کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

ضمن عرض سلام و خسته نباشید به همه محصلا و دانشجوها( به خاطر فشاری که قراره تا چند وقت دیگه رومون بیاد)همونطور که متوجه شدید،فاطیما خانوم پس از درس خواندن های فراوان(خرخوان)
دوباره به میادین کافه برگشته اند و شروع به فعالیت کردن
امروز هم که زحمت کشیدن و یه شعر برای ما ارسال کردن. من حس میکنم این شعر رو از حافظ دزدیده! یعنی اونموقع حافظ بهش الهام شده بود که قراره کافه جوانی راه بیفته و منصور کبیر و سندیی هم به دنیا بیان!
دست مریزاد حافظ
اینم از شعر:::

عهه عههم!!!
 
داری میخونی ریتمو نگه داریااا لطفا!
 
     توی این کافه ی جوان هزار تا قصه داره...
    
    توی سایت پرطرفدار کرکر وخنده داره...
 
    کافه چیو سندی جان به دنبال یه راهن
 
    که از دست ماسون ها پناه برده ی سایتن...
 
    سندیه کافی سایته ما هزار تا قصه داره
 
     شاید اوهم مثه ما دلی پر غصه داره
 
    این پسر باصفا پر از حس (((انسانه)))...
 
    منصور کبیر کافه..!هیچی نگم بهتره
 
    خنده و شادی داره حس میکنم کل  خره                       "ببخشید..خوچی کا کنم حس میکنم دیگه"
  
   ولی دلش که پاکه این خصلتش سر تره
 
   توی این کافه ی جوان هزار تا قصه داره
 
   توی سایت پر طرفدار کرکروخنده داره...
 
   توی این کافه جوان مهربونه احمده
 
   حرفاش توی هر پستی یادگاری میمونه..
 
   احمد قصه ی مامبتلای یه درده
 
   اونم مینویسه اسم به لاتین و فاصله..!
 
   توی کافه ی جوان هزار تا قصه داره 
 
   توی سایت پر طرفدار کرکروخنده داره
 
   دلم تنگ میشه وقتی
 
   چند روزی و نمیام   
 
  توی صندوق چه ی دل
 
  کافه جوانومیخوام..
 
  خداحافظت سندی ...ترورنشی یه وختی
 
  منصور کبیرم داوش همیشه خوش خنده باوش
 
 
  کافه چی کافت به راه...دست خدا به همراه!
 
 
 
 
 
 
 
                                                                                                                 فاطیما

****
یا تشکر از فاطیمای عزیز که همچین وقتی برای ما گذاشتن و برای ما شعر سرودن
خیلی خوشحالمون کردی
دم شما گرم




برچسب ها : شعری در مورد بروبچ کافه | متن ارسالی توسط فاطیما خانوم , فاطیما , منصور کبیر , سندی , احمد , بروبچ کافه جوان , مطالب ارسالی مهمان ها , شعری طنز درباره کافه جوان , شاعر بزرگ فاطیما خانوم , مطالب فوق طنز , کرکر خنده ,
دسته بندی : کافه طنز , مهمان کافه ,

سلــــــــــــــــــام...چطورین؟! من برگشتم! میدونم خیلی دلتون واسم تنگ شده بود! وااااای اینجا چقدر تغییر کرده!! وقتی اومدم نت که راهو گم کردم! انقدر از این و اون پرسیدم تا بالاخره کافه رو پیدا کردم!! احمد این تویی؟! چرا موهات سفید شده؟!! عصا دستته چرا؟! کمرتم خم شده که! این دنیا چه میکنه با آدم...!! سندی رو ببین... سیبیلش در اومده!! مردی شده واسه خودش! فک کنم یه نفر سومی هم تو این کافه بود...!! اها...منصور! کجاست؟! نگید که...!! خدا بیامرزدش! جوون خوبی بود.

منصور رو ول کنید بریم سراغ عشق و حال خودمون! اینجانب به همراه پدر و مادر گرامی خود به قصد تفریح به سوی اصفهان حرکت نموده و پس از شش روز به دیار خود برگشتم! از وضعیت جاده نپرسید که بنده هیچ گونه اطلاعی ندارم! از اول که رفتم تو ماشین بالشت رو گذاشتم ، خوابیدم! جا تنگ بود ولی به هرحال همونم خوب بود. تنها مواقعی هم که بیدار می شدم توی پمپ بنزین بود. به پمپ بنزین اول که رسیدیم مامانم صدام زد گفت تمپی نمیخوایی بیایی دستشویی؟! گفتم نه. پمپ بنزین دوم: مامان: تمی دستشویی؟ من: نه!! پمپ بنزین سوم:مامان: دستشویی؟ من: نه!! مامان: پاشو گم شو برو دستشویی دیگه! اعصاب واسه آدم نمیذاره. (این روزا دستشویی رفتن هم زور شده!) خلاصه با هزارجور بدبختی ما رو پرت کرد اون تو! شب رسیدیم اصفهان. از شانس گند ما 6-5 تا از رفیقای بابا اصفهانی ان! قرار بود  فقط خونه یکی از دوستای بابام بریم. خلاصه رفتیم خونشون و یه استقبال گرمی از ما کردن که نگو! خانمش شربت اورد تارف کرد دیدم شربتش سبزه! یه چیزای باریک و دراز سبز رنگی هم روش بود! از رنگ و مدلش خیلی خوشم اومد با اشتیاق یه لیوان برداشتم. همین که یه قطره خوردم حالم به هم خورد! یکی نیس بهش بگه آخه کسی خیارسبز رو هم میکنه شربت؟! خیار سبز رو با سکنجه بین مخلوط کرده یه چی در اومده حالا میخواد به خورد ما بده! یه دست پختی هم داشت که نگو! فقط جای سندی خالی بود!! خوب بود که از رستوران هم غذا گرفته بودن وگرنه باید گرسنه میخوابیدیم! انقدر دلم به حال شوهرش سوخت! چی میخوره بدبخت!! خلاصه شب رو اونجا خوابیدیم و فرداش زدیم به دل بازار. انقدر همه چی خریدم دلتون بسوزه!! ظهر هم رفتیم رستوران بعدشم بازار بعدشم رستوران بعدشم لالا!! خلاصه ما با این دو شب کاری نداریم و اما روز سوم! یکی دیگه از رفیقای بابام خبر دار شده بود که اومدیم اصفهان. زنگ زد به گوشی ددی  انقدر اصرار کرد که بساطتون رو جمع کنید و بیایید اینجا. ما هم قبول کردیم. اصلا حال نداشتم. به زور وسایلامو گذاشتم توی ساک!! وقتی رفتیم اونجا چهارتا چش در اوردم فقط نیگای دور و ورم کردم! بابا اگه اینا به من میگفتن که یارو خرپوله نمیدونه پولاشو چه جوری خرج کنه که زود تر از همه سوار ماشین میشدم! یه ویلا اجاره کرده بود خارج از شهر، کنار زاینده رود! وقتی از تو حیاطش رد میشدی بالا سرت انگور اویزوون بود. صاحب ویلا گفته بود انگورا رو نچینید توی باغچه هم نرید. همین که از در رفت بیرون بابام دستاشو قلاب کرد رفیق بابام رفت بالا چندتا انگور چید! منم دیدم خرتو خره پریدم تو باغچه افتادم به جون زال زالکا! خلاصه روز و شب جوجه کباب خوردیم! کم کم داشتم تبدیل می شدم به جوجه. بعد از چند روز هم ما رو برد خونه خودش. عجب خونه ای بود! سه طبقه بود یه طبقه ش خالی بود داد دست ما. چه سالنی داشت! وقتی میرفتی دست شوییش که دیگه دلت نمیومد بیایی بیرون! بعدشم رفتیم باغ گل ها. یه یارویی رو دیدم موهاش زرررررد خودشم سفییید!! حس شیشمم گفت خارجیه طرف! به مامانم چسبیده بودم بذار برم بهش بگم Hello  !! پشت سرش راه می رفتم یهو گوشیش زنگ خورد. گوشی رو ورداشت گفت الو سلام خوبی؟!!! ( عجب دور و زمونه ای شده! یارو تهرانی بود ما رو باش فکر کردیم خارجیه داشتیم واسش تلو تلو میخوردیم!)

واسه همتونم گز اوردم. واسه منصور هم اورده بودم منتهی الان دیگه خدا بیامرزدش دیگه!!! مال منصور رو بین خودمون تقسیم میکنیم! به قول شاعر که می فرماید:

 ای همه وجود من........ ای کسی که پا گذاشتی رو قلب من

ای کسی که در رو بستی به روی من........ درو باز کن!

                   دستم مونده لای در!!

دلتون شاد و لباتون خندون....




برچسب ها : هیج جا خونه خود ادم نمیشه! , اصفهان , سفر به اصفهان , منصور , احمد , سندمن , سیبیل , عصا , پیری , دیار , بالشت , خواب , پمپ بنزین , دست شویی , سفرنامه , سفرنامه اصفهان , طنز در سفرنامه , سفرنامه طنز , شربت , خیار سبز , سکنجه بین , رستوران , بازار , خرید , ساک , خرپول , ویلا , زاینده رود , ویلای زاینده رود , حیاط , انگور , زال زالک , باغچه , سالن , باغ گل ها , خارجی , گز , شاعر , قلب , دست , خاطره , خاطره در سفرنامه , جدیدترین مطالب طنز , مطالب جالب , مطالب خواندنی , دست نوشته های کافه جوان , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , tempter , cafejavan.ir , the tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

انیوااااااااا....!!! کره ای رو حال کردین؟!نه حال کردین؟! خداییش حال کردین؟! کنچانا؟!! وااااااااای دوباره کره ای پروندم!ببخشید من این روزا خیلی جوم گرفته!چطورین؟ من فدای.....!! خواستم فداتون شم ولی میدونستم که اگه من نباشم زندگیتون تلخ9 میشه! تمرکزتونو از دست میدین!گوشه گیر میشین! افسرده میشین! بعدشم خودکشی میکنید! خواستم بگم سندی فداتون شه ولی میدونستم اگه اون بره درواقع مردی بزرگوار رفته و جای خالیش توی کافه حس میشه! خواستم بگم احمد فداتون شه ولی متوجه شدم نــــــــــــــــه...!! من بهش احتیاج دارم! آخه هنوز راه درمانی برای این بیماری جدانویسی حروف اسمش پیدا نشده خواستم روش آزمایش کنم! خواستم بگم منصور فداتون شه ولی متوجه شدم...نه مشکلی نیس! منصور هیچ خاصیتی نداره! بنابراین منصور فدای تک تک شما!!

دقت کردین بود و نبود این داداشای بزرگتر بدبختی و فلاکت به همراه داره؟! واسه ترخیصش از سربازی اون همه مهمونی که اومدن خونه کم بود تازه مامان واسش ختم انعام هم تو خونه گرفت!!! انگار دنیا رو متحول کرده!! همش یه سال و نیم پادگان بوده! یکی یه دونه ست دیگه! دل میگه بزن...(باکمال پوزش دل غلط میکنه چیزی بگه).

ساعت 12 ظهر بود...متوجه شدم یکی داره رو تخت هولم میده میگه پاشو...پاشو که لنگ ظهره! پاشو یه خودکار با کاغذ بردار بیار! بنده هم همونطور که موهام جلو چشام ریخته بود پا شدم خودکار و کاغذ رو آوردم گذاشتم کنار مامی. گفت بشین اینایی رو که بهت میگم یادداشت کن. یه خمیازه کشیدم،موهامو زدم کنار گفتم بگو. بنویس زن سهراب به همراه دخترش 2تا،اشرف 2تا،عشرت یکی،عفت 2تا!! (تازه فهمیدم واسه روزی که ختم انعام داریم تو خونمون، خانوم قراره غذا به مهمونا بده) یه برگه A4پر شد. مامان ورداشت که تعداد غذاها رو بشماره! بعد یه ربع گفت 176تا ظرف! چشم چهارتا شد گفتم چی چی رو 176تا؟! بده من بینم! شمردم دیدم مامی جون یه اشتباه بسیار کوچولو کرده و 276تا رو 176تا دیده!! همین که بهش گفتم یه جا خشکش زد. گفت یه 2میلیون تومنی رو آبیم.(خواستم بهش بگم چی بپوشمـــــــــــا! ولی گفتم مثل اون روز قاطی میکنه)منم در این مدت دختر بد شدم اصلا به مامانم کمک ندادم! انقدر حال داد...همه کارا رو مامانم کرد!

و اما روز موعود فرا رسید! دخمل گل شدم ساعت9:30 از خواب بیدار شدم، یه لباس خوشکل پوشیدم، آبم زدم به صورتم رفتم تو اتاق. دوتا مامان بزرگا اومده بودن بسیار مودبانه سلام کردم و رفتم نشستم. یهو یکی از مامان بزرگام گفت حالا زود بود یکم میخوابیدی!(چه نسلی هستیم ما؟! نسل جوان باید تا لنگ ظهر بخوابه! همین درسته!) بعدشم همگی با هم رفتیم میوه ها رو تو ظرف گذاشتیم! سپس مامان جون زحمت کشیدن و همه میوه ها رو بردن به اتاق بنده! 236تا ظرف میوه تو اتاق من بود! اتاقم همچین بوی گند موز گرفته بود که هرکی ندونه فک میکنه تو این اتاق میمون زندگی میکنه!(البته دور از جونم). با ورود میهمانان مامی اون کمک ندادن بالا رو از تو حلقوم من کشید بیرون! شربت تعارف کردم، لیوانا رو شستم،چندین بار 12 پله رو بالا پایین کردم تا ظرفای غذا رو بیارم،جارو برقی کشیدم، مس سابیدم،کهنه بچه شستم، یخ حوض شکستم! دستامو ببینید! پینه بسته!آخه چقدر کار؟!!! اخر سر هم همسایه مون قند آورده واسه مشگل گشا!!!آخه کی قند رو میکنه مشگل گشا؟!! منم یه مشت برداشتم دادم یه پریسا(دختر خالم) گفتم بخور مشگل گشاست. ایشالله خدا شفات میده! یه کیلو هم ورداشتم واسه منصور آخه گفته بود 4تا نخ بیشتر مو نداره گفتم شاید فرجی شد و خداوند تخمی در سر او قرار داد و از آن مویی روید و بدین وسیله بختشم باز شد!(منصور واست پست کردم.میرسه به دستت طاقت بیار)

آخر شب که مهمونا رفتن بنده رفتم تو اتاقم دیدم یه چیزی رو میز گذاشته که داره چشمک میزنه! هی میگفت تمپتر بیاااااااااا! بیا منو بخور!!! رفتم جلو.........واااااااااای چه قیافه ای داشت! دهنمو باز کردم یکی گذاشتم تو دهنم! عجب شیرینی بود! نصفشو خوردم. هنوز یه ظرف پر مونده! اگه خدا بخواد با اونا هم اختلاط میکنیم! خیالتون راحت واسه شما هم میذارم. اینا رو ول کنید..... دستام پینه بسته!! سندی دستامو ببین! احمد بیا ببین دستام پینه بسته! منصور تو مهم نیستی برو منجتو بازی کن تو کار بزرگترا بازی نکن!! ثنا جون دستام خفن پینه بسته!

به قول شاعر که می فرماید:

        ای که از درد دلم با خبری...........قرص دل درد مرا کی میخری؟!!

دلتون شاد و لباتون خندون....بدرووووووووووود

 

 




برچسب ها : ختم انعام مامانمون اینا , ختم انعام , کره ای , زبان کره ای , جو , خودکشی , افسردگی , تمرکز , گوشه گیر , گوشه گیر شدن , افسرده , افسرده شدن , سندی , سندمن , منصور , منصور کبیری , احمد , مردبزرگوار , بیماری , اسم , آزمایش , داداش بزرگتر , فلاکت , ترخیص , سربازی , خودکار , کاغذ , مو , خمیازه , سهراب , عفت , اشرف , عشرت , یادداشت , برگهA4 , غذا , مهمونی , مامان , لباس , لباس خوشگل , مامان بزرگ , نسل جوان , چه نسلی هستیم ما , لنگ ظهر , میوه , میمون , اتاق , حلق , مشگل گشا , لیوان , 12پله , پریسا , دختر خاله , همسایه , مس , یخ حوض , کهنه بچه , شربت , قند , شفا , فرج , بخت , شیرینی , چشمک , قیافه , پینه , ثنا , منج , شاعر , دل درد , مطالب طنز , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنز درختم انعام , دعا , طنز درمجلس دعا , جدیدترین مطلب طنز , خاطره , خاطرات طنز , خاطرات , تمپتر , نوشته های تمپتر , tempter , the tempter , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلام. من خشایار یا به عبارتی خشی هستم و با قسمتی دیگه از شام خارجی در خدمت شما عزیزان هستیم. در قسمت قبل شاهد مسموم شدن سندمن توسط تمپتر بودید. سندمن پس از مدتی سلامتی خود رو بدست آورد و حالا با سری جدید برنامه برگشتیم که حالت رقابتی داره. جا داره از اسپانسر برنامه شرکت هاکوپیان هم تشکر کنم که منابع مالی ما رو تامین کردند. این شما و این هم شام خارجی:

 

سندمن: با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات بینندگان عزیز. سری جدید برنامه رو شروع میکنیم در حالی که سری قبلش فقط 1 قسمت بود!! امیدوارم این سری بیشتر طول بکشه!

 

تمپتر: وایسا بینم! چطور جرئت میکنی تو اول حرف بزنی؟ نا سلامتی من سری قبلی سر آشپز بودم! اول سلام دوم اینکه من نمیدونم این جوجه فکلی با چه امیدی اومده که با من مسابقه بده!! واقعا خنده داره!

 

سندمن: با امید ابراهیمی!

 

تمپتر: امید ابراهیمی دیگه کیه؟

 

سندمن: هافبک جوان و آینده دار سپاهان و تیم ملی فوتبال ایران! امروز اومده به من در امر مهم و حساس آشپزی کمک کنه! امید جان بیا!

 

امید: منم خدمت بینندگان سلام عرض میکنم و خیلی خوشحالم که افتخار اینو دارم که به سندمن کمک کنم.

 

تمپتر: دو نفری هم از پس من بر نمیاین!

 

سندمن: خوب غذایی که امروز قراره درست کنیم خورشت قورمه سبزی هست که از غذا های اصیل و محبوب ایرانیه. وایسا ببینم! آقای خشی؟ مگه برنامه شام خارجی نیست؟ چرا ما داریم غذای ایرانی درست میکنیم؟

 

خشی:  :|

 

سندمن: آها این نمیتونه وسط ضبط حرف بزنه! امید جون یه دیقه برو در گوشت دلیلو بگه!

 

امید: (دو دقیقه بعد) میگه برنامه فقط اسمش خارجیه! هرچی دم دستمون بیاد درست میکنیم!

 

سندمن: خوب باشه. عب نداره. برا یه قهرمان فرق نداره غذای ایرانی درست کنه یا خارجی! قرار بر اینه که من و تمپتر غذا رو درست کنیم و شما بینندگان که تو منزل نشستید بعد از خوردن غذا(!) نظر میدین. ما برای این کار یه مسابقه پیامکی ترتیب دادیم که اگر از غذای من خوشتون اومد شماره 1 و اگه از غذای تمپتر خوشتون اومد شماره 2 رو به شماره ای که پایین تصویر می بینین ارسال کنید. بعد از قرعه کشی به برنده یک عدد بال مرغ تازه تقدیم میشه!

 

تمپتر: و اما برنده ی مسابقه ی پیامکی برنامه قبل کسی نیست جز احمد!!! آقا احمد اگه داری برنامه رو نگاه میکنی از همین جا بهت تبریک میگم. شما میتونی برای دریافت اطلاعات بیشتر به سایت www.arejooneammat.com  مراجعه کنی!

 

سندمن: برنامه قبل که مسابقه پیامکی نداشتیم!

 

تمپتر: تو چیکار داری؟ من اون برنامه سر آشپز بودم! میخوام به احمد جایزه بدم!

 

سندمن: خوب بده! خوب تا ما آماده میشیم برا آشپزی یه سر به اتاق فرمان میزنیم تا آگهی های بازرگانی بیان و برن!

 

آگهی های بازرگانی:

 

-از وقتی بابام پیر شد ما خیلی مشکل داشتیم. برای دستشویی بردنش همه به زحمت میفتادیم. بعضی از دوستام بهم پیشنهاد کردن از پوشک استفاده کنیم. اما اون هم جوابگو نبود. بالاخره تو آزمایشگاه خودم یه پوشک درست کردم که برای همیشه خیالمو راحت کرد. این پوشک اصلا نیازی به تعویض نداره و دائمیه. الان بابام راحت و آسوده تو قبر خوابیده....پوشک های خاردار بزرگسالان....فقط هارد لایف

 

 

-این صدای چیه؟ - صدای سکه ست!! – حواسم نبود من امروز تو بانک انصار حساب قرض الحسنه باز کردم. نمیدونین چه جایزه هایی داره! فایل صوتی صدای سکه  و هزاران جایزه ی دیگر! بانک انصار ، خدمتی مطمئن در راستای حمایت از فلان فلان شدگان و نشدگان!

 

-خدمتی جدید از ایرانسل! با دوستانتان هر چقدر میخواهید حرف بزنید بدون اینکه پولی پرداخت کنید! کافیست آنها به شما زنگ بزنند!

 

سندمن: خوب با ادامه ی برنامه در خدمت شما هستیم. من در این فرصت دست ها مو ضد عفونی و استریل کردم ولی دستکش هامو پیدا نکردم. امید جان میشه سبزی ها رو بذاری رو میز؟

 

امید: کجاس آقا؟

 

سندمن: (در حالی که 360 درجه خم شده) تو این جیبمه! خوب حالا بشورشون. آب هم تو اون یکی جیبمه! بعد از اینکه شستی هم بیا چاقو رو از جیب پشتم بردار و خوردشون کن!

 

تمپتر: خوب تا این دو تا دارن حرکات آکروباتیک انجام میدن ما به کارمون میرسیم! این سبزی های منو ببینید. همین چند دیقه پیش چیدمشون. هنوز کود هم بهش چسبیده!! همونطور که میدونید واسه رشد گیاه به خاک کود اضافه میکنن. پس نتیجه میگیریم یه چیز خوب تو این کودا هست! واسه همین من این سبزی ها رو نمیشورم و با نیم کیلو کود به غذا اضافه میکنم! اینطوری رنگشم مثل قورمه سبزی های مامانم میشه!!

 

سندمن: یکی بیاد اینو از اینجا بیرون کنه! بوی کود همه جای آشپزخونه رو ورداشته! حالم به هم خورد... اه!! مشخص شد مامانت چی به خوردت داده که انقد غیر بهداشتی شدی! انگل!

 

تمپتر: حواست به غذای خودت باشه. درست صحبت کنا! انگل خودتیا!

 

سندمن: امید اون خوشبو کننده رو از جیب کتم در بیار و بذار رو میز. خودش بقیه کارا رو میکنه! حالا میرسیم به لوبیا و گوشت که من این لوبیا و گوشت ها رو هم از قبل تمیز شستم و حالا امید جان میریزه تو قابلمه که کسی هم شک نکنه!!

 

تمپتر: به ما از این سوسول بازیا نمیاد! گوشت و لوبیا میخواییم چیکار؟! من همین کود رو که داخلش ریختم جای همه رو پر میکنه.... فقط الان باید ادویه مخصوصم رو بهش اضافه کنم تا.... صبر کن بینم!! این فیلمبردار داره چیکار میکنه؟

 

سندمن: داره شماره میگیره! خوب داره با دماغش ور میره! تمرکز شو به هم نریز!

 

تمپتر: من اعتراض دارم! اون ادویه مخصوص منه! قرار بود من این ادویه رو به غذام اضافه کنم. ولی انگار یه نفر دستور پخت منو دزدیده و لو داده! من دیگه آشپزی نمیکنم! بگیر که اومد!

 

زااااااارت! (صدای اصابت قابلمه حاوی کود به سر فیلمبردار!)

 

خشی: بینندگان عزیز اینجا یه کوچولو دعوا شده!.... اونو پرت نکن! جواب اسپانسرو چی بدم؟

 

تمپتر: برنامه بعدی خودم از خجالت اسپانسر در میام! سندی دم دستت گوشکوب داری؟

 

سندمن: آره. تو این جیبمه! بیا وردار!

 

خشی: بدین وسیله از همه شما بینندگان پوزش میخوام و بهتون بدرود میگم! تا برنامه بعد خدا نگهدار..........آی! منو چرا میزنی دختر؟

 




برچسب ها : شام خارجی , سندمن , تمپتر , خشی , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , سندمن و کافه جوان , هاکوپیان , امید ابراهیمی , سپاهان , تیم ملی ایران , امید ابراهیمی و سندمن , سندمن و امید ابراهیمی , قورمه سبزی , مسابقه پیامکی , بال مرغ , احمد , پوشک بزرگسالان هارد لایف , پوشک خاردار , بانک انصار , ایرانسل , با ایرانسل خود رایگان حرف بزنید , ترفند های ایرانسل , کود , ادویه , اسپانسر , sandman , the sandman , cafejavan , cafe javan ,
دسته بندی :
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو