کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام به همه دانشجوها،پشت کنکوریا،دبیرستانیا،راهنمایی ها، دبستانیا، کودکستانیا،مهدکودکیا و نی نی کوچولوها!همونطور که همتون ملتفت هستین الان ایام امتحاناست و باید یه برنامه ریزی درست حسابی کرد.مثل برنامه ریزی بنده.

سه شنبه که امتحانمو دادم برگشتم خونه دیدم حال خوندن امتحان روز شنبه رو ندارم.گفتم غصه نخور تمپتر جون!!!! خیلی خسته ای سه شنبه رو استراحت کن!زندگی که فقط درس و امتحان نیست.خلاصه سه شنبه رو زدیم تو کار عشق و حال!شبش هم تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم فیلم میدیدیم.فردا ظهر ساعت 2 مامی بیدارم کرد که پاشو بیا ناهار!خلاصه رفتیم ناهارخوردیم.بعد از ناهار تو ذهنم یه برنامه ریزی عالی کردم.با خودم گفتم:الان امتحان فیزیک که شنبه دارم رو میخونم.یه کوچولو ادبیات هم میخونم که زیاد واسمون وقت نذاشتن.یهو تلفن به صدا در آمد.یعنی کی میتونه باشه این وقت ظهر؟!!!گوشی رو ورداشتم دیدم دوستمه...گفت امتحان شنبه کنسل شده افتاده بعد از همه امتحانا! الان امتحان بعدیمون زیسته که سه شنبه داریم.گفتم ای بابا!برنامه ریزیم به هم خورد.خلاصه از اول نشستیم برنامه ریزی کردیم.گفتم الان آخرین امتحانمو که فیزیک هست رو میخونم.بعدش یکم ادبیات میخونم.شیمی رو هم میخونم.بعدش میرم سراغ زیست که امتحان بعدیم هست.همین که فیزیک رو وا کردم دیدم مامی اومد گفت شب میخواییم بریم عروسی.ما هم چند صفحه خوندیم و ساعت 7 رفتیم حاضر شدیم.رفتیم اونجا جاتون خالی عجب سونایی بود!سوخاری شدیم!ساعت 12 شب برگشتیم خونه...حسابی خسته شده بودم. کنترل تلویزیون رو گرفتم دستم هی شبکه عوض میکردم.یه فیلم توپ پیدا شد نشستم تا ساعت 3 نگاه کردم.طبق معمول فردا لنگ ظهر از خواب بیدار شدم. ناهار که خوردم فیزیکو ورداشتم که بخونم.بازم مامی اومد گفت عصر میخواییم بریم بازار!!خلاصه با هزار بدبختی منو کشونده اونجا آخرشم هیچی نخرید ساعت 10برگشت خونه. خلاصه فیزیکو ورداشتیم نشستیم چند صفحه خوندیم.دیگه حال نداشستم.بازم رفتم سراغ فیلم و تا ساعت 3 نگاه کردم.روز جمعش بازم ظهر از خواب بیدار شدم،ناهار خوردم،فیزیک ورداشتم که بخونم یهو دیدم داداش 24 ساله م نشسته داره playstation بازی میکنه.کتابو پرت کردم اونور رفتم به تماشای بازی.کار من شده بود خندیدن به باختای آقا! بازم مامان خوش خبرم اومد گفت عصر واسه شام میخواییم بریم بیرون.اینبار وجدانم به صدا در اومد. گفت تمپتر برنامه ریزیتو فراموش کردی؟!! تو باید بخونی،باید روی همه رقیباتو کم کنی!!! یهو به خودم اومدم.حرفای وجدانم در من اثر گذاشت!بدو بدو رفتم پیش مامی گفتم مامان؟ گفت چیه؟ سرمو گرفتم بالا و کوبنده گفتم:حالا چی بپوشم؟؟؟؟!!!!

تا دو ونیم شب بیرون بودیم وقتی برگشتیم خونه بنده یه فیلم ترسناک باحال پیدا کردم نشستم به نگاه کردنش تا ساعت 4:15 (پیشرفت کردم)!!! فرداش که امروز باشه واسه ناهار از خواب بیدار شدم،ناهار خوردم،عصر رو ول گشتم، یه صفحه زیست خوندم،مامی رفت بیرون،بنده پریدم پای کامپیوتر و الان هم دارم این پست رو مینویسم!....ببینید من چه قدر اراده قوی داشتم.به همه کارام رسیدم.شیمی خوندم،زیست خوندم،فیزیک خوندم،ادبیات هم خوندم!!!!!!!

یکم از من یاد بگیرید،یه برنامه ریزی درست حسابی کنید و مثل من با اراده محکم همه رو انجام بدید!




برچسب ها : برنامه ریزی , برنامه ریزی برای امتحانات , جدیدترین مطلب طنز , مطالب طنز , بروزترین , بروزترین مطلب طنز , سایت کافه جوان , کافه جوان , ایام امتحانات , امتحان , تفریح , ادبیات , شیمی , زیست , مطلب طنز , جدیدترین مطالب طنز , برنامه ریزی من ,
دسته بندی :

سلام عرض میكنم خدمت شنوندگان عزیز

من شرلوك هستم. حالا كه دارم این نوشته رو به اقتباس (غلط املایی؟) از منصور كبیر می نویسم ،‌ سرم درد می كنه.

الان تو سایت دانشگاه تهران قرار دارم. چرت ترین دانشگاه دنیا. دانشگاهی كه آدمو از آرمان هاش دور می كنه. انقدر این چند رو در مورد خودم به این و اون گفتم كه كم مونده بود تو وبلاگ بگم یا آگهی بفرستم روزنامه چاپ كنه كه به حول و قوه ی الهی این امر هم میسر شد.

عرض به حضور جناب این كه ما هم مثل دوستان گشاد كردیم! دیگه حوصله ی رفتن سر كلاس درس (البته اگه بشه اسمشو درس گذاشت) ندارم. كلاسای ساعت 10 رو خواب می مونم و كسی نیست كه بیدارم كنه. نه كه من خواب آلو باشما ،‌این طور نیست ،‌بلكه چون حوصله ی این رشته رو ندارم دلیل خواب موندنمه. روز و شب فكرم مشغوله كه من را چه خواهد شد و چه بر سر خواهد آمد. 18 سالمه. امسال رشته ی زبان و ادبیات جاپنی ( ببخشید این كی برد حرف zh رو نمی نویسه!) دانشگاه تهران پذیرفته شدم. می خوام ازش فرار كنم. سال دیگه كنكور هم نمی تونم شركت كنم. چیزی كه می تونم شركت كنم سربازیه! البته می تونم برم دانشگاه آزاد پیش سندمن نرم افزار یا زبان انگلیسی بخونم. ببینیم تا سال دیگه دنیا چگونه خواهد چرخید. لعنت

راستی چرا هوا اینجوریه؟ صبح بارون می یاد به شدت 8 در مقیاس ریشتر ،‌الان آفتابه تا زانو.

گفتم آفتابه یاد دستشویی های دانشگاه افتادم. چقدر روش (روی چی؟)‌ شعار می نویسن؟ نمی تون تراوشات ذهنیشونو به یه روش دیگه بیان كنن؟ شاید به همون دلیل كه من دارم این سطور رو می نویسم.

البته دانشجوهای ادبیات علوم سیاسی اینا شعار می نویسنا ،‌ وگرنه از ما زبانیا بخاری بلند نمی شه.

ادامه دارد...




برچسب ها : دانشگاه , شرلوك , دست نوشته های هولمز , رشته , انتخاب رشته , ‍جاپن , جاپن , ادبیات , سیاسی , دستشویی , شعار , شعار در دستشویی , آفتابه , درد و دل , درددل , دانشگاه تهران , سندمن , منصور , كافه جوان , نظر , روش انتخاب رشته ,
دسته بندی :


سلام دوستان! نمیدونم کنکور دادید یا نه! اگه هنوز کنکور ندادید این پست براتون مفیده و اگه دادید براتون جالبه! پس حتما بخونید!
من امسال کنکور داشتم. البته من تنها نبودم و حدود یه میلیون نفر منو همراهی میکردن! میخوام الان براتون از کنکور دادن چهار نفر یعنی خودم ، منصور ، استاد احمد و شرلوک هولمز بگم!
ما چهار نفر با شروع سال تحصیلی وارد رقابت شدیم. البته منصور جر زنی کرد و از وسطای تابستون با گام اول گزینه دو شروع کرد. منصور تا سوم دبیرستان دولتی درس خونده بود ولی برای پیش دانشگاهی مدرسه شو عوض کرد و به مدرسه ای رفت که استاد احمد از دوم دبیرستان اونجا درس میخوند. البته هم دیگه رو نمیشناختن! من و احمد اول دبیرستان با هم بودیم. یه روز وسطای زمستون تو کتابخونه درس میخوندم که یهو بعد از سه سال احمدو دیدم. رفتیم بیرون یه گشتی با هم زدیم و همونجا به منصور معرفیش کردم. بگذریم. منصور به این مدرسه یه میلیون تومن پول داد و کلیم کتاب خرید تا جدی بشینه بخونه. من تا سوم دبیرستان غیر انتفاعی درس خونده بودم اما پیش دانشگاهیو رفتم مدرسه دولتی!! افت تحصیلی ای که از اول دبیرستان شروع کرده بودم شیب نزولی تری پیدا کرد و کلا درسو گذاشتم کنار! تو کلاس 15 نفر بیشتر نبودیم. همه بچه ها هم اهل حال! فقط کیف میکردیم. یعنی میرفتیم مدرسه که بخندیم! روزی سه تا زنگ یه ساعته هم بیشتر نداشتیم و شنبه ها و پنج شنبه ها هم تعطیل بودیم! معلما هم کلا پایه بودن با ما چرت و پرت بگن که وقت بگذره! هر روز بعد از مدرسه میرفتیم گیم نت فوتتبال بازی میکردیم!دو ماه به همین منوال گذشت. منصور و احمد آزمونای قلمچی شرکت میکردن ولی من نه! کم کم دیدم نمیشه همینجوری الکی گذروند. بالاخره میخواستم برم دانشگاه. رفتم حدود 200 تومن کتاب تست واسه کنکور گرفتم ولی دیدم خوندنم نمیاد! منصور گفت بیا کتابخونه درس بخون. رفتم کتابخونه دو روز اول خوندم بعدش که کم کم با بچه های اونجا رفیق شدم اونارم از درس انداختم و بردمشون تو حاشیه! میبردمشون فوتبال بازی کنیم یا میرفتیم پارک و این داستانا! خلاصه عید شد و من هیچی نخوندم! منصور و احمد خیلی به خودشون فشار میاوردن! من با خودم قرار گذاشتم تو عید بخونم! ناگفته نماند که با بچه های کلاس هماهنگ کردیم از 15 اسفند نرفتیم مدرسه! عید هم تموم شد و من درس نخوندم! ولی استرس نداشتم که مثلا از بقیه عقب موندم و این حرفا. بریم سراغ شرلوک که رشته ش بر خلاف ما سه تا که ریاضی بودیم تجربی بود و در یه شهر خارج از تهران زندگی میکنه. به خاطر دور بودن فاصله از وضع درس خوندنش خبر ندارم ولی میدونم که از من بهتر بود. من کلا شب امتحانیم! خلاصه میرسیم به روز قبل از کنکور. من تو این روز تازه میخواستم شروع کنم درس بخونم اما همه معلما از اول راهنمایی میگفتن دیگه تا روز قبل کنکور هرچی خوندین بذارین کنار. اگه بخونین بقیه چیزام یادتون میره و استرس میگیرید و این حرفا. منم به همین خاطر اصلا لای کتابامو باز نکردم! بعد از ظهرش قرار شد با منصور و احمد بریم بیرون یکم بگردیم و بخندیم بلکه یکم ذهنمون استراحت کنه! قرار شد اصلا از درس حرف نزنیم که استرس نگیریم! ولی مگه میشه من به احمد کرم نریزم؟ یکم که راه رفتیم من شروع کردم از احمد سوال فیزیک پرسیدن! اونم رفت تو فکر که مثلا فرمولا یادش بیاد! اصلا ذهنش خراب شد! وسطای کار شروین که یکی دیگه از دوستای مشترک من و منصوره بهمون اضافه شد. شروین از اول راهنمایی با من بود تا سوم دبیرستان. اونم سال آخرشو رفت مدرسه منصور اینا! من میدونستم شروین شدید استرسیه شروع کردم استرس وارد کردن! گفتم شروین چیزی خوندی؟ من که اصلا نتونستم بخونم! میترسم! شروین قبول نمیشما! گفتن امسال قراره کنکورو سخت بگیرن! کم کم حال شروینم خراب شد و رفت خونه شون درس بخونه! ما هم رفتیم خونه مون و صبح رفتیم سر جلسه! بیرون حوزه من تازه رفیقای قدیمی رو دیدم و احوال پرسی و این داستانا. بعد گروه گروه شدیم رفتیم به بقیه استرس وارد کنیم! تا اینکه فلاس عزیز اومد و من دست از کار کشیدم و رفتم پیش اون و شروع کردیم حرف زدن. در های حوزه باز شد و رفتیم تو. صندلیا رو پیدا کردیم و نشستیم. من با دوتا از رفیقام افتادیم تو یه کلاس. قبل از شروع شدن آزمون یکم جوک گفتیم و خندیدیم! سوالای عمومی رو که پخش کردن من به مراقب گفتم پس کی کیک و ساندیس میارن؟!! دیدم جمعیت برگشته داره چپ چپ نگاه میکنه! سکوتو رعایت کردم و شروع کردم جواب دادن به تستا! چون کلا امیدی نداشتم و برای آزاد برنامه ریزی کرده بودم بدون هیچ استرس و حاشیه ای قشنگ رو سوالا فکر کردم و جواب دادم و اصلا وقت کم نیاوردم. به بقیه که نگاه میکردم یه سری سرشونو گذاشته بودن رو سوالا، یه سری پوست لبشونو میخوردن یه سری ناخوناشونو! من با خیال راحت جواب دادم و جالب بود که حتی یه سوال ریاضی هم حل کردم! به هر حال از من بعید بود! خلاصه تموم شد و اومدیم بیرون و رفتیم خونه. هم من راضی بودم هم منصور. ناگفته نماند وقتی داشتم جواب میدادم افسوس خوردم که چرا نخوندم. چون سوالا آسون بود و من فقط فرمول یا نکته یادم نبود. من تست زدنم خوبه ولی تشریحی نمیتونم جواب بدم. یه جوری تو تست خوش شانسم! به شرلوک اس ام اس دادم که آزمون چطور بود؟ گفت آزمون ما فرداس. من دیدم فقط آزمون انسانی و زبان فرداس. بعد ها فهمیدم این اصلا آزمون تجربی شرکت نکرده! فقط زبان شرکت کرده! به علت اطلاع رسانی و سطح فرهنگ بسیار پایین در شهر مذکور، شرلوک اصلا نمیدونست دانشگاه آزاد چیه! من و فلاس با هم مهندسی نرم افزار واحد پرند رو برا آزاد انتخاب کرده بودیم. منصور که اصلا آزاد شرکت نکرده بود و احمد هم خیلی خودشو دست بالا گرفته بود و مهندسی مکانیک دانشگاه علوم و تحقیقات انتخاب کرده بود! فاصله بین آزمون سراسری و آزاد یه هفته بود. تو این یه هفته من سه تا از آزمونای آزاد سال های اخیرو حل کردم و صبح امتحان با فلاس رفتیم سر جلسه. من که توی سراسری به عنوان کم استرس ترین و بی خیال ترین داوطلب انتخاب شده بودم سر آزاد استرس گرفتم! به خاطر درس نبودا! رفتم گوشیمو دم در تحویل دادم یارو یه فیش بهم داد. رفتم صندلیمو پیدا کردم نشستم. گفتم بذار محتویات جیبمو خالی کنم. دیدم اون فیش نیست! یه دفعه یخ کردم! عرق سرد رو صورتم  پر شده بود. دویدم رفتم بیرون پیش یارو. گفتم همین الان گوشیمو تحویل دادم فیشمو گم کردم. یکی دیگه بهم بده. نداد. گفت برو آزمونتو بده بعدش بیا مذاکره کنیم! رفتم سر جلسه ولی دلم پیش گوشیم بود. اگه یکی فیشو پیدا میکرد راحت سالارو برده بود یه آبم روش! عمومی رو حل کردم و منتظر اختصاصی موندم. ساعت 9 اختصاصی رو دادن من نه و ربع اومدم بیرون و خلاصه گوشی رو گرفتم. اما حالا میرسیم به قسمت جذاب کار! اعلام نتایج! اول آزاد! من و فلاس تو همون رشته قبول شدیم! درصدای من: ادبیات: 45 عربی: 33 زبان خارجی: 74 دینی: 53 ریاضی: 10 فیزیک: 8 شیمی: 22 !! واقعا برای خودم جالب بود! احمد هم اون رشته قبول نشد! اگه بخواد دانشگاه آزاد بره باید تشریف ببره ساوه!!!!!!
اما سراسری! منصور رتبه ش شد 7500 و انصافا خوب نتیجه گرفت. من شدم 38000 و مجاز به انتخاب رشته شدم ولی فلاس بالای 50000 شد و مجاز نشد. اما نکته جالب کار! احمد که این همه درس خوند و خودشو سرویس کرد فقط 8000 تا از من که تمام طول سال تفریح کرده بودم بهتر شد و رتبه ش شد 30000!!!
انتخاب رشته ها که انجام شد و جوابش اومد من مهندسی نرم افزار واحد پیام نور پرند قبول شدم! دقیقا همون رشته ای که آزاد زده بودم! احمد سمنان قبول شد!!! ولی منصور واقعا بد شانسی آورد و مهندسی مکانیک قبول شد. شاید بگین خوبه. آره خوبه ولی نه وقتی مجبور باشی قم درس بخونی!! بد ترین شهر ایران! یعنی من حاضر نیستم دو ساعت تو قم زندگی کنم اون وقت منصور بیچاره باید 4 سال اونجا مکانیک بخونه! چه خجالتی!! آدم دو سال تو همین تهران شاگرد مکانیکی وایسه راحت تره تا تو قم مکانیک بخونه! تازه خودتم بعد دو سه سال میتونی مکانیکی بزنی! و اما میرسیم به شرلوک که واقعا حرفه ای انتخاب رشته کرد و زبان ژاپنی دانشگاه تهرون ( همون 50 تومنیه) قبول شد و از شهر مذکور به تمدن اومد و جای منصورو در شهر مذکور باز کرد! میبینید؟ وضع من از بقیه دوستان با فاصله خیلی بهتره!
اما توصیه هایی برای اونایی که امسال کنکور دارن: الکی خود زنی نکنید ، دوستاتون از شما زود تر شروع کردن یا دیر تر اصلا مهم نیست شما کار خودتون بکنید، اگه میتونید کتابخونه نرید چون حواس آدم پرت میشه، اگه بتونید تو خونه درستونو بخونید خیلی بهتره، روز قبل کنکور درس نخونید، خودتون با هیچ کس مقایسه نکنید، شما از همه بهترید و نتیجه هم میگیرید، به خودتون ایمان داشته باشید، توی انتخاب رشته هاتون قم نزنید!، ادبیات خوب بخونید چون ضریب 4 داره، خنده رو فراموش نکنید، سعی کنید از هر لحظه از زندگیتون لذت ببرید تا از استرستون کم شه و توصیه آخر: قبل از اعلام نتایج جلوی فامیل و آشنا قمپز در نکنید که من تهران قبولم و این حرفا چون اگه حرفشو بزنید ولی اتفاق نیفته ضربه روحی خیلی بدی میخورید
با جمله یکی از مشاورامون تو سال سوم دبیرستان پستمو تموم میکنم:
زندگی هر آدم مثل یه شهر بزرگه مثل تهران که از محله های خیلی زیادی تشکیل شده. هر محله یه قسمتی از زندگی ماست، درس خوندن یه محله کوچیک از شهر زندگیه. یه محله مثل شهرک ما. خودتونو تو یه محله کوچیک حبس نکنید. خودتونو تو عالم درس محدود نکنید. محله های خیلی زیادی تو زندگی شما مونده که هنوز کشفش نکردین......

از من نکن خدافظی!




برچسب ها : کنکور , کنکور 90 , نتایج کنکور , منصور , سندمن , شرلوک , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , دانشگاه , دانشگاه آزاد , دانشگاه پیام نور , پرند , قم , سمنان , ساوه , گیم نت , فوتبال , کتابخونه , تست , پشت کنکوری ها , ریاضی , تجربی , انسانی , ادبیات , دینی , زبان , فیزیک , عربی , شیمی , گوشی , فیش , دبیرستان , آزمون قلمچی , گزینه 2 , گام اول , پارک , مهندسی کامپیوتر , مهندسی مکانیک , زبان ژاپنی , دانشگاه تهران , اطلاعتی درباره دانشگاه ها , چگونه برای کنکور درس بخونیم؟ , چگونه از استرس کنکور کم کنیم؟ , استرس , استرس کنکور , دانشگاه علوم و تحقیقات , sandman , the sandman ,
دسته بندی :
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات