تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام به همه اهالى کافه
خدمتتون عرض کنم که من از شخصیت minion ها (یکى از شخصیت هاى انیمیشن من نفرت انگیز)خیلى خوشم میاد خیلى بانمکن. چند وقتى بود دنبال عروسکش بودم البته عروسکش که نه ،سایز کوچیکش به عنوان جاسویچى! یه روز با دوستم رفته بودیم بیرون از کنار یکى از این مغازه هایی که عروسک و وسایل ولنتاین و خلاصه از اینجور چیزا دارن رد شدیم تو ویترینش سایز بزرگشو دیدم. گفتم بذار برم تو سوال کنم شاید کوچیکشم داشته باشن
-سلام خانوم ببخشید از این عروسکاى مینیون سایز کوچیکشم دارید ؟
دختره یه چند دقیقه اى نگاهم کرد (جان خودم اصلا نمیدونست چى هست چه برسه به تلفظ اسمش!!
-چى چى یون ؟
-اصلا شما بگو کورکدیل !!از این عروسک زردا کوچولوا …دارین ؟
باز مث منگولا نگام کرد!!آخر سر بردمش بیرون تو ویترین نشونش دادم:
-آهاااااااا از این کپسولیا رو میگى ؟
حالا نوبت من بود تعجب کنم!!
-ها ؟؟
-کپسولى دیگه!!
-شماها به این میگید کپسولى ؟؟(دلم میخواست وسط خیابون بلند بزنم زیر خنده ولى زشت بود پس فقط یه نیشخند زدم )
-اسمش کپسولیه دیگه
-حالا چرا کپسولى ؟؟خخخخخخ
-چون شکل کپسوله دیگه
-لابد اون خطى هم که بین بدن و لباسشه خط وسط کپسوووووله نه ؟؟
دختره دیگه رسما قاطى کرده بود! احتمالا نقشه با اردنگى بیرون کردن منو در سرش میپروروند!! اتفاقا منم داشتم فکر میکردم بذار یکم سر به سرش بذارم! 
-بعد خانوم یه سوال دارم! اگه سرشو از بدنش جدا کنیم پودراى وسط کپسول میریزه بیرون ؟؟
اوه اوه قیافش خطرناک شد! الفرار!!
-سایز کوچیکشو دارین حالا ؟!
دختره با یه حالت پرخاش گرانه: نه نداریم!
-باشه ممنون 
اومدم از مغازه بیرون و خواستم برم ولى گفتم بذار تیر آخرم بزنم بعد! برگشتم کلمو کردم تو مغازه و گفتم:
-راستى خانوم تو شهر به اینا میگن مینیون!!
دختره اومد پاشه از سر جاش که زدم بیرون ولى فکر کنم اگه میموندم میتونستم افتخار کندن کلیـــــــــــپسشم کسب کنم!! خخخخخ.و این گونه بود ماجراى من و خانوم کپسولى!


minion


تا بعد خدانگهدار همگى 




برچسب ها : خانوم کپسولی؟! , آخه کپسولی هم شد اسم؟؟؟؟؟؟ , فروشنده دیوانه , مینیون های بامزه ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,

با سلام

خب دوستان اینم یه داستان دسته اول و زیبا:


در زمان حای قدیم وقتی شاه تیر اندازی میکرد . پسره دختر بازی میکرد . اون یکی کفتر بازی میکرد . دختره با دل پسره بازی میکرد . عدد 1234567-935-666 دختر ها را ضایع میکرد . امید در پی این بود که :


یکی بود یکی دیگه هم بود زیر گنبد کبود هیشکی نبود . توی یه دهکده کوچیک یه دختری بود که خیلی بلا بود. این دختر یه دوست پسر داشت که اسمش مارکو پلو بود که در روز تولد او یک تیشرت به او هدیه داد. یک تیشرت قرمز بد رنگ و ضایع و زشت و ایکبیری!!! با عکس آدمک یاهو در حال نیش خند.


دخترک بد سلیقه و کج سلیقه خیلی از این تیشرت خوشش اومده بود. از اون روز به بعد هر وقت که با این تیشرت می رفت بیرون بچه های محله شون می افتادند دنبالش و بهش متلک مینداختند!!! کار به جایی رسید که دختره دیگه هیچ وقت بدون این تیشرت ضایع بیرون نمیرفت!!! چون خوشش می یومد متلک بارش کنند. این بود که اُسکلان محلهِ شون لقبِ تیشرت قرمزی را بهش دادند. یه روز که تیشرت قرمزی می خواست بره سر قرار با اون دوست پسر اوران گوتانش، مامانش بهش گفت: بعدآ که کارت تموم شد یه سر به پدر بزرگت بزن چند وقته که مریضه!!!. تیشرت قرمزی از خونه که اومد بیرون دید چند تا از پسر های محله شون سر کوچشون نشستن وقتی که خواست از کوچه بره بیرون یکی از بچه پر رو های محله شون بهش گفت :" هی خانم کجا کجا !!! با ما این جوری نباش !!! "


تیشرت قرمزی هم برگشت بهش و گفت:" خفه شو پــــــــرووو " یکی دیگه از پسر های محله شون(این رو من میشناسم یه آدم سالوسیه که نگوووووووووووووووو) با مهربونی بهش گفت: کجا میری جیگر!!! تیشرت قرمزی هم گفت : دارم میرم خونه بابا بزرگم!!!  و به راهش ادامه داد و رفت و رفت و رفت تا به سر قرار با اون اوران گوتان رسید(( او با مارکو پلو تو جنگل قرار گزاشته بود )). ولی وقتی رسید از مارکو هیچ خبری نبود!!! تیشرت قرمزی یکم منتظر مارکو موند ولی از اون هیچ خبری نشد . تیشرت قرمزی حسابی ضایع شده بود و داشت بر میگشت که!!!!!!!!!! چشمش به جمال مبارک آقا مارکو افتاد که دست اون یکی دوست دخترش تو دستش بود و داشتن با هم مخندیدند و حال میکردن و لاس میزدن راه میرفتند!!!


تیشرت قرمزی که دختر بی جنبه و خود پسندی بود تا این صحنه را دید رفت جلو و گفت: بی شرفِ اوران گوتان منو میپیچونی؟؟ و یکی کشید زیر گوش مارکو پلو . مارکو پلو که حسابی ترسیده بود که یه وقت گندش جلو این دوست دختر جدیدش در بیاد برگشت و با کمال پر رویی به تیشرت قرمزی گفت : خانم چی کار می کنی  ؟؟ اصلآ شما کی باشین که من رو میزنین؟؟!!! و اومد که یه چشمک بزنه که یعنی آره حالا 3رو بگیر بعدن بهت میگم!!! که تیشرت قرمزی دست کرد تو کیفش و شمشیرش رو در اورد و مارکو را از وسط به دو نیم کره شرقی و غربی تقسیم کرد و با سرعت صحنه جنایت را به سوی خونه پدر بزرگش ترک کرد !!! ((خودم فکر نمیکردم اینقدر بی رحم باشه))


تو راه حسابی به مارکو فکر میکرد که " حیف شد عجب منبع درامدی بود "

فعلآ تا این جای داستان را داشته باشید


وقتی که تیشرت قرمزی داشت صحنه جنایت را ترک میکرد اُسکلان محله شون رسیده بودن دم در خونه بابا بزرگ تیشرت قرمزی !!!اسکلان محله تیشرت قرمزی در خونه پدر بزرگ تیشرت قرمزی را میزنند و وقتی که پدربزرگ تیشرت قرمزی در خونه را باز میکنه به اون حمله میکنند و دست و پاش رو می ببندند و میندازنش تو کمد لباسی و یکی شون هم به اسم پسر شجاع، لباس های بابا بزرگ تیشرت قرمزی رو پوشید و رفت جای پدر بزرگ خوابید و بقیه هم رفتند پشت کمد مخفی شدن.


تیشرت قرمزی هم که از همه جا بی خبر بود با عجله خودش را به خونه رسوند بدون این که دری بزنه یا بوقی موقی چیزی بزنه یهویی رفت تو و شروع کرد به پاچه خاری (( به عبارتی دیگه ...... )) !!!

    =-این هم متن مکالمه بین تیشرت قرمزی و پسر شجاع (( پدر بزرگ )) =-

 تیشرت قرمزی : سلام بابایی !!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : زهر مار عزیزم

 تیشرت قرمزی : چه خبر بابایی ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : دستهء تبر بابایی

 تیشرت قرمزی : تو اونجای آدم بی خبر بابایی

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : همچنین با خبر بابایی

 تیشرت قرمزی : بی ادب !!!

 تیشرت قرمزی : از کی تا حالا

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : از وقتی ایرانسل اومده !!

 تیشرت قرمزی : آره !؟!؟!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : نه دروغ گفتم !!

تیشرت قرمزی یه نگاهی به پدر بزرگش میکنه و متوجه یه تغیراتی تو چهره بابا بزرگش میشه و شروع میکنه به سوال پرسیدن !!!

 

 تیشرت قرمزی : بابایی چرا این قدر چشم هات تو رفته ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : از دست شما دخترای جیگره !!!

 تیشرت قرمزی : چرا دماغت این جوری شده ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : آخه مگه تو فوضولی ، مَد ساله !!

 تیشرت قرمزی : چرا گوش هات این جوری شده ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : باز هم مگه تو فوضولی آخه ، مادر زادیه !!

 تیشرت قرمزی : بابایی پس ریش و سیبی لت کو ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : با ژیلت زدم ، میگن بهم میاد ، نه ، یه 70_80 سالی انگاری جوون تر شدم  !!!

 تیشرت قرمزی : بابایی چرا اینقدر دهنت بزرگ شده !!!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : برا این که بتونم جیگرتو بخورم !!!

 

تا اینارو گفت همه اونایی که پشت کمد مخفی شده بودند پریدن بیرون و همه یک صدا با هم گفتن ما بوس می خوایم یالا ، ما بوس می خوایم یالا.

تیشرت قرمزی هم بدو معطلی شمشیرش رو در اورد و همشون را تیکه و پاره کرد .

 

نتیجه اخلاقی : هرکی چشمش در دور و بر دختر همسایشون باشه سزای کارش همینه !!!

**********************************************

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان شنل قرمزی , داستان طنز , داستان اینجوری و اونجوری , امید و شنل قرمزی , داستان تجاوز به یه دختر ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
*****
باید از اول شروع کنی. همه همین را می گویند. اما زندگی که شطرنج نیست؛آدم وقتی محبوبش را از دست می دهد که دیگر واقعا نمیتواند "از اول شروع کند". بیشتر چیزی است شبیه "ادامه دادن بدون او"
*****
کسی نمی داند دقیقا چه کسی تلفن را اختراع کرد. هرچند سازمان ثبت اختراعات امریکا آن را به نام الکساندر گزاهام بل اسکاتلندی تبار نوشته است، بسیاری تصور می کردند او این فکر از مخترعی امریکایی به نام الیشا گری دزدیده بوده.
دیگرانی هم اصرار دارند اعتبار این اختراع را باید به پای یک ایتالیایی به نام مانتزتی یا یک فرانسوی به نام بورسول یا یک آلمانی به نام رایس یا یک ایتالیایی دیگر به نام موچی نوشت.
نکته ای کهکسی تردید در آن ندارد این است که همه این مردان در اواسط قرن نوزدهم با ایده انتقال ارتعاشات صوتی از یک مکان به مکانی دیگز کلنجار می رفتند. اما اولین مکالمه ی تلفنی تاریخ،بین بل و توماس واتسون که در اتاق های جداگانه ایستاده بودند شامل این کلمات بود: بیا اینجا؛ میخواهم ببینمت.
در بی شمار تماس تلفنی بعد از آن،این مفهوم هرگز از زبان مان دور نشده. بیا اینجا. میخواهم ببینمت. عاشقان ناشکیبا،دوستان دور از هم،پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که با نوه هایشان حرف می زدند.
صدای تلفنی چیزی است از جنس اغوا؛از جنس نان تازه ترد برای اشتها. بیا اینجا. میخواهم ببینمت.
*****
*****
با سلام خدمت دوستان عزیزمون...نماز روزه هاتون قبول باشه. دوتا متن بالا قسمت هایی از کتاب "اولین تماس تلفنی از بهشت" هستش. کتاب خیلی قشنگیه. کتاب همونطور که از اسمش معلومه در مورد تماس هایی که از بهشت گرفته میشه و کسانی که اون دنیا هستن با عزیزاشون تو این دنیا صحبت میکنند. کتاب مسیر خیلی پیچیده ای داره.
در کل کتاب خیلی جالبی بود، مخصوصا از لحاظ ایده و تنها اشکالی که میتونم به کتاب بگیرم تعدد شخصیت هاست.
نویسنده کتاب، آقای میچ آلبوم هستش که کتاب های معروفی از جمله "سه شنبه ها با موری" و " در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند" که مثل اینکه اولین تماس تلفنی از همه این کتاب ها معروف تر بوده.
در خصوص قسمت دوم متنی که گذاشتم یه تیکه جالب که میشه بهش اشاره کرد این بود که الکساندر گراهام بل چند سال بعد با توماس واتسون تماس میگیره و دوباره بهش میگه که بیا اینجا میخوام ببینمت و این در حالیه که این فاصله از 7-8 متر به چهار-پنج هزار کیلومتر فاصله تبدیل شده.
کتاب از دو داستان تشکیل شده. یکی داستان اصلی(تماس ها از بهشت) و یکی هم قسمت کوچکی در مورد گراهام بل که در خلال داستان اصلی به زیبایی آورده شده.
دوستان عزیزم بهتون پیشنهاد میکنم حتما این کتابو بخونید....مطمئنا ازش خوشتون میاد.
****
پ.ن1: دوستان تو این شب های عزیز سر سفره های افطارتون منو هم فراموش نکنید...این معده من دوباره وضعیتش اوت کرده و امانمو بریده. دعا کنید تمام مریضا شفا پیدا کنند.
پ.ن2: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید





برچسب ها : نقد کتاب اولین تماس تلفنی از بهشت , سه شنبه ها با موری , در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند , در مورد میچ آلبوم , در مورد اختراع تلفن , مخترع تلفن که بود؟! , آیا تماس از بهشت به زمین ممکن است؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
داستان اونجوری
.
.

.

.
.
.
.
.

.

.
.
-دختر : خیلی تنگه.... 

پسر : باشه آروم میکنم....

دختر : اخ دردم میاد.... 

پسر : فقط اولش درد داره بعد خوب میشه ...

دختر :اخ درش بیار... 

پسر : اره فایده نداره باید یه حلقه دیگه انتخاب کنیم...!

باز فکر های خا ک بر سری کردی بی ادب



برچسب ها : داستان اونجوری خفن , داستان اونجوری , داستان های اونجوری , سایت اونجوری , داستان های تنگ , آروم میکنم , دردم میاد ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,

"خوب میدانم که گریه های بزرگی در انتظارم هست. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می دانم. یعنی سال هاست که می دانم.
این را از همین حالا می دانم. از یادآوری اش  به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر  طوبی- خواهرم- بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت.
شانه های من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است.
نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند.
ما را اما شاید برساند."

پ.ن1: قطعه ای از کتاب " من گنجشک نیستم" نوشته مصطفی مستور
پ.ن2: "وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن"
یه تیکه جالب دیگه از همین کتاب
پ.ن3: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید و ببینید



برچسب ها : من گنجشک نیستم , مصطفی مستور , داستان های مصطفی مستور , دانلود داستان های مصطفی مستور , داستان من گنجشک نیستم , قسمتی از داستان های مصطفی مستور ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه جالب انگیز , کافه داستان ,

همیشه میخواستم یه زندگی خوب داشته باشم. شاید زندگی حال حاضرم خوب باشه ولی من حس نمیکنم. آقا حس نمیکنم دیگه... مگه زوره؟! دوست داشتم زندگیم یه جور خاص بود. یه جور خیلی خیلی  خاص...ازونا که دیگران تا میبینن میگن کاش زندگی من مثل این آقا خاص بود....ازونا که بعد 60 سال زندگی، میان از آدم درخواست میکنن که داستان زندگیشو تعریف کنه تا چاپ کنن.

زندگی من از اولش یکنواخت شروع شد. مثل بیشتر بچه های دیگه 9 ماهه به دنیا اومدم و لزومی نداره که بگم طبیعی، چون راحت میتونید حدس بزنید. بیمارستانم به اقلام بالا اضافه کنید!

نمیگم دوست داشتم تو جوب به دنیا بیام ولی خوب تو بیمارستان هم یکم لوسه....فکر کن توی هواپیما یا وسط گروگانگیری، به دنیا بیای. اصلا زندگیت ازین رو به اون رو میشه!

 بچیگیم هم مثل بیشتر بچه های هم سن و سالم تو خونه، کوچه و خیابون گذشت. اگه این پروسه برعکس اتفاق میفتاد؛ خیابون، کوچه و خونه، الان شما داشتید به داستان یه خلافکار تحت تعقیب که رو سرش کلی پول جایزه گذاشتن گوش میکردید. خیلی دوست دارم پشت این موضوع، این جمله رو هم بگم " از کجا معلوم که الان این قضیه واقعیت نداشته باشه؟!"

ولی همین اول این تضمینو بهتون میدم که واقعیت نداره. یک درصد هم شک به خودتون راه ندید. من اونقدر زندگیم معمولیه که از اول تا آخرش رو، دقیقا اون اخرش که می میرم، راحت میتونید پیش بینی کنید. خیلی عادی تو خواب....خیلی عادیه عادی در سن 80 سالگی تو خواب می میرم. حتی اونقدر بدشانسم که تو سن 40 سالگی که خیلی خاصه، تو یه حادثه رانندگی یا بر اثر شلیک گلوله در یک بانک دزدی نمیمیرم.

البته من اون شخصی هستم که میخواد با فردین بازی دزدارو بگیره و وقتی با 6 تا دزد گلاویز شده یکی از پشت با شاتگان میچپونه تو مغزش و خونش روی سرو صورت مردم میپاشه.

دیروز برای یه دختری که زندگیش خیلی خاص بود،از زندگی معمولیم حرف میزدم. چنان محو حرفام شده بود که یاد مایع ظرفشویی افتادم که چرکای روی ظرفو محو میکرد.چند وقت بود تلویزیون یکسره تبلیغشو نشون میداد.

بعد اون  همه صحبت کسل کننده در مورد زندگی معمولیم، برگشته با کمال پررویی گفته "چه زندگی معمولی خوبی داری،کاش من جای تو بودم"

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردمو گفتم " آه"

همین....به نظرم همین "آه" کافیش بود. دختره وسط جنگ به دنیا اومده بود و مامانش مرده بود،باباش معتاد بود،خودش تا بوغ سگ کار میکرد، ترک تحصیل کرده بود و از سر اجبار میخواست با یه نفر که 30 سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه....خیلی زندگیش خاصه...خیلی جالبه....بعد اومده میگه "کاش من جای تو بودم،زندگی معمولی تورو داشتم"

مسخرست!

کاش میشد ولی نمیشه که عوض کرد و من باید تا 50 سال دیگه صبر کنم تا این زندگی معمولی تو خواب تموم بشه. هر چند فکر میکنم اون دنیا هم از بدشانسی بیفتم تو بهشت و این زندگی معمولی ادامه پیدا کنه!

******

پ.ن1: امیدوارم خوشتون اومده باشه.

پ.ن2:پست خاطره انگیز امروز: کلیک کنید و ببینید




برچسب ها : داستان جدید منصور کبیر , داستان زندگی معمولی , منصور کبیر , نوشته های منصور کبیر , سایت کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , دساتان های اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
.....
"کودکم،من در پی آن هستم تا برایت شرح دهم که مرد بودن به دُمی در پیش داشتن نیست،بلکه به مفهوم انسان بودن است. و آنچه بیش از هرچیز برای من اهمیت دارد این است که تو یک انسان باشی.
کلمه انسان، کلمه شگفت آوری است زیرا مرد و زن را محدود نمی کند و بین آنها که دُمی دارند و آنهایی که ندارند مرزی ترسیم نمی کند. ازین گذشته خطی که دم دارها را از بی دم ها جدا می سازد، ان قدر باریک و ظریف است که عملا منحصر می شود به توانایی رویاندن یا نرویاندن یک مخلوق در شکم دیگری.
قلب و مغز جنسیتی ندارند. رفتار هم جنسیت ندارد. اگر تو انسانی اهل دوست داشتن و اهل تفکر هستی، آن چه را که گفتم به خاطر داشته باش زیرا من از آنهایی نیستم که به صورتی تو را ملزم سازم که رفتارت زنانه یا مردانه باشد. من تنها از تو خواهم خواست که از معجزه تولد شدن بهره گیری و هرگز به پستی و بی همتی تن در ندهی.
پستی جانوری است همواره کمین کرده، او ما را هر روز می گزد و نادرند کسانی که نمیگذارند که این حیوان پاره شان کند. به نام احتیاط، به نام سود و زیان و گاهی به نام فرزانگی. 
آدمیان، هنگامی که خطری تهدیدشان میکند ترسو و بزدل اند، همین که خطر رفع شد، کوس خودستایی می زنند. هرگز نباید از خطر بگریزی، حتی اگر ترس و بیم تو را بر حذر دارد.
به دنیا آمدن خود نوعی خطر کردن است." ....

قسمتی از کتاب"نامه به کودکی هرگز زاده نشد"
نویسنده: اوریانا فالاچی
***********
من با اوریانا فالاچی توسط دوتا دوست آشنا شدم. یکی کتاب " زندگی، جنگ و دیگر هیچ" رو به عنوان یکی از بهترین رمان هاش معرفی کرد و اون یکی دوستم "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" رو گفت بخونم، چون موضوعش جالب و متفاوته.
منم قبل عید یه روز با دوست دوم رفته بودیم سمت ولیعصر تا فلش بخریم ولی نمیدونم چی شد که از انقلاب سر درآوردیمو من جفت کتابارو زدم تو رگ مبارک.
مطمئنا میتونید حدس بزنید که " زندگی، جنگ و دیگر هیچ " رو هنوز نخوندم . اونم دلیلش کاملا مشخصه، پول کتابو من تقبل کردم،دوست گرامی هم زحمت حملشو تا خونشون کشید. با خودش برد که بخونه. اونم آخرش نه خودش خوند و نه گذاشت من بخونم. آخرشم رفت ارومیه دانشگاه! کتابم مونده خونه شون....منم چون فعلا آذوقه ام پره، لزومی نمیبینم برم زنگ خونه شونو بسوزونم و کتابو بگیرم!

اندر احوالات اوریانا بگم که این خدابیا مرز آبجی ما(رفته فامیلیشو از کبیر به فالاچی تغیر داده....نمیخواسته با پشتوانه فامیلی من معروف بشه!) خبرنگار بوده و این داستان کتاب "زندگی و .... " اینا در مورد سفریه که وسط جنگ میره ویتنام.
این خانوم خبرنگار ما،کلی مصاحبه معروف داره که میشه از معروفاش به مصاحبه اش با محمدرضا شاه قبل از انقلاب و  امام خمینی بعد از انقلاب اشاره کنیم. بعد یجوریایی این آبجی مرحوم ما فمینیست میزنه و مدافع حقوق زناست اونم از جنبه مثبتش....نه این حقوق زنایی که امروزه تو اروپا به بی بندو باری زنا معروفه! پس اگه دختری حتما بهت پیشنهاد میکنم کتاباشو بخونی. و اگه پسری بازم پیشنهاد میکنم کتاباشو بخونی چون تو اون نامه ها یکم میتونی به درک کردن معجزه مادر شدن نزدیک بشی.
**********
پ.ن1: اول میخواستم یه پست طنز بنویسم، حسشم بود ولی یهو خونه شلوغ شد و حسش پرید. هیچی دیگه گفتم حالا که تا اینجا اومدم حداقل بذار این قسمت از کتابو که قشنگ بودو قبلا علامت زده بودمش واستون تایپ کنم. امیدوارم خوشتون اومده باشه.
پ.ن2: کی برسه دوباره من سازم کوک بشه واسه شما یکم طنز بنویسم؟! 
پ.ن3: ازین به بعد اگه چیزی یادم اومد میخوام یک پست خاطره انگیز  از کافه ته پستام بذارم.
پست خاطره انگیزی که الان یهو دیدم اینه:::: کلیک کنید و بیبینید!



برچسب ها : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد... , نویسنده: اوریانا فالاچی , داستان های اوریانا فالاچی , درباره اوریانا فالاچی , زندگی اوریانا فالاچی , تمام کتاب های اوریانا فالاچی , اوریانا فالاچی و منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
سلام یه داستان کوتاه،داخل یه کتاب خوندم که گفتم بودنش تو وبلاگ خالی از لطف نیست.
هر چند نمیشه گفت داستان چون بیشتر شبیه نقل قوله ولی قشنگ بود.

"مردی بود که فنجانی جادویی پیدا کرد و فهمید که اگر تویش اشک بریزد، اشک ها بدل به مروارید می شوند. اما هرچند از مال دنیا جیزی نداشت، شاد و خندان بود و کمتر اشک می ریخت.
پس در صدد برآمد راه هایی پیدا کند و غمگین بشود تا بتواند با اشک هایش ثروتمند شود. همانطور که مرواریدها تلنبار می شد،طمعش گل کرد.
داستان به اینجا ختم می شد که مرد کارد در دست روی کوهی از مروارید نشته است و بی اختیار در فنجان اشک می ریزد و جسد همسر مقتولش در دست های اوست."

دوستانی که به داستان و نویسندگی علاقه دارند باید متوجه نکته ای داخل داستان شده باشند.
اگه گفتید نکته اش چیه؟!



برچسب ها : فنجان جادویی , داستان فنجان جادویی , منصور کبیر , داستان هایی از منصور کبیر , بهترین رمان های سال ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :




برچسب ها : داستان , جملات عاشقانه , داستان عاشقانه ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,

به نام تنهاترین تنها


 داستان طناب دار


 _ بنویس....بنویس...بهت میگم بنویس

مثل همیشه، بدون اینکه صحبتی انجام بده، به صورت وکیل خیره شد.

_ ببین عبدلی، بهتره تعریف کنی چه اتفاقی افتاده...تا کی میخوای حرف نزنی؟

این سومین بار بود که از سلول به اتاق بازجویی میاوردمش ولی بدون هیچ نتیجه ای دوباره همون مسیرو برمیگشتیم.

چهره اش روز به روز پیرتر میشد.... ارزش غمش مثل شراب ناب با گذشت زمان بیشتر میشد.

وکیلش با چهره ای ناامید به من نگاه کرد و با اشاره سرش به من فهموند که باید عبدلی رو به سلولش برگردونم.

نزدیک عبدلی شدم و با دستبند دستشو بستم و گفتم «پاشو آقا عبدلی...مثل اینکه این قصه سر دراز داره.»

چند قدم بیشتراز اتاق بازجویی دور نشده بودیم که سکوتو شکست و گفت: « چند روزی بود که بهش شک پیدا کرده بودم، خیلی کم حرف شده بود. هرچقدر بهش میگفتم موضوع چیه؟ ولی همیشه با جواب های سربالا،میپیچوند. خیلی دوستش داشتم...اصلا فکر نمیکردم این کارو باهام انجام بده....» 

همونطور که مبهوت حرفاش بودم،گفتم :« آقا عبدلی میخوای اعتراف کنی برگردیم سمت اتاق بازجویی؟ هان؟»

یه لحظه به خودش اومدو گفت: «چی؟! اعتراف چی؟ مگه چیزی گفتم بهت؟»

و بازم سکوت کرد. با این حرفش متوجه شدم که اصلا تو حال خودش نبوده. یک ماهی بود که به جرم قتل همسرش دستگیر شده بود ولی نه شواهد کافی وجود داشت و نه عبدلی منکر قتل همسرش میشد.

بهش نگاه کردم،دیدم به زمین خیره شده ....« 7سال پیش که رفتم خواستگاریش گفت قبلا یکی رو دوست داشته ولی طرف رفته خارج و دیگه برنیمگرده، منم گفتم خوب، عیبی نداره طرف رفته...منم چون دوستش داشتم گفتم فراموشش میکنه....زندگیمون خوب بود...چرا ؟من فکر میکردم که فراموشش کرده...فکر میکردم دوستم داره...چرا اون بی شرف برگشت؟....» دوباره به خودش اومد و به چشمای من نگاه کرد و مثل مورچه ای که هیچ انگیزه ای برای زندگی نداره، به حرکتش ادامه داد.

معلوم بود اصلا متوجه زمان نیست و هرچی تو ذهنش میگذره رو به زبون میاره.

یکی از دوستام که سر صحنه جرم حاضر بودش، قضیه رو اینجوری برام تعریف کرد

«همسایه هاش اول صدای دعوا و دادو فریاد رو از خونه شنیده بودن. بعد یک ساعت صدای گریه های ممتد عبدلی رو میشنون و همین نگرانشون میکنه. بعد چند نفری جمع میشن میرن جلوی در عبدلی اینا ولی وقتی میبینن درو باز نمیکنه ،با صلاح مشورت ، تصمیم میگیرند به پلیس زنگ بزنن. پلیس هم وقتی میرسه، مجبور میشه با زور درو باز کنه و داخل بشن.

وقتی داخل میشن میبینن که عبدلی دراز کش افتاده رو زمین وداره گریه میکنه. جلوشم زنش با یه طناب که به آویز لوستر وصل کرده، خودشو دار زده. خانومش چند قسمت از صورتش کبود شده بود و از بینیش روی زمین خون چکه میکرد. معلوم بود قبل اینکه کشته بشه یا خود کشی کنه،کتک خورده. میگم خودکشی، واسه اینکه بعدا از مسئول پرونده شنیدم که میگفت اصلا روی طناب یا صندلیی که خانومش باهاش خودکشی کرده بود، اصلا اثر انگشتی از عبدلی نبوده.»

همین موضوع پرونده رو نیمه تموم گذاشته بود. ازین موضوع دو ماه گذاشته بود ولی هنوزم که هنوزه پرونده نصفه کاره مونده بود و عبدلی اصلا در این خصوص با وکیلش صحبت نمیکرد.

_ ببین عبدلی، من دیگه خسته شدم، تو رو دیگه نمیدونم. این آخرین جلسه بازجوییته....اگه حرف نزنی احتمال 90 درصد دادگاه حکم قتل برات بنویسه و محکوم به اعدام بشی.

عبدلی که معلوم بود اصلا متوجه کلیت صحبت ها نشده بود سریع گفت «با چی اعدامم میکنن؟»

_ با طناب دار

یک لحظه یه لبخند کوچیکی روی لب های عبدلی نشست که لحظه ای بعد جاشو دوباره به همون غم قدیمی توی چشماش داد.

_ نه خیر...تو خیال نداری واسه زندگیت تلاش کنی....منم هرچقدر زور بزنم نتیجه نمیده. سرباز ببرش توی سلولش تا روز دادگاه ببینیم خدا چی میخواد.

با عبدلی توی راهرو ها راه افتادیم که دوباره نا خودآگاه به حرف اومد « یه روز شک کردم که با هم قرار دارند. رفتم بیرون خونه منتظر شدم و تا دم یه کافی شاپ تعقیبش کردم. بعد از نیم ساعت حرف زدن به سمت خونه برگشتن. حتما میخواستن با هم کارشونو تموم کنن. اصلا پای رفتن به خونه رو نداشتم... اصلا جرات اینو نداشتم که برم بالا...همش میترسیدم نتونم خودمو کنترل کنم. یک ساعت با خودم کلنجار رفتم که متوجه شدم اون آشغال، از خونه خارج شد. به سرعت وارد خونه شدم. داشت آروم گریه میکرد و لباساشو میپوشید . وقتی منو دید ترسید...به مِن ومِن افتاد...داد زدم که همه چیو میدونم و بدون مقدمه بهش حمله کردم... شروع کردم به زدنش.... خون به مغزم اصلا نمیرسید... زیر دست و پام بود که گفت « مجبور بودم علی....میفهمی...مجبور بودم... قبل از ازدواجمون ازم فیلم داشت...تهدیدم کرد.... به خدا خیلی دوست دارم علی...میترسیدم بهت بگم....میترسیدم دیگه دوستم نداشته باشی.....میترسیدم زندگیمون از هم بپاشه....بهم گفت فقط همین یه باره بعدش فیلمو پاک میکنه....»

عبدلی در حالی که قطره ای اشک از گوشه چشمش جاری بود ادامه داد « کاش بهم میگفت...ای کاش قبل اونکار بهم میگفت...گفتم « اگه قبل این موضوع بهم میگفتی کمکت میکردم و هیچوقت ازت دل نمیکندم ولی الان دیگه دیره.....دیگه دوستت ندارم..... »

 شکستنشو دیدم. رفتم تو اتاقممونو درو از پشت بستم. اومد پشت درو آروم گفت «علی منو ببخش....ببخش که حریممونو خراب کردم.... » بعد نیم ساعت دیدم که ازت صدایی نمیاد. اومدم بیرون...چیزی که نباید میشد، شده بود...من کشتمت...منم باید مثل تو خودمو دار بزنم...... »

و میون گریه هاش شروع به خندیدن کرد.

پایان 

27 فروردین 93




برچسب ها : داستان طناب دار -- نوشته منصور کبیر , داستان طناب دار , داستان های منصور کبیر , منصور کبیر , سایت کافه جوان , داستان جدید منصور کبیر , داستان های خفن و اونجوری ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
یه داستان کوتاه جدید از خودم
امیدوارم خوشتون بیاد

داستان پونز
روزهای آخر فروردین بود و بچه ها هنوز تو حال و هوای تعطیلات عید بودند. کمتر به درس و مشق توجه میکردیم.
بیشترین کتک ها و اردنگی ها تو همین روها زده میشد. بچه به خاطر هوای مطبوع بهاری که معروف شده بود به فصل جفت گیری، عمیقا تو خواب و رویا بودند. پشت لب هامون کم و بیش یه کرکی دراومده بود. بعضی از بچه ها هم که تو خونه آزادی بیشتری داشتن، به همون کرک هم رحم نمیکردن و با تیغ به قصد بوکسوباد کردن مورچه روی صورت چندباری بالا پایین میکشیدن، که بعضا دیده میشد به دلیل عدم تجربه، چندتا جای زخم هم روی صورتشون میذاشتن.
سوم راهنمایی؛ اوج سن بلوغ، سال آخری بودن،حس بزرگ پنداری ، شرارت محض و در کنار اینها برای کسایی که کمی به درس توجه داشتن "امتحان نمونه دولتی" بود.
از همون اول سال بعضی از معلم ها که کمی احساس وظیفه میکردن، تو گوشمون یاسین میخوندن ولی کو گوش شنوا؟!
آقای رضایی که معلم دینی بود و به اصطلاح خودش نگران آینده ما ، شروع به نطق کردن کرد.مثل همیشه همچون منبردوستان بروی منبرش  نشسته و داد سخن رو آغاز کرد:
"بچه ها، شما سال آخر هستید، همونطور که میدونید یه آزمون تستی برای ورود به مدرسه نمونه دولتی دارید. مطمئن باشید اگه بتونید تو این مدرسه قبول بشید،بار خودتونو از الان واسه.....رجبی اینقدر وول نخور صاف بشین،مگه زیرت پونز گذاشتن؟.....اه ...چی میگفتم؟"
بچه های دو ردیف اول که با دقت به کلمات خارج شده از زبان رضایی گوش میدادن و هر لحظه میترسیدن نکنه آقای رضایی سکته بزنه و اینها بار خود را نبسته، ناکام بمونند، در جواب سوال سریع گفتند "آقا داشتید میگفتید بار خودمونو از الان واسه...."
رضایی با نگاهی غرور آفرین به بچه های ردیف اول ادامه داد " بله میگفتم...میتونید بار خودتونو از الان واسه  دانشگاه ببندید" و معلم ارجمند ما  ارشادهایش را در عرض یک ساعت برای ما روضه وار خوند.
 
                                                                                 *****
شیفت صبح برای دوره ابتدایی و شیفت عصر برای دوره راهنمایی بود. کلاسی که برای ما سومی ها اختصاص داده بودند، صبح ها برای اولی ها بود. به خاطر همین درو دیوار کلاس با نقاشی ها و کاردستی های کودکانه با پونز به دیوار نصب شده بود.
درباره موارد استفاده از این پونز ها در بیشتر مواقع توسط دانش آموز هارو رو توضیح نمیدهم. همینقدر بدونید که کسی جون سالم یا بهتر بگویم ما تحت سالم از دست این پونز ها بدر نکره بود. همه حداقل مزه یکبار سوزش ناگهانی و غیر منتظره رو چشیده بودیم.
داستان اصلی به زمانی بر میگرده که ما بعد از تعطیلی در مدرسه میموندیم و برای نمونه دولتی درس میخوندیم. 
یک بار نمیدونم این شیطان فلان فلان شده، از کجا به جلد من رسوخ کرد که من و یار شفیقم حدود 5-6 تا از پونز هارو زیر روکش پلاستیکی صندلی معلم جاساز کردیم. به طوری که اصلا مشخص نبود. وقتی از مدرسه خارج میشدیم از درگاه خداوند برای اون خانم معلم ابتدایی طلب صبر کردیم. 
اینقدر شرور بودیم که حسرت این رو میخوردیم که ای کاش لحظه موعود شاهد ماجرا میبودیم ولی اصلا امکان پذیر نبود.
ظهر فردای این موضوع، اولین چیزی که در مدرسه نظر من رو به خودش جلب کرد صندلی شکسته ای بود که در راهرو رها کرده بودن . نوک های تیز پونز به طرز وحشت آوری از زیر روکش خارج شده بود.

پایان

پ.ن:
دوستان گلم ازونجایی که من چند روز دیگه عازم سفرم و احتمالا تا آخر عید نباشم، پس جلو جلو به همتون عیدو تبریک میگم و امیدوارم سال خوب و خوشی رو داشته باشید.
امیدوارم هرچی کم و کاستی تو این سال جاری داشتید تو سال آتی همرو رفع و رجوع کنید.
التماس دعا
یا علی



برچسب ها : داستان پونز --نوشته منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , داستان های کوتاه , داستان های خفن , داستان های کوتاه خفن و باحال , داستان های اونجوری , داستان های طنز اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

سلامی چو قرمه سبزی های مامانم!

حالتون چطوره؟ خوبین؟ اهل بیتتون خوبن؟ خب خدارو شکر. بابت این چند روز تاخیر معذرت میخوام.از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که این روزا بدشانسی مث سگ پاچمو گرفته!از چی بگم برات؟ از ای دی اس الی که ترافیکش تموم شده؟ از کارت گرافیکی که دوباره سوخته؟

 


آخه از چی بگم برات؟ انتظار داری چه چیزی از دهنم دراد؟ به جز یه مشت خزعبلات ساده؟ خب آره هم کافه ای درد توشه ولی با زبون ساده!

 


آقا جونم واستون بگه که پریشب داشتیم تو کوچه(در دمای منفی خدا درجه!!!)قدم میزدم که شنیدم از خونه همسایه سر کوچه صدای بچه میاد، منم که فوق تخصص فوضولی دارم از دانشکده خاله زنکیان! و گوشم اینجور وقتا مث شامه سگ میشه رفتم زیر پنجرشون وایسادم و شروع کردم به گوش دادن:

 


-بچه:مامان من گشنمه –مامانش:چی میخوری عزیزم؟؟ -بچه:مرغابی سواحل سیاره ونوس! –مامان:ها؟؟ -بچه:همون که شنیدی! مامان–من که میفهمم توئه فلان فلان شده آی پد میخوای اینارو بهونه کردی –بچه:خب؟اونجوری نگاه نکن الان کسی ببینه فکر میکنه سفر به سواحل هاوایی ازتون خواستم!!بابا یه آی پد ساده میخوام آی ایها الناس!!(یه سری مدلم گفت که نفهمیدم چی بود!!) مامان:اگه آدم باشی به بابات میگم این ماه بیشتر اضافه کار وایسه پول آی پدت رو دربیاره

 


من هم تا اینارو شنیدم از پنجره فاصله گرفتم و مث میرزا منصور الدین کبیر قمی رفتم تو فکر و در راه برگشت به پارک(در دمای منفی خدا درجه)قرار گرفتم.به پارک که رسیدم شروع کردم افکارم رو مث آش زیر و رو کردن!این شما و این افکار بنده در زمینه کودک10ساله و آی پد و پدر بدبخت:

 


1-من همسن اون سوسک توله بودم به یه آبنبات قیچی راضی بودیم!!آخرین تکنولوژی که فکرشو میکردم ازین آتاریا بود که بابام برام خریده بود و فقط یه بازی داشت تو اونم فقط باید جاخالی میدادی نخوری به اینور اونور!!!حالا این فسقل بچه آی پد میخواد!چیزی که من الآن هم ندارم!!



2-آی پد چی هست آیا؟؟ شاید شماهم مث من ندونین این تکنولوژی چیه! پس محض اطلاعتون:گمون کنم یه جور تبلته ولی بزرگتر و بهتر و هوشمندتره! و وقتی داری باهاش حرف میزنی انگار یه لنگه در رو کندی گذاشتی در گوشت!



3-یکی نیست به اون پسره بگه پد صصصگ صدات از جای گرم درمیاد؟؟؟اون پدر بدبخت، نفهم و زجر کشیده بره بیشتر کار کنه اونوقت توی گوساله که هنوز سرت از کول تخم درنیومده بری آی پد بخره؟؟



4-یکی نیست بگه آخه چوچولو اون آی پد به چه درد تو میخوره؟؟ میخوای باهاش کارای خاک بر سری کنی؟؟(به دلیل اینکه خواهر مادر داخل کافه وجود داره مسئله رو باز نمیکنم ولی خودتون تا تهش برین!) وقتی به جز افراد بسیار محدودی مابقی ماها فرهنگ استفاده از تکنولوژی رو نداریم پس به مامی جونت بگو اول فرهنگشو برات بخره چوچولو!



5-من دیشب به مامانم گفتم لپ تاپ میخوام(که ای کاش نمیگفتم)چنان دمپایی رو به سمتم پرت کرد که موجشش به سرم گرفت و هنوز بعد 18ساعت سرم گز گز میکنه!!د آخه شما بگین این مامانه من دارم؟؟یا مامان واقعی اونه که مث چیز از کیسه خلیفه میبخشه و با زور کتک پدر خانواده رو مجبور به خرید آی پد میکنه؟؟به نظر شما من نباید برم بمیرم؟؟نباید خودمو ازین زندگی آزاد سازم آیا؟؟

 


و یک سری مطالب که چون پست طولانی میشه نمیگمشون!

پس تا درودی دیگر بدرود!

.....................................................................................................................................

1-با تشکر از کافی نت رایکا بابت فعالسازی اینترنتم.

2-با تشکر از شرکت سوشیا مهر رایان تویسرکان بابت تعمیر کارت گرافیکم.

3-و در آخر با تشکر از بابام که هزینه هارو متقبل میشه!




برچسب ها : سگ ای دی اس ال , ترافیک کارت گرافیک , سواحل سیاره ونوس آی پد , میرزا منصور الدین کبیر قمی , کودک10ساله آبنبات قیچی , تکنولوژی تبلت فرهنگ طریقه استفاده از آی پد لپ تاپ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,

سلام به خدمت شما سروران گرامی

میخوام توی این پست یه سری چرت و پرت هدفدار تحویلتون بدم:

اولا اینکه خوشحالم از بازگشت غرور آفرین سندمن خان سالواتوره بعد از دوران سخت وجانگداز تهران گردی به کافه خودمون و اینکه بالاخره کفش آهنیشون پاره شد و تصمیم گرفت ما کافه ای هارو مهمون طنز منحصر به فردش کنن.(نوشابه باز کردن برا سندی بسه)



و دوما ازینکه من فعلا و به صورت کاملا موقت یکم(دقت کنید فقط یکم!) آدم شدم و قراره پست های درست و درمون بذارم لذت ببرین. پس اگه پشت پرده اتفاقی افتاد من درموردش صحبت نمیکنم. و این موضع تا وقتی که مطمئن نشم کافه هیلتر نمیشه ادامه داره.(ولی این دلیل نمیشه درمورد مسائل تابلوی جلوی پرده حرف نزنم!)



اینم اولین داستان خودم تقدیم به همه دوستان:



دیشب ساعت2شب کم کم داشت چشم گرم میشد و آماده خواب میشدم که یهو دیدم یکی داره به شدت در میزنه.منم مثل سگی که قصد پاچه گرفتن داره یورش بردم سمت در و تنها شانسی که اون فلک زده پشت در آورد این بود که از دم در کنار رفته بود و قبل ازینکه کتک بخوره فرصت برنداز کردنش رو برام گذاشته بود.



در رو که باز کردم کپ کردم!آره درست دیدم این سندمن یود که کتک خورده و خونین جلو در بود!عصبی شدم و رفتم جلوش و داد زدم: چی شده؟؟  اونم که از دیدنم با اون وضع خشن تعجب کرده بود به زور توضیح داد که تو راه برگشتن از سالن فوتبال با یه نفر دعواش شده و اون طرف هم با دوستاش بوده و خلاصه کتک رو نوش جان کرده!



منم که از شدت خشم مثل لبو سرخ شده بودم دستشو گرفتم و بهش گفتم: بگو کی بوده تا شیکمشو سفره کنم. سندی هم با تته پته آدرس خونشون رو گفت. رفتیم در خونه طرف و من چنان با مشت و لگد به در خونشون میزدم که کل محلشون از خونه هاشون ریختن کف کوچه(فکر کرده بودن زلزله اومده)بعد پسره اومد بیرون و تا مارو دید پاپیون شد زیر گلوش!آخه ما خیلی بودیم. من بودم، سندی سالواتوره، حاجی نصرت، علی فرصت آره و اینا خیلی بودیم. منصورمونم بود.کدوم منصور؟ منصور کبیر!


آره دیگه یکی من زدم، یکی سندمن، یکی منصور، که یدفعه یکی ازون نامردا بی هوا یه مشت خوابوند زیر چشم منصور. منو میگی؟؟ یهو قاطی کردم اینهو باتیستا همشونو ناک اوت کردم که یدفعه یه نفر ناغافل با چوب کوبید پشت کله من. دنیا شده بود چرخ و فلک و هی دور سرم چرخ میخورد! نامردا 3تایی ریختن سر منو تا جا داشتم منو زدن!



خلاصه آقا که شما باشی من به همه گفتم زدم شما هم بگین زده!



یهو یه احساس درد تو پهلوم کردم و چشامو که باز کردم دیدم ننمون کاملا مهربانانه با یه لبخند ژکوند داره با تمام قدرت تو کلیه و شکمم میزنه و میگه: امید خیر ندیده درست بخواب داری خرناس میکشی!!! منم طبق معمول فریب خورده رها شدم! ولی جون شما که میخوام دنیاش نباشه علت این خواب من کنسرو لوبیا و نفاخیش بود!!


.........................................................................................................................

پی نوشت:

1-توی داستان اسم بچه هارو بردم که براتون جذابتر بشه و اگه ناراحت شدن ازشون معذرت میخوام.

2-این متنو با لحن لاتی بخونین که خیلی باحالش میکنه.




برچسب ها : سندمن خان سالواتوره , امید در کافه جوان , نزاع خیابانی دعوا قانون درمورد استفاده از سلاح سرد , فوتبال , داستان , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , خارج از کافه ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] (تعداد کل صفحات:7)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت