کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

دلیلی وجود ندارد رنج بکشید. تنها دلیل رنج کشیدن شما این است که خودتان می خواهید رنج بکشید. اگر به زندگی تان نگاه کنید دلایل زیادی برای رنج کشیدن پیدا خواهید کرد اما یک دلیل منطقی برای رنج کشیدن پیدا نخواهید کرد. همین در مورد شادی هم صدق می کند. تنها دلیل شادی شما این است که خودتان می خواهید شاد باشید. شاد بودن یک انتخاب است، رنج کشیدن هم همین طور است.
ممکن است نتوانیم از سرنوشتمان فرار کنیم، اما یک حق انتخاب داریم و آن این است که از سرنوشتمان رنج یا لذت ببریم. رنج ببریم یا عشق بورزیم و خوشحال باشیم. در جهنم زندگی کنیم یا در بهشت زندگی کنیم. انتخاب من این است که در بهشت زندگی کنم. انتخاب شما چیست؟
***
بخشی از کتاب "چهار میثاق" نوشته دون میگوئل روئیز
این کتابو چند وقتیه شروع کردم و الان 8 صفحه  مونده تا تمومش کنم.
کتاب جالبیه...شاید با بعضی قسمت هاش موافق نباشم ولی من یه اعتقادی دارم و اون اینه که از هر کتابی میشه نکته های مثبتشو پیدا کردو اونارو استفاده کرد...هرچقدر هم اون کتاب منفی باشه. قضیه همون ادب از که آموختی....
فقط با این شرط که آگاهی لازم رو داشته باشی و بفهمی بی ادبی چیه.
یا علی



برچسب ها : انتخاب شما چیست؟ , چهار میثاق , کتاب "چهار میثاق" , بخشی از کتاب "چهار میثاق" , دون میگوئل روئیز ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه جالب انگیز ,
یادمه 5 سال پیش همین موقع ها بود....خودمو یه کنکوری دونستم. نشستم الکی الکی کمی درس خوندم و الکی الکی هم 7500 رتبه اوردم و الکی الکی هم یه دانشگاه دولتی تو رشته مکانیک تو یه شهری قبول شدم و الکی الکی هم درس خوندم تا الان که میخوام دوباره کنکور بدم. هیچی دگ این 4-5سال ما یکم الکی الکی تو زمینه درس گذشت. امیدوارم این 8 ماه آتی هم الکی الکی نگذره و یکم جدی جدی کار کنم.
یادمه سال کنکور کارشناسی تا یکم بیکار می شدم کلی جملات قصار طنز مینوشتم که البته بیشترش توی کتابای دوست ارجمندم احمد بود. یعنی کتابی ازش نمونده بود که اولین صفحه اش زخمی از دست من برنداشته باشه. و همیشه از دست من شاکی بود و میگفت منصور خیر سرمون قراره این کتابارو بفروشیما و اهدا کنیم...حداقل مینویسی زیر 18 بنویس که خونواده ای چیزی کتابو باز کرد ضایع نباشه.
و اولین روزی که احمد روی کتاب من یادگاری نوشت رو دقیقا یادمه(خیلی طول کشید تا بتونه به کتابای من زخم بزنه...اونقدری طول کشید که دیگه داشتیم دانشگاه میرفتیم...هاهاها). اونقدر هول کرده بود که شروع متنش اینجوری بود فکر میکنم::
منصور جان این اولین باریه که دارم تو کتابات مینویسم و واقعا از شدت شور و شعف در نوشتن کلمات قاصرم.....(و الی آخر....البته اینقدر کتابی و اینا بلد نبود بنویسه ها....من مضمونه کلیشو براتون نوشتم....خخخ)
آها....صبر کنید...عکسشو پیدا کردم...الان براتون اینجا آپلودش میکنم...فقط شرمنده اگه یکم بدخطه....از بچگی ام همینطوری بود :D
اینم از عکس:


بله...می بینید که
حالا یدونه عکس از خود درگیری های من با خودم رو واستون میذارم. فقط بابت خط خوردگی ها و دستخط بدم عذر میخوام(از بچگی دست خطم بد نبود...از وقتی با احمد آشنا شدم، اینجوری شد....خخخ)::



هیچی دیگه...اینم از داستان امروز ما...کنکوری شدیم رفت.
یادمه یه جمله نوشته بودم تو کتاب ریاضیم که مضمونش این بود:: 
کنکوری به دنیا آمدم...کنکوری بزرگ شدم....و کنکوری از دنیا رفتم!
من الله توفیق
منصور کبیر
9 رمضان 1436

پ.ن1: هیچی دیگه...عربی رو هم 22 درصد زدم!فقط هم معنی!




برچسب ها : کنکوری بودم....کنکوریم کردی! , منصور کبیر , کنکور کارشناسی , کنکور کارشناسی ارشد , طنز کنکوری , طنز نوشته های کنکوری , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس , کافه جالب انگیز , کافه تنهایی ,

غشر فقیر :

پسر بچه در حال بازی کردنه که در باز میشه و پدرش میاد تو خونه:

-پسر بچه : آقا جون...آقا جون...میای مث تو تلویزیون تو بشینی رو فرش منم بشینم رو پات باهم بازی کنیم؟؟؟

پدر : چی؟؟این چرت و پرتارو از کجا دیدی بچه؟؟ من از صبح تا شب مث سگ جون میکنم و با مسافرا سر و کله میزنم تا یه لقمه نون

 در بیارم اونوقت بیام خونه تو بگی بشینم رو پات؟؟یبارکی بگو اسبم شو سوارت شم!!! الان بهت حالی میکنم پدر سوخته!!

همونطور که بچه داره دور تا دور خونه فرار میکنه و پدر با کمربند دنبالشه مادر خونه فریاد میزنه : چی شده عباس آقا؟!

مرد :هیچی زن....اینم بچس تو تربیت کردی؟؟میگه اسبم شو من سوارت بشم!!لابد پس فردا هم میخواد بگه منو ببر پارک!!!

زن :وای خدا مرگم بده!! ذلیل شده تو این حرفارو یه آقات زدی؟؟وایسا الان درستت میکنم!!و بدین صورته که زن و مرد هر دو میفتن دنبال بچه بی نوا....و اما ببینیم واکنش غشر غنی رو :

دوباره در همون حالت بچه در حال بازی کردنه که در باز میشه و پدر خوانواده میاد تو :

-پسر بچه : سلام ددی!!!!!خوبی ددی جونم؟؟ ددی....(پ.ن:کوفت و ددی!!!مرگ و ددی!! دهن مارو سرویس کردی هی ددی ددی!!من جای بابات بودم قورتت میدادم!!)

پدر : جانم پسر گلم؟! باز چی میخوای ؟!

پسر بچه : یه لحظه صبر کن الان بر میگردم ددی!!

میره توی اتاقش و دنبال اون فیلم  تبلیبغی که ضبط کرده بوده میگرده!ولی یادش نیست که رو تبلت بازیاش ریخته یا تبلت فیلماش؟یا

 شایدم اون تبلت قدیمی به درد نخوره که دوسش نداره؟! (پ.ن : عاقا دروغ میگه!!!!!!این تبلتو یه هفته پیش باباش واسه تولدش

 براش خرید!ولی چون 1 اینچ از اونای دیگه کوچکتر بود شد قدیمی و به درد نخور!!)

بعد از کلی تفحص و عملیات انتهاری انجام دادن بلاخره  روی تبلت فیلماش پیداش میکنه!

پسر بچه : ددی جون اینو ببین!تو این تبلیغه باباهه میشه رو فرش!! با بچش بازی میکنه!! (پ.ن : با وجود اون همه مبل خالی توی

 خونه سازنده تبلیغ مرض داشته ، در نتیجه نشستن رو فرش!!) توئم بیا بشین رو فرش من بشینم رو پات بازی کنیم.

پدر : پسرم باشه برا یه وقت دیگه بابایی خستس!

پسر بچه : نه ددی الان!!من الان میخوام باهم بازی کنیم!!یالا!!باید خرم بشی و من سوارت بشم!!

پدر : گفتم که!الان نه عزیزم!


و نتیجه این میشه که پسر بچه میزنه زیر گریه!!!

مادر بچه :چی شده مرد؟؟ اینجا چه خبره؟؟

پدر :هیــــ هیچی خانوم میگه بیا بازی کنیم و منم خستم میگم بعدا!

مادر : یعنی چی؟؟میمیری دو دقیقه با بچم بازی کنی؟؟خب بچم هوس خر سواری کرده دیگه!!! همش داری مارو اذیت میکنی!!اصلا من طلاق میخوام!!!!!

خب دیگه دوستان.....من دیگه وارد جزئیات و اینکه کار به دادگاه کشید و چجوری زن طلاقشو گرفت نمیشم!!

نتیجه اخلاقی : نتیجه اخلاقیش باشه به عهده خودتون من الانه که بین دعوای این دوتا له بشم!!!




برچسب ها : دردسر های فرش فرهی!! , تفاوت غنی و فقیر , بچه فلک زده و بچه ننر , طلاق؟؟ ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
سلام به همه اهالى کافه
خدمتتون عرض کنم که من از شخصیت minion ها (یکى از شخصیت هاى انیمیشن من نفرت انگیز)خیلى خوشم میاد خیلى بانمکن. چند وقتى بود دنبال عروسکش بودم البته عروسکش که نه ،سایز کوچیکش به عنوان جاسویچى! یه روز با دوستم رفته بودیم بیرون از کنار یکى از این مغازه هایی که عروسک و وسایل ولنتاین و خلاصه از اینجور چیزا دارن رد شدیم تو ویترینش سایز بزرگشو دیدم. گفتم بذار برم تو سوال کنم شاید کوچیکشم داشته باشن
-سلام خانوم ببخشید از این عروسکاى مینیون سایز کوچیکشم دارید ؟
دختره یه چند دقیقه اى نگاهم کرد (جان خودم اصلا نمیدونست چى هست چه برسه به تلفظ اسمش!!
-چى چى یون ؟
-اصلا شما بگو کورکدیل !!از این عروسک زردا کوچولوا …دارین ؟
باز مث منگولا نگام کرد!!آخر سر بردمش بیرون تو ویترین نشونش دادم:
-آهاااااااا از این کپسولیا رو میگى ؟
حالا نوبت من بود تعجب کنم!!
-ها ؟؟
-کپسولى دیگه!!
-شماها به این میگید کپسولى ؟؟(دلم میخواست وسط خیابون بلند بزنم زیر خنده ولى زشت بود پس فقط یه نیشخند زدم )
-اسمش کپسولیه دیگه
-حالا چرا کپسولى ؟؟خخخخخخ
-چون شکل کپسوله دیگه
-لابد اون خطى هم که بین بدن و لباسشه خط وسط کپسوووووله نه ؟؟
دختره دیگه رسما قاطى کرده بود! احتمالا نقشه با اردنگى بیرون کردن منو در سرش میپروروند!! اتفاقا منم داشتم فکر میکردم بذار یکم سر به سرش بذارم! 
-بعد خانوم یه سوال دارم! اگه سرشو از بدنش جدا کنیم پودراى وسط کپسول میریزه بیرون ؟؟
اوه اوه قیافش خطرناک شد! الفرار!!
-سایز کوچیکشو دارین حالا ؟!
دختره با یه حالت پرخاش گرانه: نه نداریم!
-باشه ممنون 
اومدم از مغازه بیرون و خواستم برم ولى گفتم بذار تیر آخرم بزنم بعد! برگشتم کلمو کردم تو مغازه و گفتم:
-راستى خانوم تو شهر به اینا میگن مینیون!!
دختره اومد پاشه از سر جاش که زدم بیرون ولى فکر کنم اگه میموندم میتونستم افتخار کندن کلیـــــــــــپسشم کسب کنم!! خخخخخ.و این گونه بود ماجراى من و خانوم کپسولى!


minion


تا بعد خدانگهدار همگى 




برچسب ها : خانوم کپسولی؟! , آخه کپسولی هم شد اسم؟؟؟؟؟؟ , فروشنده دیوانه , مینیون های بامزه ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,

"خوب میدانم که گریه های بزرگی در انتظارم هست. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می دانم. یعنی سال هاست که می دانم.
این را از همین حالا می دانم. از یادآوری اش  به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر  طوبی- خواهرم- بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت.
شانه های من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است.
نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند.
ما را اما شاید برساند."

پ.ن1: قطعه ای از کتاب " من گنجشک نیستم" نوشته مصطفی مستور
پ.ن2: "وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن"
یه تیکه جالب دیگه از همین کتاب
پ.ن3: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید و ببینید



برچسب ها : من گنجشک نیستم , مصطفی مستور , داستان های مصطفی مستور , دانلود داستان های مصطفی مستور , داستان من گنجشک نیستم , قسمتی از داستان های مصطفی مستور ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه جالب انگیز , کافه داستان ,

همیشه میخواستم یه زندگی خوب داشته باشم. شاید زندگی حال حاضرم خوب باشه ولی من حس نمیکنم. آقا حس نمیکنم دیگه... مگه زوره؟! دوست داشتم زندگیم یه جور خاص بود. یه جور خیلی خیلی  خاص...ازونا که دیگران تا میبینن میگن کاش زندگی من مثل این آقا خاص بود....ازونا که بعد 60 سال زندگی، میان از آدم درخواست میکنن که داستان زندگیشو تعریف کنه تا چاپ کنن.

زندگی من از اولش یکنواخت شروع شد. مثل بیشتر بچه های دیگه 9 ماهه به دنیا اومدم و لزومی نداره که بگم طبیعی، چون راحت میتونید حدس بزنید. بیمارستانم به اقلام بالا اضافه کنید!

نمیگم دوست داشتم تو جوب به دنیا بیام ولی خوب تو بیمارستان هم یکم لوسه....فکر کن توی هواپیما یا وسط گروگانگیری، به دنیا بیای. اصلا زندگیت ازین رو به اون رو میشه!

 بچیگیم هم مثل بیشتر بچه های هم سن و سالم تو خونه، کوچه و خیابون گذشت. اگه این پروسه برعکس اتفاق میفتاد؛ خیابون، کوچه و خونه، الان شما داشتید به داستان یه خلافکار تحت تعقیب که رو سرش کلی پول جایزه گذاشتن گوش میکردید. خیلی دوست دارم پشت این موضوع، این جمله رو هم بگم " از کجا معلوم که الان این قضیه واقعیت نداشته باشه؟!"

ولی همین اول این تضمینو بهتون میدم که واقعیت نداره. یک درصد هم شک به خودتون راه ندید. من اونقدر زندگیم معمولیه که از اول تا آخرش رو، دقیقا اون اخرش که می میرم، راحت میتونید پیش بینی کنید. خیلی عادی تو خواب....خیلی عادیه عادی در سن 80 سالگی تو خواب می میرم. حتی اونقدر بدشانسم که تو سن 40 سالگی که خیلی خاصه، تو یه حادثه رانندگی یا بر اثر شلیک گلوله در یک بانک دزدی نمیمیرم.

البته من اون شخصی هستم که میخواد با فردین بازی دزدارو بگیره و وقتی با 6 تا دزد گلاویز شده یکی از پشت با شاتگان میچپونه تو مغزش و خونش روی سرو صورت مردم میپاشه.

دیروز برای یه دختری که زندگیش خیلی خاص بود،از زندگی معمولیم حرف میزدم. چنان محو حرفام شده بود که یاد مایع ظرفشویی افتادم که چرکای روی ظرفو محو میکرد.چند وقت بود تلویزیون یکسره تبلیغشو نشون میداد.

بعد اون  همه صحبت کسل کننده در مورد زندگی معمولیم، برگشته با کمال پررویی گفته "چه زندگی معمولی خوبی داری،کاش من جای تو بودم"

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردمو گفتم " آه"

همین....به نظرم همین "آه" کافیش بود. دختره وسط جنگ به دنیا اومده بود و مامانش مرده بود،باباش معتاد بود،خودش تا بوغ سگ کار میکرد، ترک تحصیل کرده بود و از سر اجبار میخواست با یه نفر که 30 سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه....خیلی زندگیش خاصه...خیلی جالبه....بعد اومده میگه "کاش من جای تو بودم،زندگی معمولی تورو داشتم"

مسخرست!

کاش میشد ولی نمیشه که عوض کرد و من باید تا 50 سال دیگه صبر کنم تا این زندگی معمولی تو خواب تموم بشه. هر چند فکر میکنم اون دنیا هم از بدشانسی بیفتم تو بهشت و این زندگی معمولی ادامه پیدا کنه!

******

پ.ن1: امیدوارم خوشتون اومده باشه.

پ.ن2:پست خاطره انگیز امروز: کلیک کنید و ببینید




برچسب ها : داستان جدید منصور کبیر , داستان زندگی معمولی , منصور کبیر , نوشته های منصور کبیر , سایت کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , دساتان های اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
سلامٌ عَلی آلِ کافه!
مطمئنا تمام کسانی که اینجا جمع شدیم و میایم و میریم و از بین نمیریم بلکه از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشیم، حداقل یکبار پای اینترنت ذغالی نشستیم. حالا بحث ما جدا که نسل سوخته هستیمو بیشتر از یک بار پای این اینترنت ذغالی هیزم ریختیم و کارهایی که الان با اینترنت بنزینی انجام نمیدیم، اونموقع انجام میدادیم.

دوران سختی بود. دشمن تو تمام کشور نفوذ کرده بود و ما تو اون گرما پشت دروازه های خونه، بدون هیچ آذوقه و مهماتی خودمونو میرسوندیم به نزدیک ترین مغازه و مهمات تهیه میکردیم. معمولا مهماتمون هم یک کارت 20 ساعت روزانه بود که 100 ساعت شبانه هم جایزه داشت! 2 تا 8 صبح! ساعات گرانبهایی بود.

یادمه یکبار که به اینترنت ذغالی وصل بودم، مادر جان با حالتی کاملا دوستانه گوش مبارک(منظور از مبارک، لعنت الله حسنی مبارک نیستا...خود را میفرمایم) را با عشقی که از دستانش میچکید پیچاند و زمزمه وار داد زد پاشو برو نون بگیر....چیه چسبیدی همش به این اینترنت...چی هست توش هان؟! به من نشون بده بینم تو این اینترنت چی هست؟ تحقیقته دیگه؟ از بابات کارت گرفتی بری تحقیق درسی انجام بدی؟ من هم که از خدا بی خبر، داشتم "عمامه" مبارک را جمع و جور میکرد( خدایش بیامرزدش...وبلاگ قبلی را میگویم) سریع گفتم خوب میرم میگیرم؟ چرا میزنی؟ اگه یه بار میگفتی میرفتم میگرفتم دیگه.
دیدم یه لحظه گشتاور نیروی وارد شده بر گوشم بیشتر شد و خانم والده گرامی فرمود من که 10 بار گفتم بیا برو نون بگیر بچه؟!
منم بهش گفتم آها...نکته همینجاست من گفتم یه بار بگو.....نه ده بار که! هیچی دیگه به هر زحمتی بود، کامپیترو خاموش نکرده با گوشی خون آلود به دست خودمو به نونوایی رسوندم. تو راهم یکی از بچه ها رو دیدم(بچه خودم نبود...بچه یکی از همسایه ها) و نشستیم به صحبتو بعد 2 ساعت اومدم خونه. اومدم دیدم ای دل غافل....یادم رفته بود شیر اینترنتو ببندم و خونه رو اینترنت برداشته و مادر بیچاره ام اگر شنا بلد نبود، یحتمل تو این دریای نت غرق میشد. 2 ساعت اینترنت روزانه به فنای ناباقی پیوسته بود.
سَن قَرا،مَن قَرا فاتـــــــــــــــــحه مع الصلوات!
حالا که اینترنت بنزینی داریم بعضا دیده شده تا 3 روز و به روایتی 5 روز یکسره شلنگ نت بازه و خونه رو آبیاری میکنه!

یادمه یکی از دوستان که اسمشو نمیخوام بگم ولی سندی نام داشت، یه فایل تقریبا 100 مگابایتی یا دقیق نمیدونم چقدری ولی این قدری رو با اینترنت ذغالی دانلود کرد. قشنگ روزی که گفت شروع کرده و روزی که گفت تموم شده رو یادمه. ریشو پشمی عظیم سرو صورتشو فرا گرفته بود.
همون دوست گرامی که اسمشو نگفتم و شما نفهمیدید سندی نام داره...دقیق میگم سندمن که متوجه نشید. چند وقت پیش به اینترنت بنزینی مجهز شده بود که به دلیل ندادن زکات و خمس، اینترنتشو قطع کردن و دوباره به جمع اندک افراد ذغال خر(بخر) پیوست.

دوستان اینارو گفتم تا بفهمید که ما با چه زجرها و مشقت هایی پایه های این وبلاگ رو بنا کردیم. 
باشد که ایمان بیاورید.
پس این جمله رو همیشه هنگام استفاده از اینترنت استفاده کنید تا خدایی نکرده همین اینترنت بنزینی هم که دارید یا اصلا همون ذغالی، رو ازتون نگیرند:
منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت. هر کیلوبایتی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر کیبوبایتی دو نعمت موجودست و بر هر میلی بایت شکری واجب

*******

پ.ن1: نسبت اینترنت پر سرعت ما به خارج مساوی است با نسبت بنزین به انرژی هسته ای!
پ.ن2: هنوزم که هنوزه بیشتر کارت اینترنت های مصرفیم رو نگه داشتم.....شاید بیشتر از 100تا باشه. با اینکار میخوام یادم بمونه که از کجا اومدم و به کجا میخوام برم!
پ.ن3:گشتاور: نیرو ضربدر فاصله نقطه ورود تا نقطه خروج!!
پ.ن4: پست خاطره انگیز امروز::کلیک کنید و ببینید!!





برچسب ها : اینترنت ذغالی.... , منصور کبیر , طنز نوشته های منصور کبیر , جدیدترین طنز کافه ای , بهترین طنزهای کافه جوان , طنز و سرگرمی , سایتی برای تمام سنین ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
.....
"کودکم،من در پی آن هستم تا برایت شرح دهم که مرد بودن به دُمی در پیش داشتن نیست،بلکه به مفهوم انسان بودن است. و آنچه بیش از هرچیز برای من اهمیت دارد این است که تو یک انسان باشی.
کلمه انسان، کلمه شگفت آوری است زیرا مرد و زن را محدود نمی کند و بین آنها که دُمی دارند و آنهایی که ندارند مرزی ترسیم نمی کند. ازین گذشته خطی که دم دارها را از بی دم ها جدا می سازد، ان قدر باریک و ظریف است که عملا منحصر می شود به توانایی رویاندن یا نرویاندن یک مخلوق در شکم دیگری.
قلب و مغز جنسیتی ندارند. رفتار هم جنسیت ندارد. اگر تو انسانی اهل دوست داشتن و اهل تفکر هستی، آن چه را که گفتم به خاطر داشته باش زیرا من از آنهایی نیستم که به صورتی تو را ملزم سازم که رفتارت زنانه یا مردانه باشد. من تنها از تو خواهم خواست که از معجزه تولد شدن بهره گیری و هرگز به پستی و بی همتی تن در ندهی.
پستی جانوری است همواره کمین کرده، او ما را هر روز می گزد و نادرند کسانی که نمیگذارند که این حیوان پاره شان کند. به نام احتیاط، به نام سود و زیان و گاهی به نام فرزانگی. 
آدمیان، هنگامی که خطری تهدیدشان میکند ترسو و بزدل اند، همین که خطر رفع شد، کوس خودستایی می زنند. هرگز نباید از خطر بگریزی، حتی اگر ترس و بیم تو را بر حذر دارد.
به دنیا آمدن خود نوعی خطر کردن است." ....

قسمتی از کتاب"نامه به کودکی هرگز زاده نشد"
نویسنده: اوریانا فالاچی
***********
من با اوریانا فالاچی توسط دوتا دوست آشنا شدم. یکی کتاب " زندگی، جنگ و دیگر هیچ" رو به عنوان یکی از بهترین رمان هاش معرفی کرد و اون یکی دوستم "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" رو گفت بخونم، چون موضوعش جالب و متفاوته.
منم قبل عید یه روز با دوست دوم رفته بودیم سمت ولیعصر تا فلش بخریم ولی نمیدونم چی شد که از انقلاب سر درآوردیمو من جفت کتابارو زدم تو رگ مبارک.
مطمئنا میتونید حدس بزنید که " زندگی، جنگ و دیگر هیچ " رو هنوز نخوندم . اونم دلیلش کاملا مشخصه، پول کتابو من تقبل کردم،دوست گرامی هم زحمت حملشو تا خونشون کشید. با خودش برد که بخونه. اونم آخرش نه خودش خوند و نه گذاشت من بخونم. آخرشم رفت ارومیه دانشگاه! کتابم مونده خونه شون....منم چون فعلا آذوقه ام پره، لزومی نمیبینم برم زنگ خونه شونو بسوزونم و کتابو بگیرم!

اندر احوالات اوریانا بگم که این خدابیا مرز آبجی ما(رفته فامیلیشو از کبیر به فالاچی تغیر داده....نمیخواسته با پشتوانه فامیلی من معروف بشه!) خبرنگار بوده و این داستان کتاب "زندگی و .... " اینا در مورد سفریه که وسط جنگ میره ویتنام.
این خانوم خبرنگار ما،کلی مصاحبه معروف داره که میشه از معروفاش به مصاحبه اش با محمدرضا شاه قبل از انقلاب و  امام خمینی بعد از انقلاب اشاره کنیم. بعد یجوریایی این آبجی مرحوم ما فمینیست میزنه و مدافع حقوق زناست اونم از جنبه مثبتش....نه این حقوق زنایی که امروزه تو اروپا به بی بندو باری زنا معروفه! پس اگه دختری حتما بهت پیشنهاد میکنم کتاباشو بخونی. و اگه پسری بازم پیشنهاد میکنم کتاباشو بخونی چون تو اون نامه ها یکم میتونی به درک کردن معجزه مادر شدن نزدیک بشی.
**********
پ.ن1: اول میخواستم یه پست طنز بنویسم، حسشم بود ولی یهو خونه شلوغ شد و حسش پرید. هیچی دیگه گفتم حالا که تا اینجا اومدم حداقل بذار این قسمت از کتابو که قشنگ بودو قبلا علامت زده بودمش واستون تایپ کنم. امیدوارم خوشتون اومده باشه.
پ.ن2: کی برسه دوباره من سازم کوک بشه واسه شما یکم طنز بنویسم؟! 
پ.ن3: ازین به بعد اگه چیزی یادم اومد میخوام یک پست خاطره انگیز  از کافه ته پستام بذارم.
پست خاطره انگیزی که الان یهو دیدم اینه:::: کلیک کنید و بیبینید!



برچسب ها : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد... , نویسنده: اوریانا فالاچی , داستان های اوریانا فالاچی , درباره اوریانا فالاچی , زندگی اوریانا فالاچی , تمام کتاب های اوریانا فالاچی , اوریانا فالاچی و منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
سلام یه داستان کوتاه،داخل یه کتاب خوندم که گفتم بودنش تو وبلاگ خالی از لطف نیست.
هر چند نمیشه گفت داستان چون بیشتر شبیه نقل قوله ولی قشنگ بود.

"مردی بود که فنجانی جادویی پیدا کرد و فهمید که اگر تویش اشک بریزد، اشک ها بدل به مروارید می شوند. اما هرچند از مال دنیا جیزی نداشت، شاد و خندان بود و کمتر اشک می ریخت.
پس در صدد برآمد راه هایی پیدا کند و غمگین بشود تا بتواند با اشک هایش ثروتمند شود. همانطور که مرواریدها تلنبار می شد،طمعش گل کرد.
داستان به اینجا ختم می شد که مرد کارد در دست روی کوهی از مروارید نشته است و بی اختیار در فنجان اشک می ریزد و جسد همسر مقتولش در دست های اوست."

دوستانی که به داستان و نویسندگی علاقه دارند باید متوجه نکته ای داخل داستان شده باشند.
اگه گفتید نکته اش چیه؟!



برچسب ها : فنجان جادویی , داستان فنجان جادویی , منصور کبیر , داستان هایی از منصور کبیر , بهترین رمان های سال ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :




برچسب ها : داستان , جملات عاشقانه , داستان عاشقانه ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
یه داستان کوتاه جدید از خودم
امیدوارم خوشتون بیاد

داستان پونز
روزهای آخر فروردین بود و بچه ها هنوز تو حال و هوای تعطیلات عید بودند. کمتر به درس و مشق توجه میکردیم.
بیشترین کتک ها و اردنگی ها تو همین روها زده میشد. بچه به خاطر هوای مطبوع بهاری که معروف شده بود به فصل جفت گیری، عمیقا تو خواب و رویا بودند. پشت لب هامون کم و بیش یه کرکی دراومده بود. بعضی از بچه ها هم که تو خونه آزادی بیشتری داشتن، به همون کرک هم رحم نمیکردن و با تیغ به قصد بوکسوباد کردن مورچه روی صورت چندباری بالا پایین میکشیدن، که بعضا دیده میشد به دلیل عدم تجربه، چندتا جای زخم هم روی صورتشون میذاشتن.
سوم راهنمایی؛ اوج سن بلوغ، سال آخری بودن،حس بزرگ پنداری ، شرارت محض و در کنار اینها برای کسایی که کمی به درس توجه داشتن "امتحان نمونه دولتی" بود.
از همون اول سال بعضی از معلم ها که کمی احساس وظیفه میکردن، تو گوشمون یاسین میخوندن ولی کو گوش شنوا؟!
آقای رضایی که معلم دینی بود و به اصطلاح خودش نگران آینده ما ، شروع به نطق کردن کرد.مثل همیشه همچون منبردوستان بروی منبرش  نشسته و داد سخن رو آغاز کرد:
"بچه ها، شما سال آخر هستید، همونطور که میدونید یه آزمون تستی برای ورود به مدرسه نمونه دولتی دارید. مطمئن باشید اگه بتونید تو این مدرسه قبول بشید،بار خودتونو از الان واسه.....رجبی اینقدر وول نخور صاف بشین،مگه زیرت پونز گذاشتن؟.....اه ...چی میگفتم؟"
بچه های دو ردیف اول که با دقت به کلمات خارج شده از زبان رضایی گوش میدادن و هر لحظه میترسیدن نکنه آقای رضایی سکته بزنه و اینها بار خود را نبسته، ناکام بمونند، در جواب سوال سریع گفتند "آقا داشتید میگفتید بار خودمونو از الان واسه...."
رضایی با نگاهی غرور آفرین به بچه های ردیف اول ادامه داد " بله میگفتم...میتونید بار خودتونو از الان واسه  دانشگاه ببندید" و معلم ارجمند ما  ارشادهایش را در عرض یک ساعت برای ما روضه وار خوند.
 
                                                                                 *****
شیفت صبح برای دوره ابتدایی و شیفت عصر برای دوره راهنمایی بود. کلاسی که برای ما سومی ها اختصاص داده بودند، صبح ها برای اولی ها بود. به خاطر همین درو دیوار کلاس با نقاشی ها و کاردستی های کودکانه با پونز به دیوار نصب شده بود.
درباره موارد استفاده از این پونز ها در بیشتر مواقع توسط دانش آموز هارو رو توضیح نمیدهم. همینقدر بدونید که کسی جون سالم یا بهتر بگویم ما تحت سالم از دست این پونز ها بدر نکره بود. همه حداقل مزه یکبار سوزش ناگهانی و غیر منتظره رو چشیده بودیم.
داستان اصلی به زمانی بر میگرده که ما بعد از تعطیلی در مدرسه میموندیم و برای نمونه دولتی درس میخوندیم. 
یک بار نمیدونم این شیطان فلان فلان شده، از کجا به جلد من رسوخ کرد که من و یار شفیقم حدود 5-6 تا از پونز هارو زیر روکش پلاستیکی صندلی معلم جاساز کردیم. به طوری که اصلا مشخص نبود. وقتی از مدرسه خارج میشدیم از درگاه خداوند برای اون خانم معلم ابتدایی طلب صبر کردیم. 
اینقدر شرور بودیم که حسرت این رو میخوردیم که ای کاش لحظه موعود شاهد ماجرا میبودیم ولی اصلا امکان پذیر نبود.
ظهر فردای این موضوع، اولین چیزی که در مدرسه نظر من رو به خودش جلب کرد صندلی شکسته ای بود که در راهرو رها کرده بودن . نوک های تیز پونز به طرز وحشت آوری از زیر روکش خارج شده بود.

پایان

پ.ن:
دوستان گلم ازونجایی که من چند روز دیگه عازم سفرم و احتمالا تا آخر عید نباشم، پس جلو جلو به همتون عیدو تبریک میگم و امیدوارم سال خوب و خوشی رو داشته باشید.
امیدوارم هرچی کم و کاستی تو این سال جاری داشتید تو سال آتی همرو رفع و رجوع کنید.
التماس دعا
یا علی



برچسب ها : داستان پونز --نوشته منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , داستان های کوتاه , داستان های خفن , داستان های کوتاه خفن و باحال , داستان های اونجوری , داستان های طنز اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

ضمن عرض سلام

چند روز پیش یه سوال با محور هدف مطرح کردم که همونطور که انتظارشو داشتم، با استقبال کمی مواجه شد. البته برخی از دوستان نظرات جالبی داشتند که خیلی در زمینه صحبت های من بهم کمک میکنه.

 

حالا سوال اینجاست چرا استقبال کم شد؟ مگه نظرات هر پست وبلاگ ما کمه؟ 

یک سوال ساده از شما پرسیده شده.... 5 هدف بزرگ زندگی خود را بنویسید؟ (لینک سوال)

بهتون حق میدم که نتونید به این راحتیا بهش جواب بدید. چون تا حالا برای اینکه ببینیم هدف آینده زندگیمون چیه، بهش درست حسابی فکر نکردیم. یا اصلا تا حال هدفی نداشتیم.

برخی از هدف های دوستانی که برامون فرستادن رو به صورت چکیده براتون مینویسم(هدف هایی که قبلا هم شنیدمو بهشون اضافه کردم):

- من کلا هدفم اینه که زندگی با آرامشی داشته باشم.

- من میخوام یه سفر خارجه برم.

- بتونم در رشته ی تحصیلی جدیدم یعنی مترجمی زبان موفق باشم و بتونم با استفاده از مدرکش تدریس کنم ترجیحا توی مدرسه

-  من یه عالمه پول میخوام

- میخوام خوشبخت بشم

- میخوام زندگی خوبی رو در کنار بچه ها و همسرم تجربه کنم

-یه زن خوب میخوام

و چندتا نظر دیگه که به نظرم همین مقدار کافیه تا صحبتامو تکمیل کنم.

 

 تفاوت بین هدف و مقصد و آرزو رو تشخیص بدهیم.

خوشبختی، زندگی آرام، کمال، سعادت و ... مقصده،نه هدف. مطمئنا همه ما آرامش و خوشبختی رو در زندگیمون خواستاریم ولی این هدف نیست.

برای مثال سندی خیلی خوب متوجه سوال شد و تقریبا خوب و کامل جواب داد. به نظر شما اگر سندی به تمام اهدافی که در نظر داره برسه، آدم خوشبختی تو زندگیش نمیشه؟ زندگی آرومی نداره؟

تعریف هدفخواسته ای دقیق و روشن که پس از اعلام بیشتر، ذهن مارا درگیر خود میکند تا احتمال رسیدن به آن بیشتر شود.

هدف ها باید دقیق و روشن باشند. 

دقیقا باید بگیم چی میخوایم و کِی میخوایم؟

اگر پول میخواید باید دقیقا بگید چقدر میخواید و کی میخواید؟

- چی میخوای؟     -  پول میخوام    - چقدر میخوای؟    - یه عالمه    - واسه کی میخوای؟    - هر چه زودتر بهتر

دیدید بعضی وقتا  هوس یه چیزی میکنیدو میگید کاش الان داشتمش . یهو یکی از دم در با همون چیز میاد تو. شما به جای اینکه خوشحال بشید چی میگید؟!! کاش از خدا یه چیز دیگه(پول) خواسته بودم!! خوب بخواه

ولی حواستون باشه وابسته دنیا نشید. امام رضا میگه: از ما نیست کسی که دنیا را به خاطر دینش رها کند و دینش را به خاطر دنیا

یا یه حدیث دیگه هست که میگه دنبال دنیا برو ولی وابسته اش نشو.

ما هم خیر مدرسه ساز داریم، هم بابک زنجانی و دزدای 3000 میلیارد......شما سعی کنید اون خیر مدرسه ساز باشید.

اینکه من در کنکور قبول بشم کافی نیست.  اگر با این تفکر جلو برید که میخواهید تو کنکور قبول بشید، من این نویدو بهتون میدم که حتما یه روزی تو کنکور قبول میشید ولی کی و کجا معلوم نیست. اینکه در رشته تحصیلیی که درس میخونید میخواهید فارغ التحصیل بشید ولی زمان مشخص نکنید، به هدفتون نزدیک نمیشید. مطمئنا همه ما یه روزی فارغ اتحصیل میشیم ولی با چه معدلی و در چه سالی؟   برای مثال هدف من اینه که تا پاییز 94 با معدل نسبتا خوبی(اینجا نمیگم چون وضعیت خرابه ) مدرک لیسانسمو بگیرم و آماده بشم برای هدف بعدیم یعنی شرکت در کنکور کارشناسی ارشد و قبولی در رشته مکانیک سیالات در دانشگاه خواجه نصیر.

هدف های بزرگ را به اهداف کوچکتر تبدیل کنید.

اول اینکه باید بگم هدف های بزرگی داشته باشید. بعدش این اهداف بزرگو به اهداف کوچکتر تبدیل کنید.

یعنی چی؟ یعنی اینکه مثلا اگه میخوایم برای دکترا در دانشگاه خوبی قبول بشیم باید این هدف بزرگ رو به به چند هدف کوچکتر تبدیل کنیم. مثلا برای یک ماه آینده سعی کنیم در یک یا دو درس نمره 20 بگیریم.در این ترم معدل خودمون رو 2 نمره افزایش بدیم. اگه همین رویه رو پیش بگیریم، به هدف اصلیمون نزدیک میشیم. بیایم بزرگ فکر کنیم و کوچک عمل کنیم.

هدف ها را یادداشت کنیم.

وقتی یه هدفی رو تو ذهنمون پرورش میدیم، اونو یادداشت کنیم.جوری که بیشتر مواقع جلوی چشممون باشه. حالا چرا باید این کارو بکنیم؟ چرا تو ذهنمون نگه نداریمش؟ اینجوری که جاش امن تره!!

خوب جواب من به شما اینه: روزانه ذهن ما درگیر اتفاقات مختلفی میشه. هی یسری چیز میاد تو ذهن، یسری ازونور میره بیرون.

مثلا تا حالا واستون پیش نیومده که قرار بوده یه کاریو انجام بدید ولی یهو از ذهنتون خارج شده و اصلا یادتون نمونده. نمیگم از ذهنتون کار نکشید و هرچی دستتون اومد رو کاغذ بنویسید ، بلکه میگم هدف هاتونو رو کاغذ بنویسید. شما هر سری،هدفی که روی کاغذ نوشتیدو میبینید، یادتون میفته که دارید واسه چی زندگی میکنید؟

  و سخن آخر

دوستان گلم اگه خدایی نکرده شکست خوردید و به هدفتون نرسیدید، نامید نشید. دوباره بلند شید و تلاش کنید.

یه داستان جالب در مورد ادیسون هست که خالی از لطف نیست تعریفش نکنم.

میگن یه روز یه روزنامه نگار قبل ازینکه ادیسون لامپو اختراع کنه ازش میپرسه، تو هزار بار آزمایش کردیو نتونستی لامپو اختراع کنی، چرا بیخیال نمیشی؟ ول کن بره...اگه قرار بود موفق بشی تا الان شده بودی. ادیسون جواب میده که تو به این فکر میکنی که من 1000 بار شکست خوردم و من به این فکر میکنم که  1000بار به اختراع لامپ نزدیکتر شدم.

این دو جمله زیرو هیچ وقت یادتون نره:

انسان های موفق همیشه بیشتر از آدم های ناموفق شکست میخورند.

آدم های موفق هیچ وقت تسلیم نمی شوند، آنهایی که تسلیم میشوند، موفق نمیشوند.

-------

حالا اگه هدف هاتونو نوشتید پاشید برید و برید هدف هاتونو بنویسید:  (لینک سوال)

امیدوارم به همه هدف های زندگیتون برسید.

 

 

 

 




برچسب ها : هدف دار زندگی کنیم , هدف های زندگیمون چیه؟ , زندگی هدف دار , تو زندگیم هدف ندارم , کمک , پست هدف دار ,
مطالب مرتبط : هدف داری؟! ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی ,
سلام
تو این پست فقط میخوام ازتون یه سوال خیلی آسون سخت بپرسم.
سوال اینه:

لطفا تو قسمت نظرات 5 تا هدف زندگیتونو به ترتیب اولویت بنویسید؟

پ.ن:
1-منظور از اولویت یعنی اگه مجبور شدید یجایی برای اینکه به هدف 3 برسید و هدف های 4و5 سر راه بود...اونارو بتونید فدا کنید.(فقط خواستم  ترتیب مهم بودن هدف هاتونو مشخص کنم)
2-در ضمن اگه خواستید میتونید جای اسم هاتونو خالی بذارید.
 چون هم میخوام صادقانه نوشته بشه و هم اینکه خدایی نکرده ریا تو هدف هاتونو تاثیر نذاره. 



برچسب ها : هدف....؟ , هدف داری؟! , هدف داشتن در زندگی؟ , در زندگی چه هدف هایی داشته باشیم؟ , زندگی بدون هدف؟ , هدف های بلند مدت و کوتاه مدت ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:12)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو