تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

تو ماشین نشستم دارم میرم سمت اصفهان!! راننده یه سی دی گلچین از حبیب و هایده و داریوش تا ارش و مایکل و لینکین پارک گذاشته ...!!
حبیب شروع کرد به خوندن ... سرعت 70 کیلومتر !!!
رفت رو ارش ... سرعت 125 کیلومتر!!!
هایده خدا بیامرز شروع شد ... سرعت45 کیلومتر!!!
مایکل که شروع شد یهو یه بکس و باد کرد ، نزدیک بود برم تو شیشه!!! سرعت 140 کیلومتر
داریوش که شروع شد ... دیدم راننده ماشین رو کنار جاده نگهداشت!! یه سیگار روشن کرد شروع کرد کشیدن و رفت تو فکر.! بهش گفتم اقا اتفاقی افتاده؟ گفت : صدا رو داری جون داداش!! داریوش حیف شد به خدا..!
منم نمیدونستم چی بگم!!
اهنگ تمام شد!!
الان لینکین پارک داره پخش میشه !!
سرعت 240 کیلومتر... پلیس نامحسوس دنبالمونه!!! هلیکوپتر هم از بالا گردو خاک میکنه!!دوستم تماس گرفته میگه : شبکه 3 دارن پخش زنده نشونمون میدن!!
خدا خودش به خیر بگذرونه!!
فقط امیدوارم اهنگ بعدی Faint نباشه!(یکی از آهنگ های لینکین پارکه)



برچسب ها : یکی از آهنگ های لینکین پارکه , Faint , حبیب , ه سی دی گلچین از حبیب و هایده و داریوش تا ارش و مایکل و لینکین پارک , کافه جوان , طنز و سرگرمی , طنزکده , استاد , کافه جوانی ها , وبلاگ کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , cafejavan ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز , کافه داستان ,

سلام بر دوستداران وبلاگ کافه جوان! قبلا یه متن انگلیسی نوشته بودم که همه تو کف معنیش مونده بودن!! این بار یه مناظره فارسی نوشتم بین بهار و زمستان!!! متن های من مثل منصور نیس که پیام رو مستقیم به خواننده بده.باید یکم فک کنید معنی رو از تو عمق کلمه ها در بیارید!!!!

زمستان در حال جمع کردن کوله بارش بود.بعد از مدتی بهار از راه رسید و با فوت خود گیسوان زمستان را از زیر کلاهش تکان داد.دامن سبز خود را بر روی زمین کشید و زمین دوباره زنده شد. زمستان به بهار چشم دوخته بود.انگار منتظر کلامی بود.اما بهار بی هیچ گونه توجهی،درختان را از خواب بیدار کرد و دست نوازشش را بر روی شاخه ها کشید.برگ های سبز رنگ کوچکی از شاخه ها سر برآوردند و در برابر بهار تعظیم کردند.ناگهان بادی سرد دامن بهار را تکان داد و بدنش را به لرزه در آورد!!انگار زمستان قصد خداحافظی داشت.بهار با غرور و خشم به زمستان نگاه کرد و گفت:چرا هنوز اینجا ایستاده ای؟!هم اکنون زمین مال من است و تو در آن حقی نداری.زمستان میخواست چیزی بگوید اما بهار مجال صحبت به او نداد:تو باید زودتر از اینجا بروی چون بیم از این دارم که نفس سردت چمن های مرا از بین ببرد و شکوفه ها بادیدن چهره ی چروکین تو به هراس بیفتند و با تمسخر اضافه کرد:خودت میدانی که من برتر از تو هستم پس چگونه میتوانی این چنین گستاخ باشی؟!زمستان حرف بهار را قطع کرد و گفت:ما هردو یکی هستیم!فرق من و تو در چیست؟ بهار درحالی که میخندید گفت:به خودت نگاه کن؛لباس سفید کهنه ای برتن داری در حالی که لباس من تمیز و زیباست.تو همان جانی را که از زمین میگیری من دوباره به ان برمیگردانم.به ان سبد یخی ات نگاه کن!هیچ میدانی وقتی با دستان سردت گل های یخی را بیرون می اوری و بر روی زمین می افشانی،همه جانوران را به خوابی عمیق فرو میبری و با تهاجم طوفان سردت به درختان برگ هایش را از ان میگیری و او را افسرده میکنی؟!کمرت خمیده است، پیر هستی و هیچ فایده ای برای طبیعت نداری.بهتر است بروی و هیچ وقت برنگردی.زمستان برای مدتی سکوت کرد.آن گاه چشمان آبیش را به چشمان بهار دوخت و گفت:این را هم بدان که اگر من نبودم،تو هم نبودی.اگر من نمی آمدم و با طوفان خود درختان را عریان نمی کردم و آن را تکان نمی دادم،هیچ گاه ریشه آن ها قوی نمی شد.ما هر دو آفریده ی خداوند هستیم و خدا هیچ چیزی را بی حکمت نمی آفریند.تو بودنت را از بهر من داری.بهار به فکر فرو رفت، بعد از مدتی سرش را بالا آورد تا چیزی بگوید اما دیگر دیر شده بود. زمستان رفته بود و ردپایش بین آخرین ذرات برف،باقی مانده بود.بهار اهی کشید و در گوشه ای نشست.شاید دیگر هیچ وقت نتوانست حرفی را که در دلش مانده بود به او بگوید.یعنی آن حرف چه می توانست باشد؟!!!!!!

به نظر شما چی میتونست باشه؟؟؟




برچسب ها : زمستان و بهار , بهار , زمستان , نوشته ادبی , قطعه زیبای ادبی , توصیف بهار و زمستان , توصیف بهار , توصیف زمستان , قطعه ی ادبی در مورد بهار , قطعه ادبی درباره زمستان ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,

با سلام خدمت دوستان

ابتدا جا داره به خاطر تاخیرم در گذاشتن قسمت دوم داستان ازتون عذر بخوام.

امتحان داشتم....امیدوارم دیگه تکرار نشه!

لینک قسمت اول

------------------------------------------------------------------------------------

قسمت دوم:

مثل یه فیلم همه چی تو ذهنم داشت پخش میشد!کنترلی وجود نداشت! دکمه pausei وجود نداشت.دکمه next وجود نداشت. همه چی داشت جلوی چشمام تکرار میشد....

 اوایل آبان بود و داشتم ترم 5 دانشگاهو با تمام فراز و نشیب هاش طی میکردم. تعطیلات آخر هفته رو تصمیم گرفتم در تهران بگذرونم. چهارشنبه ،ساعت 7 صبح تصمیم گرفتم برم انقلاب تا یسری از کتاب های لازم رو بگیرم. از در آپارتمان خارج شدم و رفتم سمت دیگر خیابون تا با تاکسی برم. دور اتوبوس سوار شدن رو خط کشیدم! این موقع صبح که همه بچه های محصل با خط واحد میرن مدرسه و سرو صداشون و نبودن جا دست به دست هم میدادن که با تاکسی تا آزادی برم. بعد از گذشتن چندتا ماشین،یه پراید جلوی پام نگه داشت. جلوی ماشین یه زن نشسته بود و عقب کاملا خالی بود.عقب ماشین جا گرفتم،هندزفری هامو تو گوشم گذاشتم و سعی کردم کمبود خوابمو که تا ساعت 3 شب با چت کردن با دوستان گرفته شد بود، با بستن چشام رفع کنم. آهنگ رو play کردم، سیروان شروع کرد به خوندن......

ساعت 9،یه خیابون،من تنها

یه عالم فکر،نم بارون،چندتا رویا

آدما،تصویر کوتاه،تو خیابون

یخ زده خاطره ها،تو نگاشون

تو پیاده رو انگار تورو میبینم                          چقدر شکل توعه بزار ببینم

رد شدی یا که هنوز همونجا هستی              منو میبینی یا که باز چشماتو بستی......

 همونطور که چشام بسته بود حس کردم که یه نفر کنارم جا گرفت. چشامو باز کردم،یه دختر با لباس فرم مدرسه که مختص دبیرستانی بود کنارم جا گرفت. کمی جابجا شدم تا جا برای مسافر سوم هم باز کنم. دختر بین منو یه پیرزن جا گرفت. دوباره چشمامو بستم و سعی کردم از صدای دلنشین سیروان لذت ببرم. چشمامو بسته بودم که متوجه سنگینی روی شونه ام شدم! چشمامو که باز کردم دیدم دختره سرشو رو شونه من گذاشته و خوابیده! متوجه غضب نگاه پیرزن به دختره شدم! سعی کردم خودمو به بیخیالی بزنم و بذارم ازین خواب بین راهی نهایت لذت رو ببره. با نزدیک شدن به میدون، دو مسافر دیگه از ماشین خارج شدن. دخترک هنوز خواب بود که راننده با یه ترمز محکم سرعت ماشینو کم کرد. به خاطر شدت ترمز سر دختره از رو شونم به روی پاهام افتاد! گفتم الانه که عکس العمل نشون بده و سریع بلند شه ولی در نهایت تعجب من همونجا روی پاهام جا گرفت و تکون نخورد! یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه بازیش گرفته! ولی تو ماشین خیلی ضایست که! شونه شو تکون دادمو صداش کردم....خانووم...خانوم پاشید!

تصمیم گرفتم خودم بلندش کنم.از جفت طرف بازوهاش گرفتم و بلندش کردم! یه لحظه که صورتشو دیدم کرک و پرام ریخت!! صورتش مثل گچ سفید بود! موهاش بهم ریخته از زیر مقنعه اش ریخته بیرون و صحنه ی وحشتناکی رو بهش داده بود!

_آقا این چش شد؟!

راننده تا صدای منو شنید برگشت سمت عقب.دختر رو که دید سریع ماشین رو به گوشه خیابون هدایت کرد!

من دختررو هی تکون میدادم،دیدم توفیر نمیکنه یه سیلی بهش زدم!

یه لحظه دختره شوکه شد و کمی پلکاشو باز کرد.

_خانوم حالت خوبه؟!

_قرص...

_قرص چی؟! مریضی؟! قرصاتو نخوردی؟!

_قرص.....خوردم!

تا راننده این جمله رو شنید،زد تو سر خودش و گفت یا ابولفضل!!

دیدم همینطوری نشسته داره منو نگاه میکنه و داره ذکر میگه!!

_حاجی چیکار میکنی؟! میخوای نماز بخونی؟! ماشین رو روشن کن! این خودکشی کرده...باید ببریمش بیمارستان تا واسمون شر نشده!

راننده سریع ماشین رو روشن کرد و تا 10 دقیقه مارو به نزدیک ترین بیمارستان رسوند.

زیر بغل دختررو گرفتم و از ماشین پیادش کردم! دیدم تا در ماشینو بستم،راننده ماشینو روشن کرد و مثل میشاییل شوماخر رانندگی کرد و فرار کرد!

امروز از دنده عقب بلند شدیم!! تا الانش بدشانسی،پشت بدشانسی! خدا تا شبش بخیر بگذرونه! احتمالا شبو تو بازداشگام!

دختررو با کمک پرستاران به اورژانس منتقل کردیم. روی یه صندلی سرمو تو دستام گرفتم و داشتم فکر میکردم آخه چی شد که اینطوری شد؟!!

پرستار:چی خورده؟!

من:هان؟!

یه زن میانسال با چهره جذاب و گیرا بالای سرم وایستاده بود و این سوال رو ازم پرسید!

_میگم چی خورده؟!

_والله نمیدونم خانوم! خودش که میگفت قرص خورده! حالا جدی جدی قرص خورده؟!

_پ نه پ خودشو دار زده!! باهاش چه نسبتی داری؟!

_هنوز که هیچی ولی یه صحبتایی شده! 50 درصد ما که تکمیله! مونده 50 درصده اونا!

_مثل اینکه حالیت نیست چی شده؟! طرف خودکشی کرده. آقای محترم لطفا نسبتتون بگید؟!

من دیدم بحث جدی شد،کمی خودمو جمو جور کردم گفتم:ببخشید خانوم ولی خودتون سر شوخی رو وا کردید! اوکی....در اصل من هیچ نسبتی با خانوم ندارم،یعنی اصلا نمیشناسمشون! تو تاکسی هم مسیر شدیم که یهو غش کردن افتادن تو دامان ما!

_تو گفتی و من باور کردم! وقتی زنگ زدم پلیس اومد،اونوقت معلوم میشه سر دختر مردم چه بلایی اوردی؟!

من یه لحظه کپ کردم! یه ذره به تته پته افتادمو گفتم: خانوم پرستار عزیز چرا ناراحت میشید؟! بابا،من به جون مادرم این دخترو نمیشناسم! عجب غلطی کردیما! تو این مملکت نمیشه یه کار خیر انجام داد! بعد میگن آدم خیر کم شده....خوب آخه ملت مگه جرات میکنن اینهمه شر و بدبختیرو دنبال خودشون بکشن؟!

داشتم جوسازی میکردم و از قیافه پرستاره معلوم بود که روند خوبی رو پیش رفتم!

_خوبه خوبه....حالا یه چیزم ما بدهکار شدیم به آقا!! خوب اگه راست میگی اون تاکسیه که میگفتی کو؟!

_نیمدونم باور میکنید یا نه ولی از ترسش فرار کرد رفت!!

_میگم دروغ میگی! میگی نه!!

_به پیر،به پیغمبر دروغ نمیگم! بابا بذارید بهوش بیاد از خودش بپرسید!

_از کجا معلوم بهوش بیاد؟!

_چی میگی خانوم؟! اذیت نکن! یعنی چی؟! یعنی ممکنه بمیره؟! واااااااااای! بدبخت شدم رفت که! پس کی بیاد شهادت بده من کاره ای نبودم؟!!

_خوب حالا! اینقده جوش نزن! زنده میمونه! بیا این گوشیشو بگیر زنگ بزن یه آشناش بیاد بیمارستان! زود باش!

اینو گفتو پشتشو به من کرد و رفت!

منم همینطوری زل زده بودم به رفتنشو داشتم به این فکر میکردم که عجب پرستاره باحالیه ها! باید به سیاوش بگم یه دوره مریض شیم بیایم اینجا درمان!!

آیفونو تو دستم سبک سنگین کردم و رفتم تو قسمت contact هاش..... هه چه جالب!! فقط 3تا شماره سیو شده توش بود!! که به  ترتیپ نوشته بود: افسانه(مامان)،بابا، یاسی.

همین؟! کس دیگه ای تو زندگی این بدبخت نیست؟!! خواستم یه چندتا شماره خودم واسش اضافه کنم که گفتم بیخیال! بیدار میشه واسمون شر میشه!!

گفتم بذار مامانو بگیریم ببینیم چی میشه!

شماررو گرفتم.......بوغ خورد! صدامو صاف کردم و خواستم کاملا آروم و شمرده شتری که رو دخترشون خوابیدرو براشون تشریح کنم که زیاد شوکه نشن!

بعد چندتا بوغ.......

_الو سلام مینا....مگه نگفتم تو روز تا ساعت 6 بهم زنگ نزن! کار دارم!

_سلام! ببخشید خانوم....!

_ا مینا تو نیستی؟! ببخشید شما؟! گوشی دختر من دست شما چیکار میکنه؟!

_والله خانوم نمیخواد هول بشید،من با دختر خانومتون همسفر بودم که ایشون حالشون بهم خوردو بنده اوردمشون بیمارستان....اصلا جای نگرانی نیست!

_باشه! حالش چطوره حالا؟!

_خوبه فکر کنم!

_من کار دارم! به باباش زنگ بزن! خودش میاد بیمارستان!!

و بوغ ممتد نشان از قطع کردن تلفن میداد!! من کف کردم مثل جکوزی!! اصلا نپرسید دخترش چرا حالش بد شده؟! اصلا دختری هم داره؟؟! از سیو کردن اسم مامانش معلوم بود چقدر رابطشون خوب بوده!!

رفتم رو شماره بابا! نه حوصله ندارم با این سرو کله بزنم! مثل اینکه اینا خیلی با هم صمیمی هستن! بریم پیش یاسی خانوم بینیم اون چی میگه؟!

شماره یاسی رو گرفتم......آهنگ پیشوازش پخش شد.....

بذار دستاتو تو دستام،همین حالا....تورو میبینمت.....

 _الو مینا؟؟! کجایی دختر؟!

 پرام ریخت!! یه صدای ناز پشت گوشی حرف میزد! موندم چی بگم!!

 الو مینا؟! چرا جواب نمیدی؟! باز اون گوسفند علی رضا اذیتت کرده؟؟! الو....؟!

_الو...

یه لحظه یاسی سکوت کرد.

_الو ببخشید شما؟!

_سلام من منصورم!

_خوب کچی؟! منظورم اینه این گوشی دست شما چیکار میکنه؟!

_آخ ببخشید! صداتون اونقد جذاب بود که نفهمیدم چی شد!!

_شما لطف دارید....ولی نگفتید که مینا کجاست؟!

_والله من با مینا خانوم شما تو تاکسی همسفر بودم که یهو حالشون بد شد و ما اوردیمش بیمارستان!

_واااااااااااااای! نه! چی شده مگه؟! به جون خودم اگه یه مو از سرش کم شه استخوناتو خورد میکنم!

_بابا به من چه!! یکی دیگه خودکشی کرده من باید جواب پس بدم! عجب گیری کردیما؟!

_خوب حالا! الان حالش چطوره؟! کدوم بیمارستانه؟!

_ فعلا که هنوز خبری نیست! فکر کنم خوب باشه! بیمارستان.... (بوغ)

_اوکی اومدم....بوغ ممتد!

 ای بابا اینم که بی خدافظی قطع کرد!!اینا چرا اینجورین؟!

بیخیال! بذار این یاسی بیاد ببینیم چی میشه!

 

ادامه دارد...




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول , داستان *طاقت بیار* , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر , دکمه pause , داستان فرشته نجات , هم کددی؟!(هم دهاتی!) , صغیر , منصور صغیر! , منصور کبیر! , عمامه , سیاوش , سال , جای برادر نداشته , منصور فریب خورده و رها شده , داستان های منصور کبیر , خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next , قسمت contact , افسانه(مامان) , بابا , یاسی , شماره یاسی , پلیس , پرستار مهربون , منصور کبیر , mansour kabir , کافه جوان , cafejavan , کافه جوان بهترین وبلاگ سال , زیباترین داستان های منصور کبیر , آرشیو داستان های منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,

با سلام خدمت دوستان عزیز

بعد داستان فرشته نجات، که مورد استقبال بیشتر دوستان قرار گرفت،تصمیم گرفتم داستان دوم خودمو هم به رشته تحریر در بیارم. همانطور که در ابتدای داستان قبلی توضیح دادم این سری هم داستان من تخیلیه و تا بحال برای من اتفاق نیفته! فقط اسم شخصیت اصلی داستان هم اسم منه!(مثل داستان قبلی)

در ضمن باید اشاره کنم که این داستان نمیدونم چند قسمت میشه ولی سعی میکنم اونقدری نباشه که حوصلتونو سر ببره!

 تق....تق(صدای در).....مهمون نمیخوای هم کددی؟!(هم دهاتی!) دیدی گفتم اینقد نگو صغیر صغیر! آخرشم شدی منصور صغیر! همونی که خودت میخواستی!!حالام عین این سرطانیا خوابیدی رو تخت کچی؟! اون سرم چیه زدی به دستت؟! سرت واسچی عمامه گذاشتی؟! گفتم میری قم آخوند بشیا! گفتی نه! مهندس میشم! گمشو! خانوم پرستار؟! های خانوم پرستاااارر؟! کجایی؟!بیا این سرم رو از دست این صغیر بکن میخوایم ببریم کبیرش کنیم! کجایی؟!

 سیاوش بود که اینقد سروصدا راه انداخته بود! بیمارستانو رو سرش گداشته بود! از 6سالگی با هم بودیم. 16 سال جای برادر نداشته مو پر کرده بود،البته شاید با برادرم اینقد راحت نبودم که با سیاوشم! همونطور که سیاوش گفته بود متوجه باند سرم نشده بودم. سرم توی تصادف شکسته بود!

 _منصور...ابله!! این چه خریتی بود کردی تو پسر؟!! تا تیغ هست چرا ماشین؟!! مگه چاووشی بهت نگفته بود: تیغو میکشم رو رگهام،میپاشه خونم رو عکسات...؟!(با صدای خش دار میخوند که مثلا شبیه محسن بشه) تو چرا از ماشین استفاده کردی که حالا رو تخت بشینی هی قلپ قلپ سرم بریزی تو اون رگت که جاش باید تیغ میکشیدی؟!

 خیلی سعی میکردم بهش توجه نکنم و به پنجره اتاق خیره بشم و به این  فکر کنم که چرا؟! چی شد؟! چرا من؟!....

_هوی منصور فریب خورده و رها شده!هوی...به من نگاه کن!

خندم گرفت! فریب خورده و رها شدرو خوب اومد!

_بر خر مگس معرکه لعنت! سیا تو یه لحظه هم به دندون نگیرا! از وقتی اومدی یریز داری زر میزنی! پسر،شاگرد خودم نبودی شک میکردم تو تربیتت!!

_به...آقا منصور بالاااااا، خره زبون وا کردن!!

_خر عمته! گوسفند کو اون کمپوتت؟!!

_گمشو!! واسه تو تیتاپم زیادیه! اوسکول واسچی با اون سرعت تو جاده چالوس رانندگی میکردی؟!

 یه لحظه یاد مینا افتادم و یه قطره اشک از گوشه چشمم تا روی لبم پایین اومد تا تلخی این زندگی رو بیشتر به من بفهمونه.

 _ا...ا... منصور؟! واسچی گریه میکنی؟! ببخشید...منصوری...جون من گریه نکن. سیا بدبخت شدم رفت! مینا.....

 دیدم سیا تازه گرم شده و نقش بازی کردنش تموم شده و داره خودشو مثل من تخلیه میکنه.

البته من هرچقدر هم گریه میکردم تخلیه نمیشدم ولی چاره ای نداشتم.

سیا اومد تو بغلم دوتایی داشتیم رو شونه های هم  گریه میکردیم.

بعد 10 دقیقه چشمه اشکمون خشک شد.

_سیااا؟!

_قر بده بیا!

_گمشو عوضی! همین الان داشتیم زار زار گریه میکردیم! تو چرا جدی نیستی؟!!

_خو اون مال یه دقیقه پیش بود! الان،الانه! عصر، عصر ارتباطاته!! تو جیک ثانیه همه چی در حال تغییر و تحوله! همین الانش که ما اینجا داریم آبغوره میگیرم،رو اون صد هزار تومنی که تو بانک گذاشتم،کلی بهره اومده و من کلی سود کردم!!

_خوب بابا! نمودی مارو با اون صدهزار تومنت!!.....سیا جدی باش! الان اصلا حال ندارم،سرم درد میکنه!

آره راست میگه! بهتره که آقا سیاوش این مریض مارو یه چند ساعتی تنهاش بذاره تا یکم جون بگیره! پرستار در حالی که داشت این جمله هارو میگفت یه آمپول به سرم من اضافه کرد. بعد با سیاوش از اتاق خارج شدن و منو تنها گذاشتن.

اتاق خالی شد،سکوت اتاقو فرا گرفته بود و آسمون چراغ شب خوابشو روشن کرده بود.

غروب خورشید واقعا قشنگ بود. اونروز شاید خورشید هم فهمیده بود من چه غمی تو دلمه و با نور نارنجی رنگش میخواست با من همدردی کنه.

به قطرات سرم خیره شدم که چکه چکه از داخل شلنگ به درون رگ های غم گرفته من فشار میاورد تا راهی باز کنن تا بلکم حال جسمی من خوب بشه! ولی کاش سرمی هم به رگ های روحی من میزدن، کاش....!

سرم سنگین شده بود و این سنگینی داشت به پلکهام فشار میورد تا اونارو هم زمین گیر کنه. آرامبخشی که پرستار تزریق کرده بود،پیروز شد و من به خواب رفتم .

 همه جا سرسبز بود، شاخه درخت ها سقفی درست کرده بود. سرمو چرخوندم تا دورو و اطرافمو بر انداز کنم که یه آلاچیق وسط اون جنگل توجه منو به خودش جلب کرد. دختری داخل آلاچیق نشسته بود. مه نمیذاشت که خوب تو چهره اش دقیق بشم،کمی جلو رفتم...چقدر قیافش آشناست...ا...مینا....مینا...؟! مینا در حالی که لبخند میزد،برای من دست تکون میداد...به سمت آلاچیق شروع کردم به دویدن....به نزدیکی های آلاچیق که رسیدم ناگهان پام به یه چیز گیر کرد و خودمو توی هوا و زمین دیدم....مینااااااااااااااا...............

 منصور...منصور؟! بیدار شو....منصور بیدار شو....داری خواب میبینی!

سیاوش بود که به شکل یک ریشه درخت منو از هوا به زمین اورده بود و از خواب بیدار کرده بود.

_سلام سیا،کی اومدی؟!

_یه ربعی میشه!

_خوب پ چرا الان بیدارم کردی؟!

_خو آخه اولش مثل این بچه کوچولوها خوابیده بودی،دلم نیومد بیدارت کنم،ولی این آخراش انگار داشتی کابوس میدیدی و همش اسم....

_مینا

_آره،صدا میزدی! گفتم بهتره زیاد هیجانزده نشی!

_بیخیال! مامان اینا کجان؟!

_همه بیرونن،منتظرن شما اجازه صادر کنید،تا تشریف فرما بشن!

_اجازه صادر شد! بگو بیان!

سیاوش رفت دم در و  بلند تو راهرو گفت: خانوم ها و آقایان!!توجه توجه!! منصور کبیر اجازه ملاقات را صادر فرمودن! داخل شوید!

مادرم تا از درب ورودی داخل شد به سمتم دوید و گریه کنان بغلم کرد!

_مادر به فدات، خدا منو مرگ بده

_مامان این چه حرفیه؟! خدا نکنه،من قرار بود بمیرم،تو چرا بمیری؟! مامان گریه نکن تورو خدا!! و ..............

 بعد ازینکه مادرم کمی آروم شد، پدرم و 2تا از خواهرام اومدن حالم رو جویا شدن.

و در آخر خانواده سیاوش جلو اومدن و حالم رو پرسیدن!

خیلی خوشحال بودم که کسی نصیحتم نمیکرد.احتمالا دکتر بهشون گفته بود که زیاد باهام در مورد این موضوع حرف نزنن. و دلیل اینکه شب حادثه فقط سیاوش اومده بود دیدنم هم داستان داشت! یعنی هیچکس حق نداشت بیاد دیدنم ولی سیاوش با ترفند ها و مخ زنی های مداوم،مسئول بخشو راضی کرده بود و اومده بود پیشم!

ساعت ملاقات تموم شد و باز من تنها شدم. ساعت 9 شب بود و من داشتم فکر میکردم،داشتم مرور میکردم،خاطراتمو،مشکلاتمو،اشتباهاتمو و تموم اتفاقایی که تو این چند روزه برام افتاده بود!

 مثل یه فیلم همه چی تو ذهنم داشت پخش میشد!کنترلی وجود نداشت! دکمه pausei وجود نداشت.دکمه next وجود نداشت. همه چی داشت جلوی چشمام تکرار میشد....

ادامه دارد...

قسمت دوم




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول , داستان *طاقت بیار* , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر , دکمه pause , داستان فرشته نجات , هم کددی؟!(هم دهاتی!) , صغیر صغیر , منصور صغیر! , منصور کبیر! , عمامه , سیاوش , سال جای برادر نداشته , منصور فریب خورده و رها شده , داستان های منصور کبیر , خر مگس معرکه , مینا , یه قطره اشک , گمشو عوضی , سیا...قر بده بیا , کافه جوان , داستان های کافه جوان , mansour kabir , cafejavan , وبلاگ کافه جوان , عصر ارتباطات , آسمون چراغ شب خواب , دکمه next ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,

 لینک قسمت اول

سلام خدمت دوستان گل، اینم از قسمت دوم داستان فرشته نجات!

 

 

با یه لبخند شیطانی گفت صبر کن میفهمی....!

همونطور که تو ماشین نشسته بودمو داشتم از گرمای مطبوع بخاری لذت میبردم،منظره های خیابون رو از زیر نگاه سنگین و خمارم میگذروندم! فکر میکنم حدود نیم ساعتی در حال رانندگی بودیم. کم کم وارد کوچه پس کوچه هایی شدیم که نشون میداد داریم به محل مورد نظر خانوم نزدیک میشیم. با مرور زمان من استرس و ترسم کم شد و شروع کردم تو ذهنم خیال پردازی!

این زن با من این وقت شب چیکار داره آخه؟؟! نکنه....نه باو...این همه آدم ریخته تو این شهر!! حالا چرا گیر داده به من؟! نکنه از قیافم خوشش اومده؟!؟! بدبختی قیافه بدی نداشتم ولی زیر اون چرک و کثیفی و اعتیاد چیزی ازش نمونده بود! نمیدونم...خدا بخیر کنه...شاید.......

_هی آقا...هی آقا.....!

_هان؟؟! چی شده؟؟!کسی چیزیش شده؟!

_هیچی..کسی چیزیش نشده...رسیدیم،لطفا پیاده شید!

_اوهوم باشه!

سرمو که بلند کردم تا دستگیره درو بکشم تا باز بشه ناگهان خشکم زد!

جلوی چشمام یه خونه ویلایی چه عرض کنم،قصر پدیدار شد! اینقد تو خیالات خودم غوطه ور بودم که اصلا نفهمیده بودم کی از در حیاط وارد محوطه باغ شده بودیم! از ماشین پیاده شدم و با چشمام اطراف خودمو بررسی کردم و دنبال یه راه در رو برای موقع خطر میگشتم؛در یه محوطه کاملا سنگ فرش بودیم که به حالتی شبیه پارکینگ در اومده بود و تقریبا گنجایش 10تا 15 ماشین رو داشت. انتهای پارکینگ یک مسیر سنگی به رنگ قهوه ای روشن وجود داشت که توسط گلهای زیبایی بر روی چمن ها گاردریل شده بود. مسیر سربالایی را با گذشتن چند پله پشت سر خانوم صورتی پوش طی کردم.

وای باورم نمیشد! این که همون شمس العماره اس! واقعا نمیتونستم چیزی بگم....این ساختمان پشت نگاره دوربین آدم رو وجد میورد،چه برسه به این که با قاب چشم فیلم برداری بشه!

با حیرت مانند بره ای به دنبال چوپان وارد ساختمان شدم. وارد سالن که شدم محو تزیین دیوار شدم.

همه چیز به زیبایی با هم فیت شده بود.(بیشتر ازین توصیف نمیکنم که شاید حوصلتون سر بره!)

_سیما....سیما....؟!!

_هان....؟!! خانوم  با منی؟؟!اسم من که سیما نیست!!

_(خنده)....با تو نبودم! سیما...سیما کجایی پ؟!

سیما:بله خانوم؟! اومدم!

یه زن تقریبا چاق با لباس خدمت کارا وارد سالن اصلی شد.

_سیما مهمونمون رسیدش،غذارو حاظر کردی؟

_بله خانوم حاظره. رو میز غذا چیدمش.

_خوب بفرمایید تا غذارو تو آشپزخونه میل کنید.

 

من با تکون دادن سرم و تعجب فراوون به دنبال اونا سرازیر شدم. تو مسیر سیما هی بر میگشت و با لبخندی تمسخر آمیز منو نگاه میکرد که این حرکت اون ترس و استرس تخلیه شده من رو به جای اولش برگردوند!

وارد آشپزخونه شدیم، با یه صحنه ای روبرو شدم که کم مونده بود سکته رو همونجا بزنم!

روی یه میز دراز پر بود از غذاهای مختلف؛ مرغ سوخاری شده،ماهی،برنج  زعفران پوش ،باقالی پلو،3 نوع سالاد مختلف، و یه خورشتی که توش گوشت هایی رو با استخوان ول داده بودن که فکر کنم ماهیچه های باقالی پلو بود که در انتظار وصال هم بودند!

یه لحظه خیلی ترسیدم! نکنه اینا توش داروی بی هوشی ریخته باشن،بخوان مارو بخوابونن و سر از ته مون جدا کنم! نه اینا منو زنده زنده نصف میکنن...نکه کلیه باید.............

_ آقا مگه نگفتید گشنه اید؟! خوب اینم از غذا! نکنه این غذاهارو دوس ندارید؟!....(پوزخند سیما)....

_چرا...خانوم خیلی گشنمه....دستتون درد نکنه....الان میخورم!

گفتم جهنم...فوقش میمیرم و ازین زندگی نکبت بار راحت میشیم....فقر،اعتیاد،طلاق زنم و دوری دخترم مریم منو خیلی خسته کرده بود.

شروع کردم مثل یه اسب به غذا خوردن که دیدم سیما داره ازم فیلم برداری میکنه!!

تعجب کردم ولی به دلیل خوردن،زیاد بهش توجه نکردم!

_سیما من میرم لباسامو عوض کنم،ایشونم هر وقت غذاشون تموم شد بیارش توی نشیمن و صبر کن تا من بیام. البته فیلم برداری قطع نشه!

_چشم خانوم

 

هان؟!!...چی شد؟؟! لباس عوض کنه؟!! مثل اینکه امشب قراره بجای مرگ یه اتفاقای دیگه ای بیفته!

منی که دوسالی بود روی همسرمو ندیده بودم حالا قراره.......!

نکنه اینا میخوان ازم فیلم بگیرن،تو اینترنت پخش کنن، آبرومو ببرن؟!

از غذا خوردن دست کشیده بودم داشتم واسه خودم فکر میکردم که لحظه دیدار چیکار کنم!

_هی آقا؟! غذاتو خوردی؟؟!بسه دیگه...پاشو بریم!

_بله سیما خانوم دست شما درد نکنه! بریم!

سیما حرکت کرد و من به دنبالش. به نشیمن که رسیدیم سیما اشاره کرد که روی یه مبل بشینم.

 10 دقیقه بود که رو مبل لم داده بودم!البته حق میدادم به خانوم...باید یه تجدید آرایش میکردن...میخواستم به سیما بگم که به خانوم بگن من آرایش خلیجی دوست دارم ولی گفتم بیخیالش کی به کیه! همینشم از سرمون زیادیه! 20 دقیقه ای شده بود .کم کم خماری بر من غلبه کرد بود و کاملا لم داده بودم و داشت چرتم میگرفت!

ناگهان صدای پاشنه های خانوم که داشت پله هارو یکی یکی پایین میومد. یکم زور زدم و خودمو صاف کردم!

خواستم بگم که خانوم بالاخره اومدید؟!بریم؟! که دیدم هنوزم همون لباس ها تنشه!!

_آقا غذاتونو میل کردید؟!!

_بله خانوم دستتون درد نکنه!

_خواهش میکنم!....سینا پسرم بیا پایین کارت دارم! سینا...؟

هان؟!! سینا کیه دگ؟! ای بابا اینا تا مارو سروته نکنن ول کن نیستن! میخواستم کم کم اشهدمو بخونم که........آقا سینا وارد شد!!!

یه پسر بچه 6-7 ساله وارد سالن شد و با دیدن من سریع پشت مادرش قایم شد!!

سکوت کل خونرو فرا گرفته بود....صدای جیک کسی در نمیومد! سینا هر 5ثانیه یه بار عین اوسکولا سرشو از پشت ننش میورد بیرون و با ترس خارج از وصفی منو 1ثانیه ای تماشا میکرد و سریع پشت سنگرش جا میگرفت!

بعد حدود یک دقیقه مادرش گفت: عزیزم سینا جون،نترس بیا این آقارو نگاه کن...خطر نداره،بی آزاره!(انگار داشت یه حیوون اهلی رو برای بچه اش رو نمایی میکرد!)

سینا با ترس و لرز از سنگر خارج شد و با چشمانی از حدقه زده بیرون(به من تیر اندازی کرد) منو تماشا میکرد!

_مامان این چیه؟!

_پسرم این یه فقیره!

_مامان این چرا اینجوریه؟! چرا اینقد کثیفه؟!

_پسرم این آقا بچگیاش درس نخونده و مامانشو اذیت کرده،به خاطر همین اینجوری شده!!!

 

تازه فهمیدم چی شد!! بله من نمونه آزمایشگاهی شده بودم تا فرزند این خانوم با دیدن من بترسه و بشینه درساشو بخونه و مادرشو اذیت نکنه! پ بگو واسه چی از لحظه لحظه های حرکت من فیلم برداری میشد! چون اگه خدایی نکرده، بنده از یاد این بچه بیرون رفتم و آقا سینا مادرشو اذیت کرد، مادر گرامی بدون زحمتی با نشان دادن فیلمی بچه اش رو ساکت کند!

واقعا همچین حرکتی جای تقدیر داشت!

بعد از سوال ها و جواب های مادر و فرزند و به رختخواب رفتن آقا سینا...من نیز به سمت در خروجی هدایت شدم! بعد از آن صحنه با غرور خورد شده ام حرفی از من خارج نشد!

همون شب تصمیم گرفتم که اعتیادمو ترک کنم. فردای همون شب به نزد یکی از فامیل های دورمون که مرد با خدایی بود رفتم و ازش درخواست کردم که کمکم کند تا ترک کنم. حاجی هم با آغوش باز قبول کرد.

بعد از 2 ماه به صورت کامل ترک کردم و توسط کمک همون شخص در یک تولیدی لباس شروع به کار کردم. بعد از 6 ماه به دنبال همسر و دخترم رفتم و با قول و التماس و میانجی گری های بزرگان فامیل همسرم راضی شد تا یک فرصت دیگه به من بده. خیلی سخت بود ولی بالاخره شد و من دوباره در کنار همسر و دختر شیرینم؛مریم زندگی مجدد خودم  رو شروع کردم.

بله دوستان....شاید اون زن فکر میکرد که کارش فقط به نفع خودشه و هرگز فکر نمیکرد شاید روزی فرشته نجات من باشه! البته خودش نه،کارش!!!(پاراگراف آخرشو به عشق بچه ها فیلم هندیش کردم که کسیم شک نکنه!!)

 

پایان

 




برچسب ها : فرشته نجات! , بوغ....بوغ , زایدهذهنمشوشبنده , داستان فرشته نجات , قسمت اول داستان منصور کبیر , قسمت اول داستان فرشته نجات , منصور کبیر داستان مینویسد , داستان های منصور کبیر , ماشین پرادو , به لب های صورتی رنگ , خانوم ترگل ورگل , یه لبخند شیطانی , منصور کبیر فقیر میشود , وسط اتوبان , چله زمستون , تعجب کردم , هم ترسیدم , هم کنجکاو شدم , باندهای قاچاق کلیه و قلب , منصور کبیر , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , cafejavan , weblogecafejavan , بهترین وبلاگ سال , همسر منصور کبیر , قسمت دوم فرشته نجات-نوشته منصور کبیر , قسمت دوم داستان منصور کبیر , دخترم مریم , فیلم برداری از منصور کبیر , شمس العماره , فقر , اعتیاد , طلاق زنم و دوری دخترم ,
مطالب مرتبط : داستان فرشته نجات!(قسمت اول)--نوشته منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,

این داستانی که مینویسم تخیلیه و زایده ذهن مشوش بنده هست. پس لازم نیست اعلام کنم که این اتفاق واسه من نیفتاده!

اسم داستانم فرشته نجات است و شاید تو دو قسمت بنویسمش:

 

بوغ....بوغ.....! یه ماشین سفید 10 قدم جلوتر ایستاد....پشت ماشین به انگلیسی نوشته بود پرادو!

 

حتما آدرس میخواد...حالا چرا من؟!! آدم داغون تر از من این اطراف نبود؟! نزدیک ماشین شدم...یه خانوم  ترگل ورگل راننده ماشین بود...آرایش زیبایی داشت و موهای مش کردشو چتری رو صورتش ریخته بود و یه شال سفید انداخته بود رو اون شراره ها،حدودا 35تا 40 ساله میزد. سعی کردم با اون سرو وضع داغون و لباس های پاره کمتر جلو برم. شیشه ماشین رو پایین کشید و اشاره کرد که نزدیکترشم! قبل ازینکه حرفی بزنه گفتم خانوم آدرس کجارو میخواید؟؟!

به لب های صورتی رنگش کمی زاویه دادو خندید! _آقا از کجا میدونی من آدرس میخوام؟!

_آخه کی با یه آدم فقیری مثل من اونم تو این سرما، وسط اتوبان کاری غیر از آدرس پرسیدن داره؟؟!

_سردتونه؟

_معلوم نیست؟!! با این پیرهن یه لا تو چله زمستون سگ لرزه گرفتم!!

_صبر کن.

از ماشن پیاده شد...کمی تعجب کردم...یعنی میخواد چیکار کنه؟؟! در عقب ماشینو وا کرد با یه پتو اومد سمتم....

_بگیر دورت بپیچ!

_خانوم این پتوعه؟!

_(پ نه پ شلواره،از وسط جر دادم بزرگ دیده بشه!)آره...بپیچ دورت گرم بشی!

کف کردم....هیچی واسه گفتن نداشتم. پیش خودم گفتم شاید ازین مایه داران که هر چند وقت یه بار یه عمل خیرانه انجام میدن! پتورو دور خود پیچیدم،توی اون سوز ،احساس آفتاب گرفتن بهم دست داد! پتو خیلی گرم بود و شایدم من خیلی سردم بود!(اسم پتورم نمیگم تا تبلیغ نشه!)

_گرسنه ای؟!

_آره خانوم...3روزه یه غذای درست درمون نخوردم!

در عقب ماشینو باز کرد و یه پلاستیک روی صندلی ها انداخت و با دست بهم اشاره کرد که رو صندلی بشینم و خودش پشت پشت فرمون نشست.

یه لحظه هم تعجب کردم،هم ترسیدم،هم کنجکاو شدم! نمیدونم تاحالا همچین حالتی بهتون دست داده یا نه ولی حالت خیلی عجیبیه،توصیفش واقعا سخته،باید فقط تجربش کنین. پس بعد خوندن این متن برید کنار اتوبان شاید که واستون اتفاق بیفته!

حاشیه نمیرم.....کنجکاوی و گرسنگی بر دیگر حس هام غلبه کردو سوار شدم. میخواستم ببینم ته این داستان به کجا میرسه.....!

درون ماشین که جا گرفتم ماشین شروع به حرکت کرد...ناگهان درها قفل شد! یه لحظه به گوه خوردن افتادم! گفتم منصور بدبخت شدی رفت...اینا ازین باندها هستن که کلیه و روده های آدمو در میارن میفروشنن! میخواستم بگم خانوم کجا میریم ولی انگار یکی ازون 3تا تاس هایی که از آینه جلوی ماشین آویزون بود و اینور اونور میرفت،تو گلوم گیر کرده بود و از شانس گند من فقط عدد یک میومد! با هزار زحمت تاس رو تف کردم بیرون و گفتم خانوم کجا داریم میریم؟!

از تو آینه من رو نگاه کردو با یه لبخند شیطانی گفت صبر کن میفهمی......!

 

 

بله دوستان صبر کنید میفهمید!

خوب قسمت اول تموم شد! اگه از داستان استقبال شد قسمت دومو واستون میذارم.اگرم نشد بازم قسمت دومو واستون میذارم!



قسمت دوم





برچسب ها : فرشته نجات! , بوغ....بوغ , زایده ذهن مشوش بنده , داستان فرشته نجات , قسمت اول داستان منصور کبیر , قسمت اول داستان فرشته نجات , منصور کبیر داستان مینویسد , داستان های منصور کبیر , ماشین پرادو , به لب های صورتی رنگ , خانوم ترگل ورگل , یه لبخند شیطانی , منصور کبیر فقیر میشود , وسط اتوبان , چله زمستون , تعجب کردم , هم ترسیدم , هم کنجکاو شدم , باندهای قاچاق کلیه و قلب , منصور کبیر , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , cafejavan , webloge cafejavan , بهترین وبلاگ سال , داستان زیبای منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,

سلام به همه برو بچه های کافه جوان

چند هفته پیش داشتم تو کتاب خونه محلمون نوشته های در و دیوارو میخوندم که 1مطلب نظرمو جلب کرد.وقتی خوندمش 1 جورایی ازش خوشم اومد و چند روز پیش که دوباره رفته بودم اونجا بازم دیدمشو تصمیم گرفتم اون واسه شما هم بزارم تا شما هم بخونید.

من همیشه از داستان زندگی آدمای پولداری که از صفر شروع کردن و موفق شدن و ساده زیستن خوشم میاد.



 با آقای وارنر بافیت دومین مردثروتمند دنیا NBC  مصاحبه شبكه


 كه مبلغ 31 میلیون دلار به موسسه خیریه بخشیده بود

در اینجا برخی از جلوه های جالب زندگی وی بیان شده:

او اولین سهامش را در 11 سالگی خرید و هم اكنون از اینكه دیر شروع كرده ابراز پشیمانی می نماید

او هنوز در همان خانه كوچك 3 اتاق خوابه واقع در مركز شهر اوماها زندگی می كند كه 50 سال قبل پس از ازدواج آنرا خرید. او می گوید هر آنچه كه نیازمند آن می باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه دیوار یا حصاری می باشد.

او همواره خودش اتومبیل شخصی خود را می راند و هیچ راننده یا محافظ شخصی ندارد.

او هرگز بوسیله جت شخصی سفر نمی كند هرچند كه مالك بزرگترین شركت جت شخصی دنیا می باشد.

شركت وی به نام بركشایر هات وی، مشتمل بر 63 شركت می باشد. او هرساله تنها یك نامه به مدیران اجرائی این شركتها می نویسد و اهداف آن سال را به ایشان ابلاغ می نماید. او هرگز جلسات یا مكالمات تلفنی را بر مبنای یك شیوه قاعده مند برگزار نمی نماید. او به مدیران اجرائی خود 2 اصل آموخته است

اصل اول: هرگز ذره ای از پول سهامداران خود را هدر ندهید

اصل دوم: اصل اول را فراموش نكنید

تنها 5 سال پیش بود كه بیل گیتس، ثروتمندترین مرد دنیا، او را برای اولین بار ملاقات نمود. بیل گیتس فكر نمی كرد وجه مشتركی با وارنر بافیت داشته باشد. به همین دلیل او ملاقاتش را تنها برای نیم ساعت برنامه ریزی نموده بود. اما هنگامی كه بیل گیتس او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت 10 ساعت به طول انجامید و بیل گیتس یكی از شیفتگان وارنر بافیت شده بود.

وارنر بافیت نه با خودش تلفن همراه حمل می كند و نه كامپیوتری بر روی میزكارش دارد. توصیه اش به جوانان اینست كه:

از كارتهای اعتباری دوری نموده و به خود متكی بوده و بخاطر داشته باشند كه:

الف) پول انسان را نمی سازد، بلكه انسان است كه پول را ساخته

ب) تا حد امكان ساده زندگی كنید.

ج) آنچه كه دیگران می گویند انجام ندهید. تنها به آنها گوش فرا دهید و فقط آن چیزی را انجام دهید كه احساس خوبی را به شما عرضه می كند.

د) بدنبال ماركهای معروف نباشد. آن چیزهائی را بپوشید كه به شما احساس راحتی دست میدهد

ه) پول خود را بخاطر چیزهای غیر ضروری هدر ندهید. تنها بخاطر چیزهائی خرج كنید كه واقعا به آنها نیاز دارید.

و) نكته آخر اینكه، این زندگی شماست. چرا به دیگران این فرصت را می دهید

كه برای زندگیتان تعیین تكلیف نمایند؟


برچسب ها : کافه جوان , کتاب خونه , داستان , پولدار , آدمای پولدار , آدم پولدار , ساده زیستن , مصاحبهNBC , NBC , وارنر بافیت , دومین مردثروتمند دنیا , دلار , سهام , ازدواج , شهر اوماها , اتومبیل , محافظ شخصی , جت , جت شخصی , بركشایر هات وی , بیل گیتس , ثروتمندترین مرد دنیا , تلفن همراه , جوانان , كارتهای اعتباری , پول ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
والا ما بچه بودیم همش اون خانوم مجری مهربونه بودا خانوم رضایی!
میگفت: شما... مام میگفتیم: ما؟
میگفت: بعله شما که نزدیک تلویزیون نشستی، یکم برو عقبتر بشین!
مام میرفتیم عقب! بعد میگفت: یکم عقبتر!
آقا مام تا نزدیکیهای در ورودی میرفتیم عقب که نکنه لج کنه کارتون نشون نده..!
یعنی یه همچین اسکولای دوست داشتنی ای بودیم ما..‬



سه تا رفیق با هم میرن بهشت
نماینده خدا میاد پیششون و میگه هر کدوم از شماها توی دنیا کمتر به زنتون خیانت کرده باشید اینجا ماشین بهتری سوار میشید
نفر اول یه ده باری خیانت کرده بوده و بهش بنز میدن
دومی سه بار خیانت کرده بوده بهش فراری میدن
سومی که خیانت نکرده بوده بهش بوگاتی میدن
... روز بعد این سه نفر باهم نشسته بودن اونی که بنز سوار بود خیلی ناراحت بود
دو تای دیگه بهش میگن چی شده حالا مگه ، بنز هم که بد نیست
اونم میگه نه موضوع این نیست
دیروز زنم رو اتفاقی دیدیم با یک دوچرخه از جلوم رد شد‬




فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت
هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر.مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.
دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد.
مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی
و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا براش می آورد.
از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :
خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.
من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی //// تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی!



تو پاساژ افتادم دنبال یه دختره , هی محل نمی داد , گفتم بابا یه نگاه بنداز حالا شاید پسندیدی دلتو بردم سیندرلا, بعد کلی اصرار برگشت گفت " بابا من دوست دوست دخترتم, شناختمت , علاقه ای هم ندارم رابطه شما به هم بخوره , برو من بهش چیزی نمی گم "
یه لحظه جا خوردم , دیدم با یه پوسخندی گفت " پس دوست دختر داری افتادی دنبال من ؟ برو بچه جون , برو "










برچسب ها : متن , متن های زیبا , متن های قشنگ و باحال , متن باحـــال ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه داستان ,
سلام به همه برو بچه های کافه. واقعیتشو بخواید خیلی وقته که پستم آمادس ولی چون وب شلوغ بود نذاشتمش.
داستانی که براتون نوشتم روی من تاثیر زیادی داشت.واسه همینم واسه شما تایپش کردم،شاید شما هم بتونید ازش 1 نتیجه ای بگیرید. به هر حال من نظر خودم آخرش نوشتم.منتظر نظرای شما عزیزان هم هستم.
و حالا داستان...

جری مدیر یک رستوران است
او همیشه در حالت روحی خوبی به سر میبرد
هنگامی که کسی از او سوال میکند که چگونه این روحیه را حفظ میکند،او معمولا جواب میدهد:"اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو میشدم"
وقتی که اون محل کارش تغییر میده بیشتر پیشخدمتا هم کارشون ترک میکنن،تا بتونن با اون از رستورانی به رستوران دیگه همکاری داشته باشن،چون جری ذاتا یک فرد روحیه دهندس.
اگه کارمندی 1روز بدی داشته باشه،جری همیشه هست تا به اون بگه که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کنه.
مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی منو تحریک کرد، بنابراین یه روز به سراغ اون رفتم و پرسیدم:"من نمیفهمم! هیچ کس نمیتونه همیشه آدم مثبتی باشه.تو چطور این کارو میکنی؟"
جری گفت: "هر روز که از خواب بیدار میشم به خودم میگم،امروز دو انتخاب دارم. میتونم در حالت روحی خوبی باشم یا میتونم حالت روحی بد انتخاب کنم.من همیشه حالت روحی خوب انتخاب میکنم. هر وقت که اتفاق بدی رخ میده میتونم انتخاب کنم که نقش قربانی رو بازی کنم یا انتخاب کنم که از اون رویداد درس بگیرم.هر وقت کسی برای شکایت پیشم میاد،انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم ویا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم."
من گفتم: "اما این کار همیشه به این سادگی نیست"
جری گفت: " همینطور است.کل زندگی انتخاب کردن است.وقتی شما هم موضوعات اضافی ودست وپا گیرو کنار میذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیریه.شما میتونید انتخاب کنید که چطوری به موقعیت ها واکنش نشون بدید.شما انتخاب میکنید که افراد چطوری حالت روحی شمارو تحت تاثیر قرار بدن.شما انتخاب میکنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید.این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید."
چند سال بعد...
من آگاه شدم که جری تصادفا کاری کرده که تو صنعت رستوران داری هرگز نباید انجام داد.
اون در پشتی رستوران باز گذاشته بود.و صبح روز بعد او با سه سارق روبه رو میشه.
سارقا اون مجبور میکنن در گاوصندوق باز کنه.جری هم وقتی داشته در را باز میکرده به علت عصبی شدن دستش میلرزه و تعادلش از دست میده،دزدا هم وحشت کرده و به اون شلیک کردند.
خوشبختانه جری را سریعا پیدا کردند وبه بیمارستان رسوندن.
بعد از 18 ساعت جراحی هفته ها مراقبت های ویزه جری از بیمارستان ترخیص شد.
من جری را 6 ماه بعد از اون جریان دیدم.
وقتی از او پرسیدم هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چی میگذشت؟
جواب داد:"اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید در پشتی را می بستم.بعد هنگامی که انها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم،به خاطر اوردم که دو انتخاب دارم.میتوانم انتخاب کنم که بمیرم یا زنده بمانم من انتخاب کردم که زنده بمانم."
پرسیدم: نترسیده بودی؟
جری ادامه داد:"کادر پزشکی عالی بودند.آنها مرتبا به من میگفتند که خوب خواهم شد.اما وقتی مرا به سمت اتاق عمل میبردند و من در چهره دکتر ها وپرستار ها وضعیت را می دیدم ،واقعا ترسیده بودم.من از چشمان انها می خواندم<این مرد مردنی است> میدانستم که باید کاری کنم."
پرسیدم چیکار کردی؟
جری ادامه داد:"خوب، انجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید ایا به چیزی حساسیت دارم یا نه"من پاسخ دادم بله. دکتر ها همه دست از کار کشیدند ومنتظر ادامه پاسخ من شدند.یک نفس عمیق کشیدم و پاسخ دادم"گلوله" در حالی که آنها میخندیدند گفتم:من انتخاب کردم که زنده بمانم.لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها.
به لطف مهارت دکترا و به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش جری زنده ماند.
من از اون یاد گرفتم که:
هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید،یا از اون متنفر باشید.
طرز فکر تنها چیزیه که واقعا مال شماست و هیچکس نمیتواند آن را کنترل کند ویا از شما بگیرد.بنابر این اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر میشوند.



برچسب ها : داستان , رستوران , جری , جراحی , در پشتی , سارق , ادم مثبت , وحشت , شلیک , بیمارستان , انتخاب , پزشکی , کادر پزشکی , اتاق عمل , لذت ببرید , مهارت , طرز فکر , تاثیر , گلادیاتور , کافه جوان , gladiator , اعتماد به نفس ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
داستانی که در ادامه مطلب میخونید رو دوست عزیزمون  سامان برامون فرستاده
شما هم میتونید مطالب خودتونو برای ما بفرستین تا تو بخش مهمان کافه منتشر کنیم



برچسب ها : داستان , داستان زیبا , داستان عاشقانه , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , مهمان کافه جوان , داستان اونجوری , داستان خفن , مهمان کافه ,
دسته بندی : کافه داستان , مهمان کافه ,
توی حیاط دبیرستان یه نفر یقه پیرهنم رو گرفت، فهمیده بود از خواهرش خوشم میاد بچه‌ها دور ما حلقه زده بودند و فریاد می‌‌...کشیدند.......قورتش بده....چون هیکلم بزرگ بود اون هی‌ مشت میزد و من فقط دفاع می‌کردم...باز اون مشت میزد و من فقط و فقط دفاع می‌کردم بالاخره یه خراش کوچیکی‌ توی صورتم افتاد
فرداش خواهرش به من گفت حد اقل تو هم یه مشت می‌زدی
روم نشد بهش بگم....آخه چشماش شبیه تو بود
به سلامتی هر چی عاشقه ♥♥♥





برچسب ها : عاشقه , به سلامتی , دبیرستان , حیاط , چشماش , صورتم , بچه‌ها , اسپرسو ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه اجتماعی ,
پسری باخانوادش دعواش شد و از خانه زد بیرون و رفت خونه یکی از دوستاش یک ماه موند بعد از یک ماه دختری را سرکوچه میبیند و بهش تیکه میندازد یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!!
میگه نه!! میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی .
عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش .
رفیقش داشت مشروب میخورد به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمی دونستم خواهرتو بود !
دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد ,خوابید ولی خواهرمو نشناخت!!
سلامتی هر چی رفیق با مرامه.........






برچسب ها : پسری , دختری , رفیق , خواهر , عذاب وجدان , سرکوچه , اسپرسو ,
دسته بندی : کافه داستان ,
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش. باید بیشتر کره بریزی.. وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی کنی.. هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک...
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط می خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می کنم، چه احساسی دارم..



برچسب ها : همسر باهوش....!!! , داستان های زیبا , استاد , وبلاگ کافه جوان ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] (تعداد کل صفحات:7)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت