کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم


چهار روزی از آخرین تماسی که با مینا داشتم میگذشت ولی هنوز خبری ازش نبود. و ازونجایی که دوست داشتم خودش رابطه رو شروع کنه اصلا پا پیش نمیذاشتم. از طرفی سیاوش یه سره رو مخ بود و میگفت که این دختر بدرد تو نمیخوره! حالت روان پریش داره! یه بار خودکشی کرده....بکش بیرون!
_سیاوش میخوام بدونم آخه واسچی خودکشی کرده؟!
_ برو پسر! من خودم ختم مفاتیحم! مارو سیاه نکن...ما خودمونیم سیایم!
_تو سیا بودن تو که شکی نیست ولی خوب کنجکاوم دیگه...یه ذره ام گلوم پیشش گیر کرده!
_بیا جلو منصور...
_هان؟! واسچی؟! باز چه گوهی میخوای بخوری؟!
_بیا جلو ببینم...لوس نشو.
_خوب بیا!
به سیاوش نزدیک شدم و یه لحظه با گرفتن گلوم توسطش شوکه شدم!!
_تف کن! بهت میگم تف کن!
_سیا چرا همچین میکنی؟! خفه شدم گوسفند! چیو تف کنم؟!
_همون چیزی که تو گلوت گیر کرده! اصن آ کن خودم در میارم!
همون لحظه دستش زیر گلوم فشار آورد و مجبورم کردم دهنمو باز کنم! باز کردن دهان من همانا و فرو کردن دست سیا درون حلقه من همانا!
یه لحظه عق زدم و با یه مشت سیا رو از خودم دور کردم!
به سرفه افتاده بودم و کم مونده بود خفه بشم.... و سیا داشت بلند بلند میخندید!آب گلومو قورت دادم و بلند به مطربی بهش فحش دادم و افتادم دنبالش!
_به جون منصور هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم! کجا قایم کردی این دختررو؟!!
_سیا به جون خودم اگه دستم بهت برسه خفت میکنم!
و سیا همینطور داشت میدوید! متاسفانه تو پارک ،هم فضا بزرگ بود و هم ضایع بود که دوتا پسر 22 ساله افتادن دنبال هم و گرگم به هوا بازی میکنن!
همینطوریش نازی و دوستاش داشتن به خاطر کاری که سیاوش کرده بود میخندیدن!
نازنین دوست دختر سیاوش بود،البته یکی از دوست دختراش! خودش همیشه میگه که نازی نسبت به همشون ارجح تره!!(آره جون عمش)
سیا همونطور که میدوید رفت پشت نیمکتی که نازی اینا و دوستاش نشته بودن قایم شد و منم رفتم جلوشون واستادن! دیدم خیلی ضایس اگه بخوایم دور اینا دنبال هم کنیم!
_نازی خانوم میشه این سیارو تحویل بدید کتکشو بخوره بعد پس بگیرید!
_اا...آقا منصور؟! آدم که نمیاد bf  خودشو به خطر بندازه! بعدشم گناه داره آخه!
و لحظه ای که برگشت سیاوش رو ببینه،دید سیا با یکی از دوستای نازی گرم گرفته و دارن با هم میخندن! سیا که متوجه نگاه نازی شد سریع با صدای بلند گفت:
آره الهام خانوم....خونواده چطورن؟! مامان،آبجی،دختر خاله،دختر عمه،دختر دایی،دختر عمو،دختر خاله مامانتون...
_سیاااااااااااااااااااااااااا...!! اینا تو خونوادشون جنس مذکرم دارنا!!
و همون لحظه دست سیاوش رو گرفت و گفت:
بیا آقا منصور...این مجرم تحویل شما! بگیر ادبش کن!
منم در حالی که دست سیاوش رو گرفته بودم و داشتم میبردم سمت نیمکت خودمون گفتم مرسی نازی خانوم!
_حالا واسه من میری پشت دخترا قایم میشی؟! دهنت صافه!
_کدوم دختر؟! اینا همشون واسه خودشون یه پا مردن!
خواستم جواب سیاوش رو بدم که گوشیم زنگ خورد. منو سیاوش دوتایی با هم گفتیم: یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟!     و بلند خندیدیم
به صفحه گوشی نگاه کردم دیدم میناست! یه لحظه هول کردم و دست سیاوش رو ول کردم،
دیدم شروع کرد به دویدن و در رفتن!
بلند داد زدم مهم نیست، بعدا باهات تصفیهمیکنم(دوستانتیکهاس،غلطاملایینگیرید)!
گوشی رو برداشتم و به سمت انتهای خلوت پارک حرکت کردم!
صدامو کاملا رسمی کردمو گفتم:
با سلام....به سیستم پیام گیر صوتی منصور کبیر خوش آمدید.
برای گذاشتن پیغام شماره یک
برای مکالمه با منصور کبیر شماره دو
برای شرکت در مسابقه شماره سه
برای مطلع شدن از نتایج مسابقه شماره چهار
برای...
دیدم اگه ادامه بدم مینا از خنده میمیره و کار دست خودش میده برای همین گفتم:
مشترک گرامی مثل اینکه شما شماره دو رو انتخاب کردید!
شماره دو......بییییییب(یکی از کلیدهای گوشی رو فشار دادم)
_الو سلام..بفرمایید
صدای خنده ازون طرف خط
_بله متوجه ام!
_سلام...خوش به حالتون که اینقد شادید!
_خوب شمام شاد باشید.
_نمیتونم...اونقدر مشکل دارم که وقت واسه خوشحالی نمیمونه!
_آها پس به همین راحتی عقب میکشید و نا امید میشید! فکر میکنید من کم مشکل دارم؟! ولی میبینم اگه شل کنم قضیه همون زندگی کردنو عکسش پیش میاد!
_(صدای خنده)خوب تو خوب تونستی کنترلش کنی.
_اگه دوست داری بیا پیش ما تا تو هم بتونی کنترلش کنی!
_الان داری ازم درخواست دوستی میکنی؟!
_یعنی اینقدر تابلو بود؟!!
_(صدای خنده)نه اصلا...اوکی بهت یه شانس میدم ولی اینو بدون که من از خیانت متنفرم!
_چه وجه مشترکی! به جون سیا منو تو با همین یه وجه مشترک خوشبخت میشیم...خنده...
_آره(صدای خنده)  اوکی فردا ساعت 6 پارک پرواز خوبه؟!
_6 صبح؟! بد نیست! یکمم ورزش میکنیم!
_برو گمشو...من ساعت 12 بزور پا میشم! 6 بعد از ظهر!
_خوب تا فردا فیلا!
_خداحافظ
_خداحافظ
و بوووووووووووووغ ممتد....
سرت تو کتف حافظ...این جمله رو سیاوش که بغلم ایستاده بود گفت!
_سیا تو کدوم گوری بودی؟!
_همین جا،پشت بوته ها سنگر گرفته بودم! خوب،خوب،خوب! پس، فردا ساعت 6 باید بریم پارک پرواز؟! ای بابا! حالا باید قرارامو بریزم به هم! چیکار کنم دیگه؟! یه رفیق بیشتر که نداریم!
و منم فقط زل زده بودم به سیا و داشتم به این خلقت خدا فکر میکردم.
_حالا منصور چی بپوشم؟! یکم استرس دارم واسه فردا!
سیا تا اینو گفت من افتادم دنبالش که بزنمش....

ساعت 5 دقیقه به 6 من داخل پارک پرواز بودم. و منتظر بودم که راس ساعت 6 با مینا تماس بگیرم.
_ الو سلام کجایی؟!
_سلام من تو راهم! یه 20 دقیقه دیگه میرسم! تو کجایی؟!
_ای بابا...چرا هیچ دختری On time  نیست؟! داری کم کم نا امیدم میکنیا!
_خوب بابا...حالا یه امروز واسم کار پیش اومد نتونستم سر وقت بیام! حالا ببین چه جوی میده! بشین یه گوشه سرتو بنداز پایین به زمین خیره شو تا من بیام!
من نمیدونم این دختر اون لحظه،از کجا فهمید من دارم چشم چرونی میکنم؟!

_پس زود باش بیا تا گردنم نشکسته!
_باشه...خدافظ
_خدافظی

20 دقیقه ای بود که داشتم با گوشیم ور میرفتم، یه لحظه حس کردم که داخل پارک شد. رو یه نیمکت روی بلندترین نقطه پارک جا گرفته بودم. تصمیم گرفتم پیش دستی کنم و مینا رو غافلگیر...!
_الو سلام
_سلام
_پله هارو بیای بالا منومیبینی
_از کجا فهمیدی رسیدم؟!
_بماند!
_داشتی دیدم میزدی؟!
_آره کله پارکو دوربین کار گذاشتیم،نشستم تو اتاق فرمان دارم نگات میکنم! به اون دوربین بالایی نگاه کن و لبخند بزن!
_خوب بابا....بالایی دیگه؟!
_آره بیا!

دو سه دقیقه ای بود که به قسمت ابتدایی پله ها چشم دوخته بودم که بالاخره مینا به سر پله ها رسید. دست تکون دادم تا منو ببینه و به سمت من بیاد. از دور کمی براندازش کردم، یه مانتوی مشکی که تا سر زانوهاش بود،یه شال مشکی و یه کتونی مشکی هم کنار شلوار مشکیش پا کرده بود! موهای مشکیش که به صورت فرق از بقل کمی روی چشم چپش ریخته بود،کاملا با لباسای مشکیش ست شده بود.
تیپ خیلی غمگینی بود...همه چی سیاه بود...به غیر چشمای آبیش
نزدیک نیمکت که شد از جام بلند شدم.
دستشو به سمتم دراز کرد و سلام داد.
سلام کردم و دستشو گرفتم و با یه فشار کوچیک به سمت خودم اونو رو نیمکت نشوندم.
_بشین یه نفس تازه کن،میدونم خسته ای! پله هاش یکم کمر شکنه!
_مرسی...آره خستم کرد!
یکم نشست و نفس تازه کرد و ازین فرصت استفاده کرد تا منو برانداز کنه.
یه 30 ثانیه ای بود که داشتیم چشم تو چشم همدیگه رو نگاه میکردیم.
_اصن به قیافت نمیاد اینقد سر زبون دارو پررو باشی.قیافت خیلی مظلوم تره.
_خیلیا اینو بهم میگن
_این خیلیا کین اونوقت؟!
_هان؟! خوب خانواده...فامیل...آشنا...دوستان....همسایه ها...
_ببینم نمیخوای gfاتو به این لیست طویل اضافه کنی!
_آهان...ای بابا...خوب یه دوتا gf رسمی داشتم که یکیش واسه جوونیام بود و یکی هم مال 6 ماه پیش بود که اونم تموم شد. البته کنار اینا یه دوست تلفنی دارم که بچه کرمانه و 26 سالشه...میخواستی اینارو بشنوی دیگه؟!
_(خنده)خوشم میاد بچه زرنگی هستی و زود میگیری چی میگم. خوب منم یه دو هفته ای میشه که با علیرضا بهم زدم.
_علیرضا؟! اسمش آشناست
_از یاسی شنیدی اسمشو...به خاطر خیانت اون و پیچوندن اون بود که خودکشی کردم...البته مشکلات خونوادگی هم رو به اینا اضافه کن.
_هر چقدرم مشکل داشتی نباید این کارو میکردی.
_میدونم...الانم پشیمونم ولی من به علیرضا اعتماد کرده بودم و خیلی دوستش داشتم.اصلا فکر نمیکردم که اون اینقدر راحت منو به یه نفر دیگه ترجیح بده. مشکلات شخصیم هم دست به دست هم دادن تا یه لحظه نفهمم دارم چیکار میکنم و یه 20 -30تا قرصو با هم بندازم بالا!
_به همین خوشمزگی!
_خوشمزگیشو که یادم نیست!
_ولی من یادمه. اون لحظه که اومده بودم ملاقاتت خوشمزگیشو نشونم دادی!
_واقعا شرمنده منصور جون...اون لحظه هنوز تو شوک اتفاقی که واسم افتاده بود،بودم.
بیخیال دیگه منصور نمیخوام در موردش صحبت کنم. میخوام فراموششون کنم.میخوام یه زندگی جدیدو بسازم...کمکم میکنی؟!
_چه تند سریع رفتی سر موضوع؟؟!
_خوب آخه نمیخوام خواننده هامون حوصلشون سر بره!
_آها ازون نظر! خوب حالا چرا من؟! این همه پسر!
_فعلا تنها کسی که میتونم بهش اعتماد کنم و میدونم یکم آدمه تویی! قیافت و اخلاقتم که بد نیست.
_مرسی واقعا!! فقط یکم آدمم؟! نمیدونم چی بگم؟!
_هووووو پررو نشو دیگه! یکم ازت تعریف کردم جو نگیردت! حالا نمیدونی چی بگی؟!واسه من ناز میکنی؟!
_نه به خدا ناز کجا بود(با خنده).... اوکی! قبول
_خوبه (با خنده)
_خوب حالا پاشو یکم این پارکو بالا پایین کنیم تا بیشتر باهم آشنا بشیم.
و دست مینا رو گرفتم شروع کردیم به پیاده روی کردن.

تا ساعت 10 با هم صحبت کردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم. خصوصیات نزدیک به هم زیاد داشتیم.

ادامه دارد


دوستان عزیز،ازونجایی که شما اصلا انتقاد نمیکنید و بهم کمک نمیکنید تا پیشرفت کنم پس نتیجه میگیرم که خودم ازتون سوال کنم.
به نظرتون داستانمو با جزئیات کامل بنویسم(برای مثال ابتدای داستان) یا به صورت کاملا گذری و کوتاه(پارگراف آخر)
البته به این هم توجه کنید که اگه با جزئیات بنویسم،داستان خیلی طولانی میشه.
لطفا با نظراتون کمک کنید تا بدونم! اگه حوصله خوندن دارید با جزئیات بنویسم ولی اگه نه کم کم به پایان داستان نزدیک بشم.
با تشکر




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان , داستان اونجوری , داستان های اونجوری , سایت اونجوری , کافه جوان , داستان های زیبا ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic