تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

غشر فقیر :

پسر بچه در حال بازی کردنه که در باز میشه و پدرش میاد تو خونه:

-پسر بچه : آقا جون...آقا جون...میای مث تو تلویزیون تو بشینی رو فرش منم بشینم رو پات باهم بازی کنیم؟؟؟

پدر : چی؟؟این چرت و پرتارو از کجا دیدی بچه؟؟ من از صبح تا شب مث سگ جون میکنم و با مسافرا سر و کله میزنم تا یه لقمه نون

 در بیارم اونوقت بیام خونه تو بگی بشینم رو پات؟؟یبارکی بگو اسبم شو سوارت شم!!! الان بهت حالی میکنم پدر سوخته!!

همونطور که بچه داره دور تا دور خونه فرار میکنه و پدر با کمربند دنبالشه مادر خونه فریاد میزنه : چی شده عباس آقا؟!

مرد :هیچی زن....اینم بچس تو تربیت کردی؟؟میگه اسبم شو من سوارت بشم!!لابد پس فردا هم میخواد بگه منو ببر پارک!!!

زن :وای خدا مرگم بده!! ذلیل شده تو این حرفارو یه آقات زدی؟؟وایسا الان درستت میکنم!!و بدین صورته که زن و مرد هر دو میفتن دنبال بچه بی نوا....و اما ببینیم واکنش غشر غنی رو :

دوباره در همون حالت بچه در حال بازی کردنه که در باز میشه و پدر خوانواده میاد تو :

-پسر بچه : سلام ددی!!!!!خوبی ددی جونم؟؟ ددی....(پ.ن:کوفت و ددی!!!مرگ و ددی!! دهن مارو سرویس کردی هی ددی ددی!!من جای بابات بودم قورتت میدادم!!)

پدر : جانم پسر گلم؟! باز چی میخوای ؟!

پسر بچه : یه لحظه صبر کن الان بر میگردم ددی!!

میره توی اتاقش و دنبال اون فیلم  تبلیبغی که ضبط کرده بوده میگرده!ولی یادش نیست که رو تبلت بازیاش ریخته یا تبلت فیلماش؟یا

 شایدم اون تبلت قدیمی به درد نخوره که دوسش نداره؟! (پ.ن : عاقا دروغ میگه!!!!!!این تبلتو یه هفته پیش باباش واسه تولدش

 براش خرید!ولی چون 1 اینچ از اونای دیگه کوچکتر بود شد قدیمی و به درد نخور!!)

بعد از کلی تفحص و عملیات انتهاری انجام دادن بلاخره  روی تبلت فیلماش پیداش میکنه!

پسر بچه : ددی جون اینو ببین!تو این تبلیغه باباهه میشه رو فرش!! با بچش بازی میکنه!! (پ.ن : با وجود اون همه مبل خالی توی

 خونه سازنده تبلیغ مرض داشته ، در نتیجه نشستن رو فرش!!) توئم بیا بشین رو فرش من بشینم رو پات بازی کنیم.

پدر : پسرم باشه برا یه وقت دیگه بابایی خستس!

پسر بچه : نه ددی الان!!من الان میخوام باهم بازی کنیم!!یالا!!باید خرم بشی و من سوارت بشم!!

پدر : گفتم که!الان نه عزیزم!


و نتیجه این میشه که پسر بچه میزنه زیر گریه!!!

مادر بچه :چی شده مرد؟؟ اینجا چه خبره؟؟

پدر :هیــــ هیچی خانوم میگه بیا بازی کنیم و منم خستم میگم بعدا!

مادر : یعنی چی؟؟میمیری دو دقیقه با بچم بازی کنی؟؟خب بچم هوس خر سواری کرده دیگه!!! همش داری مارو اذیت میکنی!!اصلا من طلاق میخوام!!!!!

خب دیگه دوستان.....من دیگه وارد جزئیات و اینکه کار به دادگاه کشید و چجوری زن طلاقشو گرفت نمیشم!!

نتیجه اخلاقی : نتیجه اخلاقیش باشه به عهده خودتون من الانه که بین دعوای این دوتا له بشم!!!




برچسب ها : دردسر های فرش فرهی!! , تفاوت غنی و فقیر , بچه فلک زده و بچه ننر , طلاق؟؟ ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
انگار همین چند روز پیش بود …زمانى که تصمیم گرفت بره به غزه...اون پیش خودش اینجورى میگفت:

 من الان دیگه نه خوانواده اى دارم ،نه کسى که نگرانم باشه …پس با خیال راحت میتونم برم. اونجا حداقل میتونم کمک کنم ،اونا الان نیاز به کمک دارن! بعد از سه روز فکر کردن به این نتیجه رسید و فرداى اون روز رفت دنبال کارهاش...

یک هفته بعد اون داشت در کنار برادراى مسلمونش که جونشونو کف دستشون گرفته بودن تا از کشورشون محافظت کنن میجنگید. الان حال بهترى داشت …حس میکرد یه بارى از رو دوشش برداشته شده. در طول جنگ یبار مجروح شد که البته چیز زیادى نبود فقط یه تیر به کتفش خورده بود.ولى بازم بعد از چند روز استراحت دوباره شروع کرد …یه نفر اونجا بود که از این مرد خیلى خوشش اومده بود ،از این روحیه قوى! یه روز وقتى که چند دقیقه فرصت کردن تا استراحت کنن رفت کنارش:

-سلام. من مجید هستم! حس کردم یه هم وطن پیدا کردم اینجا اینطور نیست ؟
-سلام. اسم منم احمده. درست فکر کردى! منم مثل خودت ایرانیم.
-چى شد که از اینجا سر در اوردى ؟میون این آتیش بازى ؟
-خب …داستانش مفصله ،اینجورى بگم که من چند سال پیش خانوادمو تو یه حادثه از دست دادم …چند وقتى تو فکرم بود به اینجا بیام. چون من کسى رو ندارم که نگرانم باشه و از طرفى وظیفه خودم میدونستم …این شد که الان اینجام. تو چى ؟

-من تک فرزند خانوادم ،اولش پدرم نمیخواست من به اینجا بیام ،ولى من دوست داشتم که بیام! هرروز که از تلویزیون اون صحنه هاى دردآورو میدیم مصمم تر میشدم و الان اینجام!
-از کى اومدى غزه ؟
-یک ماهى میشه که اینجام!
-اوضاع چجوریه؟
ناگهان یه صدای رگبار تیر اومد و مجید درحالی که میرفت ببینه چه خبره جواب داد:

-اونا سعى میکنن مردم غزه رو با بمب و موشک بترسونن و فرارى بدن! نمیدونن که دعاى صدها هزار نفر پشت اوناس! علاوه بر اون مقاومت تقریبا از پس اونا برمیاد! گاهى جورى غافلگیرشون میکنه که شوکه میشن....اینجورى بود که احمد و مجید باهم آشنا شدن.. 

دو ماه از آشنایى احمد و مجید میگذره …دیروز اعلام کردن که جنگ تموم شده. حس و حال اون لحظات قابل وصف نبود اصلا!یه نوع شادى خاص!خاص چون اونا هم ناراحت بودن هم خوشحال! ناراحت از اینکه عزیزانشون در کنارشون نیستن تا این پیروزى رو باهم جشن بگیرن ،و خوشحال از این پایان پر افتخار! اونا تا لحظه آخر شجاعانه جنگیدن!ولى تسلیم ظلم نشدن!

حالا احمد توى اتوبوس نشسته و داره به وطنش برمیگرده …ولى تنها…قیافش با وقتى که میرفت غزه خیلى فرق کرده!به سختى میشه شناختش!انگار غم عجیبى تو نگاهشه!غم از دست دادن کسى که مثل برادرش بود!دوستش مجید دیگه همراهش نیست…بله! اون شهید شده!اونا یه پسر بچه رو هدف قرار گرفته بودن ،مجید جون خودشو داد تا اون بچه سالم بمونه ولى بعد از مجید پسر بچه هم شهید شد…اون موقع احمد کنارش بود ،به زحمت کشیدنش کنار.مجید فقط یه جمله به احمد گفت:
هرچندتا از اون بى ناموسا رو که میتونى …نتونست جملشو تموم کنه! ولى احمد فهمید چى میخواست بگه! باورش نمیشد که مجید رفته!اونا صبح دوتایى باهم از خونه اومدن بیرون!مگه میشه؟تو اون مدت اونا مث دوتا برادر شده بودن!! ولى اون تحمل میکرد چون میدونست فقط اون نیست که الان ناراحته!احمد یه چیز دیگه رو هم خوب میدونست:

اینکه شاید مدتى بعد دوباره جنگ شروع بشه ولى به خواست خدا پیروزى نهایى نزدیکه و رژیم اشغالگر صهیونیست هیچ شانسى تو این جنگ نداره! 

پیروزی غزه

تا بعد…خدانگهدارتون





برچسب ها : مقاومت پیروز شد... , پیروزی خون بر شمشیر مبارک , نصرومن الله وفتح قریب , غزه با منطق مقاومت پیروز ش , نوش جوووووونشووووون باشه!! ,
دسته بندی : کافه داستان ,
سلاااام به همه اهالى کافه.حال و احوالاتتون چطوره؟الهى...حول حالنا الا احسن الحال.

این دعا فقط واسه سر سفره هفت سین نیست.شاید یه نفر مث من واسه هم دوستاش خوشى و سعادت بخواد،اونوقته که به کار میاد!نمیخوام از بحث جـــــــــــــــــذابمون دور بشم پس بریم سر اصل مطلب.

قسمت آخر از بخش دو!!!ستایش رو دیدید؟!هرکى ندیده هم غصه نخوره چیزى رو از دست نداده!درسته!دقیقا همون چیزایى بود که همه پیشبینى کرده بودیم!دقت کردین چ تشابه هاى مسخره اى درست کردن؟! آقاى کارگردان خواستن که به طور کاملا تصادفى هم باباى حشمت پاهاش مشکل داشته باشه هم باباى باباش!!جالبه نه ؟حالا اون به کنار! حشمت فردوس دقیقا درست بعد از دیدن بلال فروش که اونم اتفاقا کاملا تصادفیه ،باید کلىىىى خاطره یادش بیاد با بلال فروشى!!

 وقتى صداشو انداخت رو سرش و آواز خوند محمد اصلا نگاه به دور و بر نکرد که شاید زشت باشه!!انقدر مسخ اون صدا شده بود!!! من یه پیغام براى کارگردان محترم دارم :جناب کارگردان لازم به یادآورى نبود که نازگل هنوز عروسى نکرده!!
تا اواخر فیلم کمتر کسى به ذهنش میرسید که ستایش 3اى هم درکار باشه!چون همه فکر میکردن خود کارگردان به فکر آبروشه و همینجا این سناریوى مسخره رو تمومش میکنه ولى کارگردان محترم با اون تیتر مژده قسمت سوم و برداشتن سکانس آخر صرفا جهت آب بستن بهش این وعده رو به بیننده ها داد که هنوزم قراره سر کار باشید!!خب من الان کار کارگردانو راحت میکنم و براتون میگم چ اتفاقى قراره بیفته.توى یه صحنه خیلى خیلى رمانتیک که فقط مختص فیلماى ایرانیه(چون تو خارج بازیگرا دست همو میگیرن و یه سرى کاراى بد بد دیگه!!)نازگل دوشادوش محسن به خونه بخت تشریف میبره،حشمت فردوس و محمد برمیگردن شمال ،محمد ماهى فروشى راه میندازه و حشمت فردوس هم بلال فروشى! و بذارین بگم! حشمت فردوس هیچوقت دوباره پولدار نمیشه! نه بخاطر روى اوردنش به بلال فروشى! نه! چون هربار که محمد براى خودشیرینى یه "چششششم پدر بزرگ "بلند بالا میگه حشمت فردوسم دوتا بلالاشو حواله محمد میکنه و میگه: بیبیین...حالا که بهم گفتى پدر بزرگ این دوتا بلالو بخور کیف کنى! و محمد هم که رگ خواب فردوس دستش اومده از شمال و جنوب و شرق و غرب هى "پدربزرگ "به خیک فردوس میبنده!!

بعد حشمت که به دلیل هووووورت بالا کشیده شدن کل اموالش توسط "صابر پخمه هه "نسبت به محمد احساس عذاب وجدان میکنه فاز غم میگیرتشو و میگه :من...حشمت فردوس ،کسى که خیلى سال پیش میخواست از لب مغازه تا تو خونه رو برات قوطى شیر خشک بچینه الان اینجورى مفلس شدم.بعد یه آه دل و روده سوز میکشه و سرشو میندازه پایین.محمدم دوباره عینهو قاشق نشسته میپره وسط و میگه(نکته:اینو با همون لحن مخصوص خود محمد بخونید) نه ...پدربزرگ،من هیچوقت از شما چیزى نمیخواستم...و اما ستایش! اسطوره بخش اول و نادم بخش دوم! آیا فکر میکنید در پارت سوم از دستش راحت شوید ؟آیا فکر میکنید او دست از سر کچل شما برمیدارد ؟!خیر! ستایش همواره پابرجاست!!! و در پارت سوم هم قراره نقش یه مادربزرگ دلسوز و فداکارو براى گل پرى(بچه نازگل و محسن)بازى کنه!!

خب دوستان اینم از ستایش 3 !امیدوارم خوشتون اومده باشه....
تا بعد …خدانگهدار 




برچسب ها : آخه چرا انقدر این ملتو بازی میدید؟؟؟ , پشت صحنه سریال ستایش , آیا قراره در ستایش 3 ستایش نقش یه گانگسترو بازى کنه؟؟؟ , آیا ما واقعا سرکاریم؟! , ستایش 3؟؟؟؟؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه فیلم و سینما ,
سلام به همه اهالى کافه
خدمتتون عرض کنم که من از شخصیت minion ها (یکى از شخصیت هاى انیمیشن من نفرت انگیز)خیلى خوشم میاد خیلى بانمکن. چند وقتى بود دنبال عروسکش بودم البته عروسکش که نه ،سایز کوچیکش به عنوان جاسویچى! یه روز با دوستم رفته بودیم بیرون از کنار یکى از این مغازه هایی که عروسک و وسایل ولنتاین و خلاصه از اینجور چیزا دارن رد شدیم تو ویترینش سایز بزرگشو دیدم. گفتم بذار برم تو سوال کنم شاید کوچیکشم داشته باشن
-سلام خانوم ببخشید از این عروسکاى مینیون سایز کوچیکشم دارید ؟
دختره یه چند دقیقه اى نگاهم کرد (جان خودم اصلا نمیدونست چى هست چه برسه به تلفظ اسمش!!
-چى چى یون ؟
-اصلا شما بگو کورکدیل !!از این عروسک زردا کوچولوا …دارین ؟
باز مث منگولا نگام کرد!!آخر سر بردمش بیرون تو ویترین نشونش دادم:
-آهاااااااا از این کپسولیا رو میگى ؟
حالا نوبت من بود تعجب کنم!!
-ها ؟؟
-کپسولى دیگه!!
-شماها به این میگید کپسولى ؟؟(دلم میخواست وسط خیابون بلند بزنم زیر خنده ولى زشت بود پس فقط یه نیشخند زدم )
-اسمش کپسولیه دیگه
-حالا چرا کپسولى ؟؟خخخخخخ
-چون شکل کپسوله دیگه
-لابد اون خطى هم که بین بدن و لباسشه خط وسط کپسوووووله نه ؟؟
دختره دیگه رسما قاطى کرده بود! احتمالا نقشه با اردنگى بیرون کردن منو در سرش میپروروند!! اتفاقا منم داشتم فکر میکردم بذار یکم سر به سرش بذارم! 
-بعد خانوم یه سوال دارم! اگه سرشو از بدنش جدا کنیم پودراى وسط کپسول میریزه بیرون ؟؟
اوه اوه قیافش خطرناک شد! الفرار!!
-سایز کوچیکشو دارین حالا ؟!
دختره با یه حالت پرخاش گرانه: نه نداریم!
-باشه ممنون 
اومدم از مغازه بیرون و خواستم برم ولى گفتم بذار تیر آخرم بزنم بعد! برگشتم کلمو کردم تو مغازه و گفتم:
-راستى خانوم تو شهر به اینا میگن مینیون!!
دختره اومد پاشه از سر جاش که زدم بیرون ولى فکر کنم اگه میموندم میتونستم افتخار کندن کلیـــــــــــپسشم کسب کنم!! خخخخخ.و این گونه بود ماجراى من و خانوم کپسولى!


minion


تا بعد خدانگهدار همگى 




برچسب ها : خانوم کپسولی؟! , آخه کپسولی هم شد اسم؟؟؟؟؟؟ , فروشنده دیوانه , مینیون های بامزه ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
mythe
عمو قصه باف. . .
بلــــــــــــــــه. . . 
قصه منو بافتی؟
بلـــــــــــــــــه. . .
به مردم انداختی؟
بلـــــــــــــــــه. . . 
بابا اومده. . .
چی چی اورده؟
نویستده جدید. . .
با صدای چی؟
Mythe. . .

بله دوستان. . .همونطور که عمو قصه گو   زحمت کشیدن و گفتن (همزمان یه چشم غره اساسی به عمو  قصه گو میره   که عمو    قصه گو    زیر لب لب فاتحه میخونه برا خودش!!) یه نویسنده جدید داریم که من همینجا بهتون میگم قراره رسما با پستای چرت و پرتش به مرز جنون بکشوندتون!!
 
mythe :عه عه عه!!مگه من چه هیزم تری به تو فروختم بشر؟؟؟
نه بچه ها این میخواد منو خراب کنه!من بچه خوبیم باور کنید!!به جان مش قلی خان نوه ی ملانصرالدین قمصری راست میگم!!
واسه رونق و رشد بیشتر کافه هر کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم حتی اگه لازم باشه هر روز بشین  پاشو برم!!فقط تروخدا منو از شنا معاف کنید که یبار رفتم شنا برم  دشمن شاد شدم!!

حالا بذارید یکم در مورد خودم بگم : یه آدم خیلی خیلی مهربون ، در سلامت عقلی کامل ،مغز متفکر ، استاد همه کاره!
فقط شما یه زحمت بکشید همه اینارو برعکس کنید 

حالا به مرور بهتر باهم آشنا میشیم. . . منتظر چرند و پرند های بعدیم باشد. . . تا بعد




برچسب ها : عمو قصه باف , یادداشت های یک دیوانه , mythe ,
دسته بندی : کافه طنز ,
آخرین مطالب
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
» خانه من ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت