کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان


نتایج نظر سنجی : 

کدامیک از این ویژگی ها در بالا بردن موقعیت اجتماعی فرد موثر تر است؟



The Sandman
 نقد پایتخت 3                          سندمن در تعطیلات کجا بود؟؟         پله پله تا پیدا کردن موسیقی           در ستایش کسی که اشتباهش را پذیرفت...                                    مردم سرد شدند؟                       حرف حساب                               هرم قدرت                                بسی رنج بردم در این سالی سی...    جهنم وجود ندارد!                           آیا فیلتر شدن وی چت درست بود؟   آفت های عزاداری                                   نظر سنجی سرنوشت ساز...! (کافه جوان دو سالگیت مبارک)              چهره واقعی بارسلونا !                عکس های مراسم سوزاندن نماد شیطان - روز قدس 1392                 بچه ها متشکریم!                      تفاوت های فوتبال اسپانیا با دیگر جاهای دنیا!                                 نیمه ی متفاوت                                ? why iranian burn obelisk             چرا ایرانی ها آبلیسک را آتش می زنند؟                                          مردم و سیاستی که باید در آن دخیل باشند                                       پایان دنیا !!!راز دلارنحوه اوج گیری فراماسونری و گسترش آن در جهانطوفان سندی در آمریکا!نماد گرایی در فراماسونری (4)نماد گرایی در فراماسونری (3)در ستایش تاثیر گذاری سخنان شیخ بر مریدان!باز هم توهین به پیامبر ... باز هم سکوتنماد گرایی در فراماسونری (2)پاسخ به برخی سوالات و...شیعه ستیزی در شبکه من و تونماد گرایی در فراماسونری (1)فراماسونری چیست؟



















سلام به همه عزیزان.

خوراکی های زیادی تو دنیا وجود داره و مطمئنا هر کدوم از ما خوراکی های مورد علاقه ای داریم. از انواع میوه ها بگیر تا غذا های خانگی و رستورانی و انواع فست فود و پیش غذا و دسر. 

کسایی که منو میشناسن میدونن که خیلی اهل گوشتم و غذاهایی که شامل گوشت قرمز باشه رو بیش از حد دوس دارم و میخورم. اما الان بحث گوشت نیست. یه سوال ازتون دارم و اونم اینه که خوشمزه ترین خوراکی ساخت دست بشر چیه؟

هرکدومتون بتونه اون جوابی که تو ذهن منه رو بده یه شارژ 2000 تومنی جایزه میگیره. این خوراکی انقدر خوشمزه س که من به هیچ وجه از خوردنش سیر نمیشم. هم فرصت خوبیه که با سلیقه غذایی همدیگه آشنا بشیم و هم اینکه چیزایی که به نظرمون خوشمزه س رو با هم به اشتراک بذاریم. شاید تونستیم الهام بخش همدیگه باشیم برای خوشمزه تر زیستن!

نکته : تو کامنت هاتون با من مسابقه 20 سوالی بازی نکنید! نپرسید از چه خانواده ایه یا چه شکلیه! اسم خوراکی رو بگید!



برچسب ها : کافه جوان , مسابقه های جایزه دار کافه جوان , از کافه جوان شارژ ایرانسل و همراه اول جایزه بگیرید , شارژ ایرانسل رایگان , شارژ همراه اول رایگان , فنون ذهن خوانی , آموزش ذهن خوانی و هیپنوتیزم ,
دسته بندی : مسابقه های جایزه دار ,

به نام تنهاترین تنها


 داستان طناب دار


 _ بنویس....بنویس...بهت میگم بنویس

مثل همیشه، بدون اینکه صحبتی انجام بده، به صورت وکیل خیره شد.

_ ببین عبدلی، بهتره تعریف کنی چه اتفاقی افتاده...تا کی میخوای حرف نزنی؟

این سومین بار بود که از سلول به اتاق بازجویی میاوردمش ولی بدون هیچ نتیجه ای دوباره همون مسیرو برمیگشتیم.

چهره اش روز به روز پیرتر میشد.... ارزش غمش مثل شراب ناب با گذشت زمان بیشتر میشد.

وکیلش با چهره ای ناامید به من نگاه کرد و با اشاره سرش به من فهموند که باید عبدلی رو به سلولش برگردونم.

نزدیک عبدلی شدم و با دستبند دستشو بستم و گفتم «پاشو آقا عبدلی...مثل اینکه این قصه سر دراز داره.»

چند قدم بیشتراز اتاق بازجویی دور نشده بودیم که سکوتو شکست و گفت: « چند روزی بود که بهش شک پیدا کرده بودم، خیلی کم حرف شده بود. هرچقدر بهش میگفتم موضوع چیه؟ ولی همیشه با جواب های سربالا،میپیچوند. خیلی دوستش داشتم...اصلا فکر نمیکردم این کارو باهام انجام بده....» 

همونطور که مبهوت حرفاش بودم،گفتم :« آقا عبدلی میخوای اعتراف کنی برگردیم سمت اتاق بازجویی؟ هان؟»

یه لحظه به خودش اومدو گفت: «چی؟! اعتراف چی؟ مگه چیزی گفتم بهت؟»

و بازم سکوت کرد. با این حرفش متوجه شدم که اصلا تو حال خودش نبوده. یک ماهی بود که به جرم قتل همسرش دستگیر شده بود ولی نه شواهد کافی وجود داشت و نه عبدلی منکر قتل همسرش میشد.

بهش نگاه کردم،دیدم به زمین خیره شده ....« 7سال پیش که رفتم خواستگاریش گفت قبلا یکی رو دوست داشته ولی طرف رفته خارج و دیگه برنیمگرده، منم گفتم خوب، عیبی نداره طرف رفته...منم چون دوستش داشتم گفتم فراموشش میکنه....زندگیمون خوب بود...چرا ؟من فکر میکردم که فراموشش کرده...فکر میکردم دوستم داره...چرا اون بی شرف برگشت؟....» دوباره به خودش اومد و به چشمای من نگاه کرد و مثل مورچه ای که هیچ انگیزه ای برای زندگی نداره، به حرکتش ادامه داد.

معلوم بود اصلا متوجه زمان نیست و هرچی تو ذهنش میگذره رو به زبون میاره.

یکی از دوستام که سر صحنه جرم حاضر بودش، قضیه رو اینجوری برام تعریف کرد

«همسایه هاش اول صدای دعوا و دادو فریاد رو از خونه شنیده بودن. بعد یک ساعت صدای گریه های ممتد عبدلی رو میشنون و همین نگرانشون میکنه. بعد چند نفری جمع میشن میرن جلوی در عبدلی اینا ولی وقتی میبینن درو باز نمیکنه ،با صلاح مشورت ، تصمیم میگیرند به پلیس زنگ بزنن. پلیس هم وقتی میرسه، مجبور میشه با زور درو باز کنه و داخل بشن.

وقتی داخل میشن میبینن که عبدلی دراز کش افتاده رو زمین وداره گریه میکنه. جلوشم زنش با یه طناب که به آویز لوستر وصل کرده، خودشو دار زده. خانومش چند قسمت از صورتش کبود شده بود و از بینیش روی زمین خون چکه میکرد. معلوم بود قبل اینکه کشته بشه یا خود کشی کنه،کتک خورده. میگم خودکشی، واسه اینکه بعدا از مسئول پرونده شنیدم که میگفت اصلا روی طناب یا صندلیی که خانومش باهاش خودکشی کرده بود، اصلا اثر انگشتی از عبدلی نبوده.»

همین موضوع پرونده رو نیمه تموم گذاشته بود. ازین موضوع دو ماه گذاشته بود ولی هنوزم که هنوزه پرونده نصفه کاره مونده بود و عبدلی اصلا در این خصوص با وکیلش صحبت نمیکرد.

_ ببین عبدلی، من دیگه خسته شدم، تو رو دیگه نمیدونم. این آخرین جلسه بازجوییته....اگه حرف نزنی احتمال 90 درصد دادگاه حکم قتل برات بنویسه و محکوم به اعدام بشی.

عبدلی که معلوم بود اصلا متوجه کلیت صحبت ها نشده بود سریع گفت «با چی اعدامم میکنن؟»

_ با طناب دار

یک لحظه یه لبخند کوچیکی روی لب های عبدلی نشست که لحظه ای بعد جاشو دوباره به همون غم قدیمی توی چشماش داد.

_ نه خیر...تو خیال نداری واسه زندگیت تلاش کنی....منم هرچقدر زور بزنم نتیجه نمیده. سرباز ببرش توی سلولش تا روز دادگاه ببینیم خدا چی میخواد.

با عبدلی توی راهرو ها راه افتادیم که دوباره نا خودآگاه به حرف اومد « یه روز شک کردم که با هم قرار دارند. رفتم بیرون خونه منتظر شدم و تا دم یه کافی شاپ تعقیبش کردم. بعد از نیم ساعت حرف زدن به سمت خونه برگشتن. حتما میخواستن با هم کارشونو تموم کنن. اصلا پای رفتن به خونه رو نداشتم... اصلا جرات اینو نداشتم که برم بالا...همش میترسیدم نتونم خودمو کنترل کنم. یک ساعت با خودم کلنجار رفتم که متوجه شدم اون آشغال، از خونه خارج شد. به سرعت وارد خونه شدم. داشت آروم گریه میکرد و لباساشو میپوشید . وقتی منو دید ترسید...به مِن ومِن افتاد...داد زدم که همه چیو میدونم و بدون مقدمه بهش حمله کردم... شروع کردم به زدنش.... خون به مغزم اصلا نمیرسید... زیر دست و پام بود که گفت « مجبور بودم علی....میفهمی...مجبور بودم... قبل از ازدواجمون ازم فیلم داشت...تهدیدم کرد.... به خدا خیلی دوست دارم علی...میترسیدم بهت بگم....میترسیدم دیگه دوستم نداشته باشی.....میترسیدم زندگیمون از هم بپاشه....بهم گفت فقط همین یه باره بعدش فیلمو پاک میکنه....»

عبدلی در حالی که قطره ای اشک از گوشه چشمش جاری بود ادامه داد « کاش بهم میگفت...ای کاش قبل اونکار بهم میگفت...گفتم « اگه قبل این موضوع بهم میگفتی کمکت میکردم و هیچوقت ازت دل نمیکندم ولی الان دیگه دیره.....دیگه دوستت ندارم..... »

 شکستنشو دیدم. رفتم تو اتاقممونو درو از پشت بستم. اومد پشت درو آروم گفت «علی منو ببخش....ببخش که حریممونو خراب کردم.... » بعد نیم ساعت دیدم که ازت صدایی نمیاد. اومدم بیرون...چیزی که نباید میشد، شده بود...من کشتمت...منم باید مثل تو خودمو دار بزنم...... »

و میون گریه هاش شروع به خندیدن کرد.

پایان 

27 فروردین 93




برچسب ها : داستان طناب دار -- نوشته منصور کبیر , داستان طناب دار , داستان های منصور کبیر , منصور کبیر , سایت کافه جوان , داستان جدید منصور کبیر , داستان های خفن و اونجوری ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

کافه اعترافت جایی است که ما نویسنده ها و شما خواننده ها ، اشتباهاتی که توی زندگی انجام داده و از آنها پشیمانیم را برای استفاده همدیگر در آن به اشتراک میذاریم. فرقی نمیکند اشتباه در چه موردی ، در چه سنی و به چه شدتی باشد! مهم این است که در جمع مطرح شده و از نظر روانی برای خود فرد پیامد های مثبتی داشته باشد. منتظر متن های شما هستیم!


این متن رو کاربر محترم (مادام) برامون نوشته و فرستاده که ازش تشکر می کنیم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


یکی از اتفاقهای قشنگ کافه جوان درست شدن بخشی به اسم کافه ی اعترافات بوده اول از همه باید از تهیه کننده ی این بخش قدردانی کنم بابت ابتکار عمل به جا وصد البته بینظیرش.
و امـــــــــــــــــــــــــــــــــــا...

سلام دوستان اول از همه بذارید ابتدای کار بهتون بگم که اصلا من از بچگی تو انشا نویسی زبده نبودم ولی همیشه عاشق نوشتن بودم این رو گفتم که اگر تو نوشته هام با علائم دستوری عجیب و غریب و یا احیانا نگارشی غلط رو به رو شدید تعجب نکنید.
هممون قبول داریم که یه سری اشتباهاتی داریم وداشتیم و مطمئنا خواهیم داشت اما اینکه چه جور اشتباهاتی باشه خیلی مهمه خب یه سری اشتباه ها هستن که متاسفانه جبران ناپذیرند و یا جبرانشون مشکله و این کار رو خیلی سخت میکنه ....من خودم اعتراف میکنم که کم اشتباه نداشتم ولی گفتن همشون هم اینجا درست نیس،میگن خدا ستارالعیوبه....عقل سلیم هم حکم میکنه که خدا که لطف کرده پوشندشون مگه خـــُـلم پاشم خودم پرده ازعیبها و اشتباهام بردارم!!!؟؟؟ آمــــــــــــــَــــــا بذارید با خلاصه برداری و فرآیند سانسور یکیش رو واستون بگم که انشالله مستفیض شید.

از دانشگاه رسیدم خونه دیدم خـــــــــــــانم والده زل زده بهم هی حرکاتم رو باچشاش دنبال میکنه 
گفتم : مامان چیشده؟؟؟!!!چــــــیزی میخوای بگی؟؟!!
برگشت گفت:وای مادام باورم نمیشه انگار دیروز بود که داشتی تو بغلم ونگ میزدی!!....چقدر زود میگذره!!
آقــــــــــــــا اینو که گفت ما همه چی دستگیرمون شد(برمیگرده به نبوغ دخترانه)
خیــــــــــــــــــــــلی خونسردانه گفتم:که چی مامان خوشگلم!!؟؟
شروع کرد به تعریف ......که آره ..خانم فـــلانی همسایه ی خانم بـــهمانی تو رو معرفی کرده به خانم پژمانی،خانم پژمانی هم امروز زنگ زد و رسما خواست که تو رو واسه پسرشون خواستگاری کنه...نظرت چیه؟؟؟
آقـــــــــــــــــــــــا مارو میگی؟؟؟به زور خندم رو قورت دادم خیلی مغرورانه و کاملا متشخصانه گفتم: وااااع!!مــــــــــــــــامان؟؟؟...چه حرفا؟؟؟ میخواستی بهشون بگی دخترم میخواد درس ..... جمله از دهنم تموم نشده بود که گفت:بهشون گفتم اونا هم گفتن" تا پسا دکتری هم حماتت میکنن"
تو دلم گفتم مگه انرژی هسته ایه!!
من:پســــــــــــــره چیکارس؟
مامان:ظاهرا ارشد حسابداریه فعلا تو یه شرکت مشغوله!
من:ارشد حسابداری؟؟؟عمم که میتونست بره ارشد حسابداری رو بگیره!!!
مامان:حالا میگی چی بگم؟؟اما انگار باباتم راضیه ها، پسره خوشگله وا،پولدارنا.. تازه مامانش پشت تلفن گفت ضمانت میکنم تو زندیگیشون دعوا نکنن!!!
من رو میگی؟؟؟منفجـــــــــــــــــــــــر شدم...
باخودم گفتم جلل الخالق این چه جورشه؟ماشالله به این پسر همه چی تموم،،،اصلا داریم پسری که دعوا تو زندیگیش نکنه؟؟؟؟؟ نه واقعــــــــــــــــا داریم؟؟
سریع خودم رو جمع کردم ..گفتم:مامان گلم اصلا الان شرایط ازدواج رو ندارم ازشون معذرت خواهی کن بگو ایشالله که یه عروس بهتر گیرشون بیاد.
این جمله ای بود که اونموقع گفتم ،
حالا رو میگی؟؟ 
پشیمون؟؟ پشیمون که نه ولی میگم کاش انقدر با قاطعیت ردش نمیکردم نه؟؟به نظرتون خیلی عجولانه تصمیم نگرفتم؟؟
فک کنید...پسره خوشگل،پولدار،خونواده دار،باتحصیلات و ازهمه مهمتر با اخـــــــــــــــلاق
واقعا.....
اینم از اشتباه بزرگی که جدیدا مرتکبش شدم گفتم بهتون بگم تا درس عبرتی باشه برای آیندگان...

مرسی از اینکه واسه متنم وقت گذاشتید 
یاحق



برچسب ها : کافه جوان , کافه اعترافات , مهمان کافه , اعترافات نویسندگان کافه جوان , سندمن , Sandman , cafejavan ,
دسته بندی : ﻛﺎﻓﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ , مهمان کافه ,
تو این هفته ای که گذشت تجربه جدیدی داشتم. فکر نمی کردم که می تونم تا این حد عاشقش بشم. چون قبلا هم می شناختمش ولی منو اینجوری درگیر ِ خودش نکرده بود!
اَرده شیره ... مسبّب همه ی رنج هایی که الان دارم متحمل می شم اونه.
اول با صبحانه شروع شد .. بعد کم کم به ناهار و شام هم کشیده شد! بعد از اتمام هر وعده ی غذایی یه پیاله هم اَرده شیره همراه با بربری می خوردم  ^_~
چایی ... من اصلا چایی دوست ندارم خیلی ، ولی به خاطر اینکه بهانه ی بیشتری برای خوردن ارده شیره داشته باشم ، بعد از ظهرها چایی می ریختم و همراه با یک پیاله ی دیگر از ارده شیره ی مذکور میل می کردم.
در آخرین حرکتی که انجام دادم همراه با بستنی یک ضیافت برای خودم ترتیب دادم که خیلی هم فاز داد اتفاقا!
ولی گویا بدنم این حرکت رو خیلی نپسندید و روی انگشت های دست و پام یه عالمه لکه های قرمز که شبیه  سرطان پوسته ظاهر شده و دقیقه به دقیقه هم دارن وسیع تر میشن X_X  صورت و سرمم یه عالمه جوش زده و کلا شبیه  یه چندش ِ لکه ناک شدم!
و تا عمر دارم دیگه ارده شیره نخواهم خورد!
هر چند شیرینی  آخرین خاطره ی مشترکمون هنوز مثل لحظه ی اول زنده س ...





برچسب ها : داستان طنز , جوک جدید , ارده شیره , کشف جدید , بیماری مسری امید ,
با عرض سلام خدمت همه عزیزان

این روز ها تب هدفمندی یارانه ها دوباره بالا گرفته و داستان ثبت تام / انصراف برای یارانه ها به حساس ترین فصل خودش رسیده. از اول امسال شاهد بودیم که رسانه ی ملی ، مدام زیرنویس هایی با موضوع فضائل (!) انصراف از دریافت یارانه رو ضمیمیه میکرد به برنامه هاش تا جایی که ملت باهاش جوک و اس ام اس ساختن. ماجرای جریمه ی 3 برابری افرادی که ثبت نام میکنن اما برای دریافت یارانه محق نیستن هم مزید بر علت شد که افراد مختلف واکنش هایی نشون بدن. من حرف خاصی نمیزنم فقط این متن رو براتون گذاشتم که بخونید و حالشو ببرید. تیتر متن اینه :"رسانه ی ملی این یادداشت را هم زیرنویس کند"
نویسنده ی این متن هم آقای حسین قدیانی از روزنامه ی وطن امروز هستن که دو روز قبل یعنی 18 فروردین یادداشتشون به چاپ رسید : 

یکی از دولت‌های منطقه غرب آسیا، بویژه در حوزه اقتصاد، بیش از آنکه دولت تدبیر باشد، دولت توهین، تحدید، تهدید، تحقیر، تفتیش و تقسیم بوده است. دولت مدنظر، روزی مردم را به سبب مصداق رای‌شان تقسیم بر ۲ می‌کند و از این بدتر، در لسان ارشدترین مشاورانش، معتقد است؛ «کسانی که به رئیس‌جمهور رای نداده‌اند، رای به بی‌قانونی داده‌اند». همین دولت، دگر روز اقشار محروم لیکن محترم را از صف آدمیزاد خارج و حق اظهار نظر را از ایشان سلب می‌کند تا باز‌هم مردم را به کسانی که حق حرف زدن دارند و کسانی که نه، تقسیم کرده باشد.

برود دولت مذکور دعا کند به حال سعه‌صدر بی‌مانند مولای خراسانی ما که گره با سرانگشت صبر، بصیرت و حکمت باز می‌کند و الا خمینی در جا سیلی آبدار می‌خواباند در گوش کسانی که پشت سر ولی‌نعمتان انقلاب، صفحه خارج از ادب می‌گذاشتند، بی‌تعارف، بی‌اندکی ملاحظه. این دولت اما امروز هم به جای کار، مشغول شاهکار تقسیم کردن مردم است، این بار به ۲ گروه بهشتیان، بلکه پری‌رویانی که از گرفتن یارانه انصراف خواهند داد و جهنمیانی که با کمال پررویی، بلکه وقاحت همچنان مصمم به گرفتن یارانه هستند!

از عمر دولت قصه ما، بسیار کمتر از یک سال می‌گذرد اما تا همین جای کار، در اظهارات نامتعارف اقتصادی، ایضا اقدامات نامتوازن اقتصادی، گوی سبقت را از همه دولت‌های سابق و اسبق ربوده است. خلبان دولت اگر می‌خواهد مردم را از «طیاره یارانه» پیاده کند، دیگر چرا از ایشان، جدول ضرب آنچنانی می‌پرسد؟ خب بیندازد پایین مردم را!

کار این بی‌تدبیری، آنهمه بالا گرفته که علی لاریجانی با آنهمه اشتهار به ملاحظه در برابر دولت، تفتیش زندگی مردم را «عملی خارج از قواره قوه مجریه» می‌خواند. عجبا! خود دستگاه اجرا هم آیین‌نامه اجرایی فاز دوم هدفمندی را چند روز بعد از تصویب در جلسه هیات دولت، رسانه‌ای می‌کند! گو اینکه خود اذعان دارد بی‌تدبیری از صدر تا ذیل این آیین‌نامه موج می‌زند. «کمپین» آن است که از درون خود مردم بجوشد، نه با زور دولت، نه با زور زیرنویس!

فرض است بر یکی از دولت‌های منطقه غرب آسیا که بی‌تدبیری خود را بار نکند روی دوش صدا و سیما اما بر رسانه ملی فریضه است که بی‌خود و بی‌جهت، جورکش رفتار و گفتار غلط دولت نباشد. ما از دست‌اندرکاران رسانه ملی سوال می‌کنیم؛ این زیرنویس‌ها آیا «گزاره اخلاقی» است؟! آیا توصیه‌هایی از جنس تواصی علمای دین است؟! آیا خود صدا و سیما هم قائل به این زیرنویس‌ها، آنهم با این کیفیت دون و مبتذل است؟! و اگر اینگونه نیست -که علی‌القاعده نباید باشد، و الا عنوان «رسانه دولتی» بیشتر برازنده «رسانه ملی» است!- چرا صدا و سیما خرج خود را از این زیرنویس‌های مضحک که دستمایه جوک آحاد ملت شده، جدا نمی‌کند؟! و چرا به آبروی بلند خود، اندک التفاتی نمی‌کند؟! اگر این زیرنویس‌ها محصول نظر سازمان هدفمندی یارانه‌ها یا وزارت اقتصاد یا هیات دولت است، خب! رسانه ملی لااقل امضای دولت را پای این بی‌تدبیری بلکه اهانت بگذارد، نه امضای خودش را! کم‌مانده زیرنویس شود که گرفتن یا نگرفتن یارانه، قسیم نار و جنه است! هر که یارانه نخواهد، مومن و هر که یارانه بخواهد، کافر است! این، آن کلیدی بود که نشان داده شد؟! این بود «حقوق شهروندی» که در قاموس اندیشه ناب انقلاب اسلامی اصلا معلوم نیست چی هست، فلذا بهتر است بگویم؛ این بود «کرامت انسانی»؟! چه بسیار که خود را گدا نمی‌دانند اما برای گذران زندگی، پول یارانه را هم عاقبت به یک زخم‌شان می‌زنند. پس این پول را حق خود می‌دانند. حال، دولت اگر ایشان را مستحق دریافت یارانه نمی‌داند، یارانه ندهد، دیگر چرا تفتیش زندگی مردم؟! دیگر چرا اظهار نظر از موضع ارباب و رعیتی؟! دیگر چرا جریمه، آنهم ۳ برابر؟! براستی دولت از کدام جایگاه قانونی خود را محق می‌داند که مردم را جریمه کند؟!

خانواده ۵ نفره‌ای را درنظر بگیرید. طبق آیین‌نامه دولت، اگر این خانواده برای دریافت یارانه ثبت‌نام کرده باشد اما از نظر دولت، محق گرفتن یارانه نباشد، باید علاوه بر بازگرداندن مبلغ یارانه یعنی ۲۲۷۵۰۰ تومان به حساب دولت، مبلغ ۶۸۲۵۰۰ تومان هم جریمه بپردازد!! و اما دولت باید بگوید که اساسا چگونه می‌خواهد تشخیص دهد چه کسی استحقاق گرفتن یارانه را دارد و چه کسی نه؟! مجرای این تشخیص چیست؟! زندگی هر آدمی بلکه هر خانواده‌ای از قواعد خاص خود پیروی می‌کند که اصولا در تنگنای محاسبات خشک ریاضی نمی‌گنجد. می‌بینی یکی ماهی ۳ میلیون حقوق دارد اما از آنجا که عائله بیشتری دارد، از آن‌که حقوق ماهی یک میلیون دارد، زندگی را به لحاظ اقتصادی سخت‌تر می‌گذراند. من واقعا تعجب می‌کنم که اصحاب آیین‌نامه کذایی چگونه چشم خود را بر این بدیهیات بسته‌اند؟! این بود آن تدبیری که ادعایش را داشتند؟! دولت باید بگوید بر اساس کدام حق، کدام منطق و کدام‌یک از موازین دولتمردی، بنا دارد دریافت‌کنندگان یارانه را از اعطای وام و تسهیلات منع کند؟! این فقط ادب مرد نیست که به ز دولت اوست، تدبیر مرد هم به ز دولت اوست. دولت یک کلام باید بگوید که متمکنین جامعه لطف کنند، او را درک کنند و از گرفتن یارانه خودداری کنند، تمام! اینکه دیگر نیاز به این همه قشقرق ندارد. مدعی‌اند؛ «بنای ما بر فرهنگ‌سازی است»! لیکن نام این همه تبلیغ غلط، «فرهنگ‌سوزی» است! حقا که ترساندن مردم از گرفتن حق خودشان، بدترین فرهنگ‌سوزی‌هاست. داعیه داشتند؛ «منتقد نباید با لکنت زبان سخن بگوید»! اینک می‌بینیم آحاد ملت برای گرفتن ۴۵۵۰۰ تومان به «لکنت قلب» دچار شده‌اند! بعضی‌ها بر خلاف ادعاهای‌شان، برای مردم، «لکنت قدم» و برای ما «لکنت قلم» تمنا دارند! این، آن اعتدالی بود که می‌گفتند؟! در همان فاز قبلی هدفمندی هم شمار قابل توجهی از افراد متمکن جامعه از ثبت‌نام خودداری کردند. به جد بر این باورم و اسناد و شواهد نیز همین را نشان می‌دهد که اغلب دریافت‌کنندگان یارانه، هر یک به دلیلی -بی‌آنکه لزوما مستمند باشند- واقعا به پول یارانه نیاز داشتند و الا «ملت اهل پیام» قطعا بهتر از «دولت اهل پیامک» حال و روز اقتصاد کشور را درک می‌کند. این ملت، همان ملتی است که هنگام جنگ از پول جیب خود می‌زد تا قلک جبهه‌ها را پر کند، دولت از سابقه خود باید سخن بگوید!

روز ۲۴ خرداد ۹۲، جمهور، رئیس‌جمهور معین کرد. خوب است کسانی که سرهنگ نبودن را افتخار خود می‌دانند، هر چه زودتر تفتیش و تهدید ملت را از کارنامه دولت خود پاک کنند و اندکی حرمت قائل باشند برای حریم شخصی آحاد جامعه. شگفتا! با دشمن آن همه مهربان، با دوست این همه نامهربان؟!

کاش اصحاب آیین‌نامه اجرایی فاز دوم هدفمندی یارانه‌ها به جای آقای ظریف می‌نشستند پای مذاکره با دشمن! آقایان دیپلمات! اینگونه مو را از ماست بیرون می‌کشند. عاقبت این نمی‌شود که با دشمن توافق ژنو را ببندی، با دوست آیین‌نامه اجرایی را! رسانه ملی اگر واقعا رسانه ملی است، باید این یادداشت را زیرنویس کند؛ حرف مردم را.

حسین قدیانی

وطن امروز/ ۱۸ فروردین ۱۳۹۳



برچسب ها : فاز دوم هدفمندی یارانه ها , انصراف از دریافت یارانه , از دریافت یارانه انصراف ندهید , یارانه حق ملت ایران است , واکنش ها به فاز دوم هدفمندی یارانه ها , سندمن از دریافت یارانه انصراف نمیدهد , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه اجتماعی ,
بازدید
با عرض سلام خدمت همه عزیزان ، دوستان و آشنایان


عید امسال شاهد مجموعه پایتخت 3 بودیم و میخوام تو این پست یه بررسی تحلیلی روش داشته باشیم. البته این بررسی با بررسی هاتی دیگه فرق داره و فقط میخوام توش خیلی ساده بگم چرا پایتخت 3 خوب نبود. اگه دقت کرده باشین نه داستان با مجموعه های قبل جور در میومد و نه شخصیت ها و نه کاراشون. درسته که اواسط داستان توضیح دادن چی شد یهو نقی کشتی گیر شد یا ارسطو از اون کامیون قراضه کشید بیرون و زد تو کار ترانزیت ولی تغییراتی که داده بودن جالب نبود و ازتباط برقرار کردن باهاش سخت بود. 

مجموعه ی پایتخت 1 کاملا موفق بود و یه نو آوری محصوب میشد و انصافا هم گرفت. انقدر خوب بود که تصمیم گرفتن پایتخت 2 رو هم بسازن. پایتخت 2 هم قشنگ بود ولی دیگه پایتخت نبود و تبدیل به ایرانگردی شده بود اما باز جذابیت خودشو داشت. داستان دیگه تموم شده بود ولی پایتخت 3 هم ساخته شد. شما قبل از شروع تیتراژ با دیدن تبلیغ و همچنین داخل تیتراژ با دیدن تبلیغ روی تریلی ارسطو ، متوجه میشید که ساخت این سریال سفارشی بوده. فیلمنامه هم خیلی عجولانه نوشته شده بود. فقط اومده بودن با زوم کردن روی زندگی شخصی ارسطو و بهبود داستان رو پیش برده بودن. 

دیگه این قضیه کلیشه و لوس شده که هرچی بلای زمینی و آسمانیه سر یه خونواده ی بدبخت و فقیر بیاد و اونا هم با کلی پیچ و تاب و دلهره ای که به بیننده میدن آخرش از پس همه مشکلات بر بیان. تو این مسیر دیگه میان هر کاری از دستشون بر میاد انجام میدن تا ملت رو با خودشون همراه نگه دارن و از هیچ کاری فروگذار نمیکنن.اما دست انداختن به هر دست آویزی برای خندوندن مردم خوب نیست. دقیقا همون کاری که داره تو سریال شاهگوش انجام میشه و فقط مونده یه دست ورق بیارن بشینن هفت کثیف بازی کنن!

این بار پایتخت رفته بود تو خود علی آباد و داستان هم عجیب غریب و شلوغ شده بود. از آشپزخونه راه انداختن هما بگیر تا ریزش سقف و تیر خوردن بهبود و زن گرفتن ارسطو از چین! شلوغی داستان بیش از حد بود و یه جوری آب بسته بودن توش. البته خیلی حرفه ای آب بسته بودن و حرفه ای بودنش هم نه به خاطر داستان بلکه به خاطر حرفه ای بودن و توانایی بالای بازیگرانش بود. تو کل این سریال کاراکتری که به من چسبید هومن حاجی عبد الهی بود که با شاسی بلند گفتناش و اون دو قلو ها که آورده بود ( رحمان و رحیم ) بار طنز رو بیشتر کرده بود.

در کل پایتخت 3 چیز خاصی برای ارائه نداشت و سفارشی ساز بودنش هم مزید بر علت شد برای نچسب بودنش. فقط تا جایی که تونسته بودن زرق و برق و کاراکتر اضافی توی داستان کرده بودن و شور قضیه رو در آورده بودن. یه فیلمایی هست که یه بارشون کافیه و شماره های 2 و 3 رو که میسازن دیگه اون مزه اولی رو نداره و فقط کار خرابی میکنه. مثل مرد عنکبوتی که همه حرفاش رو تو سری 1 زد و ادامه دادنش فقط به خاطر پول بود نه شخصیت خود اسپایدر من. پایتخت هم همین بود و باید همون موقع که توی اوج بود تموم میشد و اصلا سری دومش رو نمیساختن. حالا دومیش هم بد نبود ولی سومی رو اصلا نباید میساختن. اصلا شبیه پایتخت های قبلی نبود و تو ذوق زد.

مورد دیگه ای که میتونم به عنوان نقطه ضعف بهش اشاره کنم افراط در استفاده از دوربین رو دست بود که باعث سردرد گرفتن مخاطب میشد. آدم میاد تو هر قسمت دو تا سکانس رو با این تکنیک میگیره برای جذابیت و متفاوت بودن ، نه اینکه از یک ساعت طول هر قسمت فقط دو دقیقه ش دوربین ثابت باشه. 

اگه دقت کرده باشین پایتخت 1 و 2 سریال های کمدی موقعیتی بودن که موسیقی های مناسبی هم وسطشون پخش مید اما تو پایتخت 3 به علت افراط در استفاده از موسیقی ، ما شاهد کمدی موزیکالی بودیم که با طنز های کلامی بیش از حد سعی میکرد موقعیت هایی برای خنده پیش بیاره. یعنی میخوام بگم جنس کار پایتخت عوض شده بود و حداقل من یکی دوست نداشتم. مثل 2 سال گذشته مشتری ثابت کلاه قرمزی بودم که امسال هم واقعا منفجر کرد و البته مسابقه ی آقای گزارشگر هم خیلی خوب بود و امیدوارم این جور مسابقه ها تو رسانه ی ملی بیشتر بشن. 

کلا میتونم پایتخت 3 رو اجتماعی از افراط ها بنامم. افراط در طنز کلامی ای که اکثرش برای مخاطب تکراری و کلیشه شده بود ، افراط در شلوغی و عجیب غریب کردن داستان ، افراط در تبلیغات در جای جای فیلم ، افراط در استفاده از یک نوع تکنیک فیلم برداری ، افراط در موسیقی و البته افراط در ساخت که موفق نبود. با ساختن پایتخت 3 فقط آبرویی که با 1 و 2 به دست آورده بودن رو تا حدی نابود کردن. تو پایتخت 2 تنها جایی که داستانناقص مونده بود ازدواج کردن ارسطو بود که اتفاقا اگه تهش باز میموند جالب تر میشد و مخاطب تا مدتها بهش و اتفاق های جالبی که ممکنه سر تلاش های بعدیش برای ازدواج رخ بده فکر میکرد اما اینا تنها با همین حفره اومدن یه سریال ساختن و برای اینکه خودشون هم میدونستن ماجرای ازدواج این بنده خدا جذابیت لازم رو نداره و کلیشه شده ، انواع و اقسام بلا ها رو سر این خانواده آوردن و آخرش هم به شیوه ای کاملا هندی همه با هم خوشبخت شدن و اینم ازدواج کرد و اون تیر کذایی رو هم از پشت بهبود در آوردن. یعنی اصلا از اول سریال معلوم بود تهش قراره چی بشه. سریال خوب و حرفه ای اونه که شما بعد از حدود 90 قسمت هنوز نمیتونی دست کارگردان رو بخونی و هر قسمتی که می بینی تمام دانسته ها و حدس های شخصیتو به بازی میگیره هنوز هم چیز تازه ای برای ارائه به مخاطب داره و به اصطلاح بیننده رو گرسنه نگه میداره

امیدوارم بعد از خوندن این نقد با دقت بیشتری فیلم و سریال ببینید و مخاطب عام نباشید

از من نکن خدافظی!

----------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : فکر کنم نقدی که من نوشتم اولین نقد این مجموعه تو فضای مجازی باشه. برید حالشو ببرید!



برچسب ها : نقد پایتخت 3 , تحلیل و بررسی پایتخت 3 , چرا پایتخت 3 موفق نبود؟ , نقد فیلم و سریال در کافه جوان , پایتخت 4 هم کلید خورد , لیست بازیگران پایتخت 4 , مهران مدیری پایتخت 4 را می سازد ,
دسته بندی : کافه فیلم و سینما ,
با عرض سلام خدمت همه دوستان و همراهان

تعطیلات عید هم تموم شد و امیدوارم همه تون به چیزی که میخواستین تو این تعطیلات رسیده باشین. من قرار بود طبق معمول مسافرت رو بیخیال شم و از خلوت بودن تهران نهایت استفاده رو ببرم که ناگهان خانواده پیشنهادی بهم کردن که نتونستم رد کنم و اونم سفر به جنوب کشور بود. من مدتها بود دوست داشتم به اهواز و آبادان و شهر های اطرافشون سفر کنم و این موقعیت مناسبی بود. 

استان مرکزی که چیز خاصی برای ارائه نداشت و وقتی به شهر اراک رسیدیم من حس خوبی نسبت بهش نداشتم اونم بخاطر پیش زمینه ی ذهنی منفی ای بود که نماینده این شهر تو مجلس سر قضیه انتقال تیم فوتبال نفت تهران به اراک ، برام به وجود آورده بود. اولین جایی که تصمیم گرفتم از ماشین پیاده شم شهر خرم آباد بود که واقعا خرم و آباد بود و آدم کیف میکرد از این همه سرسبزی و هوای خوب و تمیز. مردم لرستان هم مردم خیلی خوبی بودن و مهمان نوازی خودشونو به هر شکل ممکن نشون میدادن.  شهر بعدی اندیمشک بود که برای رسیدن بهش باید از کلی کوه و دره رد میشدی. وارد اتوبان خرم آباد - اندیمشک که شدیم و به عوارضی 9000 تومنی برخورد کردیم یکم شوکه شدیم (البته من کمتر شوکه شدم چون از قبل خبرش بهم رسیده بود) اما وقتی رفتیم توی جاده و دیدیم چقدر زحمت کشیدن و اون همه کوه رو شکافتن و تونل هایی به اون عظمت درست کردن به اتفاق نظر رسیدیم که اون 9000 تومن کاملا حلالشون و اگه بیشترم میگرفتن حق داشتن و هیچ جای اعتراضی وجود نداره.

از لحظه ای که وارد استان خوزستان شدیم یه حس عجیب و نا آشنایی بر من مستولی شد که اصلا قابل بیان نیست و دلم گرفت. از طرفی احساس غرور میکردم که پا به منطقه ای گذاشتم که 300 هزار شهید از سراسر کشور توش جون دادن تا امثال من با عزت و افتخار زندگی کنیم و از طرفی احساس خجالت و سر افکندگی میکردم که پا به منطقه ای گذاشتم که 300 هزار شهید از سراسر کشور توش جون دادن تا اسلام رو زنده نگه دارن ولی وارثشون گناهکار هایی شدن امثال من...  از طرف دیگه هم استرس عجیبی گرفتم که اون دنیا جواب خون این شهید ها رو چی میخوام بدم؟ وقتی ازم می پرسن با میراثشون چیکار کردم چی دارم بگم؟ میتونم جلوشون سر بلند کنم؟

 چند کیلومتر مونده به اندیمشک رسیدیم به پادگان دو کوهه که محل آماده سازی نیرو ها و اعزامشون به جبهه بوده و یه بازدید کلی ازش داشتیم و تجربه بسیار جالبی بود و یکم تونستم خودمو تو اون فضای جنگ قرار بدم. بعد از اندیمشک رفتیم دزفول و بعد از زیارت حضرت دانیال نبی در شوش ، راهی اهواز شدیم. از اینجا به بعدش دیگه توصیف ناپذیره و هرچی هم من بگم فایده نداره و خودتون باید برید ببینید. اطراف جاده باغ های مرکبات بود و بوی بهار نارنج چنان فضا رو پر کرده بود که اصلا دلم نمیخواست جاده تموم شه. سر انجام رسیدیم به اهواز و رود کارونی که از بدو تولد موسیقی ایرانی خواننده ها براش جامه ها دریدند و افاضات فرمودند که در صدر شون میتونم از اندی و سندی نام ببرم ! 

دوستانی که منو میشناسن میدونن من توکیو و نیویورک و لندن رو هم با تهران عوض نمیکنم حتی برای یک هفته ولی نمیدونم اهواز چی داشت که اینجوری منو گرفت تا حدی که به خودم گفتم اگه قرار باشه جایی غیر از تهران زندگی کنم اون شهر قطعا اهواز خواهد بود و لاغیر. مردمش که فوق العاده با صفا و خونگرم بودن در حدی که آدم فکر میکرد دو دیقه اومده سر کوچه نه اینکه 950 کیلومتر راه اومده! اون یه ذره ته لهجه ی دست و پا شکسته ی خوزستانی که بلدم رو به کار گرفتم و تو صدم ثانیه با اهوازی ها صمیمی شدم! تا دلتون بخواد و فکرتون کار کنه فلافل و سمبوسه خوردم و هر بار میخوردم انگار نه انگار که چیزی خوردم! همون لحظه دوباره گشنه م میشد. نمیدونم مال آب سبک اهواز بود یا هوای مرطوبش که هرچی میخوردی نه احساس سیری میکردی نه اضافه وزنی پیش میومد. محیط شهر که به حدی سرسبز و پر درخت بود که فکر میکردی اومدی برزیل!

بعد از اهواز رفتیم آبادان و اونجا هم فیض اساسی بردیم. با مردم آبادان هم خیلی حال کردم. خیلی شاد و سر زنده بودن و به نظر میرسید هیچ چیزی نمیتونه ناراحتشون کنه. رفته بودیم بازار آبادان که یه چرخی بزنیم. اواسط بازار یه نفر آهنگ گذاشته بود و کاسب ها از مغازه دار بگیر تا دست فروش همونجا وسط خیابون داشتن میزدن میرقصیدن! درسته که کار درستی نبود چون داخل ایام فاطمیه بودیم (که صدا و سیمای ملی هم چقدر ارواح عمه ی مبارکش رعایت کرد) ولی میخوام به نکته ی مثبت این قضیه اشاره کنم. شما تو اهواز و آبادان به هیچ وجه موسیقی های آزار دهنده از نظر آهنگسازی یا کلامی نمیشنوید. نه خبری از رپ هست نه پاپ. فقط بندری و شاد میشنوید که نشون میده مردم اونجا موسیقی رو برای لذت بردن گوش میکنن و میخوان با موسیقی شاد به شادی درونی و بیرونی بیشتری برسن و از این مشخصه شون خیلی خوشم اومد. اما نکته ای که مسئولین باید رسیدگی کنن اینه که چندین نفر تو بازار های اهواز و آبادان برای رسیدن به شادی مضاعف داشتن علنی ماری جوانا و ترامادول و از این دست داستان ها میفروختن!!!

 بعد از آبادان به شهری رفتیم که زمانی 36 میلیون نفر جمعیت داشت یعنی خرمشهر. دیدن جای گلوله ها روی دیوار خونه های مسکونی متروکه ای که زمانی یکی مثل من و شما توش زندگی میکرده دردناک بود. بی شرف انقدر گلوله زیادی آورده بود که به در و دیوار شهر هم رحم نکرده بود. خونم به جوش اومده بود و دلم میخواست زمان به عقب برگرده تا منم سهمی داشته باشم تو این جنگ. این حس شدید تر شد وقتی به شلمچه و منطقه ی عملیات کربلای 5 رفتیم و همراه شدیم با کاروان های راهیان نور که تو کل مسیر می دیدیمشون. تا اونجا نباشید نمیدونید من چی میگم. تابلوی " با وضو وارد شوید " گوشزد میکرد که دارید پا به یکی از مقدس ترین مکان های ایران میذارید و باید خجالت بکشید از خاکی که به خون آغشته شد برای حفظ دین ، وطن و ناموس...

ما تو بهترین تایم ممکن رفتیم خوزستان هوای گرمش نبود که اذیتمون کنه و اکثر اوقات هوا ابری بود و گهگاهی بارون بهاری هم میبارید اما تو راه برگشت از شلمچه بارون بهاری تبدیل شد به سقوط قطره های نیم کیلویی آب در مقیاس وسیع به طوری که بارها نزدیک بود آب ماشین ما رو با خودش ببره و من توصیه میکنم کلا با پراید اونجا نرید که ممکنه نتونین ماشین رو کنترل کنین و خدای نکرده مفقود الاثر بشین! نکته ی منفی ای که تو استان خوزستان بود این ریزه گرد ها بودن که بعضی وقتا اونقدر شدید میشدن که میدان دید به 10 متر محدود میشد. اگه قراره تو عراق درختکاری کنن ، بارون مصنوعی ببارونن ، قیر پاشی کنن یا حتی اصلا خاک عراق رو با یه لایه از خاک سنگین بپوشونن بهتره هرچه سریع تر اینکارو بکنن. مردم اونجا چه گناهی کردن آخه؟ حیف نیست؟ دارن تو سرزمینی زندگی میکنن که از نظر حاصلخیزی و سبز بودن میتونه با انگلستان رقابت کنه ولی آلودگی هوا بیچاره شون کرده. 

میتونم بگم این سفر بهترین ، عجیب ترین و خاطره انگیز ترین سفر عمرم بود که سعی میکنم زود به زود سفر کنم به این استان ماورایی. عجیب بودنش به خاطر این بود که اولین سفر بود که در طولش دلم برای خونه تنگ نشد و اصلا حس غریبه بودن نکردم و وقتی رسیدم خونه نگفتم آخیش هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه. خوزستان برام فرقی با خونه نداشت...

از من نکن خدافظی...!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : میخواستم چند تا از عکس های سفر رو بذارم ولی پشیمون شدم. باید خودتون برید ببینید و اگه من براتون عکس بذارم تنها اتفاقی که میفته اینه که وقتی از نزدیک اونجا رو می بینید کمتر شگفت زده میشید. البته برای نزدیکان عکس ها رو ریختم تو اچ تی سی که نشون بدم! دلتون بسوزه! میخواستید نزدیک باشید!



برچسب ها : سندمن در خوزستان , سفرنامه سندمن , سندمن در راهیان نور , خاطرات جنوب محاله یادم بره , سندمن , کافه جوان , سفر های سندمن ,
دسته بندی : خارج از کافه ,

 

اشک ارث زلال فاطمه(س) است

هر چه دریاست مال فاطمه(س) است

 

آفریده خدا فقط او را

پس جهان در خیال فاطمه(س) است

 

از ازل داغدار زهراییم

تا ابد سال سال فاطمه(س) است

 

سال نو با لباس های سیاه

دور هر سبزه شال فاطمه(س) است

 

در دفاع از ولایت مولا

احسن الحال حال فاطمه(س) است

 

در و دیوار و دود جزئی از

سفره ی هفت دال فاطمه(س) است

 

نه فقط فاطمه(س) کمال علی(ع)

که علی(ع) هم کمال فاطمه(س) است

 

خوش به حال علی(ع) است با زهرا(س)

با علی(ع) خوش به حال فاطمه(س) است

 

آنچه گفتند چهارده معصوم(علیهم السلام)

همه در اصل قال فاطمه(س) است

 

نوکری کار خانواده ی ما

سروری کار آل فاطمه(س) است

 

بازویی که شکست در کوچه

تا به معراج بال فاطمه(س) است

 

زده بر سینه سنگ مولا را

میخ شاهد مثال فاطمه(س) است

 

با تبر می زند به ریشه ی دین

آن که قصدش نهال فاطمه(س) است

 

 

سلام بچه ها

شهادت حضرت فاطمه(س) رو به همتون تسلیت میگم. این روزا کم کم داره فضای عید از کشورمون رخت میبنده و دوباره بچه ها تو کافه شروع به کار میکنن.قبول کنین که عیده و بچه ها حال و هوای نوشتن ندارن. ولی کم کم روال کار به قبلا برمیگرده. 

 

فقط یه سوال دارم.

امسال از حودتون چی میخواین؟

 

منتظر جوابای زیباتون هستم.

 

یاحق

 




برچسب ها : اللهم عجل وفاتی سریعا , شهادت حضرت فاطمه(س) ,

کافه اعترافت جایی است که ما نویسنده ها و شما خواننده ها ، اشتباهاتی که توی زندگی انجام داده و از آنها پشیمانیم را برای استفاده همدیگر در آن به اشتراک میذاریم. فرقی نمیکند اشتباه در چه موردی ، در چه سنی و به چه شدتی باشد! مهم این است که در جمع مطرح شده و از نظر روانی برای خود فرد پیامد های مثبتی داشته باشد. منتظر متن های شما هستیم!


این متن رو کاربر محترم (مسعود) برامون نوشته و فرستاده که ازش تشکر می کنیم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


سلام به هم کافه ای های خودم. راستش من اشتباه های زیادی توی زندگیم کردم که بعضی هاشو اصلا روم نمیشه بگم ولی یه دونشو براتون میگم امیدوارم شما هم درس بگیرید. خودم که فقط تبدیل شدم به درس عبرت برای دیگران بخاطر این کارم

من وقتی 19 سالم شد درس خوندنو ول کردم که برم کار کنم. علاقه داشتم درس بخونم اما به خاطر یه سری مشکلات تصمیم گرفتم بی خیالش شم و برم سر کار. یه مکانیکی توی محلمون بود که رفتم پیش صاحبش که همسایه مون بود. گفتم آقا موسی من مشکل دارم و پول میخوام هر کاری هم بگید میکنم. گفت اتفاقا شاگردم دارم میره اهواز بخاطر فوت پدرش. این یه هفته که نیستش تو بیا وردستم وایسا ببینم کارت چطوره بعدا تصمیم میگیریم. منم خیلی خوشحال از اینکه کار پیدا کردم صبح ساعت 7 پاشدم رفتم اونجا. روز اول کار برام یکم مشکل بود اما از اونجایی که به پولش احتیاج داشتم سعی کردم باهاش منطقی برخورد کنم و بسازم. روز چهارم دیگه دستم راه افتاده بود. ظهرش آقا موسی گفت میتونی دو سه ساعت تنها مغازه رو بچرخونی؟ منم گفتم چرا که نه؟ رفت یه جایی کار داشت و به من نگفت. فردا و پس فرداش هم رفت و من تو مکانیکی تنها بودم. 

خلاصه آخر هفته شد و آقا موسی صدام کرد و گفت ازت راضی بودم اما شاگردم برگرده اینجا جای اونه. من یه لحظه حس کردم زیر پام داره خالی میشه و نا امید شده بودم که گفت : با این حال دوست ندارم بیکار باشی و دستت خالی بمونه. یه کار دیگه برات دارم. با ذوق گفتم چی؟؟ گفت یادته گفتی هر کاری حاضری بکنی؟ گفتم آره. گفت یادته من میذاشتمت در مکانیکی و میرفتم دنبال کارای خودم؟ من واسه یه آشپزخونه کار میکنم و سفارشای مشتریا رو میرسونم. من یه پوزخند تو دلم زدم. آخه آدمی که مکانیکی داره برای خودش و یه شاگرد هم داره اومده شده پیک موتوری؟ ادامه داد گفت اونجا یه نفر دیگه هم برای تحویل سفارش میخوان و گفتن یه آدم معتمد پیدا کنم. خیالت راحت پولش بد نیست. منم که برام مهم نبود کار چی باشه و فقط پول رو میشناختم گفتم باشه. آقا موسی مغازه رو بست و منو با موتورش برد به اون آشپزخونه ای که میگفت.

اونجا تازه دستگیرم شد منظورش از آشپزخونه چی بوده و برنامه از چه قراره. اون موقع مواد مخدر های صنعتی تازه اومده بود رو بورس و اونجا کراک درست میکردن. اون کسی که اونجا بود بهم گفت فردا میای اینجا یه موتور برمیداری با یه ساک جنس و میری پخش میکنی. هر ساک که بفروشی 400 تومن گیرت میاد. اسم اون همه پول که اومد من دیگه بیخیال همه چی شدم و قبول کردم. شبش تا صبح خوابم نبرد و همش رویا بافی میکردم که با این همه پول چه کارایی میتونم بکنم. فردا ظهرش سر ساعتی که قرار بود رفتم اونجا و موتور و ساک رو برداشتم و رفتم پارک لاله تهران که بفروشمشون. فروشم هم خوب بود. دو سه ماهی کار کردم و نزدیک 10 میلیون سرمایه جور کردم. اما از خودم و کارم بدم میومد. از اینکه من باعث اعتیاد جوان ها میشدم نفرت داشتم.  رفتم آشپزخونه و گفتم من اون مقدار پول که میخواستم جور کردم و دیگه نمیخوام اینجا کار کنم. اون یکم بد نگاه کرد و بعد از یه مدت فکر گفت باشه ولی فردا رو هم برو تا یه نفر جدید پیدا کنم. من یکم مشکوک شده بودم اما بی خیال شدم و رفتم. فرداش وقتی داشتم جنس میفروختم یهو یه ماشین پلیس اومد کنارم و منو با کتک بردن توی ماشین. سرتون رو درد نیارم من تو بازجویی گفتم جنس ها رو از کجا میاوردم ولی وقتی پلیس ها رفتن اونجا هیچ اثری از آشپزخونه نبود. تخلیه کرده بودن و رفته بودن. گفتم آقا موسی شاید یه خبری ازش داشته باشه ولی اونم هیچ اثری ازش نبود و آب شده بود رفته بود تو زمین.

من به جرم حمل و فروش مواد 5 سال زندانی شدم ولی بعد از 3 سال آزاد شدم و الان توی یه بوتیک فروشندگی میکنم اما واقعا از گذشته ی خودم پشیمونم و هر کاری هم کردم جبرانش نکرد. هر کاری کردم سکته ای که مادرم کرد برنگشت و طرف چپ بدنش دیگه حرکت نکرد

بچه ها توروخدا مواظب باشید...
فدای همتون - مسعود



برچسب ها : کافه اعترافات , مهمان کافه جوان , کافه جوان , دلنوشته های خوانندگان کافه جوان , اعتراف , کافه جوانی , سندمن ,
دسته بندی : ﻛﺎﻓﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ , مهمان کافه ,
بازدید

سلام رفقا

 

احوالات؟ عیدتون هم مبارک باشه. ایشالا که حرمت مادرم رو دارین و تو این ایام حرمت شکنی نمیکنین. تو این پست حرف زیادی برا گفتن ندارم. این پست رو برا یه نفر گذاشتم که نمیدونم از کجا ولی یه جوری آدرس این وب رو پیدا کرده. کسی که اصلا دوس ندارم باهاش هم کلام بشم. پس متن آهنگ ولنتاین از بهزاد پکس رو براش میذارم تا خودش بکشه عقب. البته به همتون(مخصوصا اون)پیشنهاد میدم ان آهنگ خیلی زیبا رو دانلود کنین و گوش بدین.

 

 

 

راستی امسال عید قراره بعد از 1سال دوباره  تو حوزه های مختلف فعال بشم و دست از تنهایی بردارم. ایشالا فعالیتام تو کافه هم بیشتر میشه

 

*****************************************************************************

 

 

 

هوا سرده نه به سردیه چشاتو / ی چند فقره شعره به گرمیه شباتو

 

که یکی دیگه جای من لک زده رو تو /  از این الکی غیرتیا داره خب هواتو

 

ببین من دیگه فک به تو نمی کنم /  من به عشق تو نمیخونم

 

تو شبی که همه آدما جفت میشن باهم / اه چی بود بگو اسمشو نمیدونم

 

منم که تو این روزا تورو شناختم /  منم که همش با بدیات ساختم

 

همون آدمی که همیشه شاد بود /  اون منم که همش کنار تو باختم

 

برو واسه رفتنت دیگه دست دست نکن / دیگه اشک نریز برو خستم نکن

 

آره برو دیگه اینجا جای تو نیست / اون منم که ایندفه خستم نه تو

 

یه گوشه یه جایی یه آدم رد داده / من با یه شراب چن ساله

 

یه سیگار یه آتیش یه فک پر از دود / اون که همه خوشیارو یه شبه پر داده

 

اون منم که تا پارسال بودی باهاش / الان یکی دیگست راستی خوبی باهاش

 

واست هدیه خریده رنگ عادت ماهانه / تو قفل کردی هنوز رو ساعت مامانه

 

که دیر نشه قرار بعدی کجا بود ها؟ / یا نه چشات هنو قفل خیابونا

 

یا حال نکردی فاز پشیمونی داری / هه منم حالا دیگه گرگ بیایونا

 

تو فازت اینه تو برف تو آلاچیق بشینی / یا روز ولن واسه اون کادو چی بگیری

 

ولی من تو فاز تنهایی میشینم / تو زیر زمین یه گوشه تنهایی میمیرم

 

منم که تو این روزا تورو شناختم / منم که همش با بدیات ساختم

 

همون آدمی که هیشه شاد بود / اون منم که همش کنار تو باختم

 

برو واسه رفتنت دیگه دست دست نکن / دیگه اشک نریز برو خستم نکن

 

آره برو دیگه اینجا جای تو نیست / اون منم که ایندفه خستم نه تو

 

بگذریم از این حرفا پر گوشمه / که روزگارم شده مثل حال و روزم هه

 

بشین ادامشو گوش کن همینجوری نموندم / که خوشیامو کنارت همه رو پروندم

 

یکی اومده تازه عشقو فهمیدم / از این الکیام نیستش که فاز غم میدن

 

دیگه قرص نمیخورم سر فشار عصبی / اینکه نمیرسیم بهم این حسو بلعیدم

 

یه روزایی هست از این به بعد / که میرسه به گوشت الان به شب

 

نزدیک شدیم دیگه دپرس نیستم / که بیشتر از تو بود مرام سگ

 

خلاصه بیخیال ما شو که قاطی مرغاییم / همه خالیاش مال تو ما دل پر داریم

 

یکی بهتر از خودم مثل کف دست صاف / ما باختارو دادیم رو فاز برداییم

 

منم که تو این روزا تورو شناختم / منم که همش با بدیات ساختم

 

همون آدمی که همیشه شاد بود / منم که همش کنار تو باختم

 

برو واسه رفتنت دیگه دست دست نکن / دیگه اشک نریز برو خستم نکن

 

آره برو دیگه اینجا جای تو نیست / منم که ایندفه خستم نه تو

 

...

 

 

 

یه سری حرفا تو دلم مونده بود خیلی وقت بود میخواستم بهت بزنم ولی فرصت نمیشد

 

هنوز سرپام واسه روزای بهتر روزای خیلی بهتر

 

 

 

خدا نگهدارتون




برچسب ها : متن آهنگ ولنتاین از بهزاد پکس , آهگ جدید بهزاد پکس , آهنگ جدید دیس لاو , جملات عاشقانه ,
سلام
این متن توسط_الی_نویسنده مهمان نوشته شده و به من سپرده شده تا منتشرش کنم. این دومین متنی که برای ما ارسال میکنن. این شما و این هم متن ایشون:
...............................................................................................................................................................................
سلام خدمت همه دوستاى گل کافه

اول از همه میخوام سال جدید و به همتون تبریک بگم ایشالا برا همه سال خوبى باشه. خب... تا الان سه قسمت از سریال شبکه دو یعنى خوب بد زشت پخش شده و بعضیا گفتن خوب بوده و بعضیام لیچار بار کارگردانش کردن. ولى من میخوام دوتا تشکر از کارگردانش بکنم! اول براى زنده نگه داشتن یاد و خاطره کلیپپپپس!!! که به خوبى هرچه تمام تر نماد جمع کثیرى از دختراى ایرونى رو به نمایش گذاشت!

این وظیفه خطیرو خانم بهنوش بختیارى زحمتشو کشید!!البته در پرونده ایشون سوابق درخشان دیگه اى همچون گزارشگرى فوتبال هم هست !(مدارکش هم موجوده!نشون بدم؟؟) ضمن تشکر میخواستم نسل جدید مقبره سازى بانوان رو از همین تریبون معرفى کنم! نظر به اینکه اخیرا کلیییپسسس خز شده، قرار بر این شده از این بعد از دمپایى و کش به سبک یانگوم استفاده کنن! چجورى؟ به این شکل که ابتدا دمپایى ابرى رو روى سر قرار داده و سپس با استفاده از کش اونو روى سر نگه میداریم! خب دختر خانوماى گل همه یاد گرفتن؟؟
دوم بابت اون سوتى جذابى که دیشب بازم خود بهنوش بختیارى با اون تبلت کاملا واقعیش داد!! آخه این چه کاریه خواهر من؟؟ گارد تبلت جلو دوربینو گرفته اونوقت تو میخواى عکس بگیرى؟؟ إ إ ! خو یه سوتى بده که کمتر تو ذوق بزنه! والا! با اون دماغت!!!!
هى ما هیچى نمیگیم هى بیشتر مارو بووق فرض کنید! ماکت تبلت دست گرفتى هیچى. اقلا اون جلد لامصبو باز کن موقع قیف عکس گرفتن، اومدن!!

خب بسه! فعلا به اندازه کافى از خواهر بهنوش و سریالشون انتقاد کردم!
تا روزى دیگر و سوتى دیگر خدانگهدارررر



برچسب ها : سوتی در برنامه خوب بد زشت , سریال نوروزی , سوتی های جدید , جک جدید , طنز فیسبوکی , نویسنده مهمان کافه جوان ,
سلام به همه عزیزان

امیدوارم سال خوبی رو سپری کرده باشید و سال جدید براتون سرشار از موفقیت باشه و بتونین به هدف هایی که برای خودتون معین کردید یا خواهید کرد ، برسید.

سال 92 که یکی از بدترین و بهترین سالهای زندگی من بود سرانجام به پایان رسید. میتونم اسمشو بذارم سال افراط. بعضی وقت هاش خیلی خوب بود و بعضی وقت هاش خیلی بد. کلا یه نمودار سینوسی بود و هیچوقت یه ریتم ثابت رو طی نکرد. به خاطر همین از نظر ذهنی خیلی بهم فشار وارد شد و تمام چیزی که ازش باهام مونده خستگی مسیره.

یادمه پارسال همین موقع 3 تا پست گذاشتم و توش اتفاقات مهم سال رو نوشتم که یه مروری هم کرده باشیم بر آنچه گذشت اما امسال اصلا حالشو نداشتم! همین الان که دارم اینو مینویسم یادم افتاد امسال ویژه نامه ی نوروزی هیچ کدوم از مجله هایی رو که یه زمانی آرشیو شونو جمع میکردم رو نگرفتم. اصلا به کل یادم رفته بود از بس سرم شلوغه این چند وقت! هرچی هم نمیخریدم دیگه ویژه نامه ی نوروزیشونو از دست نمیدادم! مخصوصا 3 تا مجله ی همضهری جوان و تماشاگر و دانستنیها. 

من که هرسال از 2 ماه مونده به عید میرفتم کلی خرید میکردم امسال به جایی رسیدم که 20 دیقه قبل از تحویل سال رفتم دو تیکه لباس خریدم و اومدم! وقت نمیکردم این چند روز بیام کافه پست های بقیه رو بخونم! اما یه سری حرف برای گفتن دارم

اخیرا که مشغول یه کاری بودم با آدمای زیادی برخورد داشتم که قبل از اینکه باهاشون حرف بزنم فکرشم نمیکردم با کیا طرفم! با چند تا بازاری در صنف های مختلف دوست شدم که خیلی از تجربیاتشون رو بهم انتقال دادن و واقعا کمک های ذهنی زیادی ازشون گرفتم. یه مثالشو بهتون بگم که با یکی از بزرگان عرصه ی فلافل فروشی آشنا شدم. وقتی شروع کردیم به حرف زدن دیدم این آدم 28 ساله دنیای تجربه س! از دانشگاه دولتی تبریز مهندسی مکانیک گرفته بود و رفته بود تو چند تا شرکت کار کرده بود که دوتاش فقط مربوط به دارو و مواد شیمیایی بود! اونجا معتاد میشه و بعد از 5 سال میره کمپ ترک اعتیاد و اونجا 9 ماه میمونه تا ترک کنه! ( اکثرا بین 40 روز تا 2 ماه ترک کردنشون طول میکشه ) بعد که پاک میشه میره تو کار واردات و از ترکیه لباس وارد میکنه اونم در مقیاس بالا! آخرشم میره یه سوله ی بزرگ ردیف میکنه برای تولید مواد فلافل و الان هم خودش کار میکنه هم مواد فلافل رو میفروشه و به کشور های همسایه هم صادر میکنه! این وسطا چند وقت هم تو کار طب گیاهی بوده. شما در نظر بگیرید که چقدر میتونید از این آدم اطلاعات بکشید بیرون! تازه این فقط یه موردش بود

اونجا با یه پسری هم آشنا شدم که داستان جالبی داشت. عاشق دختر عموش بود و میخواست باهاش ازدواج کنه. از اون طرف یه دختری از آلمان توی فیسبوک عکس اینو دیده بود و عاشقش شده بود که از قضا دختر مدیر یکی از بخش های کارخونه ی آدیداس بود! مونده بود چیکار کنه و اومده بود پیش من درد و دل میکرد. با دختر آلمانیه بد تا میکرد و دلش پیش دختر عموئه بود. نشستم قشنگ بهش مشاوره دادم گفتم ببین تو الان چیکاره ای؟ گفت گچ کار. گفتم اگه دختر عموتو بهت ندن چی؟ چیکار میخوای بکنی؟ تا آخر عمر همین گچ کار که هستی میمونی. بلند شو برو آلمان یه زندگی تازه رو تجربه کن. این دختره هم که تو رو دوس داره و بهت جواب رد نمیده. فوقش اینه که میری آلمان می بینی خوشت نمیاد برمیگردی ایران. اون موقع رو نیمکت ذخیره هنوز دختر عمو رو داری و میتونی مانور بدی.  آقا اینم بلند شد شبش رفت فیس بوک به دختره گفت اگه منو میخوای باید مسلمون شی. دختره گفت بذار فکر کنم. فردا شبش که رفته بود دختره حجاب گذاشته بود و تو همون چت تصویری برگشت گفت اشهد ان لا اله الا ا... ، اشهد ان محمدا رسول ا...

گفت وقتی اینو ازش شنیدم مو به تنم سیخ شد و مدارکمو براش فرستادم تا دعوت نامه برام بفرسته و برم آلمان. من هم وقتی اینو شنیدم خیلی خوشحال شدم از اینکه تونستم با حرفم رو طرف تاثیر بذارم و یه کاری کنم برا دنیا و آخرت جفتشون خوب بشه. شوخی شوخی برگشتم گفتم پس اشهد ان علیا ولی ا... اش کو؟ بپا یه وقت سنی نشه ها! پسره گفت چه فرقی میکنه؟ شیعه بشه یا سنی مهم اینه که مسلمون شده. من یه لحظه جا خوردم. مونده بودم چی بگم که دیدم بلــه چند روزه دارم با یه سنی حرف میزنم. دیدم بهترین وقته که بشینم در قالب دوستی باهاش حرف بزنم ببینم فازش چیه. تو تمام نقطه های دینی ، اخلاقی ، معرفتی ، رفتاری ، شرعی و... با هم موافق بودیم. فقط یه جا به مشکل بر خوردیم اونم سر یه نفر بود : علی

میگفت ما هم علی رو قبول داریم . میگیم مرد خوبی بوده ، با غیرت بوده ، شیر خدا بوده ، مرد بوده ، فلان بوده ، بهمان بوده ولی میگیم خلیفه ی چهارمه. من گفتم عزیزم ما کلا نظام خلیفه بودنو قبول نداریم! چطوری میشه کسی رو به رسمیت بشناسیم که وقتی همین علی داشت پیامبرو دفن میکرد واسه خودش شورا تشکیل داده بود که جانشین پیامبرو انتخاب کنه؟ چطور علی رو چهارم بدونیم پشت سر کسی که دختر پیامبر رو شهید کرده؟ خلیفه ای رو بپذیریم که با همفکری وزیر یهودیش به اسلام خیانت کرد؟ چرا خلیفه هاتون اجازه نمیدادن تا چندین سال احادیث پیامبر مکتوب بشه و کسی که مکتوبشون میکرد رو به قتل میرسوندن؟ 

اما اون همش سفسطه میکرد و میگفت حالا چه فرقی میکنه علی اول باشه یا چهارم؟ میومد توپ رو مینداخت تو زمین اعداد ارقام و بحث اصلی رو میپیچوند. خدا بیامرز دکتر شریعتی چه صبر و حوصله ای داشت که مکتب تقریب رو راه اندازی کرده بود! من حوصله نداشتم وگرنه از کتاب های خودشون که بعد از قرآن قبولشون دارن براش اثبات میکردم صحابه ی پیامبری که اینا تا حد خود ییامبر میارنشون بالا و به خاطر صرف صحابه بودن بزرگشون میکنن ، همچین آدمای شاخی هم نبودن. البته قابل توجه بعضیا که من به هیچ وجه نه به خودش نه به اعتقاداتش توهین کردم و دعوا هم باهاش نکردم. اما تفکرش رو خطرناک میدونم و اگه کسی وارد نباشه و اعتقاداتش محکم نباشه ، به یکی از اینا برخورد کنه قشنگ چپ میکنه و میزنه تو خط اسلام تحریف شده. توصیه م اینه که یا با اینا بحث نکنید یا اطلاعات خودتونو قوی کنید. نصف حرفاش این بود که اصلا نباید بحث دینی کنیم چون باعث دعوا میشه! در حالی که نظر من مخالف اینه و میگم تو هر بحثی بالاخره یه نفر داره اشتباه میکنه و باید انقدر مرد باشه که یا اشتباهشو بپذیره و اصلاح کنه یا در کمال مسالمت حرف طرف مقابلشو قبول نکنه نه این که کم بیاره فحش بده و دعوا کنه!

اما تو این ماجرا من بیشتر به بزرگی امام علی پی بردم و بعد از بحث کردن با این پسر ، تا ساعت ها به این فکر میکردم که ببین علی کیه که از قبل آفرینش آدم و حوا سرش دعوا بوده تا همین الان! فکر کنم تا آخر عمرم هم مطالعه کنم نمیتونم علی رو کامل بشناسم و فقط خود خدا میدونه چی خلق کرده. به قول یکی از بچه ها اون فرقه ای که علی رو خدا میدونن حتی 10% علی رو هم نشناختن!

اما اواخر کارم به یه آدم برخوردم که واقعا حالمو خراب کرد. داشتیم درباره عید بحث میکردیم برگشتم بهش گفتم ما امسال آجیل نمیخریم. گفت چرا؟ گفتم به خاطر اینکه دهه فاطمیه افتاده تو عید و ما به احترام این ایام آجیل که نماد جشن و شادیه رو جلوی مهمون نمیذاریم. یه پوزخندی بهم زد به نشونه ی اینکه : برو بابا این حرفا کیلو چنده. چنان خونم به جوش اومده بود که نزدیک بود با نانچیکوی جدیدم بزنم سر و صورتشو بیارم پایین. اینو گفتم که حواس بقیه هم جمع باشه که امسال ما مثل سال های پیش عید نداریم و سیاه پوش مادرمون هستیم.

فرا رسیدن سال نو رو به همه تون تبریک میگم ولی یه تبریک خشک و خالی...

از من نکن خدافظی...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : نانچیکوی جدیدم آهنیه و خیلی هم خوشگله و همون سنی به نشونه ی دوستی بهم یادگاری داد. سنی بود ولی درک و شعور انسانیش از خیلی از به اصطلاح شیعه ها بیشتر بود - مخصوصا همین نمونه آخری که گفتم - کاش این شیعه های ما نصف شعور و رفتار اون سنی رو داشتن. باور کنید زور داره آدم از یه سنی انسانیت ببینه اما از یه شیعه ی 12 امامی فقط دودره بازی و مال مردم خوردن و کلاه سر این و اون گذاشتن و ریا ببینه. اون سنی اگه دزدی هم بکنه با نماد علی این کارو نکرده. نمادش ابوبکر و عمر و غیره ان. اما ما ها دست از پا خطا کنیم میگن بیا شیعه های علی رو نگاه کن! به خاطر کثافت کاری ما آبروی علی میره. بیاید یه ذره خودمونو جمع کنیم. سال جدید رو به امید اینکه کمتر علی رو سر افکنده کنیم شروع کنیم و پاش وایسیم...




برچسب ها : کافه جوان , سندمن , بحث بین شیعه و سنی , بحث مسالمت آمیز بین شیعه و سنی , ایجاد دوستی و نزدیکی بین شیعه و سنی , دهه فاطمیه مهم تر است یا عید نوروز؟ , سال 93 با کافه جوان ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
آخرین مطالب
» مسابقه جایزه دار : ذهن خوانی! ( چهارشنبه 27 فروردین 1393 )
» داستان طناب دار -- نوشته منصور کبیر ( چهارشنبه 27 فروردین 1393 )
» اعتراف مادام ( شنبه 23 فروردین 1393 )
» اندر عاقبت عشق وافر ( پنجشنبه 21 فروردین 1393 )
» زیرنویس هایی از جنس یارانه! ( چهارشنبه 20 فروردین 1393 )
» نقد پایتخت 3 ( شنبه 16 فروردین 1393 )
» سندمن در تعطیلات کجا بود؟؟ ( جمعه 15 فروردین 1393 )
» از ازل داغدار زهراییم ... تا ابد سال سال فاطمه است ( پنجشنبه 14 فروردین 1393 )
» دعوای من و سندمن! ( جمعه 8 فروردین 1393 )
» اعتراف مسعود ( دوشنبه 4 فروردین 1393 )
» گم شو ( شنبه 2 فروردین 1393 )
» بازهم سوتی...سال جدید سوتی جدید ( شنبه 2 فروردین 1393 )
» ...و سرانجام 93 ( جمعه 1 فروردین 1393 )
» سلام سال جدید ( سه شنبه 27 اسفند 1392 )
» علم بهتر است یا ثروت؟!!! ( دوشنبه 26 اسفند 1392 )
» داستان پونز --نوشته منصور کبیر ( دوشنبه 26 اسفند 1392 )
» یادش بخیر... ( چهارشنبه 21 اسفند 1392 )
» اصفهان نامه - اولین سخنرانی! ( شنبه 17 اسفند 1392 )
» تصویر لو رفته آکادمی گوگوش ( شنبه 17 اسفند 1392 )
» متشکرم ( دوشنبه 12 اسفند 1392 )
» پله پله تا پیدا کردن موسیقی ( شنبه 10 اسفند 1392 )
» چشم ها ( شنبه 10 اسفند 1392 )
» هدف دار زندگی کنیم ( پنجشنبه 8 اسفند 1392 )
» فتواهای جدید علمای وهابیت-2 ( چهارشنبه 7 اسفند 1392 )
» اعتراف الی ( سه شنبه 6 اسفند 1392 )
» جواب سوال دوم ( سه شنبه 6 اسفند 1392 )
» هدف داری؟! ( یکشنبه 4 اسفند 1392 )
» أَیْنَ قاصِمُ شَوْکَهِ الْمُعْتَدینَ یعنی چه؟ ( شنبه 3 اسفند 1392 )
» گزینه هام کو .... ( جمعه 2 اسفند 1392 )
» فتواهای جدید علمای وهابیت ( جمعه 2 اسفند 1392 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:52)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت