تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

با سلام خدمت دوستان عزیز

بعد داستان فرشته نجات، که مورد استقبال بیشتر دوستان قرار گرفت،تصمیم گرفتم داستان دوم خودمو هم به رشته تحریر در بیارم. همانطور که در ابتدای داستان قبلی توضیح دادم این سری هم داستان من تخیلیه و تا بحال برای من اتفاق نیفته! فقط اسم شخصیت اصلی داستان هم اسم منه!(مثل داستان قبلی)

در ضمن باید اشاره کنم که این داستان نمیدونم چند قسمت میشه ولی سعی میکنم اونقدری نباشه که حوصلتونو سر ببره!

 تق....تق(صدای در).....مهمون نمیخوای هم کددی؟!(هم دهاتی!) دیدی گفتم اینقد نگو صغیر صغیر! آخرشم شدی منصور صغیر! همونی که خودت میخواستی!!حالام عین این سرطانیا خوابیدی رو تخت کچی؟! اون سرم چیه زدی به دستت؟! سرت واسچی عمامه گذاشتی؟! گفتم میری قم آخوند بشیا! گفتی نه! مهندس میشم! گمشو! خانوم پرستار؟! های خانوم پرستاااارر؟! کجایی؟!بیا این سرم رو از دست این صغیر بکن میخوایم ببریم کبیرش کنیم! کجایی؟!

 سیاوش بود که اینقد سروصدا راه انداخته بود! بیمارستانو رو سرش گداشته بود! از 6سالگی با هم بودیم. 16 سال جای برادر نداشته مو پر کرده بود،البته شاید با برادرم اینقد راحت نبودم که با سیاوشم! همونطور که سیاوش گفته بود متوجه باند سرم نشده بودم. سرم توی تصادف شکسته بود!

 _منصور...ابله!! این چه خریتی بود کردی تو پسر؟!! تا تیغ هست چرا ماشین؟!! مگه چاووشی بهت نگفته بود: تیغو میکشم رو رگهام،میپاشه خونم رو عکسات...؟!(با صدای خش دار میخوند که مثلا شبیه محسن بشه) تو چرا از ماشین استفاده کردی که حالا رو تخت بشینی هی قلپ قلپ سرم بریزی تو اون رگت که جاش باید تیغ میکشیدی؟!

 خیلی سعی میکردم بهش توجه نکنم و به پنجره اتاق خیره بشم و به این  فکر کنم که چرا؟! چی شد؟! چرا من؟!....

_هوی منصور فریب خورده و رها شده!هوی...به من نگاه کن!

خندم گرفت! فریب خورده و رها شدرو خوب اومد!

_بر خر مگس معرکه لعنت! سیا تو یه لحظه هم به دندون نگیرا! از وقتی اومدی یریز داری زر میزنی! پسر،شاگرد خودم نبودی شک میکردم تو تربیتت!!

_به...آقا منصور بالاااااا، خره زبون وا کردن!!

_خر عمته! گوسفند کو اون کمپوتت؟!!

_گمشو!! واسه تو تیتاپم زیادیه! اوسکول واسچی با اون سرعت تو جاده چالوس رانندگی میکردی؟!

 یه لحظه یاد مینا افتادم و یه قطره اشک از گوشه چشمم تا روی لبم پایین اومد تا تلخی این زندگی رو بیشتر به من بفهمونه.

 _ا...ا... منصور؟! واسچی گریه میکنی؟! ببخشید...منصوری...جون من گریه نکن. سیا بدبخت شدم رفت! مینا.....

 دیدم سیا تازه گرم شده و نقش بازی کردنش تموم شده و داره خودشو مثل من تخلیه میکنه.

البته من هرچقدر هم گریه میکردم تخلیه نمیشدم ولی چاره ای نداشتم.

سیا اومد تو بغلم دوتایی داشتیم رو شونه های هم  گریه میکردیم.

بعد 10 دقیقه چشمه اشکمون خشک شد.

_سیااا؟!

_قر بده بیا!

_گمشو عوضی! همین الان داشتیم زار زار گریه میکردیم! تو چرا جدی نیستی؟!!

_خو اون مال یه دقیقه پیش بود! الان،الانه! عصر، عصر ارتباطاته!! تو جیک ثانیه همه چی در حال تغییر و تحوله! همین الانش که ما اینجا داریم آبغوره میگیرم،رو اون صد هزار تومنی که تو بانک گذاشتم،کلی بهره اومده و من کلی سود کردم!!

_خوب بابا! نمودی مارو با اون صدهزار تومنت!!.....سیا جدی باش! الان اصلا حال ندارم،سرم درد میکنه!

آره راست میگه! بهتره که آقا سیاوش این مریض مارو یه چند ساعتی تنهاش بذاره تا یکم جون بگیره! پرستار در حالی که داشت این جمله هارو میگفت یه آمپول به سرم من اضافه کرد. بعد با سیاوش از اتاق خارج شدن و منو تنها گذاشتن.

اتاق خالی شد،سکوت اتاقو فرا گرفته بود و آسمون چراغ شب خوابشو روشن کرده بود.

غروب خورشید واقعا قشنگ بود. اونروز شاید خورشید هم فهمیده بود من چه غمی تو دلمه و با نور نارنجی رنگش میخواست با من همدردی کنه.

به قطرات سرم خیره شدم که چکه چکه از داخل شلنگ به درون رگ های غم گرفته من فشار میاورد تا راهی باز کنن تا بلکم حال جسمی من خوب بشه! ولی کاش سرمی هم به رگ های روحی من میزدن، کاش....!

سرم سنگین شده بود و این سنگینی داشت به پلکهام فشار میورد تا اونارو هم زمین گیر کنه. آرامبخشی که پرستار تزریق کرده بود،پیروز شد و من به خواب رفتم .

 همه جا سرسبز بود، شاخه درخت ها سقفی درست کرده بود. سرمو چرخوندم تا دورو و اطرافمو بر انداز کنم که یه آلاچیق وسط اون جنگل توجه منو به خودش جلب کرد. دختری داخل آلاچیق نشسته بود. مه نمیذاشت که خوب تو چهره اش دقیق بشم،کمی جلو رفتم...چقدر قیافش آشناست...ا...مینا....مینا...؟! مینا در حالی که لبخند میزد،برای من دست تکون میداد...به سمت آلاچیق شروع کردم به دویدن....به نزدیکی های آلاچیق که رسیدم ناگهان پام به یه چیز گیر کرد و خودمو توی هوا و زمین دیدم....مینااااااااااااااا...............

 منصور...منصور؟! بیدار شو....منصور بیدار شو....داری خواب میبینی!

سیاوش بود که به شکل یک ریشه درخت منو از هوا به زمین اورده بود و از خواب بیدار کرده بود.

_سلام سیا،کی اومدی؟!

_یه ربعی میشه!

_خوب پ چرا الان بیدارم کردی؟!

_خو آخه اولش مثل این بچه کوچولوها خوابیده بودی،دلم نیومد بیدارت کنم،ولی این آخراش انگار داشتی کابوس میدیدی و همش اسم....

_مینا

_آره،صدا میزدی! گفتم بهتره زیاد هیجانزده نشی!

_بیخیال! مامان اینا کجان؟!

_همه بیرونن،منتظرن شما اجازه صادر کنید،تا تشریف فرما بشن!

_اجازه صادر شد! بگو بیان!

سیاوش رفت دم در و  بلند تو راهرو گفت: خانوم ها و آقایان!!توجه توجه!! منصور کبیر اجازه ملاقات را صادر فرمودن! داخل شوید!

مادرم تا از درب ورودی داخل شد به سمتم دوید و گریه کنان بغلم کرد!

_مادر به فدات، خدا منو مرگ بده

_مامان این چه حرفیه؟! خدا نکنه،من قرار بود بمیرم،تو چرا بمیری؟! مامان گریه نکن تورو خدا!! و ..............

 بعد ازینکه مادرم کمی آروم شد، پدرم و 2تا از خواهرام اومدن حالم رو جویا شدن.

و در آخر خانواده سیاوش جلو اومدن و حالم رو پرسیدن!

خیلی خوشحال بودم که کسی نصیحتم نمیکرد.احتمالا دکتر بهشون گفته بود که زیاد باهام در مورد این موضوع حرف نزنن. و دلیل اینکه شب حادثه فقط سیاوش اومده بود دیدنم هم داستان داشت! یعنی هیچکس حق نداشت بیاد دیدنم ولی سیاوش با ترفند ها و مخ زنی های مداوم،مسئول بخشو راضی کرده بود و اومده بود پیشم!

ساعت ملاقات تموم شد و باز من تنها شدم. ساعت 9 شب بود و من داشتم فکر میکردم،داشتم مرور میکردم،خاطراتمو،مشکلاتمو،اشتباهاتمو و تموم اتفاقایی که تو این چند روزه برام افتاده بود!

 مثل یه فیلم همه چی تو ذهنم داشت پخش میشد!کنترلی وجود نداشت! دکمه pausei وجود نداشت.دکمه next وجود نداشت. همه چی داشت جلوی چشمام تکرار میشد....

ادامه دارد...

قسمت دوم




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول , داستان *طاقت بیار* , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر , دکمه pause , داستان فرشته نجات , هم کددی؟!(هم دهاتی!) , صغیر صغیر , منصور صغیر! , منصور کبیر! , عمامه , سیاوش , سال جای برادر نداشته , منصور فریب خورده و رها شده , داستان های منصور کبیر , خر مگس معرکه , مینا , یه قطره اشک , گمشو عوضی , سیا...قر بده بیا , کافه جوان , داستان های کافه جوان , mansour kabir , cafejavan , وبلاگ کافه جوان , عصر ارتباطات , آسمون چراغ شب خواب , دکمه next ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت