تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلامی به گرمی بخاری نفتی
دوستان عزیز دوران خوش کودکی خیلی شیرنه و واقعا دنیاییه برای خودش و از اونجاییه که من کودکی پر افتخار آمیزی داشتم میخوام هر چند وقت یه بار براتون گوشه ای ازش رو بازگو کنم. لازم به ذکر نیست که این ها دوران کودکی بنده بوده و منم بچه بودم و بچه هم عقلش هنوز خوب نپخته و باید یکم زیرشو زیاد کنی تا بپزه پس واسه ما الکی داستانو حاشیه نسازید!
6 سالم بود که ما به محله ای که هم اکنون توش زندگی میکنیم وارد شدیم. قبل از اون یکم اونورترش زندگی میکردیم که حالا داستان های قبل از 6 سالگی رو هم براتون تعریف میکنم ولی خوب فعلا این داستان 6 سالگی افتاده تو مغز ام!
آره تازه اسباب کشی کرده بودیم و در زیرزمین خونه ای 2 طبقه مستاجر شدیم. حیاط خونه مون تقریبا بزرگ بود و میشد 3 چرخه سواری ای چیزی توش کرد. از اونجایی که بچه خاکی ای بودم، از همون بدو ورود به محله خودمو تو خاک و خل کوچه ولو کردم و با بقیه دوست شدم. آخ آخ.... دوستای دوران بچگی.... چقدر شیرین و ساده بود دوستی های دوران بچگی...بدون هیچ غل و غشی...من که خیلی دوستشون داشتم و هنوزم دارم.
به فاصله 2 ساختمان به مجاور خونه ما، یک همسایه داشتیم که سید بودند و با بابام آشنایی داشتند. سید 2 تا بچه داشت. یه پسر یه دختر....پسرش فک کنم یه 12-13 سالی داشت و اون موقع و بیشتر با همسنای خودش تو کوچه میگشت ولی دختر داستان ما الهام خانوم اون موقع 7 سالش بودو کلاس اول ابتدایی. از همون اول چون تو کوچمون پسر همسن خودم نبود من با الهام دوست شدم. یه روز من میرفتم خونه اونا یا یه روز اون میومد و بیشتر مواقع تو کوچه بودیم.ازونجایی هم که اون کلاس اول بود و من هنوز اُمی بودم، بعد از ظهرا که از مدرسه برمیگشت با هم بازی میکردیم، البته بعد از نوشتن مشخاش(نکته آموزشی )...خدارو شکر بچه با فهمی بودو بهمون فخر نمیفروخت و این با سوادیشو تو سر ما نمیزد. این رفاقت ما ادامه داشت تا اینکه یه پسر یچه بد اومد تو کوچمون، از شانسمون همسن هم بودیم. اینجوری شد که با هم رفاقت کردیم. بدبختی اینجاست که هرچی فکر میکنم اسم شریفشو یادم نمیاد. رفاقت من با بچه بی ادب همانا، دور شدن من از الهام هم همانا....البته طبیعی بود، چون منو پسربچه با هم همسن بودیم و از صبح تا ظهر لازم نبود که منتظر الهام باشم که بعد اونم مامانش بذاره بیاد بیرون...نذاره. خلاصه با پسربچه بد دوست شدمو خودم پسر بچه بد شدم! قضیه این "پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوت را به باد داد" در خصوص من یهو  صدق کرد! خیلی شر شدم....اینقد بی تربیت شده بودم که نگو! مامانم شبا با جارو میومد دم در....نکه منو بزنه ها...میومد جلوی درو جارو میزد!
یک سالی تو اون خونه نشستیم و بعدش به ته شهرکمون کوچ کردیم. و من با سیده الهام و بچه بد خدافظی کردم. رفتم مدرسه....بزرگ تر شدم و اینبار بعد از 5 سال برگشتم به همون کوچه....اینبار من پنجم ابتدایی بودم. پسر بد رفته بود. سیده اینا هنوز بودند ولی من دیگه اون پسر سابق نبودم. واسه خودم ارج و قربی به دست اورده بودم و از کوچه به جوب رسیده بودم و دیگه با دختر جماعت نمیگشتم. نکه از بچگی هم خجالتی بودم دیگه روم نمیشد برم سمت سیده الهام و بگم "چه خبرا؟ نیستی؟ نه یه زنگ میزنی نه اسمس میدی !" 
 یادش بخیر بچگی هامون...البته الان که فکر میکنم میبینم در کنار خجالته یکمم غد بودم
 بعد که این پسرای دیگه  باهاش راحت حرف میزدن منو حرص میداد! اونم این تازه به دوران رسیده ها من با اون همه دب دبه کب کبه مونده بودم با حوض  ام. بعد یه ماه دیگه کلا بیخیال رفاقت با الهامک شدم. چسبیدم به همون کارت بازی و دمپایی و هفت سنگ خودم با بچه های کوچه قبلی. قلعه...قایم موشک...دزد و پلیس...یادش بخیر.
این احساسات ما به جنس مخالف چقدر تو اون سن جالب بوده....الان که بهشون فکر میکنم کلی میخندم. چه فکر ها که نمیکردیم. چه شغلی قراره داشته باشیم...چه کارها که قرار نیست بکنیم.....و حتی تا اسم بچه هامون هم پیش میرفتیم.
خیلی خوب بود
پ.ن1: دوستان، من از نوشتن این خاطرات ام هیچ قصدو غرض خاصی ندارم، پس انتظار نداشته باشید تهش به جایی برسه یا یهو فیلم هندی بشه...من همینطوری واسه دل خودم میخوام بنویسم. حس میکنم شاید واسه شما هم جالب باشه! البته اینجا میخوام حرفایی در مورد خودم بزنم که تا حالا هیچ جا نگفتم و این واقعا سخته چون خیلی از دوستایی که بهمون سر میزنند آشنا هستن و احتمالا یه روزی این حرفا علیه ام توی دادگاه استفاده بشه. ولی چه شود. ما که حوصله نداریم بریم سایت رسمی کبیران 2 عالمو بزنیم. مجبوریم همینجا با صوت زیبا براتون تلاوت کنیم.
پ.ن2: دوستانی که خاطرات جالبی از دوران کودکیشون دارند میتونند به ایمیل بنده با نشانی mansour.kabir@yahoo.com ارسال کنند تا من اینجا با اسم خودشون بذارم. اگه ببینم استقبال خوبی بشه اصلا یه موضوع با عنوان "خاطرات شیرین کودکی" باز میکنیم.



برچسب ها : دوران خوش کودکی--شماره یک , دوران خوش کودکی , خاطرات شیرین کودکی , خاطرات کوکی منصور کبیر , دوران خوش ابتدایی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
آخرین مطالب
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
» خانه من ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
» درد ریه ای کشیدم که مپرس ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
» شب بیداری ( دوشنبه 9 فروردین 1395 )
» عیدتون پیشاپیش مبارک ( شنبه 22 اسفند 1394 )
» خوابم میاد 2 ( چهارشنبه 19 اسفند 1394 )
» کجایید؟ دقیقا کجایید؟ ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» غیبت سنگین ( یکشنبه 9 اسفند 1394 )
» نشناسیم همو ( شنبه 8 اسفند 1394 )
» هر سال همینه... ( شنبه 1 اسفند 1394 )
» کتاب خوان باشیم... ( دوشنبه 13 مهر 1394 )
» نوشته سروش صحت در مورد دوست ( جمعه 10 مهر 1394 )
» خلاصم کن...خلاص....بوووووم ( سه شنبه 7 مهر 1394 )
لینک دوستان
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت