تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان


اگه از مشتری های قدیمی و ثابت نوشته های من باشید احتمالا این داستان براتون آشنا باشه.
قبلا این داستان رو منتشر کرده بودم. در اصل این داستان ترکیبی از دو داستان قدیمی من هست  با کمی تغیرات و جمع بندی، که پارسال تکمیلش کردم. گفتم الان منتشرش کنم که شما هم بخونید.
امیدوارم خوشتون بیاد:
***
بسم رب

داستان شیرین ترین تلخی

 

از آموزشگاه بازیگری که بیرون اومدیم،رو به رضا کردم و گفتم: " امروز دیگه میخوام این آرزویی که چند وقته افتاده به جون ام رو عملیش کنم. بسه دیگه بابا، تا کی میخوایم همش بترسیم؟ مرگ یه بار، شیونم یه بار!"

رضا بین خنده های بلندی که میکرد، گفت: "منصــــــــــــــــــــور عمرا بتونی .شرط میبندم وسطش کم میاری!"

اخم هام رو توی هم کشیدم و گفتم: "برو گمشو....وقتی امروز تو مترو کارو تموم کردم،میفهمی"

رضا با خنده گفت: "ببینیمو تعریف کنیم!"

 _نه دیگه! تو نمیتونی ببینی. اگه تو اونجا باشی که نمیتونم کارو درست انجام بدم. میترسم قیافه تورو ببینم و خنده ام بگیره. قول میدم هر اتفاقی افتاد، فردا برات مو به مو تعریف کنم.

_ چه حرفا؟! فکر کردی به این راحتی ها تورو تنها میذارم؟ منم باید بیام. قول میدم چند ردیف اونورتر بشینم و اصلا کاری باهات نداشته باشم. در ضمن اگه من نباشم از کجا معلوم میشه که کارتو خوب انجام دادی؟!

 _نمیدونم که....ای بابا....جهنم، بیا. ولی رضا اگه وسطش ادا در بیاری، من میمونم و تو و یه دسته بیل اعلا!

_خوب حالا! قشقرق نکن اینقدر، بدو بریم سمت مترو تجریش که کلی کار داریم.

ساعت 3، نزدیک ورودی مترو از هم جدا شدیم و با فاصله از هم حرکت میکردیم.

ساعت خلوت مترو بود و افراد زیادی داخل واگن نبودن. روی صندلی کنار یک مرد میانسال که سبیل های پر پشتی داشت، نشستم. یک نقشه 2000 تومانی تهران توی دستش بود و با چشماش دنبال چیزی میگشت. به محض نشستن، ازم پرسید: "ببخشید آقا من میخوام برم خیابون لاله زار، بهم گفتن توپ خونه پیاده بشم، ولی من اصلا توی نقشه اسم ایستگاهشو نمیبینم. چطوریه؟ کجا باید پیاده بشم؟"

من که از بابت خراب شدن برنامه مون میترسیدم، سریع تو پاسخش گفتم: "خواهش میکنم، ایستگاه امام خمینی باید پیاده بشید. توپ خونه اسم قدیمشه."

ازم تشکری کرد و دوباره روی نقشه خم شد.

به سمت رضا که تقریبا یک ردیف سمت چپ و روبروی من نشسته بود، نگاه کردم و متوجه شدم که خودش رو زده به کوچه علی چپ و مثلا متوجه من نیست.

ایستگاه های بعدی کم کم به تعداد مسافران اضافه شد و تقریبا تمام صندلی ها پر شده بود.

وقت زیادی نداشتم،همه چی طبق برنامه ای که داشتم تا یک دقیقه دیگه شروع میشد. گوشیم راس ساعت 3:10 زنگ خورد. سعی کردم گوشیم رو از جیب شلوار جینی که به پا داشتم در بیارم. پس از خوردن چندتا زنگ، گوشی رو جواب دادم: "الو سلام، چطوری نازی؟ خوبی؟"

بعد از کمی مکث، گفتم: "اِ اِ  نازنین چرا گریه میکنی؟! آبجی؟ چی شده؟ یه لحظه آروم باش....من که اینجوری نمیفهمم چی میگی. آبجی جونم آروم باش..."

توجه اطرافیانمو کامل به خودم جلب کرده بودم و حس کنجکاویشون باعث میشد که کاملا به صحبت های من گوش کنند.

کمی بعد با صدای بلند که ترس توش موج میزد، گفتم: "بابا چی؟! بابا چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟ گریه نکن ببینم چی شده؟ بابا مرده؟! یعنی چی که بابا مرده؟! درست حرف بزن ببینم چی میگی؟! تصادف چی؟!"

سکوت کردم و سعی کردم اشک تو چشام جمع بشه و بعد با بغضی که تو گلوم بود، بلند داد زدم" :آخه چــــــرا؟"

همه سرها به سمت من برگشت. گوشی رو به آرومی پایین آوردم و سرمو به شیشه پشتم تکیه دادم و سعی کردم که چشمه اشکمو بجوشونم.قطره ای اشک از گوشه چشم ام جاری شد. زل زده بودم به شیشه روبروم و به تصویر منعکس شده از خودم نگاه می کردم.  مرد نقشه بدست، با ترس زد رو شونه ام و گفت" :آقا حالتون خوبه؟"!

هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم. ردیف های بغلی که صدای فریاد ام رو شنیده بودند، بهمون نزدیک تر شدند و هر کسی حرفی میزد:

_ بیچاره باباش مرده...

یه دست فروش که تازه رسیده بود، از بغل دستیش پرسید" :آقا چی شده؟!"

_ میگن پدرشون فوت کرده.

پیرزنی که صندلی روبرو نشسته بود و در حالی که اشک تو چشم هاش جمع شده بود، گفت: "مادر جون مرگ حقه، ایشالله که غم آخرت باشه."

_ ببخشید موضوع چیه؟! چرا جمع شدید دور این جوون؟!

این بار مرد دست فروش جواب داد: "نمیدونم والله! میگن باباش رفته زیر 18 چرخ...درجا مرده! راننده  هم در رفته!"

_انالله و انا الیه راجعون

_ فاتحه مع الصلوات

من در حالی که تا اون لحظه نقش امو خوب بازی کرده بودم ،کم مونده بود با شنیدن اون حرف ها خنده ام بگیره و جونمو به خطر بندازم.

کافی بود که مردم بفهمن، تمام این کارها نمایشی بوده و حقیقت نداشته .اون موقع باید پاسخگوی احساسات جریه دار شده اشون میشدم.

رضا به موقع به داد ام رسید .نزدیک من شد و با لحن خیلی جدی گفت" :آقا چه خبره؟! دورشو خلوت کنید، مگه نمیبینید حالش خوب نیست . باباش فوت کرده ها"

و همون لحظه مترو توقف کرد و رضا از فرصت به دست اومده استفاده کرد و منو از مترو خارج کرد.

تموم افراد داخل واگن از پشت شیشه چشم به ما دوخته بودن که به سمت خروجی حرکت میکردیم.

وقتی که از دید افراد داخل مترو خارج شدیم،من و رضا چند ثانیه تو چشم های هم خیره شدیم و بعد از ته دل شروع به خندیدن کردیم.

بعد از یک دقیقه که خنده هامون کمتر شد،رضا گفت: "منصور خدا بگم چیکارت کنه پسر؟ عوضی، همچین تو نقشت فرو رفته بودی که یه لحظه فکر کردم،جدی جدی بابات مرده!"

آروم با دست زدم پشت سرش و گفتم: "زبونتو گاز بگیر،بیشعور! ولی رضا یه لحظه خودمم نفهمیدم چی شد، عجیب رفتم تو حس"

رضا که دست منو تو دستش گرفته بود گفت: "ترکوندی پسر، عالی بود، من که پسندیدم."

من که دوباره خنده ام گرفته بود، گفتم: "همچین میگه من پسندیدم یکی ندونه فکر میکنه زنده یاد علی حاتمیه! گمشو بابا.... ." و با خنده وارد خیابون شدیم.

 

صفحه کامپیوتر رو بستم و تو فکر فرو رفتم. این جدیدترین داستان علی بود که برام فرستاده بود.

یک داستان کوتاه که همونطور که خودش تو ایمیل توضیح داده بود، تو اوقات فراغتش نوشته بود و به کتابی که در دست چاپ داشت مربوط نمیشد.

وقتی داستانشو میخوندم، دلم خیلی هواشو کرد. به خاطر همین شال و کلاه کردم که برم خونه اشون و ببینمش. سوییچ ماشینو از روی اوپن برداشتم و تا نزدیک در رفتم ولی پشیمون شدم و سرجاش گذاشتم. توی این ترافیک و دود، یه ماشین کمتر هم بی تاثیر نیست. از در خونه که بیرون اومدم به سمت ایستگاه BRT پارک ملت رفتم و سوار اتوبوس شدم. روی یک صندلی نزدیک در ورودی نشستم.

بغل دستیم گفت: "خدا پدر و مادر این شهرداری رو بیامرزه که این BRT هارو زده. قدیم میخواستم تا خونه پسرم برم یک ساعتی باید تو راه میموندم ولی الان در عرض 30 دقیقه جلوی درشون ام."

من در جوابش لبخندی زدم. بعد از 20 دقیقه به میدان ولیعصر رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم. به سمت خونه علی راه افتادم. تقریبا از ایستگاه تا خونه اشون 5 دقیقه، پیاده راه بود و توی مسیر یاد صحبت های بغل دستیم افتادم. زنگ واحد 10 رو زدم و در بدون کلامی برام باز شد.

بعد احوالپرسی با مادر علی، به سمت اتاقش رفتم. از بین در نیمه باز اتاق دیدم علی روی تختش دراز کشیده و طبق معمول کلی کاغذ دورش، روی تخت و اطرافش پخش کرده. مثل همیشه، روی آینه روبروی در؛ یک تیکه کاغذ که روش یه جمله یا شعری از خودش بود، چسبونده بود. از اون فاصله قابل خوندن نبود.دوباره توجه ام به علی جمع شد که با قلم و کاغذ روبروش، شدید درگیر بود. توی افکار خودش دست و پا میزد. یک لحظه، فکر شیطانی ای به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم بترسونمش. پاورچین پاورچین بهش نزدیک شدم و درست لحظه ای که میخواستم نقشه امو عملی کنم، صدای مامان لیلا از تو آشپزخونه اومد: " مریم جان چایی میخوری یا شربت؟"

کوفت میخورم! آخه این چه وقت سوال کردن بود؟! با شنیدن صدای مامان لیلا، علی به سرعت برگشت و با تعجب  به من که دست هامو بالا برده بودم و میخواستم بترسونمش، گفت:  "به به مریم خانوم! سلام....کی اومدی؟! چرا همچین میکنی؟! نکنه فیلم کینگ کونگو تازه دیدی، جوگیر شدی؟"

من که از شکست خوردن نقشه ام، خون خونمو میخورد، گفتم: "علیک سلام... 5 دقیقه ای میشه که اومدم. دیدم مشغولی؛ نخواستم حواستو پرت کنم، گفتم یکم ورزش کنم. در ضمن گوریل هم خودتی!"

علی دستم رو گرفت و منو کنار خودش نشوند و گفت: "حواس که هیچی....تو تمام زندگی منو، سمت خودت پرت کردی....اینارو بیخیال.... چه خبر از نامزد خوشگل خودم؟ چه عجب یادی از ما،فقیر فقرا کردی؟"

من که هنوز بابت شکست خوردن عملیاتم یکم ناراحت بودم، شروع کردم با صدایی که دلخوری توش بود گفتم " اول به آدم میگه کینگ کونگ....بعدا میگه نامزد خوشگلم! " 

بعد سرمو به نشونه اینکه مثلا باهاش قهر کردم به سمت مخالفش چرخوندم. چشمم به تیکه کاغذی که روی آینه چسبونده شده بود افتاد:

" میدانستی که سیب اولین میوه ای بود که تو خوردی و من طعم تلخ آن را چشیدم؟     

                                                            و این شیرین ترین تلخی شروع هستی بود"

از توی آینه مامان لیلا رو دیدم. با خنده بهم گفت: " این اتاق نمیدونم چه حکمتی داره که هرکی میره توش دیگه چیزی نمیشنوه. دختر، یه ربعه ازت پرسیدم چای میخوری یا شربت....هنوز که هنوزه ازت جوابی نیومده."

سرمو برگردوندم سمتشو با لبخند گفتم: " شرمنده مامان جون، تقصیر علی بود که حواسم امو پرت کرد. شربت بیاری ممنونت میشم"

مامان لیلا با خنده گفت: "خودم میدونستم زیاد اهل چایی نیستی....برعکس این پسر ما که نافشو به چایی بستن. هی چایی بخوره و هی بنویسه."

علی خندیدو گفت: "خوب! مامان خوشگلم، خودت میدونی که کنار شربت عروس گلت، واسه شاه پسرت چی بیاری؟"

مامان لیلا با خنده به سمت آشپزخونه رفت.

منم زیر لب، جوری که علی بشنوه، گفتم: "شاه پسر....ایــــش...چه خودشم تحویل میگیره"

علی همونطور که دراز کشیده بود دست منو تو دستش گرفت و با لبخند همیشگیش گفت: "پرنسس من، برای چه از بدو ورود اینچنین پریشان احوالی؟"

با این حرکتش یکم ذوق کردم و دوباره با حالت قهر گفتم: "علی نمیدونی که.....بابا خون امو کرده تو شیشه....هی میپرسه این کتاب علی چی شد؟ شاهنامه فردوسی بود تا الان تموم شده بود؟ پس کی میخواد چاپش کنه؟حالا اگه چاپش نکنه، وسط عروسی زمین دهن باز میکنه همه میفتیم توش؟ میگه اگه مشکل خرج عروسیه، خودش کمکمون میکنه."

علی همونطور که دستم توی دستش بود اخماش یکم رفت تو هم ولی سریع دوباره خنده اومد رو لباشو گفت: "میگم زیر چشمات کبود شده، نگو کم خونی گرفتی. به بابات بگو من زنمو با تموم خونش تحویل میگرما. یعنی چی که خون زن منو کرده تو شیشه؟!"

من که به سختی جلوی خنده امو گرفته بودم، سعی کردم با لحن جدی بگم: "علی تورو به روح بابا رحمان مسخره بازی در نیار....بگو ببینم این چاپ کتابت چی شد؟"

علی به محض اینکه اسم باباش رو شنید، خیلی جدی گفت: "هیچی، میگن ممیزی داره و باید یه جاهاییشو سانسور کنم. خودتم میدونی که من کلا با این کار مخالفم. یه نشر خارجی بهم پیشنهاد داده که چاپش کنه، ولی خوب؛ میخوام این کتابمم مثل قبلیا توسط یه ناشر ایرانی چاپ بشه...به باباتم بگو مشکل مالی ندارم.....خرج عروسی جوره....حق چاپ کتابای قبلیم میاد ولی اینم بهش بگو که انتظار عروسی آنچنانی نداشته باشه. تو که دیگه اون جمله معروف در مورد نویسنده ها و شاعرارو میدونی؟" یه لبخند تلخ زد و دوباره ادامه داد: "مریم، این آخرین کتابیه که من قراره چاپش کنم و طبق قول و قراری که با بابات برای رسیدن به تو؛ حوّای زندگیم گذاشتم، باید نویسندگی رو بذارم کنار و برم سراغ یه شغل درست و حسابی از منظر بابات. پس صبر کن تا این کتاب چاپ بشه."

با شنیدن اسم حوّا، سرم به سمت آینه برگشت و شعرو دوباره خوندم. اشک تو چشم هام جمع شد و با بغض گفتم: "خوب حالا میخوای واسه این ممیزی بودن کتابت چیکار کنی؟"

علی با دست، اشک گوشه چشمم رو پاک کرد و گفت: " هیچی، یه ناشر پیدا کردم که میگه میتونه کمک ام کنه، فردا عصر توی لابی برج میلاد باهاش قرار دارم."

_ آ....برج میلاد؟ منم میتونم بیام علی؟ قول میدم اذیت نکنم و تو صحباتاتون مزاحم نشم. اصلا برای من بلیط بگیر من برم بالای برج و تهران رو تماشا کنم. میشه بیام؟ زشت نیست؟!

علی لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت: " نه چرا زشت باشه؟ خیلی هم ناشر خوشگلیه . باشه بیا، ولی قول بده وقتی رفتی بالای برج، شلوغی نکنی یا یک وقت به خاطر من خودتو ازون بالا پرت نکنی پایین!"

من که حرص و خنده ام با هم قاطی شده بود آروم زدم پس سرش و گفتم: "حالا فردا معلوم میشه کی به خاطر کی میپره پایین!"

ساعت 5 بعد از ظهر علی با ماشینش اومد دنبالم و با هم به سمت برج میلاد حرکت کردیم. از خیابون ولیعصر به سمت اتوبان چمران می رفتیم. پشت ترافیک پل پارک وی، رو به علی کردم و گفتم: "علــــی، اگه این قرارت با این ناشره به نتیجه نرسید چی میشه؟"

علی برگشت و تو چشمام به مدت چند ثانیه خیره شد و دوباره به روبروش زل زد. آروم زیر لب گفت: " ایشالله که درست میشه"

_ اگه نشد چی؟

_ اگه نشد هیچی...طلاقت میدم، مهرم حلال، جونت آزاد! حالا من هی چیزی نمیگم این خانوم ما، نفوس بد میزنه. دنیا برعکس شده!

_ خوب حالا چرا میزنی؟ سواله دیگه...پیش میاد. خدا کنه که درست بشه.

و هنوز جمله ام تموم نشده بود که دختر بچه ای به شیشه سمت راننده زد. علی شیشه ماشین رو کشید پایین و گفت: "چی شده عمو؟"

دختر بچه یک دسته گل رو بالا اورد و گفت: "عمو میشه واسه خانوم خوشگلت گل بخری؟"

علی نگاهی به من کرد و گفت: "چرا که نه عمو؟ ولی اونقدرا هم خوشگل نیستا" و با خنده  یک 5 هزار تومانی به دخترک داد و یک شاخه گل رز از وسط دسته گل هاش برداشت.

دخترک که برق شادی تو چشم هاش دیده میشد، گفت: "اِ....نه آقا، خیلی هم خوشگله که...خیلی هم دلتون بخواد" و من در جواب این حرفش با خنده، بوسه ای به سمتش فرستادم.

علی شاخه گل رو بهم داد و گفت: "تقدیم با عشق به خانوم خوشگل موشگلم"

گل رو گرفتم و دم وجودمو از بوی رز پر کردم و گفتم: "با تشکر فراوون از آقا گرگه"

ساعت 6 ماشین رو داخل پارکینگ طبقاتی برج پارک کردیم. علی از قسمت بلیط فروشی برج، یک عدد بلیط برای من خرید و با هم به سمت لابی برج حرکت کردیم. از کنار کافی شاپی گذشتیم که به گفته علی قرار بود با ناشر، صحبت هاشون رو اونجا انجام بدن. وقتی با برج میلاد هم راس شدیم، ناخودآگاه دست علی رو گرفتم. منظره خیلی قشنگی بود. برای رسیدن به درب ورودی برج، باید از میان فواره های آبنمایی که به زیبایی جلوی برج کار میکردند، می گذشتیم. روبروی فواره ها، چندتا توریست دیده می شدند که همگی لبخند زده بودند و عکاسی ازشون عکس فوری می گرفت.

داخل لابی برج شدیم. ناشر قبل از ما رسیده بود و ما اطراف برج رو گشتیم تا بتونیم پیداش کنیم. از کنار درب آسانسوری که به سمت بالای برج می رفت، گذشتیم. کمی که جلوتر رفتیم علی با دست مرد میانسالی که موهای جوگندمی ای داشت، نشون داد و گفت "اوناهاش"

وقتی متوجه ما شد، با لبخندی از روی صندلی اش بلند شد و با علی دست داد.

 علی گفت: " سلام آقای موسوی، حالتون خوبه؟ امیدوارم زیاد معطل نشده باشین"

_ سلام ،خواهش میکنم آقای نجفی...این حرفا چیه؟ نه منم تازه رسیدم.

بعد متوجه من شد. علی بلافاصله گفت: "ببخشید معرفی نکردم...ایشون خانمم هستن. مریم جان، آقای موسوی هم که معرف حضورت هست."

منم در جواب علی گفتم: "بله...خیلی از ملاقاتتون خوشوقتم. امیدوارم صحبتاتون به نتیجه برسه."

_ بنده هم از آشنایی باهاتون خوشحالم،خانم عزیز. حتما به نتیجه میرسه...حتما.

بعد من عذرخواهی کردم و گفتم تنهاشون میذارم تا راحت حرف هاشون رو بزنند. با علی هم هماهنگ کردم که هر وقت کارشون تموم شد، باهام تماس بگیره تا من برگردم. با آقای موسوی خداحافظی کردم و به سمت گیت ورود آسانسور رفتم و داخل صف شدم.

وقتی آسانسور حرکت کرد، یک لحظه توی دلم خالی شد. در کمتر از 10 ثاینه درب آسانسور باز شد. خیلی شوکه شدم. باور نمیکردم که اینقدر سریع به بالای برج برسیم. اگه حرکت آسانسور رو احساس نمیکردم، مطمئنا به این نتیجه می رسیدم که هنوز طبقه همکف هستیم.

از درب آسانسور خارج شدیم. وقتی وارد محوطه سکوی دید باز برج شدم، از هیجان کم مونده بود جیغ بکشم ولی صدامو تو نطفه خفه کردم. اولین چیزی که جلوی نگاه ام اومد، خورشید در حال غروب بود. درست روبروی هم و حتی شاید من بالاتر از خورشید بودم. احساس خیلی خوبی بهم دست داد.نزدیک نرده های محافظ شدم و به سمت شمال تهران چشم دوختم. روی کوه ها کمی برف نشسته بود. شهر کم کم داشت بیدار میشد. مثل همیشه وقتی از روی بلندی، به شهر نگاه می کردم، دنبال خونه امون میگشتم. از اون بالا، مورچه ها بعد از یک روز کاری داشتند با ماشین هاشون به سمت لونه هاشون بر می گشتند. شب های شهر رو از روی بام تهران دیده بودم و واقعا دوستش داشتم. کاش علی هم الان کنارم بود. توی جریان زندگی غرق بودم که دستی شونه امو لمس کرد. برگشتم و علی رو دیدم که کنارم ایستاده. اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم. دست علی رو گرفتم و با چشم هام پرسیدم: " چی شد؟"

دستم رو فشرد و تو چشم هام خیره شد. با سکوتش فهمیدم که "همه چی شروع شده"

پایان



برچسب ها : داستان های کوتاه زیبا , داستان های اونجوری , داستان های خفن و باحال , داستان های لورفته , داستان شیرین ترین تلخی نوشته منصور کبیر (اورجینال) , داستان خفن , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
» خانه من ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
» درد ریه ای کشیدم که مپرس ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
» شب بیداری ( دوشنبه 9 فروردین 1395 )
» عیدتون پیشاپیش مبارک ( شنبه 22 اسفند 1394 )
» خوابم میاد 2 ( چهارشنبه 19 اسفند 1394 )
» کجایید؟ دقیقا کجایید؟ ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» غیبت سنگین ( یکشنبه 9 اسفند 1394 )
» نشناسیم همو ( شنبه 8 اسفند 1394 )
» هر سال همینه... ( شنبه 1 اسفند 1394 )
» کتاب خوان باشیم... ( دوشنبه 13 مهر 1394 )
» نوشته سروش صحت در مورد دوست ( جمعه 10 مهر 1394 )
» خلاصم کن...خلاص....بوووووم ( سه شنبه 7 مهر 1394 )
لینک دوستان
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت