تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

با سلام خدمت دوستان

ابتدا جا داره به خاطر تاخیرم در گذاشتن قسمت دوم داستان ازتون عذر بخوام.

امتحان داشتم....امیدوارم دیگه تکرار نشه!

لینک قسمت اول

------------------------------------------------------------------------------------

قسمت دوم:

مثل یه فیلم همه چی تو ذهنم داشت پخش میشد!کنترلی وجود نداشت! دکمه pausei وجود نداشت.دکمه next وجود نداشت. همه چی داشت جلوی چشمام تکرار میشد....

 اوایل آبان بود و داشتم ترم 5 دانشگاهو با تمام فراز و نشیب هاش طی میکردم. تعطیلات آخر هفته رو تصمیم گرفتم در تهران بگذرونم. چهارشنبه ،ساعت 7 صبح تصمیم گرفتم برم انقلاب تا یسری از کتاب های لازم رو بگیرم. از در آپارتمان خارج شدم و رفتم سمت دیگر خیابون تا با تاکسی برم. دور اتوبوس سوار شدن رو خط کشیدم! این موقع صبح که همه بچه های محصل با خط واحد میرن مدرسه و سرو صداشون و نبودن جا دست به دست هم میدادن که با تاکسی تا آزادی برم. بعد از گذشتن چندتا ماشین،یه پراید جلوی پام نگه داشت. جلوی ماشین یه زن نشسته بود و عقب کاملا خالی بود.عقب ماشین جا گرفتم،هندزفری هامو تو گوشم گذاشتم و سعی کردم کمبود خوابمو که تا ساعت 3 شب با چت کردن با دوستان گرفته شد بود، با بستن چشام رفع کنم. آهنگ رو play کردم، سیروان شروع کرد به خوندن......

ساعت 9،یه خیابون،من تنها

یه عالم فکر،نم بارون،چندتا رویا

آدما،تصویر کوتاه،تو خیابون

یخ زده خاطره ها،تو نگاشون

تو پیاده رو انگار تورو میبینم                          چقدر شکل توعه بزار ببینم

رد شدی یا که هنوز همونجا هستی              منو میبینی یا که باز چشماتو بستی......

 همونطور که چشام بسته بود حس کردم که یه نفر کنارم جا گرفت. چشامو باز کردم،یه دختر با لباس فرم مدرسه که مختص دبیرستانی بود کنارم جا گرفت. کمی جابجا شدم تا جا برای مسافر سوم هم باز کنم. دختر بین منو یه پیرزن جا گرفت. دوباره چشمامو بستم و سعی کردم از صدای دلنشین سیروان لذت ببرم. چشمامو بسته بودم که متوجه سنگینی روی شونه ام شدم! چشمامو که باز کردم دیدم دختره سرشو رو شونه من گذاشته و خوابیده! متوجه غضب نگاه پیرزن به دختره شدم! سعی کردم خودمو به بیخیالی بزنم و بذارم ازین خواب بین راهی نهایت لذت رو ببره. با نزدیک شدن به میدون، دو مسافر دیگه از ماشین خارج شدن. دخترک هنوز خواب بود که راننده با یه ترمز محکم سرعت ماشینو کم کرد. به خاطر شدت ترمز سر دختره از رو شونم به روی پاهام افتاد! گفتم الانه که عکس العمل نشون بده و سریع بلند شه ولی در نهایت تعجب من همونجا روی پاهام جا گرفت و تکون نخورد! یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه بازیش گرفته! ولی تو ماشین خیلی ضایست که! شونه شو تکون دادمو صداش کردم....خانووم...خانوم پاشید!

تصمیم گرفتم خودم بلندش کنم.از جفت طرف بازوهاش گرفتم و بلندش کردم! یه لحظه که صورتشو دیدم کرک و پرام ریخت!! صورتش مثل گچ سفید بود! موهاش بهم ریخته از زیر مقنعه اش ریخته بیرون و صحنه ی وحشتناکی رو بهش داده بود!

_آقا این چش شد؟!

راننده تا صدای منو شنید برگشت سمت عقب.دختر رو که دید سریع ماشین رو به گوشه خیابون هدایت کرد!

من دختررو هی تکون میدادم،دیدم توفیر نمیکنه یه سیلی بهش زدم!

یه لحظه دختره شوکه شد و کمی پلکاشو باز کرد.

_خانوم حالت خوبه؟!

_قرص...

_قرص چی؟! مریضی؟! قرصاتو نخوردی؟!

_قرص.....خوردم!

تا راننده این جمله رو شنید،زد تو سر خودش و گفت یا ابولفضل!!

دیدم همینطوری نشسته داره منو نگاه میکنه و داره ذکر میگه!!

_حاجی چیکار میکنی؟! میخوای نماز بخونی؟! ماشین رو روشن کن! این خودکشی کرده...باید ببریمش بیمارستان تا واسمون شر نشده!

راننده سریع ماشین رو روشن کرد و تا 10 دقیقه مارو به نزدیک ترین بیمارستان رسوند.

زیر بغل دختررو گرفتم و از ماشین پیادش کردم! دیدم تا در ماشینو بستم،راننده ماشینو روشن کرد و مثل میشاییل شوماخر رانندگی کرد و فرار کرد!

امروز از دنده عقب بلند شدیم!! تا الانش بدشانسی،پشت بدشانسی! خدا تا شبش بخیر بگذرونه! احتمالا شبو تو بازداشگام!

دختررو با کمک پرستاران به اورژانس منتقل کردیم. روی یه صندلی سرمو تو دستام گرفتم و داشتم فکر میکردم آخه چی شد که اینطوری شد؟!!

پرستار:چی خورده؟!

من:هان؟!

یه زن میانسال با چهره جذاب و گیرا بالای سرم وایستاده بود و این سوال رو ازم پرسید!

_میگم چی خورده؟!

_والله نمیدونم خانوم! خودش که میگفت قرص خورده! حالا جدی جدی قرص خورده؟!

_پ نه پ خودشو دار زده!! باهاش چه نسبتی داری؟!

_هنوز که هیچی ولی یه صحبتایی شده! 50 درصد ما که تکمیله! مونده 50 درصده اونا!

_مثل اینکه حالیت نیست چی شده؟! طرف خودکشی کرده. آقای محترم لطفا نسبتتون بگید؟!

من دیدم بحث جدی شد،کمی خودمو جمو جور کردم گفتم:ببخشید خانوم ولی خودتون سر شوخی رو وا کردید! اوکی....در اصل من هیچ نسبتی با خانوم ندارم،یعنی اصلا نمیشناسمشون! تو تاکسی هم مسیر شدیم که یهو غش کردن افتادن تو دامان ما!

_تو گفتی و من باور کردم! وقتی زنگ زدم پلیس اومد،اونوقت معلوم میشه سر دختر مردم چه بلایی اوردی؟!

من یه لحظه کپ کردم! یه ذره به تته پته افتادمو گفتم: خانوم پرستار عزیز چرا ناراحت میشید؟! بابا،من به جون مادرم این دخترو نمیشناسم! عجب غلطی کردیما! تو این مملکت نمیشه یه کار خیر انجام داد! بعد میگن آدم خیر کم شده....خوب آخه ملت مگه جرات میکنن اینهمه شر و بدبختیرو دنبال خودشون بکشن؟!

داشتم جوسازی میکردم و از قیافه پرستاره معلوم بود که روند خوبی رو پیش رفتم!

_خوبه خوبه....حالا یه چیزم ما بدهکار شدیم به آقا!! خوب اگه راست میگی اون تاکسیه که میگفتی کو؟!

_نیمدونم باور میکنید یا نه ولی از ترسش فرار کرد رفت!!

_میگم دروغ میگی! میگی نه!!

_به پیر،به پیغمبر دروغ نمیگم! بابا بذارید بهوش بیاد از خودش بپرسید!

_از کجا معلوم بهوش بیاد؟!

_چی میگی خانوم؟! اذیت نکن! یعنی چی؟! یعنی ممکنه بمیره؟! واااااااااای! بدبخت شدم رفت که! پس کی بیاد شهادت بده من کاره ای نبودم؟!!

_خوب حالا! اینقده جوش نزن! زنده میمونه! بیا این گوشیشو بگیر زنگ بزن یه آشناش بیاد بیمارستان! زود باش!

اینو گفتو پشتشو به من کرد و رفت!

منم همینطوری زل زده بودم به رفتنشو داشتم به این فکر میکردم که عجب پرستاره باحالیه ها! باید به سیاوش بگم یه دوره مریض شیم بیایم اینجا درمان!!

آیفونو تو دستم سبک سنگین کردم و رفتم تو قسمت contact هاش..... هه چه جالب!! فقط 3تا شماره سیو شده توش بود!! که به  ترتیپ نوشته بود: افسانه(مامان)،بابا، یاسی.

همین؟! کس دیگه ای تو زندگی این بدبخت نیست؟!! خواستم یه چندتا شماره خودم واسش اضافه کنم که گفتم بیخیال! بیدار میشه واسمون شر میشه!!

گفتم بذار مامانو بگیریم ببینیم چی میشه!

شماررو گرفتم.......بوغ خورد! صدامو صاف کردم و خواستم کاملا آروم و شمرده شتری که رو دخترشون خوابیدرو براشون تشریح کنم که زیاد شوکه نشن!

بعد چندتا بوغ.......

_الو سلام مینا....مگه نگفتم تو روز تا ساعت 6 بهم زنگ نزن! کار دارم!

_سلام! ببخشید خانوم....!

_ا مینا تو نیستی؟! ببخشید شما؟! گوشی دختر من دست شما چیکار میکنه؟!

_والله خانوم نمیخواد هول بشید،من با دختر خانومتون همسفر بودم که ایشون حالشون بهم خوردو بنده اوردمشون بیمارستان....اصلا جای نگرانی نیست!

_باشه! حالش چطوره حالا؟!

_خوبه فکر کنم!

_من کار دارم! به باباش زنگ بزن! خودش میاد بیمارستان!!

و بوغ ممتد نشان از قطع کردن تلفن میداد!! من کف کردم مثل جکوزی!! اصلا نپرسید دخترش چرا حالش بد شده؟! اصلا دختری هم داره؟؟! از سیو کردن اسم مامانش معلوم بود چقدر رابطشون خوب بوده!!

رفتم رو شماره بابا! نه حوصله ندارم با این سرو کله بزنم! مثل اینکه اینا خیلی با هم صمیمی هستن! بریم پیش یاسی خانوم بینیم اون چی میگه؟!

شماره یاسی رو گرفتم......آهنگ پیشوازش پخش شد.....

بذار دستاتو تو دستام،همین حالا....تورو میبینمت.....

 _الو مینا؟؟! کجایی دختر؟!

 پرام ریخت!! یه صدای ناز پشت گوشی حرف میزد! موندم چی بگم!!

 الو مینا؟! چرا جواب نمیدی؟! باز اون گوسفند علی رضا اذیتت کرده؟؟! الو....؟!

_الو...

یه لحظه یاسی سکوت کرد.

_الو ببخشید شما؟!

_سلام من منصورم!

_خوب کچی؟! منظورم اینه این گوشی دست شما چیکار میکنه؟!

_آخ ببخشید! صداتون اونقد جذاب بود که نفهمیدم چی شد!!

_شما لطف دارید....ولی نگفتید که مینا کجاست؟!

_والله من با مینا خانوم شما تو تاکسی همسفر بودم که یهو حالشون بد شد و ما اوردیمش بیمارستان!

_واااااااااااااای! نه! چی شده مگه؟! به جون خودم اگه یه مو از سرش کم شه استخوناتو خورد میکنم!

_بابا به من چه!! یکی دیگه خودکشی کرده من باید جواب پس بدم! عجب گیری کردیما؟!

_خوب حالا! الان حالش چطوره؟! کدوم بیمارستانه؟!

_ فعلا که هنوز خبری نیست! فکر کنم خوب باشه! بیمارستان.... (بوغ)

_اوکی اومدم....بوغ ممتد!

 ای بابا اینم که بی خدافظی قطع کرد!!اینا چرا اینجورین؟!

بیخیال! بذار این یاسی بیاد ببینیم چی میشه!

 

ادامه دارد...




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول , داستان *طاقت بیار* , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر , دکمه pause , داستان فرشته نجات , هم کددی؟!(هم دهاتی!) , صغیر , منصور صغیر! , منصور کبیر! , عمامه , سیاوش , سال , جای برادر نداشته , منصور فریب خورده و رها شده , داستان های منصور کبیر , خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next , قسمت contact , افسانه(مامان) , بابا , یاسی , شماره یاسی , پلیس , پرستار مهربون , منصور کبیر , mansour kabir , کافه جوان , cafejavan , کافه جوان بهترین وبلاگ سال , زیباترین داستان های منصور کبیر , آرشیو داستان های منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت