تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

 لینک قسمت اول

سلام خدمت دوستان گل، اینم از قسمت دوم داستان فرشته نجات!

 

 

با یه لبخند شیطانی گفت صبر کن میفهمی....!

همونطور که تو ماشین نشسته بودمو داشتم از گرمای مطبوع بخاری لذت میبردم،منظره های خیابون رو از زیر نگاه سنگین و خمارم میگذروندم! فکر میکنم حدود نیم ساعتی در حال رانندگی بودیم. کم کم وارد کوچه پس کوچه هایی شدیم که نشون میداد داریم به محل مورد نظر خانوم نزدیک میشیم. با مرور زمان من استرس و ترسم کم شد و شروع کردم تو ذهنم خیال پردازی!

این زن با من این وقت شب چیکار داره آخه؟؟! نکنه....نه باو...این همه آدم ریخته تو این شهر!! حالا چرا گیر داده به من؟! نکنه از قیافم خوشش اومده؟!؟! بدبختی قیافه بدی نداشتم ولی زیر اون چرک و کثیفی و اعتیاد چیزی ازش نمونده بود! نمیدونم...خدا بخیر کنه...شاید.......

_هی آقا...هی آقا.....!

_هان؟؟! چی شده؟؟!کسی چیزیش شده؟!

_هیچی..کسی چیزیش نشده...رسیدیم،لطفا پیاده شید!

_اوهوم باشه!

سرمو که بلند کردم تا دستگیره درو بکشم تا باز بشه ناگهان خشکم زد!

جلوی چشمام یه خونه ویلایی چه عرض کنم،قصر پدیدار شد! اینقد تو خیالات خودم غوطه ور بودم که اصلا نفهمیده بودم کی از در حیاط وارد محوطه باغ شده بودیم! از ماشین پیاده شدم و با چشمام اطراف خودمو بررسی کردم و دنبال یه راه در رو برای موقع خطر میگشتم؛در یه محوطه کاملا سنگ فرش بودیم که به حالتی شبیه پارکینگ در اومده بود و تقریبا گنجایش 10تا 15 ماشین رو داشت. انتهای پارکینگ یک مسیر سنگی به رنگ قهوه ای روشن وجود داشت که توسط گلهای زیبایی بر روی چمن ها گاردریل شده بود. مسیر سربالایی را با گذشتن چند پله پشت سر خانوم صورتی پوش طی کردم.

وای باورم نمیشد! این که همون شمس العماره اس! واقعا نمیتونستم چیزی بگم....این ساختمان پشت نگاره دوربین آدم رو وجد میورد،چه برسه به این که با قاب چشم فیلم برداری بشه!

با حیرت مانند بره ای به دنبال چوپان وارد ساختمان شدم. وارد سالن که شدم محو تزیین دیوار شدم.

همه چیز به زیبایی با هم فیت شده بود.(بیشتر ازین توصیف نمیکنم که شاید حوصلتون سر بره!)

_سیما....سیما....؟!!

_هان....؟!! خانوم  با منی؟؟!اسم من که سیما نیست!!

_(خنده)....با تو نبودم! سیما...سیما کجایی پ؟!

سیما:بله خانوم؟! اومدم!

یه زن تقریبا چاق با لباس خدمت کارا وارد سالن اصلی شد.

_سیما مهمونمون رسیدش،غذارو حاظر کردی؟

_بله خانوم حاظره. رو میز غذا چیدمش.

_خوب بفرمایید تا غذارو تو آشپزخونه میل کنید.

 

من با تکون دادن سرم و تعجب فراوون به دنبال اونا سرازیر شدم. تو مسیر سیما هی بر میگشت و با لبخندی تمسخر آمیز منو نگاه میکرد که این حرکت اون ترس و استرس تخلیه شده من رو به جای اولش برگردوند!

وارد آشپزخونه شدیم، با یه صحنه ای روبرو شدم که کم مونده بود سکته رو همونجا بزنم!

روی یه میز دراز پر بود از غذاهای مختلف؛ مرغ سوخاری شده،ماهی،برنج  زعفران پوش ،باقالی پلو،3 نوع سالاد مختلف، و یه خورشتی که توش گوشت هایی رو با استخوان ول داده بودن که فکر کنم ماهیچه های باقالی پلو بود که در انتظار وصال هم بودند!

یه لحظه خیلی ترسیدم! نکنه اینا توش داروی بی هوشی ریخته باشن،بخوان مارو بخوابونن و سر از ته مون جدا کنم! نه اینا منو زنده زنده نصف میکنن...نکه کلیه باید.............

_ آقا مگه نگفتید گشنه اید؟! خوب اینم از غذا! نکنه این غذاهارو دوس ندارید؟!....(پوزخند سیما)....

_چرا...خانوم خیلی گشنمه....دستتون درد نکنه....الان میخورم!

گفتم جهنم...فوقش میمیرم و ازین زندگی نکبت بار راحت میشیم....فقر،اعتیاد،طلاق زنم و دوری دخترم مریم منو خیلی خسته کرده بود.

شروع کردم مثل یه اسب به غذا خوردن که دیدم سیما داره ازم فیلم برداری میکنه!!

تعجب کردم ولی به دلیل خوردن،زیاد بهش توجه نکردم!

_سیما من میرم لباسامو عوض کنم،ایشونم هر وقت غذاشون تموم شد بیارش توی نشیمن و صبر کن تا من بیام. البته فیلم برداری قطع نشه!

_چشم خانوم

 

هان؟!!...چی شد؟؟! لباس عوض کنه؟!! مثل اینکه امشب قراره بجای مرگ یه اتفاقای دیگه ای بیفته!

منی که دوسالی بود روی همسرمو ندیده بودم حالا قراره.......!

نکنه اینا میخوان ازم فیلم بگیرن،تو اینترنت پخش کنن، آبرومو ببرن؟!

از غذا خوردن دست کشیده بودم داشتم واسه خودم فکر میکردم که لحظه دیدار چیکار کنم!

_هی آقا؟! غذاتو خوردی؟؟!بسه دیگه...پاشو بریم!

_بله سیما خانوم دست شما درد نکنه! بریم!

سیما حرکت کرد و من به دنبالش. به نشیمن که رسیدیم سیما اشاره کرد که روی یه مبل بشینم.

 10 دقیقه بود که رو مبل لم داده بودم!البته حق میدادم به خانوم...باید یه تجدید آرایش میکردن...میخواستم به سیما بگم که به خانوم بگن من آرایش خلیجی دوست دارم ولی گفتم بیخیالش کی به کیه! همینشم از سرمون زیادیه! 20 دقیقه ای شده بود .کم کم خماری بر من غلبه کرد بود و کاملا لم داده بودم و داشت چرتم میگرفت!

ناگهان صدای پاشنه های خانوم که داشت پله هارو یکی یکی پایین میومد. یکم زور زدم و خودمو صاف کردم!

خواستم بگم که خانوم بالاخره اومدید؟!بریم؟! که دیدم هنوزم همون لباس ها تنشه!!

_آقا غذاتونو میل کردید؟!!

_بله خانوم دستتون درد نکنه!

_خواهش میکنم!....سینا پسرم بیا پایین کارت دارم! سینا...؟

هان؟!! سینا کیه دگ؟! ای بابا اینا تا مارو سروته نکنن ول کن نیستن! میخواستم کم کم اشهدمو بخونم که........آقا سینا وارد شد!!!

یه پسر بچه 6-7 ساله وارد سالن شد و با دیدن من سریع پشت مادرش قایم شد!!

سکوت کل خونرو فرا گرفته بود....صدای جیک کسی در نمیومد! سینا هر 5ثانیه یه بار عین اوسکولا سرشو از پشت ننش میورد بیرون و با ترس خارج از وصفی منو 1ثانیه ای تماشا میکرد و سریع پشت سنگرش جا میگرفت!

بعد حدود یک دقیقه مادرش گفت: عزیزم سینا جون،نترس بیا این آقارو نگاه کن...خطر نداره،بی آزاره!(انگار داشت یه حیوون اهلی رو برای بچه اش رو نمایی میکرد!)

سینا با ترس و لرز از سنگر خارج شد و با چشمانی از حدقه زده بیرون(به من تیر اندازی کرد) منو تماشا میکرد!

_مامان این چیه؟!

_پسرم این یه فقیره!

_مامان این چرا اینجوریه؟! چرا اینقد کثیفه؟!

_پسرم این آقا بچگیاش درس نخونده و مامانشو اذیت کرده،به خاطر همین اینجوری شده!!!

 

تازه فهمیدم چی شد!! بله من نمونه آزمایشگاهی شده بودم تا فرزند این خانوم با دیدن من بترسه و بشینه درساشو بخونه و مادرشو اذیت نکنه! پ بگو واسه چی از لحظه لحظه های حرکت من فیلم برداری میشد! چون اگه خدایی نکرده، بنده از یاد این بچه بیرون رفتم و آقا سینا مادرشو اذیت کرد، مادر گرامی بدون زحمتی با نشان دادن فیلمی بچه اش رو ساکت کند!

واقعا همچین حرکتی جای تقدیر داشت!

بعد از سوال ها و جواب های مادر و فرزند و به رختخواب رفتن آقا سینا...من نیز به سمت در خروجی هدایت شدم! بعد از آن صحنه با غرور خورد شده ام حرفی از من خارج نشد!

همون شب تصمیم گرفتم که اعتیادمو ترک کنم. فردای همون شب به نزد یکی از فامیل های دورمون که مرد با خدایی بود رفتم و ازش درخواست کردم که کمکم کند تا ترک کنم. حاجی هم با آغوش باز قبول کرد.

بعد از 2 ماه به صورت کامل ترک کردم و توسط کمک همون شخص در یک تولیدی لباس شروع به کار کردم. بعد از 6 ماه به دنبال همسر و دخترم رفتم و با قول و التماس و میانجی گری های بزرگان فامیل همسرم راضی شد تا یک فرصت دیگه به من بده. خیلی سخت بود ولی بالاخره شد و من دوباره در کنار همسر و دختر شیرینم؛مریم زندگی مجدد خودم  رو شروع کردم.

بله دوستان....شاید اون زن فکر میکرد که کارش فقط به نفع خودشه و هرگز فکر نمیکرد شاید روزی فرشته نجات من باشه! البته خودش نه،کارش!!!(پاراگراف آخرشو به عشق بچه ها فیلم هندیش کردم که کسیم شک نکنه!!)

 

پایان

 




برچسب ها : فرشته نجات! , بوغ....بوغ , زایدهذهنمشوشبنده , داستان فرشته نجات , قسمت اول داستان منصور کبیر , قسمت اول داستان فرشته نجات , منصور کبیر داستان مینویسد , داستان های منصور کبیر , ماشین پرادو , به لب های صورتی رنگ , خانوم ترگل ورگل , یه لبخند شیطانی , منصور کبیر فقیر میشود , وسط اتوبان , چله زمستون , تعجب کردم , هم ترسیدم , هم کنجکاو شدم , باندهای قاچاق کلیه و قلب , منصور کبیر , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , cafejavan , weblogecafejavan , بهترین وبلاگ سال , همسر منصور کبیر , قسمت دوم فرشته نجات-نوشته منصور کبیر , قسمت دوم داستان منصور کبیر , دخترم مریم , فیلم برداری از منصور کبیر , شمس العماره , فقر , اعتیاد , طلاق زنم و دوری دخترم ,
مطالب مرتبط : داستان فرشته نجات!(قسمت اول)--نوشته منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت