تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

نصف شبی خل شدم. البته خل هستم ولی نصف شب ها دُزش میزنه بالا. الان یهو یاد شعری از یغما گلرویی افتادم که دوست دارم رو دیوار کافه بنویسمش::

یک روز،
بل‌که پنجاه سال دیگر
موهای نوه ات را نوازش می کنی
در ایوان پاییز
و به شعرهای شاعری می اندیشی
که در جوانی ات عاشق تو بود
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برف زمستان تشبیه کند
و در چین دور چشمانت
حروف مقدس نقر شده
بر کتیبه های کهن را بیابد.

یک روز
بل‌که پنجاه سال دیگر
ترانه ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه ی "مروری بر ترانه های کهن" شاید
و بار دیگر به یاد خواهی آورد
سطر هایی را
که به صله ی یک لبخند تو نوشته شدند.

تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر
در آن روز
تازه ترین شعرم
برای تو خواهد بود. //

پی نوشت: ساعت 2:30 بامداد



این روزها ارتباط نزدیکی با پدرم دارم.
 تازگی ها متوجه شدم که ژن های اولیا، تأثیر به سزایی تو فرزندان دارن. مثلا من علاقه وافرم به سینما و فیلم رو تقریبا به مادرم نسبت می دادم ولی بعدا متوجه شدم که خیر... علاقه من به سینما از پدرم به من ارث رسیده و توجه به حاشیه های سینما از مادرم.
 مادرم شدیدا در خصوص حاشیه های سینما فعال هستش و اسم بیشتر بازیگران سینمای ایران به همراه فرزندان و همسراشون.. با سن تقریبی رو بلده. حالا این ژن علاقه به حاشیه هم در من وجود داره ولی نه اونطوری که سن و اسم بچه هارو بدونم. بلکه این ژن در من پیشرفت کرده و سینمای خارج بهش اضافه شده. (البته باید اذعان کنم، اونقدرام حاشیه باز نیستم ولی سعی می کنم اطلاعاتم در خصوص سینما به روز باشه) همونطور که ژن انتقالی از مادر به من پیشرفته شده... در خصوص پدر، هم همینطور بوده. متوجه شدم، پدرم جوونیاش وقتی که مشغله کاری کمتر گریبان گیرش بوده و حال و حوصله ای داشته به سینما می رفته و فیلم می دیده.یا بعضی وقت ها دیدم که جلو جلو داستان فیلمی رو درست حدس می زنه. یا تا الان چندین سریال خارج از تلویزیون رو با هم دنبال کردیم، از جمله فرار از زندان و شهرزاد.  
کلا از وقتی فهمیدم که پدرم یه زمانی تخصصی و از رو علاقه فیلم می دیده، حال خوبی دارم. ازین حال های خوب زیاد دلشتم با پدرم. مثل اون روز که اومده بود تو حیاط دبیرستان دنبالم واسه یه کاری(که یادم نمیاد چه کاری) و من با دیدنش میان دوستام، به وجودش افتخار کردم و حس کردم چقدر دوستش دارم. حس خیلی خوبی بود.
باید یک روز هم پست مفصلی برای پدرم بنویسم. 
شاید روز پدر که نزدیکه، بهونه خوبی باشه.
تا ببینیم خدا چی می خواد.



برچسب ها : ژن های تشدید شده , روز پدر , برای پدر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
چند وقتیه شروع کردم به دیدن فیلم های قدیم اصغر فرهادی
دوتا از اولین فیلم هاش به نام های «شهر زیبا» و «ایستاده در غبار» رو دیدم.
 به جرأت میتونم بگم استاد فیلم های درام و پایان باز هستش. جوری تو فیلم هاش با احساسات آدم بازی می کنه که یه لحظه میخندی و لحظه بعد اشک تو چشم هات جمع می شه. البته برای فیلم شهر زیبا فقط گریه در میاره ولیکن تو فیلم ایستاده در غبار به خاطر شیرین زبونی نقش اول فیلم واقعا سخته که لبخند رو لبت نیاد.... هرچند بعضی وقت ها این لبخند رو برات تلخ می کنه. که این از کارگردانی و فیلمنامه خوب این فیلمه. فقط نمیدونم چرا یوسف خداپرست، بازیگر نقش اول فیلم دیگه بازیگری رو ادامه نداده. واقعا استعداد خوبی داشت.
پیشنهاد می کنم حتما این دوتا فیلم رو تهیه کنید و ببینید.
 پی نوشت: احتمالا کارای جدیدتر اصغر رو دوباره مرور کنم. به خصوص چهارشنبه سوری و درباره الی
 پی نوشت تر: بی صبرانه منتظر فیلم جدیدش به اسم فروشنده هستم.



برچسب ها : ایستاده در غبار , شهر زیبا , یوسف خداپرست , فیلم های قدیم اصغر فرهادی , اصغر فرهادی , فیلم جدیداصغر فرهادی فروشنده , فیلم شهر زیبا ,
دسته بندی : کافه فیلم و سینما ,
دوستای نزدیکم تقریبا می دونن که من اول از هرچیزی تو موزیک، آهنگش برام مهمه و وقتی این موضوع برطرف بشه تازه به شعر توجه می کنم. یعنی اگه یه موزیک آهنگ سلیقه منو نداشته باشه، هرچقدرم هم شعرش عالی باشه، کمتر پیش میاد گوشش بدم.
گروه چارتار خوشبختانه آهنگ سازی خوبی داره، همینطور شعرهای خیلی خوب. ولی من به شخصه اوایل تو بعضی از ترانه ها بعضی قسمت های شعرشونو متوجه نمی شدم. متوجه شدن یعنی نه اینکه معنی شعر رو نمیفهمیدم بلکه شعرو نمیشنیدم. چون همونطور که گفتم کمتر به شعر توجه می کنم؛ زیاد گوش نمی دادم ببینم چی میگه. ولی وقتی گوش دادم و گوش دادم، دیدم چی میییییگه.
آهنگ خاصیو نمیگم تا خودتون همه شو گوش کنید.
 ولی شاعر میگه «تو بمان، شاید پروازم قفسی نچشد» یا « زن دیوانه که رفت.....آن مردک دیوانه چه شد؟»
پ.ن: این شعر دومیه چیز خاصی نمی گه ولی کنار بقیه دوستاش عالیه(دوستاش، منظور کل شعر اون قطعه است.)



برچسب ها : چارتار ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه جالب انگیز ,
«مادرم 4 سال بیشتر نداشت که پدرم مرد.»
 دیالوگی از یک فیلم علمی تخیلی... خخخخ



دسته بندی : کافه طنز ,
"گاهی باید حرف ها را زود زد، وگرنه آن حرف به مرور زمان آنقدر بزرگ می شود که بعدها اگر هم بخواهی به زبان بیاوریش، در گلویت گیر می کند."
 قسمتی از داستان «آسفالت نرم خیابان»
 نوشته خودم



دسته بندی : داستان های منصور کبیر , کافه اجتماعی ,
به هرکجا روم، باز هم بر میگردم... 
اینجا خانه من است. 
چه شب هایی که در این کافه سر نکردم
 بعضی وقت ها می روم و نیستم ولی بدان که بر میگردم.

 الان داشتم می دیدم که 5ماه پست نذاشته بودم 
سابقه نداشته... شاید به خاطر همینه که همه قهر کردن و تو خلوتم دارم با قهوه و اسپرسوی خودم بازی می کنم. ورشکستگی تا کی؟ نمی دونم... دیوانه شدم... یک جورایی تنهایی بهتره... کسی نیست قضاوتم کنه... ولی بعضی وقت ها میگم نکنه هیشکی پستامو نمیخونه و من ازینی که هستم، دیوونه تر بشن.
 اصن اقا... یا خانوم.... حرفی نزن... ولی نقطه بذار... بدونم که دیوونه نیستم... کسی هم هست.
 پی نوشت: کاش این اپلیکیشن میهن بلاگ قابلیت ویرایش فونتو اینا داشت... خسته شدم از بس تو اپلیکشین نوشتم و رفتم از لپتاپ ویرایشش کردم.



دسته بندی : کافه تنهایی ,
سرفه های شبانه مرا یاد شیمیایی ها میندازد.
 ریه ام خس خس می کند.... انگار پاییزی در من رخ داده.
 این سرفه ها هم اثرات اخرین ترکش های معده ام هست تحقیق کرده ام... بهش می گویند رفلکس معده
 قرص معده را شروع کرده ام ولی تا شب اثرش را از دست می دهد و سرفه ها شروع
 مادر ساعت دو شب از سرفه هایم خوابش نمی برد و برایم جوشانده درست می کند
 می گوید تخمه نخور... 
نمی داند تخمه یک درصد دلیل این سرفه اس و بقیه اش معده .... بقیه اش...... هیچی... ولش مادر
 دست و بالت را می بوسم
پ.ن: پدر برای صبح خواب کوه نوردی دیده....آن هم 6 صبح.....ساعت 2:30 است. خودتان حساب کار دستتان بیاید.
پ.ن2: تم امشب ادبی بود.



دسته بندی : کافه تنهایی ,
این شب بیداری ها تا کی ادامه خواهد داشت؟
 تا کی باید چشم به تاریکی بدوزم و از خاطرات تو پیراهن؟
 در همین پیچ اول جوانی تمام پیراهنان این دوره را پاره کردم.
 پیچ چشمان تو بود که باعث تصادف من شد... چشمانت پیچیدو من نه.
 چشمانم خون است و خواب مورفین من
 ولی تنها راه انعقاد همیشگی آن ، تو هستی.
 ***
 پ. ن ۱: برای پرنسس گم شده من :دی
 پ. ن۲: از علایم بی خوابی های 3 بامداد




برچسب ها : شب بیداری ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
آخرین مطالب
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
» خانه من ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت