تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

این داستانی که مینویسم تخیلیه و زایده ذهن مشوش بنده هست. پس لازم نیست اعلام کنم که این اتفاق واسه من نیفتاده!

اسم داستانم فرشته نجات است و شاید تو دو قسمت بنویسمش:

 

بوغ....بوغ.....! یه ماشین سفید 10 قدم جلوتر ایستاد....پشت ماشین به انگلیسی نوشته بود پرادو!

 

حتما آدرس میخواد...حالا چرا من؟!! آدم داغون تر از من این اطراف نبود؟! نزدیک ماشین شدم...یه خانوم  ترگل ورگل راننده ماشین بود...آرایش زیبایی داشت و موهای مش کردشو چتری رو صورتش ریخته بود و یه شال سفید انداخته بود رو اون شراره ها،حدودا 35تا 40 ساله میزد. سعی کردم با اون سرو وضع داغون و لباس های پاره کمتر جلو برم. شیشه ماشین رو پایین کشید و اشاره کرد که نزدیکترشم! قبل ازینکه حرفی بزنه گفتم خانوم آدرس کجارو میخواید؟؟!

به لب های صورتی رنگش کمی زاویه دادو خندید! _آقا از کجا میدونی من آدرس میخوام؟!

_آخه کی با یه آدم فقیری مثل من اونم تو این سرما، وسط اتوبان کاری غیر از آدرس پرسیدن داره؟؟!

_سردتونه؟

_معلوم نیست؟!! با این پیرهن یه لا تو چله زمستون سگ لرزه گرفتم!!

_صبر کن.

از ماشن پیاده شد...کمی تعجب کردم...یعنی میخواد چیکار کنه؟؟! در عقب ماشینو وا کرد با یه پتو اومد سمتم....

_بگیر دورت بپیچ!

_خانوم این پتوعه؟!

_(پ نه پ شلواره،از وسط جر دادم بزرگ دیده بشه!)آره...بپیچ دورت گرم بشی!

کف کردم....هیچی واسه گفتن نداشتم. پیش خودم گفتم شاید ازین مایه داران که هر چند وقت یه بار یه عمل خیرانه انجام میدن! پتورو دور خود پیچیدم،توی اون سوز ،احساس آفتاب گرفتن بهم دست داد! پتو خیلی گرم بود و شایدم من خیلی سردم بود!(اسم پتورم نمیگم تا تبلیغ نشه!)

_گرسنه ای؟!

_آره خانوم...3روزه یه غذای درست درمون نخوردم!

در عقب ماشینو باز کرد و یه پلاستیک روی صندلی ها انداخت و با دست بهم اشاره کرد که رو صندلی بشینم و خودش پشت پشت فرمون نشست.

یه لحظه هم تعجب کردم،هم ترسیدم،هم کنجکاو شدم! نمیدونم تاحالا همچین حالتی بهتون دست داده یا نه ولی حالت خیلی عجیبیه،توصیفش واقعا سخته،باید فقط تجربش کنین. پس بعد خوندن این متن برید کنار اتوبان شاید که واستون اتفاق بیفته!

حاشیه نمیرم.....کنجکاوی و گرسنگی بر دیگر حس هام غلبه کردو سوار شدم. میخواستم ببینم ته این داستان به کجا میرسه.....!

درون ماشین که جا گرفتم ماشین شروع به حرکت کرد...ناگهان درها قفل شد! یه لحظه به گوه خوردن افتادم! گفتم منصور بدبخت شدی رفت...اینا ازین باندها هستن که کلیه و روده های آدمو در میارن میفروشنن! میخواستم بگم خانوم کجا میریم ولی انگار یکی ازون 3تا تاس هایی که از آینه جلوی ماشین آویزون بود و اینور اونور میرفت،تو گلوم گیر کرده بود و از شانس گند من فقط عدد یک میومد! با هزار زحمت تاس رو تف کردم بیرون و گفتم خانوم کجا داریم میریم؟!

از تو آینه من رو نگاه کردو با یه لبخند شیطانی گفت صبر کن میفهمی......!

 

 

بله دوستان صبر کنید میفهمید!

خوب قسمت اول تموم شد! اگه از داستان استقبال شد قسمت دومو واستون میذارم.اگرم نشد بازم قسمت دومو واستون میذارم!



قسمت دوم





برچسب ها : فرشته نجات! , بوغ....بوغ , زایده ذهن مشوش بنده , داستان فرشته نجات , قسمت اول داستان منصور کبیر , قسمت اول داستان فرشته نجات , منصور کبیر داستان مینویسد , داستان های منصور کبیر , ماشین پرادو , به لب های صورتی رنگ , خانوم ترگل ورگل , یه لبخند شیطانی , منصور کبیر فقیر میشود , وسط اتوبان , چله زمستون , تعجب کردم , هم ترسیدم , هم کنجکاو شدم , باندهای قاچاق کلیه و قلب , منصور کبیر , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , cafejavan , webloge cafejavan , بهترین وبلاگ سال , داستان زیبای منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت