کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

شماره ناشناس:سلام خوشگله ... دوس پسر داری؟
دختر: بله...شما؟
ناشناس:من داداشتم صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم!

شماره ناشناس بعدی:
ناشناس : دوس پسر داری؟
دختر: نه نه اصلا...
ناشناس: خب من دوس پسرتم دیگه .....واقعا که.....
دختر: اوه عزیزم تویی؟ به خدا فکر کردم داداشمه!!
ناشناس:خب داداشتم دیگه...صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم!!



برچسب ها : شماره ناشناس , سلام خوشگله ... دوس پسر داری؟ , cafejavan , کافه جوان , طنز و سرگرمی , طنز , سرگرمی , داستان های باحال ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
تو ماشین نشستم دارم میرم سمت اصفهان!! راننده یه سی دی گلچین از حبیب و هایده و داریوش تا ارش و مایکل و لینکین پارک گذاشته ...!!
حبیب شروع کرد به خوندن ... سرعت 70 کیلومتر !!!
رفت رو ارش ... سرعت 125 کیلومتر!!!
هایده خدا بیامرز شروع شد ... سرعت45 کیلومتر!!!
مایکل که شروع شد یهو یه بکس و باد کرد ، نزدیک بود برم تو شیشه!!! سرعت 140 کیلومتر
داریوش که شروع شد ... دیدم راننده ماشین رو کنار جاده نگهداشت!! یه سیگار روشن کرد شروع کرد کشیدن و رفت تو فکر.! بهش گفتم اقا اتفاقی افتاده؟ گفت : صدا رو داری جون داداش!! داریوش حیف شد به خدا..!
منم نمیدونستم چی بگم!!
اهنگ تمام شد!!
الان لینکین پارک داره پخش میشه !!
سرعت 240 کیلومتر... پلیس نامحسوس دنبالمونه!!! هلیکوپتر هم از بالا گردو خاک میکنه!!دوستم تماس گرفته میگه : شبکه 3 دارن پخش زنده نشونمون میدن!!
خدا خودش به خیر بگذرونه!!
فقط امیدوارم اهنگ بعدی Faint نباشه!(یکی از آهنگ های لینکین پارکه)



برچسب ها : یکی از آهنگ های لینکین پارکه , Faint , حبیب , ه سی دی گلچین از حبیب و هایده و داریوش تا ارش و مایکل و لینکین پارک , کافه جوان , طنز و سرگرمی , طنزکده , استاد , کافه جوانی ها , وبلاگ کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , cafejavan ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز , کافه داستان ,

احوال دختر پسرای دانشجو؟!        هر کی بره دانشگاه میشه حالش خوب!

دیشب قبل از خواب داشتم فکر میکردم.....هی فکر میکردم.....بازم فکر میکردم....همش فکر میکردم! با خودم میگفتم یعنی میشه سریع زمان بگذره بعد همین که چشاتو وا کنی ببینی الان باید کنکور بدی. بعدش تو کنکور رتبه یک رو بیاری!اونقدر مغز داشته باشی که همه بهت بگن پاشو برو آکسفورد آمریکا درس بخون.بعدش بابات سرمایه شو در اختیارت قرار بده که بری امریکا.وقتی رسیدی آمریکا از هواپیما پیدا شدی ببینی همه دانشمندا با دسته گل اومدن به استقبالت!بعدش یه ور استادای هاروارد آمریکا وایسن یه ور هم استادای آکسفورد آمریکا....بعد هی بکشنت که تو باید بیایی دانشگاه ما!خلاصه واسه اینکه دعوا نشه سرتو بگیری بالا و بگی من همزمان تو هر دو دانشگاه تحصیل میکنم! بعدش نخبه شی...همه ازت حساب ببرن! بعدش یه سر بری ایران و اونجا هرکی باهات حرف میزنه و ازت سوال میپرسه توبا لکنت زبون  بگی: متاسفم...I بلد نیستم pershian! !! بعدش دوباره برگردی آمریکا و تو کارای پژوهشی و علمی سرمایه گذاری کنی و کلی پول در بیاری و باهاش یه خونه ( البته خونه که نه....قصر!) بخری....بعدش اونقدر صدات خوب باشه که همه اصرار کنن یه آلبوم بدی بیرون....بعدش تو بری تو کار خوانندگی و اولین آلبومت پرفروش ترین آلبوم سال شه! بعدش یه روز که واسه خرید از خونه رفتی بیرون متوجه شی یکی داره صدات میزنه و میگه: tempter.....!!!....wait بعد پشت سرتو نگاه کنی و ببینی ای بابا!!! این که لیدی گاگاست!!! بعدش بیاد و بهت پیشنهاد دوستی و همکاری بده ولی تو بهش اعتنا نکنی و بگی: get away...!! بعدش بری جلوتر به چهار راه برسی و متوجه شی یه طرفش انریکه وایساده، یه طرفش پیتبال، یه طرفش ایان سامرهالدر و طرف دیگشم جاستین بیبر.بعد واسه فرار از دستشون یه سوت بزنی و از بالا هواپیمای شخصیت بیاد پایین و سوارت کنه و ببرتت جلو در خونت پیادت کنه!! وقتی میخوایی بری تو خونه یهو یکی ازخدمتکارات با استرس بیاد و بگه که رو یکی از هزارتا ماشین آخرین سیستمت پشه نشسته! بعدش تو بدون اعتنا بگی : دیگه من اون ماشینو نمیخوام.بذارش جلو در خونه یه گدایی بیاد ورش داره! بعد بری رو تخت بزرگت بخوابی و به فردا فکر کنی! فردا یکی از اون ماشیناتو ورداری و بری رو فرش قرمز....اونجا که از ماشین پیدا شدی یهو ببینی آنجلیناجولی  و لئوناردو دکاپریو اومدن و  دارن جلوت تعظیم میکنن....بعدش تو بهش اهمیتی ندی و بری و کلی عکس بگیری....فردا هم عکست رو مجله ها باشه! بعدشم سوار ماشینت شی و دوباره برگردی خونت....اینبار خدمتکارت بیاد و بگه : خانم پارکینگ دو طبقه تون دیگه جا نداره ! بعدش تو بگی این ماشینو  هم بذار دم در یه گدای دیگه بیاد ور داره....!

اگه بشه چی میــــــــــــــــشه!!!




برچسب ها : لیدی گاگا , لئوناردو دکاپریو , انریکه , پیتبال , توهم , جدیدترین مطالب طنز , مطلب طنز , قصر , ماشین آخرین سیستم , فرش قرمز , تمپتر , lady gaga , جدیدترین , بروزترین , بروزترین مطالب طنز , جدیدترین پست کافه جوان , جدیدترین پست سایتکافه جوان , جاستین بیبر , جاستین بیبر در کافه جوان , جدیدترین مطلب طنز ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,

سلام بروبچ....یه سوتی گنده تو مدرسه دادیم گفتم شما هم در جریان باشید!

شنبه بود...هوا گرم بود......صدای زوزه باد همه را ترسانده بود()!!!! مشاورمون اومد تو کلاس گفت همه برید تو کارگاه کامپیوتر! همه خوشحال شدیم پریدیم تو کارگاه!همه بروبچ صندلی ها رو  جلو ردیف کردن....بعدش مشاور محترم وارد شد و یه کلیپ روش گذاشت.گفت اونایی که کار پژوهشی دارن میتونن برن کامپیوترا رو روشن کنن.....من و درسا و فاطمه هم که از خدا خواسته رفتیم.....!!کارمون تقریبا تموم شده بود .دو تااز فلشا رو زدیم تو کامپیوتر تا اطلاعات رو توش بریزیم....!! من و درسا داشتیم حرف میزدیم که صفحه فلش اومد بالا!! فاطمه هم بدون اینکه به صفحه نگاه کنه ok رو زد....از شانس گند ما رو player بود.....صدای اسپیکر هم تا آخر باز بود!آقا چشتون روز بد نبینه سالن رفت رو هوا...! حدس بزنید چه آهنگی بود؟!!! خودم میگم:اهنگ bia bia از 25bands ! همین که خواستیم موزیکو قطع کنیم متوجه شدیم که موس قفل شده! یهو بنده اسپیکر ها رو در آغوش گرفتم،درسا با مجله پرید رو من،فاطمه هم پرید رو درسا تا شاید صداش در نیاد! بعد از یه دقیقه بنده فلشا رو کشیدم بیرون....یه نفس عمیق کشیدیم.همین که سرمونو آوردیم بالا دیدیم همه بچه ها به اضافه مشاور زل زدن به ما!!همه چهارتا چش در آورده بودن داشتن نگاه ما میکردن......خلاصه اسگول شدیم رفت!




برچسب ها : کامپیوتر , سوتی , خاطره , خاطره طنز ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز ,

سلام

امروز داشتم تو سایت های خبری میگشتم یهو متوجه یه پست خفن تو یکی از اونا  شدم.

پلیس زن و شوهر جوونی رو دستگیر کرده که به صورت نیمه لخت توی پارک قدم میزدن! البته طبق گزارشات پلیس هنوز هویت اونا مشخص نشده.....واسه دیدن عکس به ادامه مطلب برید! البته ناگفته نمونه که بعضی قسمت ها را سانسور کردیم!




برچسب ها : گزارش , جدیدترین گزارش پلیس , عکس ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه عکس ,

سلام بر دوستداران وبلاگ کافه جوان! قبلا یه متن انگلیسی نوشته بودم که همه تو کف معنیش مونده بودن!! این بار یه مناظره فارسی نوشتم بین بهار و زمستان!!! متن های من مثل منصور نیس که پیام رو مستقیم به خواننده بده.باید یکم فک کنید معنی رو از تو عمق کلمه ها در بیارید!!!!

زمستان در حال جمع کردن کوله بارش بود.بعد از مدتی بهار از راه رسید و با فوت خود گیسوان زمستان را از زیر کلاهش تکان داد.دامن سبز خود را بر روی زمین کشید و زمین دوباره زنده شد. زمستان به بهار چشم دوخته بود.انگار منتظر کلامی بود.اما بهار بی هیچ گونه توجهی،درختان را از خواب بیدار کرد و دست نوازشش را بر روی شاخه ها کشید.برگ های سبز رنگ کوچکی از شاخه ها سر برآوردند و در برابر بهار تعظیم کردند.ناگهان بادی سرد دامن بهار را تکان داد و بدنش را به لرزه در آورد!!انگار زمستان قصد خداحافظی داشت.بهار با غرور و خشم به زمستان نگاه کرد و گفت:چرا هنوز اینجا ایستاده ای؟!هم اکنون زمین مال من است و تو در آن حقی نداری.زمستان میخواست چیزی بگوید اما بهار مجال صحبت به او نداد:تو باید زودتر از اینجا بروی چون بیم از این دارم که نفس سردت چمن های مرا از بین ببرد و شکوفه ها بادیدن چهره ی چروکین تو به هراس بیفتند و با تمسخر اضافه کرد:خودت میدانی که من برتر از تو هستم پس چگونه میتوانی این چنین گستاخ باشی؟!زمستان حرف بهار را قطع کرد و گفت:ما هردو یکی هستیم!فرق من و تو در چیست؟ بهار درحالی که میخندید گفت:به خودت نگاه کن؛لباس سفید کهنه ای برتن داری در حالی که لباس من تمیز و زیباست.تو همان جانی را که از زمین میگیری من دوباره به ان برمیگردانم.به ان سبد یخی ات نگاه کن!هیچ میدانی وقتی با دستان سردت گل های یخی را بیرون می اوری و بر روی زمین می افشانی،همه جانوران را به خوابی عمیق فرو میبری و با تهاجم طوفان سردت به درختان برگ هایش را از ان میگیری و او را افسرده میکنی؟!کمرت خمیده است، پیر هستی و هیچ فایده ای برای طبیعت نداری.بهتر است بروی و هیچ وقت برنگردی.زمستان برای مدتی سکوت کرد.آن گاه چشمان آبیش را به چشمان بهار دوخت و گفت:این را هم بدان که اگر من نبودم،تو هم نبودی.اگر من نمی آمدم و با طوفان خود درختان را عریان نمی کردم و آن را تکان نمی دادم،هیچ گاه ریشه آن ها قوی نمی شد.ما هر دو آفریده ی خداوند هستیم و خدا هیچ چیزی را بی حکمت نمی آفریند.تو بودنت را از بهر من داری.بهار به فکر فرو رفت، بعد از مدتی سرش را بالا آورد تا چیزی بگوید اما دیگر دیر شده بود. زمستان رفته بود و ردپایش بین آخرین ذرات برف،باقی مانده بود.بهار اهی کشید و در گوشه ای نشست.شاید دیگر هیچ وقت نتوانست حرفی را که در دلش مانده بود به او بگوید.یعنی آن حرف چه می توانست باشد؟!!!!!!

به نظر شما چی میتونست باشه؟؟؟




برچسب ها : زمستان و بهار , بهار , زمستان , نوشته ادبی , قطعه زیبای ادبی , توصیف بهار و زمستان , توصیف بهار , توصیف زمستان , قطعه ی ادبی در مورد بهار , قطعه ادبی درباره زمستان ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,


فاطمه معتمدآریا بازیگر سینمای ایران که طی سالهای اخیر با اقدامات و نظرات پرحاشیه خود توانسته بود نظر سینماگران غرب را به خود جلب کند، جایزه «هانری لانگ لوا» فرانسه را دریافت کرد.

به گزارش farspatogh.com ، مسئولان این جشنواره دلیل خود را برای اعطای این جایزه به این بازیگر، حفظ ارزش های فرهنگی حرفه بازیگری و تعهد و حفظ حرمت روح هنر سینما دانسته اند



بوسیدن فاطمه معتمد آریا توسط مجری مرد + عکس


برچسب ها : بوسیدن فاطمه معتمد آریـــا توسط مجری مــرد , عکس فاطمه معتمد آریا , عکس های جالب , عکس های دیدنی , کافه جوان , عکس های باحال ,
دسته بندی : کافه فیلم و سینما , کافه جالب انگیز , کافه عکس ,

با سلام خدمت دوستان

ابتدا جا داره به خاطر تاخیرم در گذاشتن قسمت دوم داستان ازتون عذر بخوام.

امتحان داشتم....امیدوارم دیگه تکرار نشه!

لینک قسمت اول

------------------------------------------------------------------------------------

قسمت دوم:

مثل یه فیلم همه چی تو ذهنم داشت پخش میشد!کنترلی وجود نداشت! دکمه pausei وجود نداشت.دکمه next وجود نداشت. همه چی داشت جلوی چشمام تکرار میشد....

 اوایل آبان بود و داشتم ترم 5 دانشگاهو با تمام فراز و نشیب هاش طی میکردم. تعطیلات آخر هفته رو تصمیم گرفتم در تهران بگذرونم. چهارشنبه ،ساعت 7 صبح تصمیم گرفتم برم انقلاب تا یسری از کتاب های لازم رو بگیرم. از در آپارتمان خارج شدم و رفتم سمت دیگر خیابون تا با تاکسی برم. دور اتوبوس سوار شدن رو خط کشیدم! این موقع صبح که همه بچه های محصل با خط واحد میرن مدرسه و سرو صداشون و نبودن جا دست به دست هم میدادن که با تاکسی تا آزادی برم. بعد از گذشتن چندتا ماشین،یه پراید جلوی پام نگه داشت. جلوی ماشین یه زن نشسته بود و عقب کاملا خالی بود.عقب ماشین جا گرفتم،هندزفری هامو تو گوشم گذاشتم و سعی کردم کمبود خوابمو که تا ساعت 3 شب با چت کردن با دوستان گرفته شد بود، با بستن چشام رفع کنم. آهنگ رو play کردم، سیروان شروع کرد به خوندن......

ساعت 9،یه خیابون،من تنها

یه عالم فکر،نم بارون،چندتا رویا

آدما،تصویر کوتاه،تو خیابون

یخ زده خاطره ها،تو نگاشون

تو پیاده رو انگار تورو میبینم                          چقدر شکل توعه بزار ببینم

رد شدی یا که هنوز همونجا هستی              منو میبینی یا که باز چشماتو بستی......

 همونطور که چشام بسته بود حس کردم که یه نفر کنارم جا گرفت. چشامو باز کردم،یه دختر با لباس فرم مدرسه که مختص دبیرستانی بود کنارم جا گرفت. کمی جابجا شدم تا جا برای مسافر سوم هم باز کنم. دختر بین منو یه پیرزن جا گرفت. دوباره چشمامو بستم و سعی کردم از صدای دلنشین سیروان لذت ببرم. چشمامو بسته بودم که متوجه سنگینی روی شونه ام شدم! چشمامو که باز کردم دیدم دختره سرشو رو شونه من گذاشته و خوابیده! متوجه غضب نگاه پیرزن به دختره شدم! سعی کردم خودمو به بیخیالی بزنم و بذارم ازین خواب بین راهی نهایت لذت رو ببره. با نزدیک شدن به میدون، دو مسافر دیگه از ماشین خارج شدن. دخترک هنوز خواب بود که راننده با یه ترمز محکم سرعت ماشینو کم کرد. به خاطر شدت ترمز سر دختره از رو شونم به روی پاهام افتاد! گفتم الانه که عکس العمل نشون بده و سریع بلند شه ولی در نهایت تعجب من همونجا روی پاهام جا گرفت و تکون نخورد! یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه بازیش گرفته! ولی تو ماشین خیلی ضایست که! شونه شو تکون دادمو صداش کردم....خانووم...خانوم پاشید!

تصمیم گرفتم خودم بلندش کنم.از جفت طرف بازوهاش گرفتم و بلندش کردم! یه لحظه که صورتشو دیدم کرک و پرام ریخت!! صورتش مثل گچ سفید بود! موهاش بهم ریخته از زیر مقنعه اش ریخته بیرون و صحنه ی وحشتناکی رو بهش داده بود!

_آقا این چش شد؟!

راننده تا صدای منو شنید برگشت سمت عقب.دختر رو که دید سریع ماشین رو به گوشه خیابون هدایت کرد!

من دختررو هی تکون میدادم،دیدم توفیر نمیکنه یه سیلی بهش زدم!

یه لحظه دختره شوکه شد و کمی پلکاشو باز کرد.

_خانوم حالت خوبه؟!

_قرص...

_قرص چی؟! مریضی؟! قرصاتو نخوردی؟!

_قرص.....خوردم!

تا راننده این جمله رو شنید،زد تو سر خودش و گفت یا ابولفضل!!

دیدم همینطوری نشسته داره منو نگاه میکنه و داره ذکر میگه!!

_حاجی چیکار میکنی؟! میخوای نماز بخونی؟! ماشین رو روشن کن! این خودکشی کرده...باید ببریمش بیمارستان تا واسمون شر نشده!

راننده سریع ماشین رو روشن کرد و تا 10 دقیقه مارو به نزدیک ترین بیمارستان رسوند.

زیر بغل دختررو گرفتم و از ماشین پیادش کردم! دیدم تا در ماشینو بستم،راننده ماشینو روشن کرد و مثل میشاییل شوماخر رانندگی کرد و فرار کرد!

امروز از دنده عقب بلند شدیم!! تا الانش بدشانسی،پشت بدشانسی! خدا تا شبش بخیر بگذرونه! احتمالا شبو تو بازداشگام!

دختررو با کمک پرستاران به اورژانس منتقل کردیم. روی یه صندلی سرمو تو دستام گرفتم و داشتم فکر میکردم آخه چی شد که اینطوری شد؟!!

پرستار:چی خورده؟!

من:هان؟!

یه زن میانسال با چهره جذاب و گیرا بالای سرم وایستاده بود و این سوال رو ازم پرسید!

_میگم چی خورده؟!

_والله نمیدونم خانوم! خودش که میگفت قرص خورده! حالا جدی جدی قرص خورده؟!

_پ نه پ خودشو دار زده!! باهاش چه نسبتی داری؟!

_هنوز که هیچی ولی یه صحبتایی شده! 50 درصد ما که تکمیله! مونده 50 درصده اونا!

_مثل اینکه حالیت نیست چی شده؟! طرف خودکشی کرده. آقای محترم لطفا نسبتتون بگید؟!

من دیدم بحث جدی شد،کمی خودمو جمو جور کردم گفتم:ببخشید خانوم ولی خودتون سر شوخی رو وا کردید! اوکی....در اصل من هیچ نسبتی با خانوم ندارم،یعنی اصلا نمیشناسمشون! تو تاکسی هم مسیر شدیم که یهو غش کردن افتادن تو دامان ما!

_تو گفتی و من باور کردم! وقتی زنگ زدم پلیس اومد،اونوقت معلوم میشه سر دختر مردم چه بلایی اوردی؟!

من یه لحظه کپ کردم! یه ذره به تته پته افتادمو گفتم: خانوم پرستار عزیز چرا ناراحت میشید؟! بابا،من به جون مادرم این دخترو نمیشناسم! عجب غلطی کردیما! تو این مملکت نمیشه یه کار خیر انجام داد! بعد میگن آدم خیر کم شده....خوب آخه ملت مگه جرات میکنن اینهمه شر و بدبختیرو دنبال خودشون بکشن؟!

داشتم جوسازی میکردم و از قیافه پرستاره معلوم بود که روند خوبی رو پیش رفتم!

_خوبه خوبه....حالا یه چیزم ما بدهکار شدیم به آقا!! خوب اگه راست میگی اون تاکسیه که میگفتی کو؟!

_نیمدونم باور میکنید یا نه ولی از ترسش فرار کرد رفت!!

_میگم دروغ میگی! میگی نه!!

_به پیر،به پیغمبر دروغ نمیگم! بابا بذارید بهوش بیاد از خودش بپرسید!

_از کجا معلوم بهوش بیاد؟!

_چی میگی خانوم؟! اذیت نکن! یعنی چی؟! یعنی ممکنه بمیره؟! واااااااااای! بدبخت شدم رفت که! پس کی بیاد شهادت بده من کاره ای نبودم؟!!

_خوب حالا! اینقده جوش نزن! زنده میمونه! بیا این گوشیشو بگیر زنگ بزن یه آشناش بیاد بیمارستان! زود باش!

اینو گفتو پشتشو به من کرد و رفت!

منم همینطوری زل زده بودم به رفتنشو داشتم به این فکر میکردم که عجب پرستاره باحالیه ها! باید به سیاوش بگم یه دوره مریض شیم بیایم اینجا درمان!!

آیفونو تو دستم سبک سنگین کردم و رفتم تو قسمت contact هاش..... هه چه جالب!! فقط 3تا شماره سیو شده توش بود!! که به  ترتیپ نوشته بود: افسانه(مامان)،بابا، یاسی.

همین؟! کس دیگه ای تو زندگی این بدبخت نیست؟!! خواستم یه چندتا شماره خودم واسش اضافه کنم که گفتم بیخیال! بیدار میشه واسمون شر میشه!!

گفتم بذار مامانو بگیریم ببینیم چی میشه!

شماررو گرفتم.......بوغ خورد! صدامو صاف کردم و خواستم کاملا آروم و شمرده شتری که رو دخترشون خوابیدرو براشون تشریح کنم که زیاد شوکه نشن!

بعد چندتا بوغ.......

_الو سلام مینا....مگه نگفتم تو روز تا ساعت 6 بهم زنگ نزن! کار دارم!

_سلام! ببخشید خانوم....!

_ا مینا تو نیستی؟! ببخشید شما؟! گوشی دختر من دست شما چیکار میکنه؟!

_والله خانوم نمیخواد هول بشید،من با دختر خانومتون همسفر بودم که ایشون حالشون بهم خوردو بنده اوردمشون بیمارستان....اصلا جای نگرانی نیست!

_باشه! حالش چطوره حالا؟!

_خوبه فکر کنم!

_من کار دارم! به باباش زنگ بزن! خودش میاد بیمارستان!!

و بوغ ممتد نشان از قطع کردن تلفن میداد!! من کف کردم مثل جکوزی!! اصلا نپرسید دخترش چرا حالش بد شده؟! اصلا دختری هم داره؟؟! از سیو کردن اسم مامانش معلوم بود چقدر رابطشون خوب بوده!!

رفتم رو شماره بابا! نه حوصله ندارم با این سرو کله بزنم! مثل اینکه اینا خیلی با هم صمیمی هستن! بریم پیش یاسی خانوم بینیم اون چی میگه؟!

شماره یاسی رو گرفتم......آهنگ پیشوازش پخش شد.....

بذار دستاتو تو دستام،همین حالا....تورو میبینمت.....

 _الو مینا؟؟! کجایی دختر؟!

 پرام ریخت!! یه صدای ناز پشت گوشی حرف میزد! موندم چی بگم!!

 الو مینا؟! چرا جواب نمیدی؟! باز اون گوسفند علی رضا اذیتت کرده؟؟! الو....؟!

_الو...

یه لحظه یاسی سکوت کرد.

_الو ببخشید شما؟!

_سلام من منصورم!

_خوب کچی؟! منظورم اینه این گوشی دست شما چیکار میکنه؟!

_آخ ببخشید! صداتون اونقد جذاب بود که نفهمیدم چی شد!!

_شما لطف دارید....ولی نگفتید که مینا کجاست؟!

_والله من با مینا خانوم شما تو تاکسی همسفر بودم که یهو حالشون بد شد و ما اوردیمش بیمارستان!

_واااااااااااااای! نه! چی شده مگه؟! به جون خودم اگه یه مو از سرش کم شه استخوناتو خورد میکنم!

_بابا به من چه!! یکی دیگه خودکشی کرده من باید جواب پس بدم! عجب گیری کردیما؟!

_خوب حالا! الان حالش چطوره؟! کدوم بیمارستانه؟!

_ فعلا که هنوز خبری نیست! فکر کنم خوب باشه! بیمارستان.... (بوغ)

_اوکی اومدم....بوغ ممتد!

 ای بابا اینم که بی خدافظی قطع کرد!!اینا چرا اینجورین؟!

بیخیال! بذار این یاسی بیاد ببینیم چی میشه!

 

ادامه دارد...




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول , داستان *طاقت بیار* , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر , دکمه pause , داستان فرشته نجات , هم کددی؟!(هم دهاتی!) , صغیر , منصور صغیر! , منصور کبیر! , عمامه , سیاوش , سال , جای برادر نداشته , منصور فریب خورده و رها شده , داستان های منصور کبیر , خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next , قسمت contact , افسانه(مامان) , بابا , یاسی , شماره یاسی , پلیس , پرستار مهربون , منصور کبیر , mansour kabir , کافه جوان , cafejavan , کافه جوان بهترین وبلاگ سال , زیباترین داستان های منصور کبیر , آرشیو داستان های منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,

قبول دارین : ۳ ساعت تو اتاق میشینی درس میخونی

هیچکس نمیگه خسته نباشی

ولی یه ثانیه موبایلت رو بر میداری ببینی کی sms داده

بابات میاد میگه : خسته نباشی !

…………………………….

زن  سیروس خله دو من ارایش کرده و ماست مالیده به صورتش

بعد بش میگه عزیزم بنظرت من امروز صورتم چطوری شده

سیروس خله میگه : چه میدونم این اتو اشغالا رو پاک کن تا ببینم الان که چیزی دیده نمیشه !!!

برای مشاهده همه اس ام اس ها به ادامه مطلب برین

…………………………….




برچسب ها : jok 1391 , jok bamaze ordibehesht 91 , sms جدید و باحال 1391 , متن خنده دار اردیبهشت 91 , پیامک سیروس خله , اس ام اس های باحال , اس ام اس بامزه 2012 , اس ام اس خنده دار , بهترین جوک های خنده دار , جوک فروردین 91 , جوک متفرقه , جک خنده دار اردیبهشت 91 , سایت طنز و سرگرمی , سری جدید جوک ها , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , cafejavan ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

بقیه عکس ها در ادامه مطلب....




برچسب ها : جدیدترین عکس های الناز شاکردوست , الناز شاکر دوست , جذاب ترین عکس های الناز شاکردوست , عکس های شاکردوست , عکس های لورفته از النازشاکردوست , عکس های بی حجاب الناز شاکردوست , الناز شاکردوست بی حجاب , الناز شاکردوست در کنسرت گلزار , الناز شاکردوست در کنسرت محمدرضا گلزار , الناز شاکردوست جدید , بروزترین عکس های الناز شاکردوست , داغ ترین عکس های الناز شاکردوست , زیباترین عکس های الناز شاکردوست , عکس های الناز شاکردوست , شاکردوست در کنسرت , الناز شاکردوست و برادرش , عکس های الناز شاکردوست و برادرش , عکس های الناز شاکردوست با یک پسر , گالری عکس الناز شاکردوست , گالری عکس های الناز شاکردوست , الناز شاکردوست و دوستان , عکس های الناز شاکردوست و دوستان , الناز شاکردوست در جمع دوستان , عکس های الناز شاکردوست در جمع دوستان , عکس های لورفته الناز شاکردوست و دوستش ,
دسته بندی : کافه فیلم و سینما , کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه عکس ,

با سلام خدمت دوستان عزیز

بعد داستان فرشته نجات، که مورد استقبال بیشتر دوستان قرار گرفت،تصمیم گرفتم داستان دوم خودمو هم به رشته تحریر در بیارم. همانطور که در ابتدای داستان قبلی توضیح دادم این سری هم داستان من تخیلیه و تا بحال برای من اتفاق نیفته! فقط اسم شخصیت اصلی داستان هم اسم منه!(مثل داستان قبلی)

در ضمن باید اشاره کنم که این داستان نمیدونم چند قسمت میشه ولی سعی میکنم اونقدری نباشه که حوصلتونو سر ببره!

 تق....تق(صدای در).....مهمون نمیخوای هم کددی؟!(هم دهاتی!) دیدی گفتم اینقد نگو صغیر صغیر! آخرشم شدی منصور صغیر! همونی که خودت میخواستی!!حالام عین این سرطانیا خوابیدی رو تخت کچی؟! اون سرم چیه زدی به دستت؟! سرت واسچی عمامه گذاشتی؟! گفتم میری قم آخوند بشیا! گفتی نه! مهندس میشم! گمشو! خانوم پرستار؟! های خانوم پرستاااارر؟! کجایی؟!بیا این سرم رو از دست این صغیر بکن میخوایم ببریم کبیرش کنیم! کجایی؟!

 سیاوش بود که اینقد سروصدا راه انداخته بود! بیمارستانو رو سرش گداشته بود! از 6سالگی با هم بودیم. 16 سال جای برادر نداشته مو پر کرده بود،البته شاید با برادرم اینقد راحت نبودم که با سیاوشم! همونطور که سیاوش گفته بود متوجه باند سرم نشده بودم. سرم توی تصادف شکسته بود!

 _منصور...ابله!! این چه خریتی بود کردی تو پسر؟!! تا تیغ هست چرا ماشین؟!! مگه چاووشی بهت نگفته بود: تیغو میکشم رو رگهام،میپاشه خونم رو عکسات...؟!(با صدای خش دار میخوند که مثلا شبیه محسن بشه) تو چرا از ماشین استفاده کردی که حالا رو تخت بشینی هی قلپ قلپ سرم بریزی تو اون رگت که جاش باید تیغ میکشیدی؟!

 خیلی سعی میکردم بهش توجه نکنم و به پنجره اتاق خیره بشم و به این  فکر کنم که چرا؟! چی شد؟! چرا من؟!....

_هوی منصور فریب خورده و رها شده!هوی...به من نگاه کن!

خندم گرفت! فریب خورده و رها شدرو خوب اومد!

_بر خر مگس معرکه لعنت! سیا تو یه لحظه هم به دندون نگیرا! از وقتی اومدی یریز داری زر میزنی! پسر،شاگرد خودم نبودی شک میکردم تو تربیتت!!

_به...آقا منصور بالاااااا، خره زبون وا کردن!!

_خر عمته! گوسفند کو اون کمپوتت؟!!

_گمشو!! واسه تو تیتاپم زیادیه! اوسکول واسچی با اون سرعت تو جاده چالوس رانندگی میکردی؟!

 یه لحظه یاد مینا افتادم و یه قطره اشک از گوشه چشمم تا روی لبم پایین اومد تا تلخی این زندگی رو بیشتر به من بفهمونه.

 _ا...ا... منصور؟! واسچی گریه میکنی؟! ببخشید...منصوری...جون من گریه نکن. سیا بدبخت شدم رفت! مینا.....

 دیدم سیا تازه گرم شده و نقش بازی کردنش تموم شده و داره خودشو مثل من تخلیه میکنه.

البته من هرچقدر هم گریه میکردم تخلیه نمیشدم ولی چاره ای نداشتم.

سیا اومد تو بغلم دوتایی داشتیم رو شونه های هم  گریه میکردیم.

بعد 10 دقیقه چشمه اشکمون خشک شد.

_سیااا؟!

_قر بده بیا!

_گمشو عوضی! همین الان داشتیم زار زار گریه میکردیم! تو چرا جدی نیستی؟!!

_خو اون مال یه دقیقه پیش بود! الان،الانه! عصر، عصر ارتباطاته!! تو جیک ثانیه همه چی در حال تغییر و تحوله! همین الانش که ما اینجا داریم آبغوره میگیرم،رو اون صد هزار تومنی که تو بانک گذاشتم،کلی بهره اومده و من کلی سود کردم!!

_خوب بابا! نمودی مارو با اون صدهزار تومنت!!.....سیا جدی باش! الان اصلا حال ندارم،سرم درد میکنه!

آره راست میگه! بهتره که آقا سیاوش این مریض مارو یه چند ساعتی تنهاش بذاره تا یکم جون بگیره! پرستار در حالی که داشت این جمله هارو میگفت یه آمپول به سرم من اضافه کرد. بعد با سیاوش از اتاق خارج شدن و منو تنها گذاشتن.

اتاق خالی شد،سکوت اتاقو فرا گرفته بود و آسمون چراغ شب خوابشو روشن کرده بود.

غروب خورشید واقعا قشنگ بود. اونروز شاید خورشید هم فهمیده بود من چه غمی تو دلمه و با نور نارنجی رنگش میخواست با من همدردی کنه.

به قطرات سرم خیره شدم که چکه چکه از داخل شلنگ به درون رگ های غم گرفته من فشار میاورد تا راهی باز کنن تا بلکم حال جسمی من خوب بشه! ولی کاش سرمی هم به رگ های روحی من میزدن، کاش....!

سرم سنگین شده بود و این سنگینی داشت به پلکهام فشار میورد تا اونارو هم زمین گیر کنه. آرامبخشی که پرستار تزریق کرده بود،پیروز شد و من به خواب رفتم .

 همه جا سرسبز بود، شاخه درخت ها سقفی درست کرده بود. سرمو چرخوندم تا دورو و اطرافمو بر انداز کنم که یه آلاچیق وسط اون جنگل توجه منو به خودش جلب کرد. دختری داخل آلاچیق نشسته بود. مه نمیذاشت که خوب تو چهره اش دقیق بشم،کمی جلو رفتم...چقدر قیافش آشناست...ا...مینا....مینا...؟! مینا در حالی که لبخند میزد،برای من دست تکون میداد...به سمت آلاچیق شروع کردم به دویدن....به نزدیکی های آلاچیق که رسیدم ناگهان پام به یه چیز گیر کرد و خودمو توی هوا و زمین دیدم....مینااااااااااااااا...............

 منصور...منصور؟! بیدار شو....منصور بیدار شو....داری خواب میبینی!

سیاوش بود که به شکل یک ریشه درخت منو از هوا به زمین اورده بود و از خواب بیدار کرده بود.

_سلام سیا،کی اومدی؟!

_یه ربعی میشه!

_خوب پ چرا الان بیدارم کردی؟!

_خو آخه اولش مثل این بچه کوچولوها خوابیده بودی،دلم نیومد بیدارت کنم،ولی این آخراش انگار داشتی کابوس میدیدی و همش اسم....

_مینا

_آره،صدا میزدی! گفتم بهتره زیاد هیجانزده نشی!

_بیخیال! مامان اینا کجان؟!

_همه بیرونن،منتظرن شما اجازه صادر کنید،تا تشریف فرما بشن!

_اجازه صادر شد! بگو بیان!

سیاوش رفت دم در و  بلند تو راهرو گفت: خانوم ها و آقایان!!توجه توجه!! منصور کبیر اجازه ملاقات را صادر فرمودن! داخل شوید!

مادرم تا از درب ورودی داخل شد به سمتم دوید و گریه کنان بغلم کرد!

_مادر به فدات، خدا منو مرگ بده

_مامان این چه حرفیه؟! خدا نکنه،من قرار بود بمیرم،تو چرا بمیری؟! مامان گریه نکن تورو خدا!! و ..............

 بعد ازینکه مادرم کمی آروم شد، پدرم و 2تا از خواهرام اومدن حالم رو جویا شدن.

و در آخر خانواده سیاوش جلو اومدن و حالم رو پرسیدن!

خیلی خوشحال بودم که کسی نصیحتم نمیکرد.احتمالا دکتر بهشون گفته بود که زیاد باهام در مورد این موضوع حرف نزنن. و دلیل اینکه شب حادثه فقط سیاوش اومده بود دیدنم هم داستان داشت! یعنی هیچکس حق نداشت بیاد دیدنم ولی سیاوش با ترفند ها و مخ زنی های مداوم،مسئول بخشو راضی کرده بود و اومده بود پیشم!

ساعت ملاقات تموم شد و باز من تنها شدم. ساعت 9 شب بود و من داشتم فکر میکردم،داشتم مرور میکردم،خاطراتمو،مشکلاتمو،اشتباهاتمو و تموم اتفاقایی که تو این چند روزه برام افتاده بود!

 مثل یه فیلم همه چی تو ذهنم داشت پخش میشد!کنترلی وجود نداشت! دکمه pausei وجود نداشت.دکمه next وجود نداشت. همه چی داشت جلوی چشمام تکرار میشد....

ادامه دارد...

قسمت دوم




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول , داستان *طاقت بیار* , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر , دکمه pause , داستان فرشته نجات , هم کددی؟!(هم دهاتی!) , صغیر صغیر , منصور صغیر! , منصور کبیر! , عمامه , سیاوش , سال جای برادر نداشته , منصور فریب خورده و رها شده , داستان های منصور کبیر , خر مگس معرکه , مینا , یه قطره اشک , گمشو عوضی , سیا...قر بده بیا , کافه جوان , داستان های کافه جوان , mansour kabir , cafejavan , وبلاگ کافه جوان , عصر ارتباطات , آسمون چراغ شب خواب , دکمه next ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:12)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic