تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

ذلیخا گفت: « این اوست» و با اشاره‏اش ندیمه ‏ها پرده از برابر یوسف كنار كشیدند. وضوح خورشید را از ‏چشم‏های یوسف می‏شد دید. گونه ‏های گل بهی رنگش انگار گلی تازه روییده بودند كه نمی باران خورده‏اند و ‏حالا در درخشش آفتاب برق می‏زنند. سَروی در قامتش بود و موهایش مجنون‏تر از بید آویخته بود. از كیفیت ‏ورود من به ذلیخا با نفرت روی گرداند. ذلیخا گرم بود. گفتم: «فراموشت نشود، ذلیخا. لوند باش!»‏
ذلیخا به حیرت زنان پوزخندی زد و چون دستشان را خونی دید، بلند خندید. تن را در چرخشی به دور یوسف ‏تاب داد. گفت: «مقدمت گرامی باد، یوسف. ای رعناتر به خود. ای زیباتر به خود. ببین كه از شوق دیدارت میوه ‏سالم می‏ماند، دست می‏بُرند!» و در دایرة زنان تكیه داده به مخده چرخ زد و دستش را برابر چشم مبهوتشان ‏رقصاند. گفت: «هی... هی... حواستان كجاست؟» و ناگاه شعله‏ای شد در برابر یوسف كه تا شانة او زبانه ‏می‏كشید.‏
بلند گفتم كه همه بشنوند: «آخر چرا نباید پروانه‏ای عمرش را صرف شهد چشمان تو كند، ذلیخا؟» و یوسف ‏را زیر نظر گرفتم. سرش پایین بود. ذلیخا لبخند زد، سر خم كرد تا چشم در چشم یوسف بدوزد. گفت: «نگاهت ‏را از ما دریغ نكن یوسف.» و رو به زنان گفت: «سرسخت است.» و دست برد تا بازوی یوسف را بگیرد. یوسف ‏عقب رفت.‏
گفتم: «كدامشان را می‏پسندی؟ خوب نگاه كن. زشت نداریم. چهل حوری و همه آماده.» و سر در گوشش ‏فروبردم و آهسته گفتم: «هرچند تو به ذلیخا مایلی. از نگاهت پیداست. آفتی است، نه؟»‏
گفت: «خدایا، مرا از شر این ملعون محفوظ بدار.»‏
گفتم: «ای نادان!»‏
ذلیخا گفت: «اقرار كنید، از او زیباتر دیده‏اید؟»‏
زنان گفتند: «حاشا» و خون رنج یوسف را مكیدند.‏
گفتم: «به آقا حوری عرضه می‏كنم، لعن می‏شنوم. چرا؟ چون با یك غمزه آه از هر مرد برمی‏آورند؟ این دیگر ‏غرور نیست كه به خرج میدهی یوسف، لجبازی است.»‏
گفت: «دلیل حرص تو را بر وسوسة خود می‏دانم.»‏
گفتم: «بحث‏های جدی باشند برای بعد.»‏
گفت: «خدایا، هیچ كس را چون ابلیس از لطف خود ناامید نكن.» و چون دید از رو نمی‏روم، گفت: «چه ‏رنجی می‏كشی بدبخت!»‏
پوزخند زدم.‏
گفت: «می‏دانم كه برآنی تا با اغوای آدم تسكینی بر رنج بی‏پایان لعنت خداوند بیابی.»‏
گفتم: «برو ببینم، بابا.» و بر زنان وزیدم. طوفانی، و یوسف را مركز دایرة چشمانشان كردم. پلك نمی‏زدند.‏
ذلیخا گفت: «دریغ از یك نگاه. باور كنید ناز او بر ما از ناز ما بر شوهرانمان بیشتر است.»‏
زنان را مستانه خنداندم. از بیست لب بوسه به سوی یوسف شدم و از هفده چشم چشمك به او زدم.‏
ذلیخا گفت: «یا شاید چون خود اینقدر زیباست، دیگر هیچ زیبا رویی به چشمش نمی‏آید. این طور است، ‏یوسف؟»‏
گفتم: «بدبختانه، باید بپذیریم كه یوسف اُمُل است.»‏
ذلیخا گفت: «اما خودمانیم، صد ماه هم كه در آسمان باشند، با حضور خورشید محو می‏شوند.»‏
زن ساقی ملك گفت: «بگو هزار ماه!»‏
ذلیخا صورتش را نزدیك صورت یوسف برد. گفت: «می‏بینی؟ آتش اینان از من تیزتر است.» و خندید. گفت: ‏‏«اگر من به تنت پیرهن دریدم، اینان پوست می‏درند.»‏
میان زنان چو انداختم: «یوسف فرشته است.»‏
همهمه شد. زن ساقی ملك به تظاهر برخاست. گفت: «آخر آدمی كجا اینچنین است كه اوست؟» زن حاجب ‏ملك همچنان كه برمی‏خاست، گفت: «آری، او فرشته است.»‏
ذلیخا گفت: «احساساتی نشوید، خواهرها. بنشینید. خواهش می‏كنم. من به شما اطمینان می‏دهم كه یوسف ‏فرشته نیست. او مرد من است.» و با مهر به یوسف نگاه كرد. سرش را با غرور بالا گرفت. لبخند زد. گفت: «مرد ‏من...» و دست نیازش را سوی یوسف دراز كرد.‏
زن وزیر گفت: «پس او فرشته‏ای است در هیأت مردی.»‏
ذلیخا خندید. گفت: «دست بردارید.»‏
زن طباخ ملك بغض كرده بود. گفت: «الهی درد نگیری.»‏
گفتم: «اشكت را توی مشكت نگه‏دار، خواهش می‏كنم.»‏
زن كاتب ملك گفت: «اگر او فرشته نیست، پس چرا مرا یاد خوبی انداخته؟»‏
زن وزیر گفت: «و مرا یاد مهربانی؟»‏
زن وزیر (ظاهراً اشتباه است، در اصل كتاب هم همین بود) گفت: «دلم می‏خواهد كودكی را شیر بدهم.»‏
زن حاجب گفت: «و من فقیری را طعام .»‏
زن ساقی گفت: «من دیگر از این پس با زیردستانم نرم رفتار می‏كنم.»‏
زن طباخ گفت: «چكار دارم بدگویی مادر شوهرم را بكنم؟»‏
نزدیك بود از چهل چشم فروبچكم. فریاد زدم: «بس كنید، من اینجا جان نمی‏كنم كه شما با فرشته‏ها ‏همكاری كنید.» و شعر در شاعره شدم. برخاست. گفت: «چشم‏های یوسف آسمان است در پرستاره‏ترین شب، و ‏حتماً از سنگینی آن همه ستاره اینچنین به زیر افتاده است.»‏
رقص در زن ساقی شدم. آمد میان. شروع كرد. زنان را به دست زدن دعوت كرد. خواند: «ماشاء الله، ماشاء ‏الله.»‏
آواز زنان شدم: «ماشا، الله.»‏
ماشاء الله به یوسف.‏
ماشاء الله.‏
دست شاعره را بالا آوردم. مگر می‏شود این بازوها به چشم یوسف نیایند؟
خواند: «هدیة جمالِ او آینه.»‏
رقص در زن ساقی ملك شدم. خواند: «ماشاء الله به قدش.»‏
ماشاء الله.‏
ماشاء الله به چشمش.‏
ماشاء الله.‏
گفتم: «خوب است، همین طور ادامه بدهید.» و در دلشان چنبره زدم. ‏
ذلیخا حبه‏ای انگور پرت كرد سوی زن ساقی تا از برابر یوسف دورش كند. خندیدند. گفتم: «ذلیخا، عزیزم، ‏دوست دارم در این یك مورد با هم همكاری صمیمانه داشته باشید.»‏
زن ساقی نشست. با تكان جا به جای پیرهن تنش را خنك می‏كرد. دانه‏های عرق بر پشت لبانش شدم. ‏كاش یوسف نگاه كند.‏
زن وزیر گفت: «اصلاً چرا از خودش نمی‏پریسد؟ به او نمی‏آید دروغ بگوید. هان، یوسف؟ تو فرشته‏ای یا ‏آدمی؟ پری نباشی؟»‏
گفتم: «چرا از شدت شوق در آغوش نمی‏فشریدش، نمی‏چلانیدش؟»‏
یوسف گفت: « منم بندة خاص خدا...»‏
ذلیخا گفت: « نه نه نه نه، تویی بندة خاص من. این فراموشت نشود.» و رو به زنان تأكید كرد: «بندة خاص ‏من است.»‏
زن طباخ به گونه‏های زن ساقی فوت كرد. به یوسف گفت: «سرپا خسته می‏شوی، عزیزم. بنشین.»‏
گفتم: «هیچ به لطف آغوش او فكر می‏كنید؟»‏
آه كشیدند.‏
ذلیخا گفت: «یوسف آموخته برابر بانوی خود بایستد.»‏
زنان گفتند: « اوه، ذلیخا... سنگدل نباش.»‏
به ذلیخا گفتم: «برای اینكه بنشیند شرط تعیین كن. می‏فهمی كه؟»‏
ذلیخا گفت: «پس باید كنار من بنشیند.»‏
زن ساقی گفت: «قرعه بكشیم.» و خندید. به زن طباخ گفت: «این جا را هم فوت كن.»‏
یوسف گفت: «ایستاده راحت‏ترم.»‏
ذلیخا گفت: «حالا كه او حاضر نیست كنار من بنشیند، من كنارش می‏ایستم.» و خود را بر زمین خزاند و بر ‏پای یوسف چون نهالی رویید. عطر تنش را سوی یوسف بردم. نفس كه نمی‏تواند نكشد!‏
زن ساقی گفت: «تو خوب فوت نمی‏كنی.» و رو به زنان گفت: «جای آن كه مرا فوت كند، برای یوسف آه ‏می‏كشد.» ‏
خندیدند.‏
زن ساقی لب‏هایش را غنچه كرد. گفت: «من فوت یوسف را می‏خواهم.»‏
ریسه رفتند.‏
ذلیخا گفت: «آهای... دیگر نشنوم.»‏
زن وزیر گفت: «زبانت را قورت داده‏ای، یوسف جان؟» و ریسه رفت.‏
زن طباخ گفت: «اگر می‏دانستم با خودم تخم كبوتر می‏آوردم.»‏
ذلیخا گفت: «اذیتش نكنید.»‏
زن كاتب گفت: «خجالتی است.»‏
زن ساقی گفت: «بمیرم.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «خجالت نكش، عزیز جان، غریبه كه نیستیم.»‏
زن حاجب گفت: «آره، محرمیم.»‏
ذلیخا گفت: «برایشان تعریف كن چه خوابی دیده‏ای، مامان جان.»‏
ریسه رفتند.‏
گفتم: «خوب است. دارم امیدوار می‏شوم.»‏
زن وزیر گفت: «حتماً خواب تو را دیده كه اصرار به گفتنش داری، هان؟»‏
ذلیخا انگشت اشاره را تكان داد. گفت: «من در خوابهاش هم هستم.»‏
زن ساقی گفت: «پس تو خوشبخت‏ترین زن زمینی.»‏
ذلیخا گفت: «و تو هم لوده‏ترینی.»‏
زن ساقی گفت: «من فقط به یوسف رشك می‏برم.»‏
ذلیخا گفت: «پس تا زنده‏ای، بسوز.»‏
زن ساقی گفت: «در آتش عشق او؟»‏
زن وزیر گفت: «دست بردارید، شما هم. وقت گیر آوردید؟ بگذارید خوابش را تعریف كند.»‏
ذلیخا گفت: «خدمتش می‏رسم، به وقتش.» و فریاد زد: «شراب.» و رو به یوسف گفت: «می‏گویی یا ‏بگویم؟»‏
یوسف گفت: «مرا در رؤیا خورشید و ماه و یازده ستاره سجده كردند.»‏
پوزخند زدم. گفتم: «ما این حرف‏ها را كهنه كرده‏ایم، بابا. سجده، سجده!»‏
یوسف گفت: «پدر گفت خدا تو را بر می‏گزیند.»‏
ذلیخا گفت: «و دیدی كه بر گزیدم.»‏
یوسف گفت: «و علم تأویل خواب به تو می‏آموزد.»‏
ذلیخا گفت: «منظورش این بود كه رموز عشق را به تو می‏آموزم.»‏
یوسف گفت: «و نعمت را بر تو تمام می‏كند.»‏
ذلیخا گفت: «چه خواسته‏ای كه در اختیارت نگذاشته‏ام؟»‏
پوزخند زدم. گفتم: «گویا یك قبلة دیگر برای فرشته‏های سربه‏راه عَلَم شده.»‏
یوسف گفت: «برادرانم مرا در چاه انداختند.»‏
گفتند: «برادرانت! چرا؟»‏
ذلیخا شانه بالا انداخت. جام شرابش لب‏پر زد. گفت: «حسادت، جوونی!»‏
زن كاتب گفت: «چه سنگدل!»‏
زن طباخ گفت: «چه طور دلشان آمد؟»‏
یوسف گفت: «به اغوای شیطان.»‏
گفتم: «پای ما را هم كشیدی وسط؟»‏
گفتند: «لعنت برتو.»‏
گفتم: «لعنت بر خودتان. بر جد و آبادتان.»‏
زن كاتب گفت: «كدام بدی است كه از او برنخیزد؟»‏
گفتم: «مزخرف نگو، زن. جای آنكه از من بنالی از شر نفس لئیم خودت بنال.» و به سویشان هجوم بردم. ‏فریاد زدم: «چرا تلبیس خود را گردن من می‏گذارید؟ درست است كه من اغوا می‏كنم، اما شما چرا اغوا می‏شوید؟ ‏و بد نیست بدانید با كسی طرفید كه جنسش از آتش است، و آتش برتر از گل است. این فراموشتان نشود.»‏
یوسف گفت: «خاك آتش را خاموش می‏كند.»‏
پریدم میان مجلس، نعره زدم: «خاموش كن، ببینم.»‏
زن وزیر گفت: «اگر گذاشت حواسمان جمع باشد.»‏
گفتم: «لیاقتتان در حد شنیدن همین داستان‏های سوزناك است. زنید، دیگر.»‏
زن طباخ گفت: «ولش كنید. بگو یوسف جان، در چاه چه كردی؟»‏
یوسف گفت: «صبر بر مشیت خدا كردم.»‏
گفتم: « مگر كار دیگری هم از دستت برمی‏آمد، كلك؟»‏
زن وزیر گفت: «شانس آورده ماری، عقربی نیشش نزده.»‏
زن طباخ گفت: «تاریك بود؟»‏
ذلیخا گفت: «فكر نكنم مار و عقرب چراغ روشن كنند.»‏
زن كاتب گفت: «حتماً خیلی هم ترسیده بودی، نه؟»‏
یوسف گفت: «دلم از حضور خدا آرام بود.»‏
گفتم: «فكرش را بكنید: یك بچة هفت هشت ساله، تنها در چاهی عمیق و تاریك چه طور می‏تواند آرام ‏باشد؟ از آن دروغگوهاست!»‏
گفتند: «وای، یكی نیست ما را از شر این برهاند؟»‏
گفتم: «كاری نكنید چاك دهنم باز شود، ها.»‏
ذلیخا گفت: «زودتر به آن جا برس كه من هستم.»‏
یوسف گفت: «سقای قافله‏ای مرا جای آب با دلو از چاه بالا كشید.»‏
زن طباخ اشكش را پاك كرد. گفت: «عجیب است.»‏
زن كاتب گفت: «تو را كه دید چه كرد؟»‏
یوسف گفت: «فریاد زد
  به به از این بشارت.»‏
ذلیخا گفت: «شانس آورده جای آب ننوشده‏اندش.»‏
زن كاتب گفت: «بعد چه شد، عزیزم؟»‏
یوسف گفت: «مرا فروختند.»‏
زن كاتب گفت: «حتماً به بهایی آن قدر گران كه كاروانیان به ثروت رسیدند.»‏
یوسف گفت: «برعكس، ارزان فروختند.»‏
گفتم: «بیشتر از آن نمی‏ارزیدی.»‏
زن سردار گفت: «به كی؟»‏
یوسف گفت: «معلوم است.»‏
ذلیخا برخاست. دو پر پیرهنش را گرفت. تعظیم كرد. گفت: «من وارد می‏شوم.» و نشست.‏
زن طباخ گفت: «باقیش را دیگر می‏دانیم.» و اشكش را پاك كرد.‏
ذلیخا گفت: «از گریه‏تان پیداست دیگر مرا پشت سر ملامت نخواهید كرد.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «چطور می‏توانیم وقتی می‏دانیم خود از این پس ملامتی دیگرانیم؟»‏
گفتم: «اعتراف از این صریحتر، یوسف؟ حالا چه می‏گویی؟»‏
یوسف گفت: «از شر تو پناه می‏برم به خدا.»‏
ذلیخا در تالار به راه افتاد. گفت: «آری، شما همه مرا ملامت كرده‏اید كه عاشق غلام خود شده‏ام. این است ‏آن غلام. آیا سزاوار ملامت بوده‏ام؟ اگر بوده‏ام كه وای بر زخم دست‏های شما.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «اگر او را زودتر به ما نشان داده بودی، هرگز ملامت نمی‏شنیدی.»‏
ذلیخا گفت: «اگر مرا از خود نمی‏راند، هرگز به شما نشانش نمی‏دادم.»‏
زن كاتب گفت: «از چه می‏ترسیدی؟ از زیبایی ما؟ اگر زیباییت از یوسف بی‏قدر می‏شود، از ماكه رونق ‏می‏گیرد.»‏
ذلیخا گفت: «از زیباییتان نمی‏ترسم، نه، از مكرتان می‏ترسم.»‏
زن ساقی خندید. گفت: «می‏خواهی بگویی خود به اندازة زیباییت مكار نیستی؟»‏
ذلیخا رو به یوسف چرخید. گفت: «در برابر این غلام نه زیبایم نه مكار. در او نه زیباییم اثر كرد نه مكرم. و ‏می‏دانم اگر به پایش هم بیفتم، بی اثر است، نیازم را جواب نمی‏دهد. این غلامك كه كودكیش را پروردم تا از ‏جوانیش بهره برم.» و اشكش را پاك كرد. گفت: «مسخره است، او غلام من است، من اسیر اویم. تصورش را ‏هم نمی‏توانید بكیند. كار بر عكس بود. من از پی او می‏دویدم نه او از پی من. من جامه بر تن او دریدم نه او ‏جامه بر تن من. او خود را از میل من رهانید نه من از میل او خود را. هوم... كدام زن این چنین سرشكسته شده ‏است كه من؟» و به طرف یوسف رفت. گفت: «قسم به زیباییش، اگر به دل من رفتار نكند، جایش در سیاهچال ‏است.»‏
زنان گفتند: «ذلیخا!»‏
گفتم: «شنیدی؟ سیاهچال! باز هم لجبازی كن.»‏
یوسف پوزخند زد. گفت: «انگار سرنوشت من با چاه رقم خورده است.»‏
ذلیخا گفت: «یا من برای او یا هیچ كس. از این مطمئن باشید.»‏
گفتم: «حیف از این همه زیبایی نیست؟»‏
ذلیخا فریاد زد: «گوش كن، یوسف. یا عشق مرا بپذیر و عزیز شو یا ردش كن و خوار شو.»‏
یوسف گفت: «خدایا عزت از تو می‏خواهم.»‏
ذلیخا پنجه‏هایش را مشت كرد و بالا آورد. گفت: « نزدیك است از رنج غرورش پیر شوم.» و در خود فرو ‏رفت. گفت: «از جلو چشمم دور شو كه از تو جز سرشكستگی ندیدم. گم شو.» و گریه كرد.‏
گفتم: «به جوانیت رحم كن، یوسف.»‏
زن وزیر گفت: «ذلیخا، عزیزم، از تو این رفتار بعید است. و دست بر شانة ذلیخا گذاشت.»‏
زن كاتب گفت: «برخشم خودت مسلط شو.»‏
ذلیخا گفت: «كاش می‏فهمیدید چه می‏كشم، كاش می‏فهمیدید.»‏
گفتم: «برای یك مرد چه سعادتی از این بالاتر كه ذلیخایی برای وصلش لابه كند؟»‏
یوسف كفت: «اگر تو از لعن خدا بر خود راضی هستی، من هم خود را به لعنش گرفتار می‏كنم.»‏
خیره نگاهش كردم. در چشم‏هایش معصومیت آدم بود پیش ازخوردن میوة ممنوع، و بر زبانش سرزنش آدم ‏پس از خوردن آن. گفتم: «حرف خدا كه پیش می‏‏آید، من صادق می‏شوم.» و جسمیتم را بر او، زیباترین انسان ‏عرضه كردم تا خود را از چشم او تماشا كرده باشم، تا او آینة من كه آینة باطنم باشد. در شفافیت نگاهش از ‏كبودی رنگ خود منزجر شدم، و آرزو كردم كاش من هم دو چشم داشتم. گفتم: «من از اغوای آدم لذت ‏نمی‏برم، یوسف. و باور كن از اغوای او رنج همیشة حسرتم دو چندان می‏شود. كاش می‏دانستی چقدر از خود ‏بیزارم می‏كنند وقتی قدر شرافتی را كه خدا بر آنان عطا كرد، نمی‏دانند. شرافتی را كه من ابدیتم را در گرویش ‏سوزاندم. آه اگر خدا مرا مخلوق اشرف می‏كرد، لحظه‏ای از ستایشش بازنمی‏ایستادم.»‏
ذلیخا گفت: «خشمم از ناامیدی است. می‏توانید بفهمید؟»‏
گفتم: «اما تو، یوسف، دلم را سخت برای لطف خدا تنگ كرده‏ای. حرفم را باور می‏كنی؟»‏
یوسف گفت: «باور می‏كنم.» و لبخند زد. می‏دانست رام اویم.‏
گفتم: «لذتی را كه از سرافكندگی در برابر تو می‏برم، بیشتر از زجری است كه از سربلندی در برابر اینان ‏می‏برم. باور می‏كنی؟»‏
زن كاتب گفت: «آخر كجای دنیا دلبر سركش را با خشونت رام كرده‏اند؟»‏
ذلیخا فریاد زد: «چرا همه‏تان مرا سرزنش می‏كنید؟ چرا از او نمی‏خواهید دست از غرور و لجبازی بردارد؟»‏
زن ساقی گفت: «صبور باش، ذلیخا. به راه می‏آید.» و به یوسف نزدیك شد. دستش برای نوازش جعد موی ‏بلند یوسف تا نیمه راه پیش رفت. آه كشید. گفت: «راستی، آیا مردی هست كه اسیر زن نباشد؟»‏
گفتم: «یوسف كه اسیر ابلیس هم نیست.»‏
ذلیخا گفت: «برابرت ایستاده، مردی كه اسیر زن نیست.» و میان یوسف و زن ساقی ایستاد. گفت: «یا شاید ‏اسیر من نیست؟»‏
گفتم: «او شرافت خود را ارج می‏گذارد. كاش می‏دانستید.»‏
ذلیخا دستش را برای نوازش پیش برد. دستی از یوسف به او نرسید. ذلیخا گفت: «یوسف!» و پیشتر رفت تا ‏مگر مهر یوسف در بر گیردش. مهر یوسف را در حضور زنان بیشتر می‏خواست. گفت: «عزیزم، خشمم را به دل ‏نگیر. من كجا طاقت آزار تو دارم؟ من كه به امید وصال تو زنده‏ام. من كه رسوایی را با عشق تو به جان ‏می‏خرم.»‏
یوسف چشم‏هایش را بست. گفت: «خدایا، مرا به بند كن اما بندیِ اینان نكن. جهل را بر من راضی نشو. ‏اراده‏ام را راسخ‏تر از وسوسة اینان گردان.» و به سوی در رفت.‏
ذلیخا فریاد كشید: «آن قدر گستاخ شده‏ای كه بی‏اجازة من مجلس را ترك می‏كنی؟» و آستین او را به خشم ‏كشید. گفت: «اگر از محبت من اینچنین گستاخ شده‏ای حتماً از خشمم رام می‏شوی.»‏
به خشم او پوزخند زدم همچنان كه بر مكر خویش.‏
یوسف گفت: «من خود را در آتش عشق تو نمی‏سوزانم، ذلیخا»‏
ذلیخا گفت: «پس برو در تاریكی بپوس.»‏
یوسف گفت: «تا رضای خدا چه باشد.»‏
ذلیخا گفت: «این رضای من است.»‏
یوسف گفت: «پس حتماً رضای پیرزنان در چین و چروك چهره‏شان هم نقش دارد.»‏
ذلیخا گفت: «منظورت از پیرزن منم؟»‏
یوسف گفت: «مطمئنم كسانی كه در خاك خفته‏اند، راضی به ترك دنیا نبوده‏اند.»‏
فریاد كشیدم: «سخت هوای لطف تو را دارم، ای خدا. آیا امیدی هست؟»‏
ذلیخا گفت: «می‏بینید جواب محبت‏هایم را چطور وقیحانه می‏دهد؟ آیا حق دارم به سیاهچال بیندازمش؟»‏
زنان گفتند: «آه، ذلیخا! چطور دلت می‏آید؟»‏
یوسف گفت: «من عشق تو را سیاه‏تر از سیاهچال می‏دانم.»‏
نعره زدم: «ازتان بیزارم، خانم‏ها.»‏
‏1368 ه‍.ش.‏
علی مؤذنی

 

 




برچسب ها : خلق تنگ ابلیس , علی موذنی , خلق تنگ ابلیس - نوشته علی موذنی , داستان خلق تنگ ابلیس ,
دسته بندی : کافه داستان ,
آخرین مطالب
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
» خانه من ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
» درد ریه ای کشیدم که مپرس ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
» شب بیداری ( دوشنبه 9 فروردین 1395 )
» عیدتون پیشاپیش مبارک ( شنبه 22 اسفند 1394 )
» خوابم میاد 2 ( چهارشنبه 19 اسفند 1394 )
» کجایید؟ دقیقا کجایید؟ ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» غیبت سنگین ( یکشنبه 9 اسفند 1394 )
» نشناسیم همو ( شنبه 8 اسفند 1394 )
» هر سال همینه... ( شنبه 1 اسفند 1394 )
» کتاب خوان باشیم... ( دوشنبه 13 مهر 1394 )
» نوشته سروش صحت در مورد دوست ( جمعه 10 مهر 1394 )
» خلاصم کن...خلاص....بوووووم ( سه شنبه 7 مهر 1394 )
لینک دوستان
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت