنز سربازی , دختر , پسر , طنزدخترا , طنزپسرا , طنز در دوران خدمت , جدیدترین مطالب طنز , به روز ترین مطالب طنز , کچل , سرگروهبان , جزایرهاوایی , هاوایی , سایت کافه جوان , تمپتر , اگه دخترا برن سربازی چی میشه , سربازی دختران , عشق , پیک نیک ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلام. من خشایار یا به عبارتی خشی هستم و با قسمتی دیگه از شام خارجی در خدمت شما عزیزان هستیم. در قسمت قبل شاهد مسموم شدن سندمن توسط تمپتر بودید. سندمن پس از مدتی سلامتی خود رو بدست آورد و حالا با سری جدید برنامه برگشتیم که حالت رقابتی داره. جا داره از اسپانسر برنامه شرکت هاکوپیان هم تشکر کنم که منابع مالی ما رو تامین کردند. این شما و این هم شام خارجی:

 

سندمن: با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات بینندگان عزیز. سری جدید برنامه رو شروع میکنیم در حالی که سری قبلش فقط 1 قسمت بود!! امیدوارم این سری بیشتر طول بکشه!

 

تمپتر: وایسا بینم! چطور جرئت میکنی تو اول حرف بزنی؟ نا سلامتی من سری قبلی سر آشپز بودم! اول سلام دوم اینکه من نمیدونم این جوجه فکلی با چه امیدی اومده که با من مسابقه بده!! واقعا خنده داره!

 

سندمن: با امید ابراهیمی!

 

تمپتر: امید ابراهیمی دیگه کیه؟

 

سندمن: هافبک جوان و آینده دار سپاهان و تیم ملی فوتبال ایران! امروز اومده به من در امر مهم و حساس آشپزی کمک کنه! امید جان بیا!

 

امید: منم خدمت بینندگان سلام عرض میکنم و خیلی خوشحالم که افتخار اینو دارم که به سندمن کمک کنم.

 

تمپتر: دو نفری هم از پس من بر نمیاین!

 

سندمن: خوب غذایی که امروز قراره درست کنیم خورشت قورمه سبزی هست که از غذا های اصیل و محبوب ایرانیه. وایسا ببینم! آقای خشی؟ مگه برنامه شام خارجی نیست؟ چرا ما داریم غذای ایرانی درست میکنیم؟

 

خشی:  :|

 

سندمن: آها این نمیتونه وسط ضبط حرف بزنه! امید جون یه دیقه برو در گوشت دلیلو بگه!

 

امید: (دو دقیقه بعد) میگه برنامه فقط اسمش خارجیه! هرچی دم دستمون بیاد درست میکنیم!

 

سندمن: خوب باشه. عب نداره. برا یه قهرمان فرق نداره غذای ایرانی درست کنه یا خارجی! قرار بر اینه که من و تمپتر غذا رو درست کنیم و شما بینندگان که تو منزل نشستید بعد از خوردن غذا(!) نظر میدین. ما برای این کار یه مسابقه پیامکی ترتیب دادیم که اگر از غذای من خوشتون اومد شماره 1 و اگه از غذای تمپتر خوشتون اومد شماره 2 رو به شماره ای که پایین تصویر می بینین ارسال کنید. بعد از قرعه کشی به برنده یک عدد بال مرغ تازه تقدیم میشه!

 

تمپتر: و اما برنده ی مسابقه ی پیامکی برنامه قبل کسی نیست جز احمد!!! آقا احمد اگه داری برنامه رو نگاه میکنی از همین جا بهت تبریک میگم. شما میتونی برای دریافت اطلاعات بیشتر به سایت www.arejooneammat.com  مراجعه کنی!

 

سندمن: برنامه قبل که مسابقه پیامکی نداشتیم!

 

تمپتر: تو چیکار داری؟ من اون برنامه سر آشپز بودم! میخوام به احمد جایزه بدم!

 

سندمن: خوب بده! خوب تا ما آماده میشیم برا آشپزی یه سر به اتاق فرمان میزنیم تا آگهی های بازرگانی بیان و برن!

 

آگهی های بازرگانی:

 

-از وقتی بابام پیر شد ما خیلی مشکل داشتیم. برای دستشویی بردنش همه به زحمت میفتادیم. بعضی از دوستام بهم پیشنهاد کردن از پوشک استفاده کنیم. اما اون هم جوابگو نبود. بالاخره تو آزمایشگاه خودم یه پوشک درست کردم که برای همیشه خیالمو راحت کرد. این پوشک اصلا نیازی به تعویض نداره و دائمیه. الان بابام راحت و آسوده تو قبر خوابیده....پوشک های خاردار بزرگسالان....فقط هارد لایف

 

 

-این صدای چیه؟ - صدای سکه ست!! – حواسم نبود من امروز تو بانک انصار حساب قرض الحسنه باز کردم. نمیدونین چه جایزه هایی داره! فایل صوتی صدای سکه  و هزاران جایزه ی دیگر! بانک انصار ، خدمتی مطمئن در راستای حمایت از فلان فلان شدگان و نشدگان!

 

-خدمتی جدید از ایرانسل! با دوستانتان هر چقدر میخواهید حرف بزنید بدون اینکه پولی پرداخت کنید! کافیست آنها به شما زنگ بزنند!

 

سندمن: خوب با ادامه ی برنامه در خدمت شما هستیم. من در این فرصت دست ها مو ضد عفونی و استریل کردم ولی دستکش هامو پیدا نکردم. امید جان میشه سبزی ها رو بذاری رو میز؟

 

امید: کجاس آقا؟

 

سندمن: (در حالی که 360 درجه خم شده) تو این جیبمه! خوب حالا بشورشون. آب هم تو اون یکی جیبمه! بعد از اینکه شستی هم بیا چاقو رو از جیب پشتم بردار و خوردشون کن!

 

تمپتر: خوب تا این دو تا دارن حرکات آکروباتیک انجام میدن ما به کارمون میرسیم! این سبزی های منو ببینید. همین چند دیقه پیش چیدمشون. هنوز کود هم بهش چسبیده!! همونطور که میدونید واسه رشد گیاه به خاک کود اضافه میکنن. پس نتیجه میگیریم یه چیز خوب تو این کودا هست! واسه همین من این سبزی ها رو نمیشورم و با نیم کیلو کود به غذا اضافه میکنم! اینطوری رنگشم مثل قورمه سبزی های مامانم میشه!!

 

سندمن: یکی بیاد اینو از اینجا بیرون کنه! بوی کود همه جای آشپزخونه رو ورداشته! حالم به هم خورد... اه!! مشخص شد مامانت چی به خوردت داده که انقد غیر بهداشتی شدی! انگل!

 

تمپتر: حواست به غذای خودت باشه. درست صحبت کنا! انگل خودتیا!

 

سندمن: امید اون خوشبو کننده رو از جیب کتم در بیار و بذار رو میز. خودش بقیه کارا رو میکنه! حالا میرسیم به لوبیا و گوشت که من این لوبیا و گوشت ها رو هم از قبل تمیز شستم و حالا امید جان میریزه تو قابلمه که کسی هم شک نکنه!!

 

تمپتر: به ما از این سوسول بازیا نمیاد! گوشت و لوبیا میخواییم چیکار؟! من همین کود رو که داخلش ریختم جای همه رو پر میکنه.... فقط الان باید ادویه مخصوصم رو بهش اضافه کنم تا.... صبر کن بینم!! این فیلمبردار داره چیکار میکنه؟

 

سندمن: داره شماره میگیره! خوب داره با دماغش ور میره! تمرکز شو به هم نریز!

 

تمپتر: من اعتراض دارم! اون ادویه مخصوص منه! قرار بود من این ادویه رو به غذام اضافه کنم. ولی انگار یه نفر دستور پخت منو دزدیده و لو داده! من دیگه آشپزی نمیکنم! بگیر که اومد!

 

زااااااارت! (صدای اصابت قابلمه حاوی کود به سر فیلمبردار!)

 

خشی: بینندگان عزیز اینجا یه کوچولو دعوا شده!.... اونو پرت نکن! جواب اسپانسرو چی بدم؟

 

تمپتر: برنامه بعدی خودم از خجالت اسپانسر در میام! سندی دم دستت گوشکوب داری؟

 

سندمن: آره. تو این جیبمه! بیا وردار!

 

خشی: بدین وسیله از همه شما بینندگان پوزش میخوام و بهتون بدرود میگم! تا برنامه بعد خدا نگهدار..........آی! منو چرا میزنی دختر؟

 




برچسب ها : شام خارجی , سندمن , تمپتر , خشی , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , سندمن و کافه جوان , هاکوپیان , امید ابراهیمی , سپاهان , تیم ملی ایران , امید ابراهیمی و سندمن , سندمن و امید ابراهیمی , قورمه سبزی , مسابقه پیامکی , بال مرغ , احمد , پوشک بزرگسالان هارد لایف , پوشک خاردار , بانک انصار , ایرانسل , با ایرانسل خود رایگان حرف بزنید , ترفند های ایرانسل , کود , ادویه , اسپانسر , sandman , the sandman , cafejavan , cafe javan ,
دسته بندی :

سلام. با قسمت اول برنامه ی شام خارجی در خدمت شما هستیم. من خشایار هستم کارگردان این مجموعه. امروز قرار است سر آشپز ما یعنی خانوم تمپتر یک دسر درست کنند. دستیار ایشون هم آقای سندمن هستند که سر پستشون قرار دارند. خوب بنده دیگه سخن کوتاه میکنم تا دوستان آشپزی رو شروع کنن.

تمپتر: سلام عرض میکنم خدمت شما بینندگان عزیز. حالا با من این حرکت رو انجام بدین ....یک دو سه چهار .... حالا برعکس .... چهار سه دو یک... حالا......

سندمن: چیکار میکنی؟ مگه ورزش صبحگاهی اومدی؟ نکنه اینم ورزش مدرنه؟ شورشو در آوردی....من از بینندگان عزیز عذر خواهی میکنم و خدمت شون سلام عرض میکنم. امیدوارم با برنامه های ما بتونن آشپزی رو در فضایی شاد و مفرح و فانتزی تجربه کنن و لذت شو ببرن.

تمپتر: خب این دستیار تازه به دوران رسیده من چرت و پرتاشو گفت...بهتره بریم سراغ آشپزی...اسمشم هست:کرم ووله...!! نه....کرم لوله؟؟؟!!چی بود سندی؟!

سندمن :کرم بروله. بر وزن گلوله!

تمپتر: خوب. این دسر همونطور که از اسمش معلومه توش کرم داره. ما انتخاب های زیادی برای نوعی کرمی که استفاده میکنیم داریم. من در اینجا میخوام از کرم ترک پای عش استفاده کنم که واقعا معجزه ای در صنعت از بین بردن ترک کف پاست و برای غذامون خیلی مفیده. البته خوب خیلی ها ترجیح میدن جوراب بپوشن تا ترک پاشون خوب شه ولی خوب به علت بوی بد ما نمیتونیم جوراب توی دسر مون استفاده کنیم. اونایی هم که این کرم رو در دسترس ندارن میتونن از کرم مای ساخت کشور انگلستان استفاده کنن!! ببک هم خوبه ها!!! ببک ببک ببک...!!!

سندمن: جا داره من یه نکته رو گوشزد کنم که یه بنده خدایی پاش خیلی ترک داشت بهش گفتن جوراب بپوش خوب شه. گفت سی سال شرت پوشیدم مگه ترک اونجام خوب شد؟!  :هر هر هر کر کر کر

تمپتر: (در حالی که روده هاش از خنده پاره شده) واه واه! چه دستیار بی تربیتی!خشی جون بیا اینو جمع کن ببر آبرومونو برد....مامان بابای من نشستن دارن برنامه ی منو میبینن خب میفهمن که من در چه فضای بی فرهنگ و با چه دستیار بی ادبی همکارم!! منم اصلا به جک بی مزه ت نخندیدم!این خشی از تو اتاق فرمان داره جک های بسیار مناسب و با فرهنگی میگه منم میخندم!!!مثلا اینجا رو داشته باشین:به معتاده میگن اون 200تومن رو از رو زمین بردار.میگه مگه من وژنه بردارم؟؟!!!

سندمن: :| بسه دیگه خیلی خندیدیم بهت. سر آشپز بی مزه. راستی ببخشید! میشه بگی مگه کرم ترک پا خوردنیه که داری توی دسر استفاده میکنی؟

تمپتر: به تو چه؟؟؟؟!!! باز تو کارای بزرگترا دخالت کردی جوجه؟!! هنوز مونده که خرس پیر شی!!

سندمن: کدوم دوربین تعجب منو میگیره؟  |:

تمپتر: حالا بعد از اضافه کردن کرم ترک پا میخوایم به سراغ قسمت دوم دسر بریم یا همون بروله. همونطور که میدونید ادبیات و آشپزی خیلی با هم ترکیب شدن در طول زمان و شما میتونید از روی اسم هر غذایی مواد تشکیل دهنده شو بفهمید.

سندمن: میتونی از روی اسم راتاتویی بگی مواد تشکیل دهنده ش چیه؟

تمپتر: تو چقد فوضولی بچه! اونو بعدا تو یه محفل خصوصی بهت توضیح میدم! بعد از برنامه بیا پشت دیوار کارت دارم!!

سندمن: هی وای من!

تمپتر: خوب میگفتم. در بخش دوم ما بروله رو داریم که تشکیل شده از (ب + روله) در اینجا ب حرف اضافه بوده و ما فقط روله رو ردیف میکنیم. همونطور که میدونید در برخی شهر های جنوبی و غربی کشورمون به بچه میگن روله! حالا ما اینجا یه بچه 3 ساله داریم که باید ریز ریزش کنیم و خوب به هم بزنیم تا روله ی ما نرم بشه. خوب سندمن بیا بچه رو به قسمت های کوچیک تقسیم کن تا بذاریمش توی مخلوط کن.

سندمن: جانم؟؟؟؟؟؟ من این بچه رو بکشم؟ من که آزارم به هیشکی نمیرسه؟؟؟ آقا بیاین جمعش کنین این سر آشپز ما روانیه. الان زنگ میزنم به سازمان کودک آزاری تا بیان دهنتو مورد عنایت قرار بدن. وایسا.........

بوووووم!!

تمپتر: (بعد از اینکه چوب دستی رو دوباره میذاره زیر میز) اه اه. چقد حرف میزد. تو آشپزی حرفه ای این حرفا رو نداریم که! خوب حالا تا من این بچه رو خورد میکنم شما برید یکم پیام های بازرگانی ببینین!گوگولی گریه نکن .... کاریت ندارم...فقط باید غذای خاله رو خوشمزه کنی!

پیام ها: با ما به کانون بیایید! ما قول میدیم تو کنکور قبول میشید! امسال 150 درصد داوطلبان ما در کنکور به راحتی قبول میشن! کانون قلمچی بعد منچستر اوله! بارسلونم این درصد قبولی رو نداره! چرا وقتی نشون میداد درصدو آقای گاج میخند؟؟

      

      خدمتی جدید از ایرنسل! اگر با سیمکارت ایرانسل خود در شهر گوادالاخارای مکزیک 134435350 ریال مکالمه خارج از خط بکنید 100 ریال اعتبار هدیه جایزه میگیرید!

      سیمکارت های دوازده قلوی عیدانه تنهای اول هر کدام با 20 ریال اعتبار اولیه تقدیم شما میشوند! مدت استفاده از اعتبار هدیه فقط 10 دقیقه پس از فعال سازی است! هیچ کس همراه نیست....تنهای اول....

خدمتی جدید تر از ایرانسل! هم وطنان عزیزمان در جزیره تاسمانی استرالیا میتوانند با انداختن یک میس کال به شماره 123123 جدید ترین جمله های دکتر شریعتی را دریافت کنند!

تمپتر: خوب با ادامه برنامه در خدمتتون هستیم. من در این مدت بچه رو به پوره تبدیل کردم و سندی رو هم به صندلی بستم تا به هوش بیاد. حالا در آخرین مرحله کرم و روله رو درون فر سینجر قرار میدیم و حرارت رو روی 1200 درجه تنظیم میکنیم.

سندمن: (در حال به هوش اومدن با چشمانی نیمه باز به دوربین نگاه میکند) مگه میخوای آلومینیوم ذوب کنی که میذاری رو 1200 درجه؟

تمپتر: باز این شروع کرد به ایراد گرفتن از سر آشپز! بگیر بشین ببینم دارم چیکار میکنم! فر جدید سینجر حرارت ها رو به ریال زده! یعنی وقتی میذاریم رو 1200 در وافع گذاشتیم رو 120 درجه! تازه با این افت شدیدی که ریال تو بازار داشته الان حرارت حدود 60 درجه س!

پنج دقیقه بعد!

تمپتر: خوب دسر ما آماده س! حالا باید غذا رو تزیین کنیم! من یه سری پوشک دست دوم از شرکت پنبه ریز گرفتم که با محتویاتش میخوام دسر رو تزیین کنم. باور کنید معجزه س. رنگش از کاکائو خیلی غلیظ تره و یه بوی خاصی هم به غذا میده که آدم کیف میکنه. خوب سندمن دهنتو باز کن تا هواپیما بیاد بره توش!

سندمن: نــــــــــــــــــــــــــــــــــه! (در این لحظه تمپتر قاشقو در دهان باز سندمن فرو کرد و همونجا نگه داشت تا همه شو بخوره. پس از این عمل سندمن توسط اورژانس به بیمارستان منتقل شد و قسمت اول همینجا به پایان میرسه! امیدواریم لذت برده باشید و شما رو به خدا میسپاریم!




برچسب ها : شام خارجی , سندمن , تمپتر , سندمن و تمپتر , خشایار , دسر , کرم بروله , کرم ترک پای عش , کرم مای , ببک , جوراب , شرت , بروله , روله , مخلوط کن , ایرانسل , خدمتی جدید از ایرانسل , خدمتی جدید از ایرانسل : جمله های دکتر شریعتی! , جدید ترین جمله های دکتر شریعتی در کافه جوان , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , کافه جوان و سندمن , کافه جوان و تمپتر , شام خارجی در کافه جوان , قلمچی , گاج , همراه اول , همراه اول یا تنهای اول؟؟ , پوشک بچه , پنبه ریز , پوشک بچه دست دوم خریداریم! , سینجر , حرارت , sandman , the sandman , tempter , the tepmter , cafejavan , cafe javan ,
دسته بندی :

با سلام خدمت بینندگان عزیز

من خشایارهستم ، کارگردان برنامه شام خارجی.

من تصمیم داشتم یه برنامه آشپزی راه بندازم تا پوز بیژن بیرنگ و شام ایرانی شو بزنم. کافه چی که دوست قدیمی منه بهم پیشنهاد داد با هم همکاری کنیم و منم با آغوش باز از پیشنهادش استقبال کردم. این برنامه یک شوی تلویزیونی آشپزی هست که دو تن از نویسندگان کافه جوان درش شرکت میکنن. در ابتدا قرار بود تمپتر سر آشپز باشه و سندمن دستیارش. حتی یه قسمت هم ضبط کردیم ولی یه حوادثی در حینش به وجود اومد که تصمیم گرفتیم فرمت برنامه رو عوض کنیم و دو آشپز ما با هم رقابت کنن و در نهایت مشخص بشه که آشپزی کدومشون بهتره و در نهایت هم اسپناسر برنامه ، شرکت تولید لباس هاکوپیان یک جایزه ارزنده به برنده میده.

در بخش بعدی قسمت اول برنامه رو براتون پخش میکنیم که در طی اون سندمن که دستیار تمپتر بود با چشیدن غذا مسموم شد و بیشتر از یک ماه از کافه جوان دور بود. از چند روز دیگه هم فیلم برداری سری جدید رو شروع میکنیم که به صورت رقابتی هست. امیدوارم این برنامه مورد استقبال شما بینندگان قرار بگیره و با نظرات و انتقادات خوب تون به ما کمک کنید تا سطح برنامه رو بالا ببریم.

تا درودی دیگر بدرود




برچسب ها : شام ایرانی , شام خارجی , بفرمایید شام ایرانی , بفرمایید شام خارجی , کافه جوان , خشایار , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , سندمن , تمپتر , هاکوپیان , آشپزی در کافه جوان , آموزش آشپزی , بیژن بیرنگ و کافه جوان , بیژن بیرنگ در کافه جوان , cafejavan , cafe javan ,
دسته بندی :
سلام!

در راستای فرمایشاتم در جهت تغییراتی در وبلاگ باید بگم : 

1- بخش پربازدید ترین ها به درخواست دوستان حذف شد چون صورت خوشی به وبلاگ نمی داد و مطالب چندان دل نشینی درونش قرار نداشت!

2- لینک باکسی که در انتهای وبلاگ قرار داشت نیز به همان دلیل بالا حذف گردید.

3- قرار است قالب اندکی تغییر کند فلذا با قرار دادن یک نظر سنجی از شما دوستان کمک خواستم تا ببینم چه حالتی مورد پسند شماست و نیز شما هم سهمی در تغییرات و بهبود وبلاگ خودتان داشته باشید.

4- از این پس نظر سنجی عضو جدایی ناپذیر کافه جوان خواهد بود و هر سری از شما دوستان درباره موضوعات مختلف نظرسنجی به عمل خواهد آمد. امید است آن دسته از دوستانی که در نظر دادن کم لطفی میکنند حداقل نظر سنجی رو جدی بگیرند و درش شرکت کنند.

5- قرار است برای تمپتر عزیز یک آشپزخانه در کافه تاسیس شود و خود من نیز در امر خطیر آشپزی به ایشان خواهم پیوست.

6- به شما قبلا گفته بودم قرار است مطالبی با موضوعات فراماسونری ، شیطان پرستی ، شیطان شناسی ، دجال ، آخر الزمان ، عرفان های نوین ، یهود شناسی و... در کافه جوان منتشر شود که متولی آن نیز خود من هستم. تا این لحظه که در خدمت شما هستم در حال جمع آوری منابع و به روز رسانی اطلاعات بودم و حالا مژده میدهم که از اول ماه مبارک رمضان این مطالب به ثبت میرسند و امید است که مورد توجه شما قرار گیرند. هر عزیزی که اطلاعاتی از قبیل : نوشته ، عکس ، مستند و... داشت و علاقه داشت مطالبش رو با ما و خوانندگان سهیم بشود با ایمیل من تماس بگیرد. هر عزیزی هم سوالی در این زمینه داشت میتونه در نظرات مطرح کنه و جوابشو بگیره. اگر خود ما از عهده جواب بر نیاییم درباره ی سوال تحقیقات لازم به عمل خواهد آید.

7- پروفایل نویسندگان وبلاگ به زودی فعال خواهد شد و شما عزیزان بهتر نویسنده های محبوب خود را خواهید شناخت.

بخشی از خبر ها رو به اطلاعتون رسوندم تا اون دوستانی که میگفتند ما همش وعده تغییر میدیم شرمنده بشن و از ما عذر خواهی کنن.

اون دوستانی هم که میان به وبلاگ ما و نظر میدن دستشون رو به گرمی می فشارم و ازشون عذر خواهی میکنم که به علت مشغله زیاد وقت ندارم که به وبلاگ های زیباشون سر بزنم. در اولین فرصتی که نصیبم بشه حتما بهشون سر خواهم زد و محبت هاشون رو جبران خواهم کرد.

از من نکن خدافظی!



برچسب ها : کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , سندمن , سندمن و کافه جوان , کافه جوان پربازدید ترین وبلاگ فارسی زبان شناخته شد , نظر سنجی , نظر سنجی کافه جوان , تمپتر , سندمن و تمپتر , تمپتر و سندمن , آشپزخانه تمپتر , آشپز خانه کافه جوان , فراماسونری , شیطان پرستی , شیطان شناسی , دجال , آخر الزمان , عرفان های نوین , یهود شناسی , ماه مبارک رمضان , اس ام اس های ماه رمضان , پروفایل , پروفایل نویسندگان کافه جوان , پروفایل سندمن , sandman , the sandman , cafe javan , cafejavan ,
دسته بندی : خارج از کافه ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] (تعداد کل صفحات:2)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت