تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

گاهی یک نوشته و متن آنقدر زیبا نوشته می شود که تاثیر آن تا سال ها از ذهن آدم بیرون نمی رود. وقتی نشسته ای پشت صندلی و قلپ قلپ چایی می نوشی و با چشمان بسته دست می کشی روی برگه سفید سوزن زده ای تا شاید بتوانی حس کنی چه نوشته، میبینی که شدی شبیه یکی از شخصیت داستان هایی که تازه خواندی. تو کوری و چایی می نوشی. تو کوری و تلاش می کنی آخرین نامه دوست ناشناست را بخوانی. دوستی که تو تا آخر عمرت هم اورا نخواهی دید. توافقات بین دوستان نامه ای از بین نمی روند. این عهدی بود که هر دو باهم به آن رسیده بودید برای اینکه تا آخر عمر راحت با هم دردل کنید بدون اینکه ترسی از این داشته باشید که روزی، یکدیگر را قضاوت کنید. چه حوصله ای دارد دوستت که می نشیند یک بار سوزن زده های تورا می خواند و یک بار هم نوشته های خودش را سوزن سوزن می کند. راستی دوستت هم کور است. فقط این را به تو نمی گوید. این را از خون نوک انگشت سبابه اش که روی کاغذ خشک شده فهمیدی. هرچند خون را ندیدی. بوی خون را شنیدی.
فکر می کنی تو هم روزی خودت را جای شخصیت داستان من قرار بدهی؟ هرچقدر هم نوشته و متن من آنقدر زیبا نوشته نشده که تاثیر آن تا سال ها از ذهنت بیرون نرود؟ وقتی نشسته ای پشت صندلی وقلپ قلپ چایی می نوشی و با چشمان بسته دست می کشی روی برگه سفید سوزن زده ای تا شاید بتوانی حس کنی چه نوشته؟
می بینی شدی شبیه یکی از شخصیت های داستان من!


دوشنبه 3 دی 95
1:38 بامداد

پی نوشت: متن انگلیسی عنوان:: whos care? just write then shut the fuck up



برچسب ها : داستان نویسی , داستان پست مدرن ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
"گاهی باید حرف ها را زود زد، وگرنه آن حرف به مرور زمان آنقدر بزرگ می شود که بعدها اگر هم بخواهی به زبان بیاوریش، در گلویت گیر می کند."
 قسمتی از داستان «آسفالت نرم خیابان»
 نوشته خودم



دسته بندی : داستان های منصور کبیر , کافه اجتماعی ,
همونطور که گفته بودم یک داستان دیگه برای مسابقه میهن بلاگ تنظیم کردم به صرف شرکت در گزینش داوری
امیدوارم خوب باشه و بتونم یه جایزه از تو این نویسندگی در بیارم.
هرچند دوستان هم مثل اینکه فهمیدن باید چیکار کنن و متن های قشنگ بین پست های ارسالی دیده میشه.
توکل بر خدا
اینم لینک داستان
برید بخوانید و اینجا نظر بدهید::



برچسب ها : به امید بهترین تغییرها , داستان های منصور کبیر , نویسندگی , داستان های اونجوری , داستان های بهشت و برزخ , داستان اونجوری , داستان خفن ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
سلام علی آل کافه 
داستان ازین قراره که میهن بلاگ یه مسابقه گذاشته با مضمون #ماشین زمان--اگر به 10 سال قبل برگردید چکار می کنید؟#
که از داوراش سروش صحت و لیلی رشیدی هستند. جایزه های خوبی هم میده.
بنده هم شرکت کردم
گفتم شما هم شرکت کنید
ضرر نداره
بعدش اینم لینک داستان من::
برید بخونید و اگه خوشتون اومدو دوستم داشتید برام لایک بزنید.
دمتون گرم


البته قبلش اینو بهتون بگم...نوشته های دیگران رو بخونید..بعدش بیاید نظرتونو اینجا در مورد داستانم بگید.
و دیگر اینکه قراره یه داستان به صرف شرکت در  داوری بفرستم.
این داستانم بیشتر جنبه برنده شدن در رای مردمی داره
پس لایک فراموش نشه...دست شما هم درد نکنه




برچسب ها : داستان اونجوری , داستان خفن , داستان باحال , ماشین زمان , طنز در مورد سروش صحت , مسابقه میهن بلاگ , سایت اونجوری ,
دسته بندی : مسابقه های جایزه دار , کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
سلام
داستان نا تموم زیر من نوشتم. به نظرتون میشه داستان رو چیجوری ادامه داد و چه کشمکش هایی میشه ایجاد کرد.
شما میتونید داستان رو از هرجا که دلتون خواست ادامه بدید...حتی از وسطش.
بعد اینکه اگه دستی بر قلم ندارید هم لزومی نداره حتما داستان بنویسید. ایده هاتون هم برای من کافیه
با تشکر::
**

با بستن در خونه، نصف جملات مادرم رو که میگفت « حسام بیا این یه لقمه رو هم بخور» پشت در گذاشتم و با دهنی پر گفتم مرسی، که البته صدای من هم پشت در موند.

کیفمو روی راه پله گذاشتم و با عجله مشغول بستن بندهای کفشم شدم...که بسته نبسته پشیمون شدم و برای جبران زمان از دست رفته ام کیف رو برداشتم و تصمیم گرفتم بند کفش هارو داخل آسانسور ببندم. آسانسور طبق معمول که آخرین و اولین مسافر هر روزش من بودم،طبقه ما ایستاده بود. دکمه طبقه همکف رو زدم و نشستم به بستن بند کفش هام. به محض حرکت آسانسور منتظر آهنگ ملایم همیشگی بودم که با یه آهنگ ریتمیک تند مواجه شدم. باز هم این آقای حسنی؛مدیر ساختمون، یک چیز جدیدی رو برامون ارمغان آورده، که اینبار تغیر آهنگ آسانسور از تازه ترین ابتکاراتش بود.

بی خیال آهنگ شدم و به ادامه بستن بند کفش هام مشغول شدم که شوفر آسانسور گفت «طبقه دهم....خوش آمدید!»

همونطور که کف آسانسور نشسته بودم، با تعجب سرمو بلند کردم که ببینم این مسافر جدید کیه که این وقت صبح میخواد با من همسفر بشه. در آسانسور باز شد و یه دختر 18-19 ساله با چشمای خواب آلود داشت داخل آسانسور میشد و با دیدن من یهو شوکه شد و یه جیغ ریز کشید و گفت: «یا حسین» و کمی عقب کشید.

من که خودم از جیغ دختره، شوکه شده بودم، از جام بلند شدم و گفتم: «خانوم چته؟ مگه جن دیدی؟ ترسیدم»

-شما ترسیدی؟ رو، رو برم به خدا! خوابیدی کف آسانسور ساعت 5 صبحی انتظار داری چی کار کنم؟

-یجور می گید خوابیدی انگار جا انداختم؟ داشتم بند کفش امو می بستم. حالا بیاید تو درو ببندید، داره سوز میاد،تازه گرم شده بودیم......خخخ... .

که با دیدن چشم غره دختره سریع صدامو جدی کردم و گفتم: « خخخ خیلی ببخشید...دیرم شده»

دختره وارد شد و بغل من ایستاد. آسانسور شروع به حرکت کرد.

زیر چشمی از داخل آینه داشتم قیافه اش رو نگاه میکردم، عصبی به نظر می رسید. نیش ام کجکی باز شده بود. ییهو از تو آینه عصبانی نگاهم کردو من سریع نیش امو بستم و با ریتم آهنگ پخش شده گردن امو تکون میدادم.

به محض باز شدن درب آسانسور دختره با عجله خارج شد و به سمت در خروجی حیاط رفت.

من به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم.  چون عجله داشتم دیگه منتظر گرم شدن ماشین و یک دقیقه خلاص کار کردن نموندم. وقتی از سر کوچه وارد خیابون اصلی شدم، دختره رو در حالی که خودشو تو ژاکتش جمع کرده بود و منتظر تاکسی بود رو دیدم. تو اون ساعت و سرما، سگ رو میزدی بیرون نمی اومد؛ البته بلا نسبت من که نزده، بیرون بودم. سرعت ماشین رو کم کردم و آروم نزدیکش شدم. با سرعت 10تا از کنارش رد شدم و از تو شیشه در حالی که نیش ام تا بناگوش باز بود باهاش چشم تو چشم کردم و رد شدم. شاید این تبادل نگاه چند ثانیه طول نکشید ولی به اندازه یک سال دل منو شاد کرد. از تو آینه بغل دیدم که داره بهم نگاه میکنه و زیر لب فحش میده.

***




برچسب ها : داستان ناتمام , داستان نویسی , داستان اونجوری , داستان خفن , داستان های اونجوری و خفن , منصور کبیر , داستان کوتاه ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

اگه از مشتری های قدیمی و ثابت نوشته های من باشید احتمالا این داستان براتون آشنا باشه.
قبلا این داستان رو منتشر کرده بودم. در اصل این داستان ترکیبی از دو داستان قدیمی من هست  با کمی تغیرات و جمع بندی، که پارسال تکمیلش کردم. گفتم الان منتشرش کنم که شما هم بخونید.
امیدوارم خوشتون بیاد:
***
بسم رب

داستان شیرین ترین تلخی

 

از آموزشگاه بازیگری که بیرون اومدیم،رو به رضا کردم و گفتم: " امروز دیگه میخوام این آرزویی که چند وقته افتاده به جون ام رو عملیش کنم. بسه دیگه بابا، تا کی میخوایم همش بترسیم؟ مرگ یه بار، شیونم یه بار!"

رضا بین خنده های بلندی که میکرد، گفت: "منصــــــــــــــــــــور عمرا بتونی .شرط میبندم وسطش کم میاری!"

اخم هام رو توی هم کشیدم و گفتم: "برو گمشو....وقتی امروز تو مترو کارو تموم کردم،میفهمی"

رضا با خنده گفت: "ببینیمو تعریف کنیم!"

 _نه دیگه! تو نمیتونی ببینی. اگه تو اونجا باشی که نمیتونم کارو درست انجام بدم. میترسم قیافه تورو ببینم و خنده ام بگیره. قول میدم هر اتفاقی افتاد، فردا برات مو به مو تعریف کنم.

_ چه حرفا؟! فکر کردی به این راحتی ها تورو تنها میذارم؟ منم باید بیام. قول میدم چند ردیف اونورتر بشینم و اصلا کاری باهات نداشته باشم. در ضمن اگه من نباشم از کجا معلوم میشه که کارتو خوب انجام دادی؟!

 _نمیدونم که....ای بابا....جهنم، بیا. ولی رضا اگه وسطش ادا در بیاری، من میمونم و تو و یه دسته بیل اعلا!

_خوب حالا! قشقرق نکن اینقدر، بدو بریم سمت مترو تجریش که کلی کار داریم.

ساعت 3، نزدیک ورودی مترو از هم جدا شدیم و با فاصله از هم حرکت میکردیم.

ساعت خلوت مترو بود و افراد زیادی داخل واگن نبودن. روی صندلی کنار یک مرد میانسال که سبیل های پر پشتی داشت، نشستم. یک نقشه 2000 تومانی تهران توی دستش بود و با چشماش دنبال چیزی میگشت. به محض نشستن، ازم پرسید: "ببخشید آقا من میخوام برم خیابون لاله زار، بهم گفتن توپ خونه پیاده بشم، ولی من اصلا توی نقشه اسم ایستگاهشو نمیبینم. چطوریه؟ کجا باید پیاده بشم؟"

من که از بابت خراب شدن برنامه مون میترسیدم، سریع تو پاسخش گفتم: "خواهش میکنم، ایستگاه امام خمینی باید پیاده بشید. توپ خونه اسم قدیمشه."

ازم تشکری کرد و دوباره روی نقشه خم شد.

به سمت رضا که تقریبا یک ردیف سمت چپ و روبروی من نشسته بود، نگاه کردم و متوجه شدم که خودش رو زده به کوچه علی چپ و مثلا متوجه من نیست.

ایستگاه های بعدی کم کم به تعداد مسافران اضافه شد و تقریبا تمام صندلی ها پر شده بود.

وقت زیادی نداشتم،همه چی طبق برنامه ای که داشتم تا یک دقیقه دیگه شروع میشد. گوشیم راس ساعت 3:10 زنگ خورد. سعی کردم گوشیم رو از جیب شلوار جینی که به پا داشتم در بیارم. پس از خوردن چندتا زنگ، گوشی رو جواب دادم: "الو سلام، چطوری نازی؟ خوبی؟"

بعد از کمی مکث، گفتم: "اِ اِ  نازنین چرا گریه میکنی؟! آبجی؟ چی شده؟ یه لحظه آروم باش....من که اینجوری نمیفهمم چی میگی. آبجی جونم آروم باش..."

توجه اطرافیانمو کامل به خودم جلب کرده بودم و حس کنجکاویشون باعث میشد که کاملا به صحبت های من گوش کنند.

کمی بعد با صدای بلند که ترس توش موج میزد، گفتم: "بابا چی؟! بابا چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟ گریه نکن ببینم چی شده؟ بابا مرده؟! یعنی چی که بابا مرده؟! درست حرف بزن ببینم چی میگی؟! تصادف چی؟!"

سکوت کردم و سعی کردم اشک تو چشام جمع بشه و بعد با بغضی که تو گلوم بود، بلند داد زدم" :آخه چــــــرا؟"

همه سرها به سمت من برگشت. گوشی رو به آرومی پایین آوردم و سرمو به شیشه پشتم تکیه دادم و سعی کردم که چشمه اشکمو بجوشونم.قطره ای اشک از گوشه چشم ام جاری شد. زل زده بودم به شیشه روبروم و به تصویر منعکس شده از خودم نگاه می کردم.  مرد نقشه بدست، با ترس زد رو شونه ام و گفت" :آقا حالتون خوبه؟"!

هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم. ردیف های بغلی که صدای فریاد ام رو شنیده بودند، بهمون نزدیک تر شدند و هر کسی حرفی میزد:

_ بیچاره باباش مرده...

یه دست فروش که تازه رسیده بود، از بغل دستیش پرسید" :آقا چی شده؟!"

_ میگن پدرشون فوت کرده.

پیرزنی که صندلی روبرو نشسته بود و در حالی که اشک تو چشم هاش جمع شده بود، گفت: "مادر جون مرگ حقه، ایشالله که غم آخرت باشه."

_ ببخشید موضوع چیه؟! چرا جمع شدید دور این جوون؟!

این بار مرد دست فروش جواب داد: "نمیدونم والله! میگن باباش رفته زیر 18 چرخ...درجا مرده! راننده  هم در رفته!"

_انالله و انا الیه راجعون

_ فاتحه مع الصلوات

من در حالی که تا اون لحظه نقش امو خوب بازی کرده بودم ،کم مونده بود با شنیدن اون حرف ها خنده ام بگیره و جونمو به خطر بندازم.

کافی بود که مردم بفهمن، تمام این کارها نمایشی بوده و حقیقت نداشته .اون موقع باید پاسخگوی احساسات جریه دار شده اشون میشدم.

رضا به موقع به داد ام رسید .نزدیک من شد و با لحن خیلی جدی گفت" :آقا چه خبره؟! دورشو خلوت کنید، مگه نمیبینید حالش خوب نیست . باباش فوت کرده ها"

و همون لحظه مترو توقف کرد و رضا از فرصت به دست اومده استفاده کرد و منو از مترو خارج کرد.

تموم افراد داخل واگن از پشت شیشه چشم به ما دوخته بودن که به سمت خروجی حرکت میکردیم.

وقتی که از دید افراد داخل مترو خارج شدیم،من و رضا چند ثانیه تو چشم های هم خیره شدیم و بعد از ته دل شروع به خندیدن کردیم.

بعد از یک دقیقه که خنده هامون کمتر شد،رضا گفت: "منصور خدا بگم چیکارت کنه پسر؟ عوضی، همچین تو نقشت فرو رفته بودی که یه لحظه فکر کردم،جدی جدی بابات مرده!"

آروم با دست زدم پشت سرش و گفتم: "زبونتو گاز بگیر،بیشعور! ولی رضا یه لحظه خودمم نفهمیدم چی شد، عجیب رفتم تو حس"

رضا که دست منو تو دستش گرفته بود گفت: "ترکوندی پسر، عالی بود، من که پسندیدم."

من که دوباره خنده ام گرفته بود، گفتم: "همچین میگه من پسندیدم یکی ندونه فکر میکنه زنده یاد علی حاتمیه! گمشو بابا.... ." و با خنده وارد خیابون شدیم.

 

صفحه کامپیوتر رو بستم و تو فکر فرو رفتم. این جدیدترین داستان علی بود که برام فرستاده بود.

یک داستان کوتاه که همونطور که خودش تو ایمیل توضیح داده بود، تو اوقات فراغتش نوشته بود و به کتابی که در دست چاپ داشت مربوط نمیشد.

وقتی داستانشو میخوندم، دلم خیلی هواشو کرد. به خاطر همین شال و کلاه کردم که برم خونه اشون و ببینمش. سوییچ ماشینو از روی اوپن برداشتم و تا نزدیک در رفتم ولی پشیمون شدم و سرجاش گذاشتم. توی این ترافیک و دود، یه ماشین کمتر هم بی تاثیر نیست. از در خونه که بیرون اومدم به سمت ایستگاه BRT پارک ملت رفتم و سوار اتوبوس شدم. روی یک صندلی نزدیک در ورودی نشستم.

بغل دستیم گفت: "خدا پدر و مادر این شهرداری رو بیامرزه که این BRT هارو زده. قدیم میخواستم تا خونه پسرم برم یک ساعتی باید تو راه میموندم ولی الان در عرض 30 دقیقه جلوی درشون ام."

من در جوابش لبخندی زدم. بعد از 20 دقیقه به میدان ولیعصر رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم. به سمت خونه علی راه افتادم. تقریبا از ایستگاه تا خونه اشون 5 دقیقه، پیاده راه بود و توی مسیر یاد صحبت های بغل دستیم افتادم. زنگ واحد 10 رو زدم و در بدون کلامی برام باز شد.

بعد احوالپرسی با مادر علی، به سمت اتاقش رفتم. از بین در نیمه باز اتاق دیدم علی روی تختش دراز کشیده و طبق معمول کلی کاغذ دورش، روی تخت و اطرافش پخش کرده. مثل همیشه، روی آینه روبروی در؛ یک تیکه کاغذ که روش یه جمله یا شعری از خودش بود، چسبونده بود. از اون فاصله قابل خوندن نبود.دوباره توجه ام به علی جمع شد که با قلم و کاغذ روبروش، شدید درگیر بود. توی افکار خودش دست و پا میزد. یک لحظه، فکر شیطانی ای به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم بترسونمش. پاورچین پاورچین بهش نزدیک شدم و درست لحظه ای که میخواستم نقشه امو عملی کنم، صدای مامان لیلا از تو آشپزخونه اومد: " مریم جان چایی میخوری یا شربت؟"

کوفت میخورم! آخه این چه وقت سوال کردن بود؟! با شنیدن صدای مامان لیلا، علی به سرعت برگشت و با تعجب  به من که دست هامو بالا برده بودم و میخواستم بترسونمش، گفت:  "به به مریم خانوم! سلام....کی اومدی؟! چرا همچین میکنی؟! نکنه فیلم کینگ کونگو تازه دیدی، جوگیر شدی؟"

من که از شکست خوردن نقشه ام، خون خونمو میخورد، گفتم: "علیک سلام... 5 دقیقه ای میشه که اومدم. دیدم مشغولی؛ نخواستم حواستو پرت کنم، گفتم یکم ورزش کنم. در ضمن گوریل هم خودتی!"

علی دستم رو گرفت و منو کنار خودش نشوند و گفت: "حواس که هیچی....تو تمام زندگی منو، سمت خودت پرت کردی....اینارو بیخیال.... چه خبر از نامزد خوشگل خودم؟ چه عجب یادی از ما،فقیر فقرا کردی؟"

من که هنوز بابت شکست خوردن عملیاتم یکم ناراحت بودم، شروع کردم با صدایی که دلخوری توش بود گفتم " اول به آدم میگه کینگ کونگ....بعدا میگه نامزد خوشگلم! " 

بعد سرمو به نشونه اینکه مثلا باهاش قهر کردم به سمت مخالفش چرخوندم. چشمم به تیکه کاغذی که روی آینه چسبونده شده بود افتاد:

" میدانستی که سیب اولین میوه ای بود که تو خوردی و من طعم تلخ آن را چشیدم؟     

                                                            و این شیرین ترین تلخی شروع هستی بود"

از توی آینه مامان لیلا رو دیدم. با خنده بهم گفت: " این اتاق نمیدونم چه حکمتی داره که هرکی میره توش دیگه چیزی نمیشنوه. دختر، یه ربعه ازت پرسیدم چای میخوری یا شربت....هنوز که هنوزه ازت جوابی نیومده."

سرمو برگردوندم سمتشو با لبخند گفتم: " شرمنده مامان جون، تقصیر علی بود که حواسم امو پرت کرد. شربت بیاری ممنونت میشم"

مامان لیلا با خنده گفت: "خودم میدونستم زیاد اهل چایی نیستی....برعکس این پسر ما که نافشو به چایی بستن. هی چایی بخوره و هی بنویسه."

علی خندیدو گفت: "خوب! مامان خوشگلم، خودت میدونی که کنار شربت عروس گلت، واسه شاه پسرت چی بیاری؟"

مامان لیلا با خنده به سمت آشپزخونه رفت.

منم زیر لب، جوری که علی بشنوه، گفتم: "شاه پسر....ایــــش...چه خودشم تحویل میگیره"

علی همونطور که دراز کشیده بود دست منو تو دستش گرفت و با لبخند همیشگیش گفت: "پرنسس من، برای چه از بدو ورود اینچنین پریشان احوالی؟"

با این حرکتش یکم ذوق کردم و دوباره با حالت قهر گفتم: "علی نمیدونی که.....بابا خون امو کرده تو شیشه....هی میپرسه این کتاب علی چی شد؟ شاهنامه فردوسی بود تا الان تموم شده بود؟ پس کی میخواد چاپش کنه؟حالا اگه چاپش نکنه، وسط عروسی زمین دهن باز میکنه همه میفتیم توش؟ میگه اگه مشکل خرج عروسیه، خودش کمکمون میکنه."

علی همونطور که دستم توی دستش بود اخماش یکم رفت تو هم ولی سریع دوباره خنده اومد رو لباشو گفت: "میگم زیر چشمات کبود شده، نگو کم خونی گرفتی. به بابات بگو من زنمو با تموم خونش تحویل میگرما. یعنی چی که خون زن منو کرده تو شیشه؟!"

من که به سختی جلوی خنده امو گرفته بودم، سعی کردم با لحن جدی بگم: "علی تورو به روح بابا رحمان مسخره بازی در نیار....بگو ببینم این چاپ کتابت چی شد؟"

علی به محض اینکه اسم باباش رو شنید، خیلی جدی گفت: "هیچی، میگن ممیزی داره و باید یه جاهاییشو سانسور کنم. خودتم میدونی که من کلا با این کار مخالفم. یه نشر خارجی بهم پیشنهاد داده که چاپش کنه، ولی خوب؛ میخوام این کتابمم مثل قبلیا توسط یه ناشر ایرانی چاپ بشه...به باباتم بگو مشکل مالی ندارم.....خرج عروسی جوره....حق چاپ کتابای قبلیم میاد ولی اینم بهش بگو که انتظار عروسی آنچنانی نداشته باشه. تو که دیگه اون جمله معروف در مورد نویسنده ها و شاعرارو میدونی؟" یه لبخند تلخ زد و دوباره ادامه داد: "مریم، این آخرین کتابیه که من قراره چاپش کنم و طبق قول و قراری که با بابات برای رسیدن به تو؛ حوّای زندگیم گذاشتم، باید نویسندگی رو بذارم کنار و برم سراغ یه شغل درست و حسابی از منظر بابات. پس صبر کن تا این کتاب چاپ بشه."

با شنیدن اسم حوّا، سرم به سمت آینه برگشت و شعرو دوباره خوندم. اشک تو چشم هام جمع شد و با بغض گفتم: "خوب حالا میخوای واسه این ممیزی بودن کتابت چیکار کنی؟"

علی با دست، اشک گوشه چشمم رو پاک کرد و گفت: " هیچی، یه ناشر پیدا کردم که میگه میتونه کمک ام کنه، فردا عصر توی لابی برج میلاد باهاش قرار دارم."

_ آ....برج میلاد؟ منم میتونم بیام علی؟ قول میدم اذیت نکنم و تو صحباتاتون مزاحم نشم. اصلا برای من بلیط بگیر من برم بالای برج و تهران رو تماشا کنم. میشه بیام؟ زشت نیست؟!

علی لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت: " نه چرا زشت باشه؟ خیلی هم ناشر خوشگلیه . باشه بیا، ولی قول بده وقتی رفتی بالای برج، شلوغی نکنی یا یک وقت به خاطر من خودتو ازون بالا پرت نکنی پایین!"

من که حرص و خنده ام با هم قاطی شده بود آروم زدم پس سرش و گفتم: "حالا فردا معلوم میشه کی به خاطر کی میپره پایین!"

ساعت 5 بعد از ظهر علی با ماشینش اومد دنبالم و با هم به سمت برج میلاد حرکت کردیم. از خیابون ولیعصر به سمت اتوبان چمران می رفتیم. پشت ترافیک پل پارک وی، رو به علی کردم و گفتم: "علــــی، اگه این قرارت با این ناشره به نتیجه نرسید چی میشه؟"

علی برگشت و تو چشمام به مدت چند ثانیه خیره شد و دوباره به روبروش زل زد. آروم زیر لب گفت: " ایشالله که درست میشه"

_ اگه نشد چی؟

_ اگه نشد هیچی...طلاقت میدم، مهرم حلال، جونت آزاد! حالا من هی چیزی نمیگم این خانوم ما، نفوس بد میزنه. دنیا برعکس شده!

_ خوب حالا چرا میزنی؟ سواله دیگه...پیش میاد. خدا کنه که درست بشه.

و هنوز جمله ام تموم نشده بود که دختر بچه ای به شیشه سمت راننده زد. علی شیشه ماشین رو کشید پایین و گفت: "چی شده عمو؟"

دختر بچه یک دسته گل رو بالا اورد و گفت: "عمو میشه واسه خانوم خوشگلت گل بخری؟"

علی نگاهی به من کرد و گفت: "چرا که نه عمو؟ ولی اونقدرا هم خوشگل نیستا" و با خنده  یک 5 هزار تومانی به دخترک داد و یک شاخه گل رز از وسط دسته گل هاش برداشت.

دخترک که برق شادی تو چشم هاش دیده میشد، گفت: "اِ....نه آقا، خیلی هم خوشگله که...خیلی هم دلتون بخواد" و من در جواب این حرفش با خنده، بوسه ای به سمتش فرستادم.

علی شاخه گل رو بهم داد و گفت: "تقدیم با عشق به خانوم خوشگل موشگلم"

گل رو گرفتم و دم وجودمو از بوی رز پر کردم و گفتم: "با تشکر فراوون از آقا گرگه"

ساعت 6 ماشین رو داخل پارکینگ طبقاتی برج پارک کردیم. علی از قسمت بلیط فروشی برج، یک عدد بلیط برای من خرید و با هم به سمت لابی برج حرکت کردیم. از کنار کافی شاپی گذشتیم که به گفته علی قرار بود با ناشر، صحبت هاشون رو اونجا انجام بدن. وقتی با برج میلاد هم راس شدیم، ناخودآگاه دست علی رو گرفتم. منظره خیلی قشنگی بود. برای رسیدن به درب ورودی برج، باید از میان فواره های آبنمایی که به زیبایی جلوی برج کار میکردند، می گذشتیم. روبروی فواره ها، چندتا توریست دیده می شدند که همگی لبخند زده بودند و عکاسی ازشون عکس فوری می گرفت.

داخل لابی برج شدیم. ناشر قبل از ما رسیده بود و ما اطراف برج رو گشتیم تا بتونیم پیداش کنیم. از کنار درب آسانسوری که به سمت بالای برج می رفت، گذشتیم. کمی که جلوتر رفتیم علی با دست مرد میانسالی که موهای جوگندمی ای داشت، نشون داد و گفت "اوناهاش"

وقتی متوجه ما شد، با لبخندی از روی صندلی اش بلند شد و با علی دست داد.

 علی گفت: " سلام آقای موسوی، حالتون خوبه؟ امیدوارم زیاد معطل نشده باشین"

_ سلام ،خواهش میکنم آقای نجفی...این حرفا چیه؟ نه منم تازه رسیدم.

بعد متوجه من شد. علی بلافاصله گفت: "ببخشید معرفی نکردم...ایشون خانمم هستن. مریم جان، آقای موسوی هم که معرف حضورت هست."

منم در جواب علی گفتم: "بله...خیلی از ملاقاتتون خوشوقتم. امیدوارم صحبتاتون به نتیجه برسه."

_ بنده هم از آشنایی باهاتون خوشحالم،خانم عزیز. حتما به نتیجه میرسه...حتما.

بعد من عذرخواهی کردم و گفتم تنهاشون میذارم تا راحت حرف هاشون رو بزنند. با علی هم هماهنگ کردم که هر وقت کارشون تموم شد، باهام تماس بگیره تا من برگردم. با آقای موسوی خداحافظی کردم و به سمت گیت ورود آسانسور رفتم و داخل صف شدم.

وقتی آسانسور حرکت کرد، یک لحظه توی دلم خالی شد. در کمتر از 10 ثاینه درب آسانسور باز شد. خیلی شوکه شدم. باور نمیکردم که اینقدر سریع به بالای برج برسیم. اگه حرکت آسانسور رو احساس نمیکردم، مطمئنا به این نتیجه می رسیدم که هنوز طبقه همکف هستیم.

از درب آسانسور خارج شدیم. وقتی وارد محوطه سکوی دید باز برج شدم، از هیجان کم مونده بود جیغ بکشم ولی صدامو تو نطفه خفه کردم. اولین چیزی که جلوی نگاه ام اومد، خورشید در حال غروب بود. درست روبروی هم و حتی شاید من بالاتر از خورشید بودم. احساس خیلی خوبی بهم دست داد.نزدیک نرده های محافظ شدم و به سمت شمال تهران چشم دوختم. روی کوه ها کمی برف نشسته بود. شهر کم کم داشت بیدار میشد. مثل همیشه وقتی از روی بلندی، به شهر نگاه می کردم، دنبال خونه امون میگشتم. از اون بالا، مورچه ها بعد از یک روز کاری داشتند با ماشین هاشون به سمت لونه هاشون بر می گشتند. شب های شهر رو از روی بام تهران دیده بودم و واقعا دوستش داشتم. کاش علی هم الان کنارم بود. توی جریان زندگی غرق بودم که دستی شونه امو لمس کرد. برگشتم و علی رو دیدم که کنارم ایستاده. اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم. دست علی رو گرفتم و با چشم هام پرسیدم: " چی شد؟"

دستم رو فشرد و تو چشم هام خیره شد. با سکوتش فهمیدم که "همه چی شروع شده"

پایان



برچسب ها : داستان های کوتاه زیبا , داستان های اونجوری , داستان های خفن و باحال , داستان های لورفته , داستان شیرین ترین تلخی نوشته منصور کبیر (اورجینال) , داستان خفن , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

همیشه میخواستم یه زندگی خوب داشته باشم. شاید زندگی حال حاضرم خوب باشه ولی من حس نمیکنم. آقا حس نمیکنم دیگه... مگه زوره؟! دوست داشتم زندگیم یه جور خاص بود. یه جور خیلی خیلی  خاص...ازونا که دیگران تا میبینن میگن کاش زندگی من مثل این آقا خاص بود....ازونا که بعد 60 سال زندگی، میان از آدم درخواست میکنن که داستان زندگیشو تعریف کنه تا چاپ کنن.

زندگی من از اولش یکنواخت شروع شد. مثل بیشتر بچه های دیگه 9 ماهه به دنیا اومدم و لزومی نداره که بگم طبیعی، چون راحت میتونید حدس بزنید. بیمارستانم به اقلام بالا اضافه کنید!

نمیگم دوست داشتم تو جوب به دنیا بیام ولی خوب تو بیمارستان هم یکم لوسه....فکر کن توی هواپیما یا وسط گروگانگیری، به دنیا بیای. اصلا زندگیت ازین رو به اون رو میشه!

 بچیگیم هم مثل بیشتر بچه های هم سن و سالم تو خونه، کوچه و خیابون گذشت. اگه این پروسه برعکس اتفاق میفتاد؛ خیابون، کوچه و خونه، الان شما داشتید به داستان یه خلافکار تحت تعقیب که رو سرش کلی پول جایزه گذاشتن گوش میکردید. خیلی دوست دارم پشت این موضوع، این جمله رو هم بگم " از کجا معلوم که الان این قضیه واقعیت نداشته باشه؟!"

ولی همین اول این تضمینو بهتون میدم که واقعیت نداره. یک درصد هم شک به خودتون راه ندید. من اونقدر زندگیم معمولیه که از اول تا آخرش رو، دقیقا اون اخرش که می میرم، راحت میتونید پیش بینی کنید. خیلی عادی تو خواب....خیلی عادیه عادی در سن 80 سالگی تو خواب می میرم. حتی اونقدر بدشانسم که تو سن 40 سالگی که خیلی خاصه، تو یه حادثه رانندگی یا بر اثر شلیک گلوله در یک بانک دزدی نمیمیرم.

البته من اون شخصی هستم که میخواد با فردین بازی دزدارو بگیره و وقتی با 6 تا دزد گلاویز شده یکی از پشت با شاتگان میچپونه تو مغزش و خونش روی سرو صورت مردم میپاشه.

دیروز برای یه دختری که زندگیش خیلی خاص بود،از زندگی معمولیم حرف میزدم. چنان محو حرفام شده بود که یاد مایع ظرفشویی افتادم که چرکای روی ظرفو محو میکرد.چند وقت بود تلویزیون یکسره تبلیغشو نشون میداد.

بعد اون  همه صحبت کسل کننده در مورد زندگی معمولیم، برگشته با کمال پررویی گفته "چه زندگی معمولی خوبی داری،کاش من جای تو بودم"

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردمو گفتم " آه"

همین....به نظرم همین "آه" کافیش بود. دختره وسط جنگ به دنیا اومده بود و مامانش مرده بود،باباش معتاد بود،خودش تا بوغ سگ کار میکرد، ترک تحصیل کرده بود و از سر اجبار میخواست با یه نفر که 30 سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه....خیلی زندگیش خاصه...خیلی جالبه....بعد اومده میگه "کاش من جای تو بودم،زندگی معمولی تورو داشتم"

مسخرست!

کاش میشد ولی نمیشه که عوض کرد و من باید تا 50 سال دیگه صبر کنم تا این زندگی معمولی تو خواب تموم بشه. هر چند فکر میکنم اون دنیا هم از بدشانسی بیفتم تو بهشت و این زندگی معمولی ادامه پیدا کنه!

******

پ.ن1: امیدوارم خوشتون اومده باشه.

پ.ن2:پست خاطره انگیز امروز: کلیک کنید و ببینید




برچسب ها : داستان جدید منصور کبیر , داستان زندگی معمولی , منصور کبیر , نوشته های منصور کبیر , سایت کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , دساتان های اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

به نام تنهاترین تنها


 داستان طناب دار


 _ بنویس....بنویس...بهت میگم بنویس

مثل همیشه، بدون اینکه صحبتی انجام بده، به صورت وکیل خیره شد.

_ ببین عبدلی، بهتره تعریف کنی چه اتفاقی افتاده...تا کی میخوای حرف نزنی؟

این سومین بار بود که از سلول به اتاق بازجویی میاوردمش ولی بدون هیچ نتیجه ای دوباره همون مسیرو برمیگشتیم.

چهره اش روز به روز پیرتر میشد.... ارزش غمش مثل شراب ناب با گذشت زمان بیشتر میشد.

وکیلش با چهره ای ناامید به من نگاه کرد و با اشاره سرش به من فهموند که باید عبدلی رو به سلولش برگردونم.

نزدیک عبدلی شدم و با دستبند دستشو بستم و گفتم «پاشو آقا عبدلی...مثل اینکه این قصه سر دراز داره.»

چند قدم بیشتراز اتاق بازجویی دور نشده بودیم که سکوتو شکست و گفت: « چند روزی بود که بهش شک پیدا کرده بودم، خیلی کم حرف شده بود. هرچقدر بهش میگفتم موضوع چیه؟ ولی همیشه با جواب های سربالا،میپیچوند. خیلی دوستش داشتم...اصلا فکر نمیکردم این کارو باهام انجام بده....» 

همونطور که مبهوت حرفاش بودم،گفتم :« آقا عبدلی میخوای اعتراف کنی برگردیم سمت اتاق بازجویی؟ هان؟»

یه لحظه به خودش اومدو گفت: «چی؟! اعتراف چی؟ مگه چیزی گفتم بهت؟»

و بازم سکوت کرد. با این حرفش متوجه شدم که اصلا تو حال خودش نبوده. یک ماهی بود که به جرم قتل همسرش دستگیر شده بود ولی نه شواهد کافی وجود داشت و نه عبدلی منکر قتل همسرش میشد.

بهش نگاه کردم،دیدم به زمین خیره شده ....« 7سال پیش که رفتم خواستگاریش گفت قبلا یکی رو دوست داشته ولی طرف رفته خارج و دیگه برنیمگرده، منم گفتم خوب، عیبی نداره طرف رفته...منم چون دوستش داشتم گفتم فراموشش میکنه....زندگیمون خوب بود...چرا ؟من فکر میکردم که فراموشش کرده...فکر میکردم دوستم داره...چرا اون بی شرف برگشت؟....» دوباره به خودش اومد و به چشمای من نگاه کرد و مثل مورچه ای که هیچ انگیزه ای برای زندگی نداره، به حرکتش ادامه داد.

معلوم بود اصلا متوجه زمان نیست و هرچی تو ذهنش میگذره رو به زبون میاره.

یکی از دوستام که سر صحنه جرم حاضر بودش، قضیه رو اینجوری برام تعریف کرد

«همسایه هاش اول صدای دعوا و دادو فریاد رو از خونه شنیده بودن. بعد یک ساعت صدای گریه های ممتد عبدلی رو میشنون و همین نگرانشون میکنه. بعد چند نفری جمع میشن میرن جلوی در عبدلی اینا ولی وقتی میبینن درو باز نمیکنه ،با صلاح مشورت ، تصمیم میگیرند به پلیس زنگ بزنن. پلیس هم وقتی میرسه، مجبور میشه با زور درو باز کنه و داخل بشن.

وقتی داخل میشن میبینن که عبدلی دراز کش افتاده رو زمین وداره گریه میکنه. جلوشم زنش با یه طناب که به آویز لوستر وصل کرده، خودشو دار زده. خانومش چند قسمت از صورتش کبود شده بود و از بینیش روی زمین خون چکه میکرد. معلوم بود قبل اینکه کشته بشه یا خود کشی کنه،کتک خورده. میگم خودکشی، واسه اینکه بعدا از مسئول پرونده شنیدم که میگفت اصلا روی طناب یا صندلیی که خانومش باهاش خودکشی کرده بود، اصلا اثر انگشتی از عبدلی نبوده.»

همین موضوع پرونده رو نیمه تموم گذاشته بود. ازین موضوع دو ماه گذاشته بود ولی هنوزم که هنوزه پرونده نصفه کاره مونده بود و عبدلی اصلا در این خصوص با وکیلش صحبت نمیکرد.

_ ببین عبدلی، من دیگه خسته شدم، تو رو دیگه نمیدونم. این آخرین جلسه بازجوییته....اگه حرف نزنی احتمال 90 درصد دادگاه حکم قتل برات بنویسه و محکوم به اعدام بشی.

عبدلی که معلوم بود اصلا متوجه کلیت صحبت ها نشده بود سریع گفت «با چی اعدامم میکنن؟»

_ با طناب دار

یک لحظه یه لبخند کوچیکی روی لب های عبدلی نشست که لحظه ای بعد جاشو دوباره به همون غم قدیمی توی چشماش داد.

_ نه خیر...تو خیال نداری واسه زندگیت تلاش کنی....منم هرچقدر زور بزنم نتیجه نمیده. سرباز ببرش توی سلولش تا روز دادگاه ببینیم خدا چی میخواد.

با عبدلی توی راهرو ها راه افتادیم که دوباره نا خودآگاه به حرف اومد « یه روز شک کردم که با هم قرار دارند. رفتم بیرون خونه منتظر شدم و تا دم یه کافی شاپ تعقیبش کردم. بعد از نیم ساعت حرف زدن به سمت خونه برگشتن. حتما میخواستن با هم کارشونو تموم کنن. اصلا پای رفتن به خونه رو نداشتم... اصلا جرات اینو نداشتم که برم بالا...همش میترسیدم نتونم خودمو کنترل کنم. یک ساعت با خودم کلنجار رفتم که متوجه شدم اون آشغال، از خونه خارج شد. به سرعت وارد خونه شدم. داشت آروم گریه میکرد و لباساشو میپوشید . وقتی منو دید ترسید...به مِن ومِن افتاد...داد زدم که همه چیو میدونم و بدون مقدمه بهش حمله کردم... شروع کردم به زدنش.... خون به مغزم اصلا نمیرسید... زیر دست و پام بود که گفت « مجبور بودم علی....میفهمی...مجبور بودم... قبل از ازدواجمون ازم فیلم داشت...تهدیدم کرد.... به خدا خیلی دوست دارم علی...میترسیدم بهت بگم....میترسیدم دیگه دوستم نداشته باشی.....میترسیدم زندگیمون از هم بپاشه....بهم گفت فقط همین یه باره بعدش فیلمو پاک میکنه....»

عبدلی در حالی که قطره ای اشک از گوشه چشمش جاری بود ادامه داد « کاش بهم میگفت...ای کاش قبل اونکار بهم میگفت...گفتم « اگه قبل این موضوع بهم میگفتی کمکت میکردم و هیچوقت ازت دل نمیکندم ولی الان دیگه دیره.....دیگه دوستت ندارم..... »

 شکستنشو دیدم. رفتم تو اتاقممونو درو از پشت بستم. اومد پشت درو آروم گفت «علی منو ببخش....ببخش که حریممونو خراب کردم.... » بعد نیم ساعت دیدم که ازت صدایی نمیاد. اومدم بیرون...چیزی که نباید میشد، شده بود...من کشتمت...منم باید مثل تو خودمو دار بزنم...... »

و میون گریه هاش شروع به خندیدن کرد.

پایان 

27 فروردین 93




برچسب ها : داستان طناب دار -- نوشته منصور کبیر , داستان طناب دار , داستان های منصور کبیر , منصور کبیر , سایت کافه جوان , داستان جدید منصور کبیر , داستان های خفن و اونجوری ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
یه داستان کوتاه جدید از خودم
امیدوارم خوشتون بیاد

داستان پونز
روزهای آخر فروردین بود و بچه ها هنوز تو حال و هوای تعطیلات عید بودند. کمتر به درس و مشق توجه میکردیم.
بیشترین کتک ها و اردنگی ها تو همین روها زده میشد. بچه به خاطر هوای مطبوع بهاری که معروف شده بود به فصل جفت گیری، عمیقا تو خواب و رویا بودند. پشت لب هامون کم و بیش یه کرکی دراومده بود. بعضی از بچه ها هم که تو خونه آزادی بیشتری داشتن، به همون کرک هم رحم نمیکردن و با تیغ به قصد بوکسوباد کردن مورچه روی صورت چندباری بالا پایین میکشیدن، که بعضا دیده میشد به دلیل عدم تجربه، چندتا جای زخم هم روی صورتشون میذاشتن.
سوم راهنمایی؛ اوج سن بلوغ، سال آخری بودن،حس بزرگ پنداری ، شرارت محض و در کنار اینها برای کسایی که کمی به درس توجه داشتن "امتحان نمونه دولتی" بود.
از همون اول سال بعضی از معلم ها که کمی احساس وظیفه میکردن، تو گوشمون یاسین میخوندن ولی کو گوش شنوا؟!
آقای رضایی که معلم دینی بود و به اصطلاح خودش نگران آینده ما ، شروع به نطق کردن کرد.مثل همیشه همچون منبردوستان بروی منبرش  نشسته و داد سخن رو آغاز کرد:
"بچه ها، شما سال آخر هستید، همونطور که میدونید یه آزمون تستی برای ورود به مدرسه نمونه دولتی دارید. مطمئن باشید اگه بتونید تو این مدرسه قبول بشید،بار خودتونو از الان واسه.....رجبی اینقدر وول نخور صاف بشین،مگه زیرت پونز گذاشتن؟.....اه ...چی میگفتم؟"
بچه های دو ردیف اول که با دقت به کلمات خارج شده از زبان رضایی گوش میدادن و هر لحظه میترسیدن نکنه آقای رضایی سکته بزنه و اینها بار خود را نبسته، ناکام بمونند، در جواب سوال سریع گفتند "آقا داشتید میگفتید بار خودمونو از الان واسه...."
رضایی با نگاهی غرور آفرین به بچه های ردیف اول ادامه داد " بله میگفتم...میتونید بار خودتونو از الان واسه  دانشگاه ببندید" و معلم ارجمند ما  ارشادهایش را در عرض یک ساعت برای ما روضه وار خوند.
 
                                                                                 *****
شیفت صبح برای دوره ابتدایی و شیفت عصر برای دوره راهنمایی بود. کلاسی که برای ما سومی ها اختصاص داده بودند، صبح ها برای اولی ها بود. به خاطر همین درو دیوار کلاس با نقاشی ها و کاردستی های کودکانه با پونز به دیوار نصب شده بود.
درباره موارد استفاده از این پونز ها در بیشتر مواقع توسط دانش آموز هارو رو توضیح نمیدهم. همینقدر بدونید که کسی جون سالم یا بهتر بگویم ما تحت سالم از دست این پونز ها بدر نکره بود. همه حداقل مزه یکبار سوزش ناگهانی و غیر منتظره رو چشیده بودیم.
داستان اصلی به زمانی بر میگرده که ما بعد از تعطیلی در مدرسه میموندیم و برای نمونه دولتی درس میخوندیم. 
یک بار نمیدونم این شیطان فلان فلان شده، از کجا به جلد من رسوخ کرد که من و یار شفیقم حدود 5-6 تا از پونز هارو زیر روکش پلاستیکی صندلی معلم جاساز کردیم. به طوری که اصلا مشخص نبود. وقتی از مدرسه خارج میشدیم از درگاه خداوند برای اون خانم معلم ابتدایی طلب صبر کردیم. 
اینقدر شرور بودیم که حسرت این رو میخوردیم که ای کاش لحظه موعود شاهد ماجرا میبودیم ولی اصلا امکان پذیر نبود.
ظهر فردای این موضوع، اولین چیزی که در مدرسه نظر من رو به خودش جلب کرد صندلی شکسته ای بود که در راهرو رها کرده بودن . نوک های تیز پونز به طرز وحشت آوری از زیر روکش خارج شده بود.

پایان

پ.ن:
دوستان گلم ازونجایی که من چند روز دیگه عازم سفرم و احتمالا تا آخر عید نباشم، پس جلو جلو به همتون عیدو تبریک میگم و امیدوارم سال خوب و خوشی رو داشته باشید.
امیدوارم هرچی کم و کاستی تو این سال جاری داشتید تو سال آتی همرو رفع و رجوع کنید.
التماس دعا
یا علی



برچسب ها : داستان پونز --نوشته منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , داستان های کوتاه , داستان های خفن , داستان های کوتاه خفن و باحال , داستان های اونجوری , داستان های طنز اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

سلام...جدیدترین داستان من::


40 سال تنهایی

 

همیشه میگفت" زندگی در داخل مترو جریان دارد".

رضا دانشجوی 20 ساله ای بود که بر خلاف سال های قبل از دانشگاه، دیگر انگیزه ای برای درس خواندن نداشت. کمتر به درس توجه ای میکرد و بدون توجه به آینده،روزهای خود را سپری میکرد.

داخل مترو فکر بارور میشود. به خاطر حرکت و همسفرهای زیاد،باریک بینی مسافران در زیر خیابان ها و زیر پی ساختمان های بلند، ذهن رضا به طرز غریبی تحریک شده بود. مغزش بدون توجه به حساس بودنش ازین در به آن در میزد.اول در مورد فیزیک، سیب سرخ نیوتون،وزن حدودی مترو و تاثیر جو بروی آن، دختر همسایه و آش نذری اش فکر کرد. دو خواب را به یاد آورد. در یکی از آنها کودکی مرتب به ساق پای او لگد میزد. و در دیگری پیرمردی را میدید که مرتب به زبان ناآشنایی صحبت میکند ولی او فقط لحن نصیحت وار پیرمرد را  متوجه میشد. هر دو خواب دردناک بودن و از هیچکدام هم نتیجه ای نمیتوانست بگیرد.

به بررسی همسفرانش مشغول شد. چند صندلی آنورتر پسر و دختری تقریبا همسن خودش به آرامی در حال صحبت بودن. دختر جوان هر چند وقت یک بار آهسته میخندید که موجب جلب توجه دیگر مسافران به خودش میشد.

"نیگا نیگا...بیبین چجوری دارن تو روز روشن با هم لاس میزنن،خجالتم نمیکشن...معلوم نیست دارن کجا میرن؟!"

به مردی که در سمت راستش نشسته بود و به آرامی این جمله را در گوشش زمزمه میکرد نگاه کرد و در دل صد افسوس خورد به خاطر این قضاوت بی جا...روزانه بسیار به این موضوع فکر میکرد که چرا مردمانش اینقدر راحت در مورد همه چیز قضاوت میکنن و در زندگی شخصی دیگران دخالت.

"آقا یه فال بخر ازم...درسام مونده...باید همه اینارو بفروشم تا بتونم درسامو بخونم...آقا تورو خدا...."

این جملات را کودک 9 ساله ای میگفت که در دست، ریاضی سوم راهنمایی را داشت.


"دوش سودای رخش گفتم از سر بیرون کنم               گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

من که ره بردم به کنج حسن بی پایان دوست            صد گدای همچو خود را بعد ازین قارون کنم"


کاغذ فال را تا کرد و در جیب پیراهنش گذاشت.

مترو در ایستگاه ایستاد. وقت تعویض مسافران بود. در کنار مسافران ورودی،پیرمردی نظرش را به خود جلب کرد. پیرمرد به محض ورود،در صندلی مقابل رضا نشست. رضا هر چقدر در قیافه پیرمرد دقت میکرد بیشتر متعجب میشد. قیافه پیرمرد بیش از حد برایش آشنا بود...هر چقدر بیشتر فکر میکرد، بیشتر دور میشد. به اجزای صورت پیرمرد با دقت نگاه کرد.

چشمان مشکی رنگی که پشت قاب شیشه ای عینک،پیری را بیشتر در صورتش نمایان می ساخت. موهای سفیدی که تقریبا غیر از پس و دور سرش ریخته بود.خطوط زیاد پیشانیش،نشان از فشار سنگین روزگار بود که این چنین خودنمایی میکرد.

نا امید چشم از پیرمرد برداشت و به  قیافه خود در شیشه سیاه روبرویش نگاه کرد. چندیدن بار نگاهش را از تصویر خود در شیشه، به پیرمرد و برعکس تعویض کرد.

نمیخواست بپذیرد ولی بالاخره قبول کرد که آن شخص،خود اوست. گویی که در مقابل آینه  ای نشسته بود که قیافه افراد را پس از گدشت 40 سال نشان میداد.

پیرمرد مطمئنا بیشتر از 60 سال سن نداشت ولی خیلی شکسته تر می نمود. به دستانش چشم دوخت؛ در دستان تکیده اش پلاستیکی بود که در درونش ظرف غذای خالی خودنمایی میکرد.یعنی شغلش چه بود که باید تا این سن هم کار میکرد. با توجه به دستان پینه بسته اش مطمئنا معلم فیزیک نشده بود.

"کاملا طبیعیه....با این وضعیت درس خوندن عمرا به آخرش برسم و مدرکو بگیرم....پس حتما وارد بازار کار شدم. ولی چرا اینقد دیر؟! پس کی قراره خونه نشین بشم و استراحت کنم؟ یعنی بچه ای ندارم که به جای من کار کنه و خرجیمو بده؟"

سعی کرد به این موضوع که بچه هایش او را به حال خودش رها کردن، فکر نکند. هر سوالی که از خودش میپرسید، جوابش را در چشمان غمناک خود میدید. در این 40 سال بر او چه گذشته بود؟

تا به زنش فکر کرد...خود را نشسته بروی سنگ قبری، در چشمان پیرمرد دید.

ناگهان پیرمرد سر بلند کرد و با چشمانمی اشک بار در چشمان رضا خیره شد. گویی او هم 40 سال قبل خود را دیده بود.

"ایستگاه پایانی، مسافران محترم ایستگاه پایانی می باشد....."

و هجوم جمعیتی که این 40 سال تنهایی را زیر پاهایش له کرد.

                                                                              

                                                                                      




دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
با سلام
پس از
داستان های فرشته نجات و طاقت بیار،این سومین داستان منه که البته بر خلاف "طاقت بیار" سعی کردم کوتاه بنویسم.
امیدوارم که مورد پسند قرار بگیره.

*************
تا اطلاع ثانوی موجود نمی باشد



برچسب ها : داستان آرزوی مردن بابام!(نوشته منصور کبیر) , پس از داستان های فرشته نجات و طاقت بیار , سومین داستان منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , بهترین داستان های اینترنتی , داستان های مترو , اتفاقات موجود در مترو ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

لینک قسمت ششم



چشامو که بستم،سیل خاطرات به ذهنم هجوم اورد،سرم از درد در حال منفجر شدن بود.
.
.
.
در حالی دست مینا رو تو دستم گرفته بودم ،گفتم"مینا رفتم با بابات صحبت کردم،میگه خونه واسه خودت داری؟!" در حالی که با دست دیگه ام اشک روی صورت مینارو پاک میکردم گفتم"مینا خیلی باهاش حرف زدم،گفتم میرم سر کار و خونه اجاره میکنم ولی آخرش فقط گفت گمشو بیرون" مینا در حالی که دستمو فشار میداد گفت"منصور من نمی تونم...من نمیخوام با پسر عموی عوضیم ازدواج کنم....منصور تورو خدا یه کاری کن"
اشکای مینا بیشتر شد. واسه اینکه آرومش کنم تو بغلم کشیدمش،سرش رو شونم بود و پیرهنم از اشکاش خیس شد.یکم که گریه کرد،آروم شد،خواستم سرشو بیارم عقب و پیشونیشو ببوسم که دیدم از دماغش داره خون میاد.........
.
.
.
از شدت درد چشمامو به سختی باز کردم،دوباره تو بیمارستان بودم.
چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که روی تخت با مینا دراز کشیده بودم و سر مینا رو سینم بود،به صدای آهنگی که پخش میشد گوش میدادیم...

دارم نابودی عشقمو میبینم....پیش چشمام داره آب میشه میمیره
دیگه دنیا برام غمگینو بی روحه....بدون تو دلم آروم نمیگیره
دارم میبینم از دست رفتن عشقو...دارم مرگ شبو رویا رو میبینم
تو دستای تو بود،نبض منو عشقم...دارم دلتنگی فرداتو میبینم
میتونستی بمونی عاشقم باشی....مثل من،من همیشه عاشقت بودم
تو از بالا منو میدیدی اما من.... من از اعماق ریشه عاشقت بودم
دارم نابودی دنیامو میبینم....آخه عشق منو رویای من بودی
دارم میلرزم از گریه،ازین ماتم.....نفهمیدی همه دنیای من بودی

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکام رو گونه هام ریخت.
در حالی که دستمو روی موهای مینا میکشیدم،پیش خودم گفتم"آخه خدا چرا؟!چرا باید همچین بلایی سر مینا بیاد؟!چرا باید مینا سرطان داشته باشه؟!آخه بدبختی تا کی؟! پس کی میخوای از ما بکشی بیرون؟! پس این شانس که مخواد روی خوششو به ما نشون بده؟!
مینا که متوجه سکوت طولانی مدت من شده بود،سرشو بلند کرد و به چشمای من خیره شد و در حالی که از دماغش خون سرازیر بود،صورتشو نزدیک صورت من کردو....
.
.
.
چشمامو دوباره باز کردم و به پرده آبی ای که از پنجره اتاق بیمارستان آویزون بود خیره شدم.
نسیمی که از پنجره اتاق باعث حرکت پرده میشد،تداعی موج های دریا رو میکرد. دوباره چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که دستامو دور مینا حلقه کرده بودم .دوتایی روی شن های ساحل نشسته بودیم و به موج های دریا خیره شده بودیم، بلکه شاید غمو غصه هامون تو موج ها غرق بشه.
روی موهاش رو بوسیدم و گفتم"مینا من میخوام باهات ازدواج کنم...اصلا واسم مهم نیست که تا کی زنده میمونی...اصلا خدارو چه دیدی،شاید شیمی درمانی هات جواب داد.
مینا هیچ حرفی نمیزد. از وقتی که به اصرار خودش اومده بودیم شمال،ویلای باباش،بیشتر از چند کلمه باهام حرف نزده بود.
مینا دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم فشار داد و گفت"منصور سردمه"
دستمو زیر کمرش گرفتم و  تو بغلم بلندش کردم و در حالی که تو چشمای همدیگه خیره شده بودیم به سمت داخل ویلا بردمش.
کنار شومینه روی فرشچه کوچکی روی زمین گذاشتمش.چند تا هیزم توی شومینه انداختم و کنارش نشستم.
_منصور خیلی دوست دارم...امیدوارم منو به خاطر بدی هایی که در حقت کردم ببخشی. من اصلا نمیخواستم تورو....
دستمو روی لباش گذاشتم و نذاشتم ادامه حرفاشو بگه و سرمو جلو بردمو پیشونیشو بوسیدم و گفتم"مینا تا آخرش پات میمونم، به باباتم گفتم،اونم قبول کرده که بریم محضر...."
اینبار مینا نذاشت حرف من تکمیل بشه و با لباش،سکوتو  رو لبام نشوند......
کنار شومینه از خواب بلند شدم...همه جا تاریک بود و فقط نور شعله های آتیش بود که کمک میکرد اطراف رو ببینم.
مینا کنارم نبود،لباسمو تو اون تاریکی تنم کردم و به سمت کلید چراغ رفتم و روشنش کردم.
خبری از مینا نبود.یه لحظه ترس تموم وجودمو پر کرد.سریع به سمت طبقه بالا رفتم و بلند اسم مینا رو صدا میزدم.....مینا.....مینااا....کجایی؟!
همه اتاق خواب هارو گشتم،خبری از مینا نبود.
به سرم زد که شاید رفته کنار دریا،با سرعت خودمو به طبقه پایین رسوندم و وقتی که خواستم از کنار شومینه رد بشم،متوجه تکه ای کاغذ شدم.
خم شدم و کاغذ رو که تا خورده بود،باز کردم. روی کاغذ که بعضی قسمت هاش خیس شده بود،دست خط زیبای مینا خود نمایی میکرد:

سلام منصورم
فکر میکنم الان که داری این نامه رو میخونی من تو فرودگاه تهران باشم.ساعت 2 شب پرواز دارم. وقتی دکترا تو ایران ازم قطع امید کردن و پدرم برای معالجه ام پیشنهاد کرد که خارج از ایرانو امتحان کنیم،من سریع قبول کردم.نه برای اینکه مداوا بشم...نه...من مطمئنم رفتنی ام...فقط میخواستم از تو دور باشم و نذارم تصمیمی که گرفته بودیو اجرا کنی.نمیخواستم با دیدن قیافه ام بعد از شیمی درمانی،اون مینایی که واست زیبا بود از ذهنت خارج بشه.منصور،جون من،دنبالم نگرد،چون به کسی خبر ندادیم که قراره کدوم کشور بریم.
منصور خیلی دوست دارم....امیدوارم هرجا که باشی خوشبخت بشی

مینا

اشکام نمیذاشت که ببینم ساعت روی دیوار ساعت چندو نشون میده....چشمامو پاک کردم....ساعت 1:30 بود. نیم ساعت وقت داشتم که خودمو برسونم فرودگاه...البته میتونستم روی تاخیر پرواز هم حساب کنم.
به سرعت پشت ماشین نشستم و برای اینکه زودتر برسم،جاده چالوس کمترین مسافتو داشت.
با سرعت 80تا جاده رو پایین میومدم،جاده چالوس تو اون ساعت و اون موقع سال(پاییز) خیلی خلوت بود...توی تاریکی شب به اواسط جاده رسیده بودم که ضبط خود به خود روشن شد و شروع کرد به پخش کردن....

تورو رنجوندم با حرفام....چقدر حس میکنم تنهام
چه احساس بدی دارم......ازین احساس بی زارم
نه نرو،تنهام نذار.......من عاشقتم،دیوونه وار
نه،نه،نه، نرو،تنهام نذار......من عاشقتم،دیوونه وار
چی شد چشماتو رد کردم.......چی شد من با تو بد کردم
نمیدونی،نمیدونم....ولی بدجور پشیمونم
صدامو میشنوی یا نه....صدای خستگی هامو
دلم خیلی واست تنگه...........ببین دستای تنهامو


چشام دیگه هیچ جایی رو نمیدید،به سختی داشتم رانندگی میکردم و اشک هام مانع دیدم شده بود...یه لحظه که چشمامو پاک کردم،متوجه شدم از روبرو دارم به یه پراید نزدیک میشم.برای اینکه به پراید برخورد نکنم،ماشینو به سمت راست منحرف کردم و به تخته سنگی برخورد کردم و سرم به شدت به فرمون ماشین خورد.یه لحظه سرمو بلند کردم و خونی که از سر شکستم میریخت جلوی چشمامو گرفت.......
.
.
.
تق....تق(صدای در).....مهمون نمیخوای هم کددی؟!(هم دهاتی!) دیدی گفتم اینقد نگو صغیر صغیر! آخرشم شدی منصور صغیر! همونی که خودت میخواستی!!حالام عین این سرطانیا خوابیدی رو تخت کچی؟! اون سرم چیه زدی به دستت؟! سرت واسچی عمامه گذاشتی؟! گفتم میری قم آخوند بشیا! گفتی نه! مهندس میشم! گمشو! خانوم پرستار؟! های خانوم پرستاااارر؟! کجایی؟!بیا این سرم رو از دست این صغیر بکن میخوایم ببریم کبیرش کنیم! کجایی؟!
_سیا خفه شو تورو خدا! تو که داری همون جمله هایی که پریروز اومدیو تکرار میکنی!
_ا....تو از کجا فهمیدی؟!خوب حالا! زیاد نمیخواد حساس بشی.بلند شو دیگه مرخصی....!
.
.
.
اوایل اسفند بودو هوا هنوز سردی خودشو به گرمای بهار نداده بود
نشستم جلوی سنگ قبرو بهش خیره شدم.....من کی میام پیشت مینا؟!

هندزفری هارو کردم تو گوشم و playکردم....

طاقت بیار.....طاقت بیار...تو این روزای انتظار
طاقت بیار....طاقت بیار...تو سردی شبای تار
طاقت بیارو قلبتو به دست تنهایی نده......فانوس چشماتو ببند،به این شبای غم زده
روزای خوبو جا نذار،تو سختی های روزگار......به خاطر منم شده،طاقت بیار،طاقت بیار
زمزمه رسیدنت پشت سکوت جاده ها....چندتا قدم مونده فقط،به خاطر خدا بیا
خسته ای کوله بارتو رو شونه های من بذار.........راه زیادی اومدیم،طاقت بیار،طاقت بیار
نگو شکستی،نگو بریدی،منم مثل تو دلم گرفته.....باید بمونی،طاقت بیاری،تو روزگاری که غم گرفته
طاقت بیار،طاقت بیار،تو این روزای انتظار.........طاقت بیار، طاقت بیار،تو سردی شبای تار
لالا، لالا...لالا،لالا...لالا،لالا...لالا،لالا....

و تا روز وصالمان طاقت خواهم آورد.

پایان

دوستای عزیزی که این چند وقته مارو به خاطر داستانمون و تاخیراش تحمل کردن ببخشن.
خیلی سخت بود و این اولین تجربه داستان نویسی بلندم بود و تجربه خاصی در این زمینه نداشتم. ولی با کمک های شما و تمرین و تلاش،حس میکنم به پیشرفت بسزایی رسیدم.
اگر آخر داستان غمناک بود،واقعا شرمنده...ایشالله داستان بعدی یه عروسی مشتی میندازم،دور هم میزنیم و میرقصیم!
با تشکر از همه دوستانی که مارو با همه نواقصمون دوست دارن!
شب همگی خوش!
خدافظی




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال داستان خفن داستان اونجوری سایت اونجوری داستان های لو رفته داستان های خانوادگی منصور کبیر کافه جوان سایت کافه جوان پیربالا سایت طنز و سرگرمی طنز و سرگرمی داستان های باور نکردنی رمان های تازه رمان ایرانی سال 91 بهترین رمان سال 92 رمان برتر سال 2012 داستان های منصور کبیر قسمت ششم داستان طاقت بیار بهترین ها در کافه جوان + درج لینک های مرتبط , منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , کافه جوان , داستان های اونحوری , داستان اونجوری , داستان خفن و مشتی , بهترین رمان سال , داستان طاقت بیار منصور کبیر , قسمت آخر داستان منصور کبیر , قسمت آخر داستان طاقت بیار از منصور کبیر , سایت طنز و سرگرمی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
با سلام
ابتدا جا داره باز هم برای بار چندم به خاطر وقفه ای که افتاد عذر خواهی کنم،هرچند که عذرم موجه ولیکنم بازم شما مشتری هستید و ما خدمتگذار...هرچی که شما بگی ما سعی میکنیم بهش عمل کنیم. این هفته بنده مسافرت بودم و شدیدا سرم شلوغ بود و همینطور دسترسی به نت نداشتم...باور نمیکنید زنگ بزنید 118 بپرسید!
وقتی اومدم با سیل نظرات یکی از دوستان و سیل جواب های یه طرفه سندی مواجه شدم.
من جوابی به نظر های اونا نمیدم و و اونارو میسپارم به خالق حق تعالی،خودش جوابشونو میده.
من دیروز رسیدم و امروز بکوب نشستم قسمت ششم داستانو تکمیل کردم.
امیدوارم مورد رضایتتون واقع بشه.
یا حق
------------------------------------------------------------------------------------------

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

در طول هفته با مینا تلفنی زیاد ارتباط داشتم و در مورد قرار چهار نفرمون با سیا و یاسی صحبت کردم. مینا هم بعد در میون گذاشتن با یاسی جواب اوکی رو داد. پنجشنبه قرار بود که با هم به درکه بریم.
صبح ساعت 6 پاشدم و شروع کردم به حاضر شدن،جلوی آینه خودمو بر انداز کردم.... یه شلوار لی آبی روشن که نه زیاد گشاد بود و نه تنگ،با یه تیشرت سبز فسفری،از وقتی ماجرای پریسا اتفاق افتاده بود موهامو تیغ انداختم و بعد اون بیشتر مواقع موهامو کوتاه نگه میداشتم. ولی نه اونقدری که بگن منصور کچل! کوتاه و تقریبا متوسط....دستی به موهام کشیدم و از خونه بیرون زدم. پرشیای بابایی رو که بیشتر دست من بود روشن کردم و منتظر سیاوش شدم تا بیاد.
ساعت 7:30 قرار بود جلوی در مینا اینا باشیم و ازونجا که فاصله زیادی هم تا درکه نداشت حرکت میکردیم.
نگاهی به ساعت کردم....ساعت 6:40 بود. سیا دیر کرده بود! یه لحظه به خریت خودم لعنت فرستادم که چرا همون 6 زنگ نزدم که چک کنم ببینم سیا بیدار شده یا نه! شماره سیاوش رو گرفتم....با تاخیر و صدای خواب آلود: _ الو بله؟!
_الو و زهرمار! گوسفند تو که هنوز خوابی! مگه قرار نبود 6:30 پایین باشی؟!
_خوب پایینم دیگه!
_پایینی؟!
یه دفعه صدای برخورد چیزی رو  به شیشه عقب شنیدم! برگشتم دیدم سیا با لخندی عاقل اندر سفیه داره منو نیگا میکنه و یه بربری رو تو دستش گرفته و داره اونو سق میزنه!
سیا در حالی که داشت به سمت ماشین میومد: ببین چی گرفتم؟! بسکوییت گرجی!!
_سیا خدا بگم چیکارت کنه!! یه لحظه فکر کردم خواب موندی! صداتم که از قصد خواب آلود کردی بیشتر کرکام ریخت! دهن سرویس....اسم ما ترکا بد رفته...شما فارسا که از ما بیشتر بربری میخورید!
_بابا از ساعت 5 بیدارم! نکه اولین بارمه دارم با دوتا دختر میرم بیرون، یکم هیجان دارم!
_آره جون عمت! من که میدونم تو از ساعت 5 کدوم گوری بودی!
_کدوم گوری بودم؟!!
_منم نمیدونم! جدی کجا بودی؟!
_5و که جو دادم! از ساعت 4:30 بیدارم! بعد نماز دیگه نخوابیدم! نشستم دعا خوندم!
_سیا؟! فحش میخوای؟! آخه ....استغفرالله....! بی خیار! برو در پارکینگو باز کن بریم.
و سیا در حالی که بربری رو به سمت من حواله داد و رفت که در پارکینگو باز کنه گفت:منصورم، خودت که میدونی جواب بی خیار چیه! چیه؟! بی خیار که زندگی نمیشه عجگم!
ماشینو به سمت خونه مینا هدایت کردم،تو مسیر به آهنگ های زد بازی گوش دادیم که وقتی با دخترا باشیم،یکم ضایع بود که زدبازی گوش کنیم! ساعت 7:20 با یه ترمز خیلی نرم ماشینو جلو در پارک کردم.(بر عکس سیا که وحشیانه ترمز میکرد و همیشه با صورت به شیشه میچسبیدیم!)
چشمان سیا که به برج افتاد،سرشو با یه سوت کش دار به سمت بالا و تا نوک برج کشید.
_«منصور دهنتو سرویس!!» خونه مال خودشونه؟! عجب مایه دارایی ان!! کاش اونروز صبح من میرفتم پی خرید کتاب که رو شونه من بیهوش بشه!
_آره...مطمئنا هم زنده میموند اگه تو جای من بودی!
_اون که آره! من اگه جای تو بودم همچین خریتی نمیکردم که برسونمش بیمارستان و واسه خودم دردسر درست کنم.
سکوت کردم و با گوشی مینا تماس گرفتم....
_الو سلام رسیدید؟!
_سلام،آره رسیدیم. بیاید پایین دیگه.
_باشه ما یه 10 دقیقه دیگه پایینیم!
_10 دقیقه دیگه؟! مگه حاضر نشدید؟!
_چرا ولی هنوز تکمیل نشدیم.
سیا که صدای مینا رو شنید،ازونور بلند گفت تکمیل انننننننننه؟!!
به سیا چشم غره رفتم و به صورتی که بتونه لب خونی کنه گفتم:خفه شو سیا! ضایس!
_این صدای آقا سیاوش بود هان؟!
_آره خاک تو اون سر!
_بهش بگو 11دقیقه دیگه خدمتش میرسیم،اونوقت اون جمله ای که گفتنو بهشون حالی میکنیم.
صدای یاسی رو شنیدم که میگفت یه دهنی من ازین پسره سرویس کنم که حالیش بشه!
_اوه،اوه ....سیا بدبخت شدی! خود یاسی خانوم میخواد به خدمتت برسه!
سیا در حالی که داشت میخندید شصتشو به سمت من گرفت!
هم خنده ام گرفته بود،هم عصبانی بودم. برای اینکه مینا صدای خنده ام رو نشنوه،سریع گفتم: خوب ده دقیقه دیگه اینجا باشیدا! خدافظ
_اوکی....فیلا

_عجب خری هستی تو سیا! این چه طرز صحبت کردن تو قراره اوله!
_منصور میدونی که من سر این حاضر شدن دخترا چقد مشکل دارم؟! اون اولا که با نازی دوست شده بودم یک ساعت طول میکشید حاضر شدنش!،سر این موضوع باهاش کلی دعوام میشد.....آخرشم نازی خودشو با من وفق داد و به خاطر اینکه با من بمونه،کلی تلاش کردو اون یک ساعتو به 50 دقیقه رسوند! میبینی چقد خاطرمو میخواد!
_آره میبینم!

بعد 20 دقیقه که منو سیا تقریبا داشت چرتمون میگرفت و چشمون به در بود، در باز شد!
ابتدا یاسی و بعد مینا به دنبال اون از در خارج شدند.یاسی با یه مانتوی سفید و یه شلوار جین آبی کمرنگ و شال آبی رنگ و مینا با یه مانتوی آبی و شلوار مشکی که یه حالت کشی و ورزشی داشت و شال فسفری رنگ به سر بود. تیپ و مدل موهای و آرایش یاسی از دور خیلی تو چشم میزد و برعکس اون مینا،با یه آرایش ساده با زیبایی خدادایش به چشم میومد.
با دیدن یاسی پیش خودم گفتم امروزو خدا بخیر کنه و جای ون گشت ارشاد تو همون درکه بمونیم!
وقتی داشتن به سمت ماشین میومدن ،با مینا چشم تو چشم شدم،یه لبخند قشنگ بهم زد و منم همراه لبخند بهش چشمک زدم.
سیا به آرومی که اونا نشنوند گفت منصور دهنتو سرویس! این یاسیه عجب چیزیه!
_سیا باز تو نگاه ابزاری کردی که؟! آدم باش...هیز بازی در نیار که اینا حساسن...حالا دیگه خفه شو...دارن میرسن.
جمله ام تموم نشده بود که دیدم سیاوش به سرعت از ماشین پیاده شد و در عقب ماشینو باز کرد و با قیافه ای مظلومانه گفت:سلام...بفرمایید یاسی خانوم!
یاسی و مینا با تعجب تشکر کردن و سوار ماشین شدن.
_سلام آقا منصور،خوب هستید؟!
_سلام یاسی خانوم... مرسی،شما بهتری؟!
_تشکر منم خوبم

نسبت به دیدار قبلیمون که تو بیمارستان باهاش داشتم رابطه ام باهاش سردتر بود و طبق تعریفای مینا و جلف بودن و سبک سریای یاسی نمیخواستم زیاد باهاش گرم بگیرم.
سیا سوار ماشین شد و من برگشتم سمت مینا....
_مینا خانوم ما چطوره؟!
مینا با یه حالت خجالت و هیجان گفت:مرسی منصور...خوبم
یه دفعه دیدم یاسی و مینا زل زدن به ما با تعجب مارو نگاه میکنن.
برگشتم سمت سیا و گفتم چته؟! چیه؟! نمیتونیم با gf خودمونم احوال پرسی کنیم؟!
سیا و یاسی بلند زدن زیر خنده و سیا بین خنده هاش گفت:کی گفت احوال پرسی نکنی ولی نمیدونم که....چییییییییز...ول کن،حالا بعدا بهت میگم... و دوباره با یاسی زدن زیر خنده.

منو مینا خوب متوجه شده بودیم سیا و یاسی به چی میخندیدن. به طرز نگاه کردن و لحن صحبت های منو مینا میخندیدن.تو این مدت خیلی بهم وابسته شده بودیم و من به شخصه مینا رو دوست داشتم و کم کم ترس از عاشق شدن به سرم زده بود و تقریبا جس میکردم مینا هم همچین حسی رو نسبت به من داره.
ماشینو به حرکت دراوردم و تا درکه با مسخره بازی ها و کل کل های یاسی و سیا خندیدیم.
یاسی خیلی سریع با سیا عیاق شده بود و خیلی با هم راحت شده بودن. از یه طرف خوشحال بودم که میتونستم  اون دوتا رو با هم تنها بذارم و خودمو مینا با هم جلوتر حرکت کنیم و حرف بزنیم و از طرف دیگه میترسیدم که سیا باز هم کار دستم بده و با یاسی هم داستان شروع کنه و رابطه اشو وسیع تر کنه. اگه همچین اتفاقی میفتاد دیگه نمتونستم تو چشمای نازی نگاه کنم. منی که همیشه سعی میکردم سیا رو از خیانت به یاسی منصرف کنم حالا داشتم مقدمه دوستیشو با یه دختر دیگه محیا میکردم،هر چند ناخواسته بود.
بعد از اتمام حجت با سیا،با مینا ترکشون کردیم و به فاصله 10 متر جلوتر از اونها حرکت میکردیم.
_منصور،نباید یاسی و سیا رو با هم تنها میذاشتیم،زشته.
_نه بابا! زشت چی! در ضمن خودشون میدونن که من چقدر دوست دارم ...
لحظه ای که این جمله رو گفتم دست مینارو گرفته بودم و داشتم کمک میکردم که از صخره ای که سر راهمون قرار داشت بیاد بالا...با بالا اومدن مینا از صخره یه لحظه خیلی بهم نزدیک شده بودیم،تقریبا تو بغل همدیگه بودیم و چشم تو چشم با هم بودیم...تو چشمای آبیش غرق بودم که با صدای خیلی آروم گفت منم دوست دارم منصور و سرشو از شرم پایین انداخت.
دستمو زیر چونه اش گرفتم و به سمت بالا آوردم که دیدم از دماغش خون.....
 
سرم ناگهانی یه تیر خیلی محکم کشید،از درد زیاد یه فریاد کشیدم...چشام پر از اشک شده بود،پرستار با سرعت وارد اتاق شد و سریع با تزریق یه مسکن و آروم کردن من اتاق رو ترک کرد.تازه فهمیدم کجام...تصادف..چالوس...مینا....
تا الان داشتم تو ذهنم خاطراتمو با مینا مرور میکردم که به اینجای خاطره رسیدم سرم به شدت درد گرفت و از حالت خلسه بیرون اومده بودم.مسکن داشت اثر میکرد و کم کم داشت چشام گرم میشد...
ادامه دارد




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال , داستان خفن , داستان اونجوری , سایت اونجوری , داستان های لو رفته , داستان های خانوادگی , منصور کبیر , کافه جوان , سایت کافه جوان , پیربالا , سایت طنز و سرگرمی , طنز و سرگرمی , داستان های باور نکردنی , رمان های تازه , رمان ایرانی سال 91 , بهترین رمان سال 92 , رمان برتر سال 2012 , داستان های منصور کبیر , قسمت ششم داستان طاقت بیار , بهترین ها در کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] (تعداد کل صفحات:2)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت