کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلاااام به همه اهالى کافه.حال و احوالاتتون چطوره؟الهى...حول حالنا الا احسن الحال.

این دعا فقط واسه سر سفره هفت سین نیست.شاید یه نفر مث من واسه هم دوستاش خوشى و سعادت بخواد،اونوقته که به کار میاد!نمیخوام از بحث جـــــــــــــــــذابمون دور بشم پس بریم سر اصل مطلب.

قسمت آخر از بخش دو!!!ستایش رو دیدید؟!هرکى ندیده هم غصه نخوره چیزى رو از دست نداده!درسته!دقیقا همون چیزایى بود که همه پیشبینى کرده بودیم!دقت کردین چ تشابه هاى مسخره اى درست کردن؟! آقاى کارگردان خواستن که به طور کاملا تصادفى هم باباى حشمت پاهاش مشکل داشته باشه هم باباى باباش!!جالبه نه ؟حالا اون به کنار! حشمت فردوس دقیقا درست بعد از دیدن بلال فروش که اونم اتفاقا کاملا تصادفیه ،باید کلىىىى خاطره یادش بیاد با بلال فروشى!!

 وقتى صداشو انداخت رو سرش و آواز خوند محمد اصلا نگاه به دور و بر نکرد که شاید زشت باشه!!انقدر مسخ اون صدا شده بود!!! من یه پیغام براى کارگردان محترم دارم :جناب کارگردان لازم به یادآورى نبود که نازگل هنوز عروسى نکرده!!
تا اواخر فیلم کمتر کسى به ذهنش میرسید که ستایش 3اى هم درکار باشه!چون همه فکر میکردن خود کارگردان به فکر آبروشه و همینجا این سناریوى مسخره رو تمومش میکنه ولى کارگردان محترم با اون تیتر مژده قسمت سوم و برداشتن سکانس آخر صرفا جهت آب بستن بهش این وعده رو به بیننده ها داد که هنوزم قراره سر کار باشید!!خب من الان کار کارگردانو راحت میکنم و براتون میگم چ اتفاقى قراره بیفته.توى یه صحنه خیلى خیلى رمانتیک که فقط مختص فیلماى ایرانیه(چون تو خارج بازیگرا دست همو میگیرن و یه سرى کاراى بد بد دیگه!!)نازگل دوشادوش محسن به خونه بخت تشریف میبره،حشمت فردوس و محمد برمیگردن شمال ،محمد ماهى فروشى راه میندازه و حشمت فردوس هم بلال فروشى! و بذارین بگم! حشمت فردوس هیچوقت دوباره پولدار نمیشه! نه بخاطر روى اوردنش به بلال فروشى! نه! چون هربار که محمد براى خودشیرینى یه "چششششم پدر بزرگ "بلند بالا میگه حشمت فردوسم دوتا بلالاشو حواله محمد میکنه و میگه: بیبیین...حالا که بهم گفتى پدر بزرگ این دوتا بلالو بخور کیف کنى! و محمد هم که رگ خواب فردوس دستش اومده از شمال و جنوب و شرق و غرب هى "پدربزرگ "به خیک فردوس میبنده!!

بعد حشمت که به دلیل هووووورت بالا کشیده شدن کل اموالش توسط "صابر پخمه هه "نسبت به محمد احساس عذاب وجدان میکنه فاز غم میگیرتشو و میگه :من...حشمت فردوس ،کسى که خیلى سال پیش میخواست از لب مغازه تا تو خونه رو برات قوطى شیر خشک بچینه الان اینجورى مفلس شدم.بعد یه آه دل و روده سوز میکشه و سرشو میندازه پایین.محمدم دوباره عینهو قاشق نشسته میپره وسط و میگه(نکته:اینو با همون لحن مخصوص خود محمد بخونید) نه ...پدربزرگ،من هیچوقت از شما چیزى نمیخواستم...و اما ستایش! اسطوره بخش اول و نادم بخش دوم! آیا فکر میکنید در پارت سوم از دستش راحت شوید ؟آیا فکر میکنید او دست از سر کچل شما برمیدارد ؟!خیر! ستایش همواره پابرجاست!!! و در پارت سوم هم قراره نقش یه مادربزرگ دلسوز و فداکارو براى گل پرى(بچه نازگل و محسن)بازى کنه!!

خب دوستان اینم از ستایش 3 !امیدوارم خوشتون اومده باشه....
تا بعد …خدانگهدار 




برچسب ها : آخه چرا انقدر این ملتو بازی میدید؟؟؟ , پشت صحنه سریال ستایش , آیا قراره در ستایش 3 ستایش نقش یه گانگسترو بازى کنه؟؟؟ , آیا ما واقعا سرکاریم؟! , ستایش 3؟؟؟؟؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه فیلم و سینما ,

سلام

به نظر میاد از جمله کسانی که منو خوب شناختن و خشم منو درک کردن مدیران میهن بلاگ هستن. بعضا در جریان هستید و بعضا هم در جریان نیستید که دلیل کم پیدا بودن اخیر من تو کافه ، مشغول بودنم برای درست کردن سایت رسمی سندمن بود.  اونم مثل کافه جوان رو پلت فرم همین میهن بلاگه. میتونستم براش هاست بخرم و از طریق وردپرس کارو پیش ببرم اما به دلایلی بی خیال قضیه شدم. یکیش اینه که تو این چند سال من و منصور همه سیستم های وبلاگ دهی رو امتحان کردیم و آخرش رسیدیم به میهن بلاگ که از همه خدماتش کامل تر بود و کاربر پسند تر. جا داره این وسط یادی هم از عمه علیرضا شیرازی هم بکنیم که خیلی ما رو اذیت کرد و ما هم همچنین!

حالا دلیل شاکی بودنم تو پست قبلی این بود که من بلند شدم رفتم از گرون ترین سایت ایران دامنه خریدم برای اینکه یه موقع قطع و وصلی نداشته باشه و جاش مطمئن باشه. بعد اومدم  متصلش کنم دیدم یه بی شرف از خدا بی خبری ورداشته دامنه رو بدون پشتوانه متصل کرده به وبلاگ خودش!

یعنی دامنه رو من خریدما! کلیدش دست منه! بعد اون همینطوری خیاری ورداشته دامنه رو استفاده کرده. من اومدم هرچی میزنم می نویسه آدرس تکراری است و توسط وبلاگ دیگری ثبت شده است! من میگم خدایا این دامنه رو که من 4 روزه خریدم مال منه چجوری یکی دیگه ثبت کرده؟ این شد که اومدم تو کافه شاکی بازی در آوردم و بعدش هم یه ایمیل دادم به پشتیبانی میهن بلاگ و الان که اومدم دیدم دامنه فیکس شده. حالا این به کنار اون عوضی ای که آدرس sandman.mihanblog.com رو اشغال کرده رو کجا فرو کنم من؟ اونجا بری اصلا هیچی نداره فقط آدرسو ورداشته گرفته. آخه من چی بگم؟ مردک الدنگ خو مگه مرض داری؟؟ یه ایمیلی چیزی هم از خودش نذاشته که یه بنده خدایی که انقدر طلبه س ایمیل بده اصن پول بهت بده که این آدرسو بی خیال شی. 

اصن من درک نمیکنم واسه چی ملت باید بیان آدرس ها رو اشغال کنن؟ ما با کیا شدیم 70 میلیون آخه؟ آمریکا حمله کنه با کی میخوایم بریم جنگ؟ 

یه توضیح هم بدم حالا که سایت رسمی سندمن راه افتاده به این معنی نیست که تو کافه فعالیت ندارم. اینجا هم هست اونجا هم هست ولی اونجا به مراتب فعال ترم چون محدودیتی ندارم و دستم باز تره برای هر کاری که میخوام بکنم. مقاله های طولانی اگه بنویسم تو جفتش هم زمان منتشر میشه ولی چیزای خورد و ریز و شخصی به طور کامل به اونجا منتقل میشه.

حالا نمیدونم آدرسو الان بهتون بدم برید ببینید یا اینکه بذارم کارای قالب و صفحات جانبیش به طور کامل که تموم شد لینکشو بذارم. بستگی به تعداد درخواست ها داره



برچسب ها : sandman cantona , sandman mandela , sandman aviator , sandman beautiful mind , sandman hitchcock , sandman tarantino ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
در کنار تمام رزهای سفید خانه یمان، رز قرمز مانند لکه ای خون قرمز که بر روی پیراهن سفیدی خشک شده باشد دلبری میکرد.
در کنار تمام گلبرگ های قرمز رز، تک برگ سبز، مانند لکه ای جوهر سبز، بروی پیراهن سقید خونین دلبری میکرد.
در کنار تمام خارهای ساقه سبز رز قرمز، تک ریشه آن مانند تک ریشه پیوند فرزند تازه متولد شده و مادر دلبری میکرد.
دلبری ها چنان ادامه داشت که چشم های سرخ من، رز سرخ را سیراب کرد و کم کم خشکیده.
****
دود سیگار به سرعت راه فرارشو از میان شش هام پیدا میکنه و به آرومی از بین دندون های به هم فشرده ام حرکت میکنه و با دم دوباره به سمت خودم بر میگرده و روی چشم هام جا خوش میکنه. سوزش چشم...مطمئنا مال سیگاره...همونطور که سوزش سیگارو دست مال آتیشه...پرت شدن ته سیگار کنار ته سیگار مثل پرت شدن برگ پاییزی کنار برگ پاییزیه.
****
برای خوابیدن همیشه دیره....هر چقدر زودتر بخوابی، تایم بیشتری رو میتونی استراحت کنی،بیشتر میتونی  جدا بشی، بیشتر میتونی از رویاهات لذت ببری،راحت تر میتونی خودتو به دست کابوسات بسپری، چون میدونی که تهش خوابه...بذار این کابوس لعنتی تموم بشه...بذار این رویای قشنگ شروع بشه....خواب موهبتی که خدا نصیب انسان کرد تا با اون به هرجا که جسمش نمیتونه برسه با روحش اونو به چنگ بیاره.
بخواب فرزندم
بخواب
****
نقطه پشت نقطه
حرف پشت حرف
کلمه پشت کلمه
جمله پشت جمله
خط خطی پشت خط خطی
همین پروسه رو بگیر دوباره از بالا بیا پایین میرسی به حال من
****
****
پ.ن1: دوستان نوشته هارو جدی نگیرید....یعنی اینکه نبینم یکی بیاد بگه " آآآ منصورم سیگاری شد رفت!"
پ.ن2:هرکی هر چقدر میتونه واسه دیگری آرزوی خوشبختی بکنه.
پ.ن3: کم کاریمو بذارید به پای پرکاریم توی مشغله های ذهنی و جسمیم.
 





برچسب ها : تنهایی پشت تنهایی , نوشته های منصور کبیر , نوشته ای ادبی منصور کبیر , دل نوشته های منصور کبیر , دل نوشته های زیبا , متن های زیبا ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
بازدید
مسخرس
فقط همینو میتونم بگم

مسخرسسسسس

ملت ایران یه سری هاشون خیلی بی شعورن
قبول دارم هر  جایی بد و خوب داره ولی بد های ایران از میانگین جهانی خیلی عوضی ترن

اصن مرض دارن
دست خودشون نیست که

یارو سادیسمیه
خو مردک مگه مرض داری؟
یه نفر این همه پول بی زبون خرج میکنه بعد توی نفهم کاسه کوزه شو میریزی بهم
فک میکنی خیلی زرنگی؟


یعنی دلم میخواد یارو بیفته دستم اول ببینم برای چی این کارو کرده بعد ببرمش اتاق شکنجه

ما از خارجی ها شاکی ایم بعد داخلیا امون نمیدن
به قول یکی از بچه های دانشگاه la elaha ealalah !!!!

والا



برچسب ها : مسخرس , سندمن بی اعصاب , سندمن شکنجه گر , سندمن پانیشر , sandman punisher , sandman unleashed , sandman unchained ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

سلام بر اهل کافه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ همه کافه ایا!!!!بیاین وسط ... . اوهوی کثافتِ منحرفِ بی شعورِ غرب زده باسن نلرزوناول بذارین من حرفم رو بزنم بعدا شروع کنین به قر دادن. میخواستم بگم اون بلندگوهای کنار خرابه بیاین وسط تا صدام به همتون برسه. خب بگذریم.

امروز هم یه داستان شاخ دیگه دارم.البته این داستان مال 3سال پیشه! اینو تو یه وبلاگ دیگم منتشر کردم ولی به یه دلایلی دیده نشد. حالا بازم منتشرش میکنم. ایشالا که براتون جدید باشه.

اینم داستان جدید:

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

خب قصه از اونجا شروع میشه که:


... ... ... . ( به علت مسائل اخلاقی از نوشتن این قسمت خودداری می کنیم ) تا اینکه جک از بالای دیوار کشتی داشته قسمت زنانه رو می دیده و رز متوجه میشه!!! و به جک میگه ساعت ... بیا سر کشتی منتظرم. خلاصه جک میره و اینا ... ( به علت مسائل اخلاقی از نوشتن این قسمت هم خودداری می کنیم ) و از رز خوشش می یاد و با هم قرار عروسی میزارند.


یه روز که رز و جک تو کشتی شون نشسته بودن ناگهان صدایی اومد. جک بلند شد و یه نگاهی به اطراف انداخت و دید که به به!! طوفان کاتریناست که داره میاد. یه مرتبه بلند شد و دست رز رو گرفت و گفت : تو برو تو پناه گاه سنگر بگیر، اسلحه من رو هم بنداز بالا می خوام باباش رو بیارم جلو چشاش و اینا ... .


رز بدبخت که تازه رفته بود کلاش جک رو پیدا کرده بود یه صدای دیگه شنید یه نگاهی به ته کشتی کرد دید که کشتی تا دسته فرو رفته تو آب (بر فکر بد لعنت). رز که ترسیده بود به جک گفت : اوی جکی بدو کشتی داره غرق میشه. جک دوید و رفت تو اتاقش و چراغ جادوش رو برداشت و دست کشید روی چراغ تا غوله اومد بیرون. غوله عصابش حسابی به هم ریخته بود . به جکی قصه ما گفت : مگه به توئه بابا سوخته نگفتم که هر وقت کار داشتی وقت قبلی بگیر و اینا و اینا ... (منظورم فحشه)


آقا غوله باز گفت : حالا من باید برات چی کار کنم بابامون رو در آوردی ... . جک گفت : والا این زیده که برا ما حواس مواس درست حسابی نذاشته که بینیم چی کار می کنیم. هر کاری بلدی بکن ما رو از شر این زیده راحت کن!!!! آقا غول ما هم که سرمای سختی خورده بود و حال درست حسابی نداشت الکی یه وردی خوند و رفت تو چراغش و گرفت تخت خوابید. جک یه نگاه به عقب انداخت دید که اوه اوه چه آب گوشتی شده!!!! هرکول اومده میگه سرش رو بگیر ( بازم فکر های بد بد نکنید ) و طناب رو انداخت و گفت ببند به سر کشتی تا بکشمش بالا ...


آره خلاصه جک سر طناب را گرفت و گره زد به ته کشتی. هرکول طناب رو تا کشید بالا کشتی بدتر غرق شد. جک یه مرتبه به زیر پاش نگاه کرد دید که آب تا زیر پاهاش بالا اومده. دوید و رفت رز رو بغل کرد و گفت: ای خدا بگم این هرکول رو چی کارکنه با این کار کردنش، که یه هو صدای چه چه بلندی شنید. کلش رو برگردوند ببینه کیه که دید مرد عنکبوتی با طناب( همون تار خودمون ) از تو آسمون آویزون شده و داره می یاد طرفشون. یه مرتبه با یه حرکت به طرز سامورایی جوفتشون رو بغل کرد و رفت خال آسمون!!! رز هم که مثل خر داشت کیف می کرد از اینکه پول کشتی درجه 3 داده بود و داشت با هواپیما درجه1 ( اینم شخصی ) سفر می کرد تا اینکه صدای تیر اومد!!


اوههههههههه نه آخه کی جایزه بگیر ها رو خبر کرده!!! بیچاره مرد عنکبوتی کلی آرزو داشت چه اتفاق بدی ...... (خیلی دلم سوخت براش من هم حســــــــــــــــاس)


خلاصه جک با رز و جنازه مرد عنکبوتی افتادن تو دریا. هرکول که حسابی تو فاز غیرت بود، پرید تو آب و یه 800_700 تایی ((آدم))رو نجات داد. جکی قصه ما هم  مثل خر کیف کرده بود _در حالی که دست رز تو دستش بود و داشت ماهی ها رو تماشا می کرد_ دید یه دلقک ماهی ناز و کوچولو کنارشه. جکی تا اومد ماهی کوچولو رو به رز نشون بده سر و کله یه کوسه کوچولوی ناز و توپل مپل پیدا شد و دلقک ماهی ر یه ضرب خورد!!!!! جک از ترسش خودشو خیس کرد ( شانسش گرفت که تو آب بود و کسی چیزی نفهمید ولی من چون آدم تیزیم فهمیدم!!!!) رز برگشت و دمپایی شو درآورد و زد تو سر کوسهه و هی پشت سر هم می گفت که توف کن بیرون!!!! توف کن بیرون!!!!!. کوسهه که عصبانی شده بود گذاشت دنبالشون. جفتشون از ترس با سرعت رفتن بالا و پریدن رو یه قایقا و به طرز سامورایی قایق رو خالی کردن ( ریختن تو دریا ) و خودشون رو رسوندن به ساحل.


خب قصه ما به سر رسید سندمن هم نیومد!!!

منصور: راست میگیا! سندمن کو؟؟؟

من: والا داداش اگه راستشو بخوای باید بگم که... چاق شد فروختمش!!!

منصور:

کافه چی:

این یارو جدیده:(اسمش چی بود؟آها! ونوس)

سندمن:

و من:

این بود قصه تایتانیک که میگن .

تا یادم نرفته بگم که : دانشمندها علت اصلی این حادثه دل خراش را غول چراغ مریض دانستند.

دوستتون دارم

خدانگهدار

..............................................................................................

نکته اخلاقی :

1- هیچ وقت از غول های چراغ تاریخ مصرف گذشته استفاده نکنید.

2-غول چراغ خود را دو ماه به دو ماه تعمیر کنید و از سلامت آن مطمعن شوید.

3-درصورت مریض بودن یا خراب بودن غول حتمآ به گارانتی مراجعه کنید.




برچسب ها : عکس و فیلم تایتانیک , قسمت های صحنه دار تایتانیک , داستان طنز , داستان اینجوری و داستان اونجوری , امید همچنان با داستان هایش میتازد... , جوک جدید , داستان جدید و مطالب طنز ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
سلام به همه اهالى کافه
خدمتتون عرض کنم که من از شخصیت minion ها (یکى از شخصیت هاى انیمیشن من نفرت انگیز)خیلى خوشم میاد خیلى بانمکن. چند وقتى بود دنبال عروسکش بودم البته عروسکش که نه ،سایز کوچیکش به عنوان جاسویچى! یه روز با دوستم رفته بودیم بیرون از کنار یکى از این مغازه هایی که عروسک و وسایل ولنتاین و خلاصه از اینجور چیزا دارن رد شدیم تو ویترینش سایز بزرگشو دیدم. گفتم بذار برم تو سوال کنم شاید کوچیکشم داشته باشن
-سلام خانوم ببخشید از این عروسکاى مینیون سایز کوچیکشم دارید ؟
دختره یه چند دقیقه اى نگاهم کرد (جان خودم اصلا نمیدونست چى هست چه برسه به تلفظ اسمش!!
-چى چى یون ؟
-اصلا شما بگو کورکدیل !!از این عروسک زردا کوچولوا …دارین ؟
باز مث منگولا نگام کرد!!آخر سر بردمش بیرون تو ویترین نشونش دادم:
-آهاااااااا از این کپسولیا رو میگى ؟
حالا نوبت من بود تعجب کنم!!
-ها ؟؟
-کپسولى دیگه!!
-شماها به این میگید کپسولى ؟؟(دلم میخواست وسط خیابون بلند بزنم زیر خنده ولى زشت بود پس فقط یه نیشخند زدم )
-اسمش کپسولیه دیگه
-حالا چرا کپسولى ؟؟خخخخخخ
-چون شکل کپسوله دیگه
-لابد اون خطى هم که بین بدن و لباسشه خط وسط کپسوووووله نه ؟؟
دختره دیگه رسما قاطى کرده بود! احتمالا نقشه با اردنگى بیرون کردن منو در سرش میپروروند!! اتفاقا منم داشتم فکر میکردم بذار یکم سر به سرش بذارم! 
-بعد خانوم یه سوال دارم! اگه سرشو از بدنش جدا کنیم پودراى وسط کپسول میریزه بیرون ؟؟
اوه اوه قیافش خطرناک شد! الفرار!!
-سایز کوچیکشو دارین حالا ؟!
دختره با یه حالت پرخاش گرانه: نه نداریم!
-باشه ممنون 
اومدم از مغازه بیرون و خواستم برم ولى گفتم بذار تیر آخرم بزنم بعد! برگشتم کلمو کردم تو مغازه و گفتم:
-راستى خانوم تو شهر به اینا میگن مینیون!!
دختره اومد پاشه از سر جاش که زدم بیرون ولى فکر کنم اگه میموندم میتونستم افتخار کندن کلیـــــــــــپسشم کسب کنم!! خخخخخ.و این گونه بود ماجراى من و خانوم کپسولى!


minion


تا بعد خدانگهدار همگى 




برچسب ها : خانوم کپسولی؟! , آخه کپسولی هم شد اسم؟؟؟؟؟؟ , فروشنده دیوانه , مینیون های بامزه ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
با سلام
کسی نیس سلااااام
هووووووووووو چه خبره صدای اعتراضات بازدید کنندگان 
این صدای کیه که یعنی می خواد خیر سرش ارو مشون کنه فک کنم سندیه
کافه چی:سلام ventus کجا بودی تا حالا.
من:مهمون شهرستانی داشتیم کار داشتم برا چی؟مگه چی شده؟
کافه چی:از اون روزی که رفتی،هی بازدید کننده ها میان اینجا میگن این یارو ventus کدوم گوریه؟
من:مهمون داشتیم سرم شلوغ بود.
کافه چی:خوب مهمون داشتی حد اقل میومدی اینجا نظر ها رو جواب میدادی.
من:خوب یادم رفت حالا دیشب جواب دادم راستی سندی از اون روزی که رفتم چیزی نگفته؟
کافه چی:از اون روزی که رفتی یه روز کامل خوشی زده بود زیر دلش هی داد میزد میخندید.رفتم بهش میگم چه مرگته بازدید کننده ها عصبی ان،میگه ventus رفته و از این چرت و پرت ها.
من:یعنی چی حالا چرا رفته اون جا به مردم چرت و پرت میگه.
کافه چی:فک کرده رییسه بقیه رو تحویل نمیگیره.
من:الان میرم بهش نشون میدم رییس کیه.
و پای کوبان به سمتش رفتم و دیدمش،جلو چشمامو خون گرفته بود؛ با یه قیافه ضایع منو نگاه میکنه پرستیج شبیه قارچ خور میگیره.
سندمن:به به اقای ventus چه عجب از این طرفا یه یادی از ما کردی نکنه راه گم کردی؟
حالا میکروفون هم تو دستش داره منو نگاه میکنه بعد همه مردم هم ساکت شدن دارن گوش میدن من هم یه بشکن زدم یکی از بچه های پشت صحنه رفت برام میکروفون اورد.
من:با سلام خدمت دوستان معذرت از این که دیر کردم مهمون شهرستانی داشتیم.
سندمن:این دلیل نمیشه تو باید بنویسی افتاد؟؟
من:سندی دوباره داری چرت و پرت میگیا؛ کاری نکن دوباره جلو بازدید کننده ها سکّه ی پولت کنم دیگه هم از این جور کلمه ها نمیگیا افتاد و نیفتاد و چه میدونم از این حرفا.
بعد دیدم بغض کرده می خواد گریه کنه.
من:خوب اون وقت اقا می خواد بره هزار تا کار با نخست وزیر اسراییل بکنه.
بعد دیدم زود فرار کرد بعدش هم شروع کردم به سخن برای بازدید کنندگان.
من:سلام و عذر خواهی مجدد من سعی میکنم از این به بعد تند تند پست بزارم برای شما دوستان من داخل این چند وقت میخواستم پست بزارم، ولی سرم شلوغ بود.
 از تمام نویسندگان به غیر از سندی که دوباره چرت و پرتو شرع کرده بود ...... حالا از سندی هم عذر خواهی میکنیم و همینطور از بازدید کنندگان گرامی عذر خواهی میکنم.
مردم هم یه ذره صبر کردن بعد همه اومدن تو کافه ما هم رفتیم سر کار خودمون.




خواهشا افراد زیر 18 سال اینو نخونن. بعدا نگی نگفتیا



برچسب ها : اگه پیشم بودی (18+) , سندمن , مطالب 18+ , 18+ , ورود افراد زیر 18 سال ممنوع , کافه جوان , فانتزی های شیرین سندمن ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
بازدید
mythe
عمو قصه باف. . .
بلــــــــــــــــه. . . 
قصه منو بافتی؟
بلـــــــــــــــــه. . .
به مردم انداختی؟
بلـــــــــــــــــه. . . 
بابا اومده. . .
چی چی اورده؟
نویستده جدید. . .
با صدای چی؟
Mythe. . .

بله دوستان. . .همونطور که عمو قصه گو   زحمت کشیدن و گفتن (همزمان یه چشم غره اساسی به عمو  قصه گو میره   که عمو    قصه گو    زیر لب لب فاتحه میخونه برا خودش!!) یه نویسنده جدید داریم که من همینجا بهتون میگم قراره رسما با پستای چرت و پرتش به مرز جنون بکشوندتون!!
 
mythe :عه عه عه!!مگه من چه هیزم تری به تو فروختم بشر؟؟؟
نه بچه ها این میخواد منو خراب کنه!من بچه خوبیم باور کنید!!به جان مش قلی خان نوه ی ملانصرالدین قمصری راست میگم!!
واسه رونق و رشد بیشتر کافه هر کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم حتی اگه لازم باشه هر روز بشین  پاشو برم!!فقط تروخدا منو از شنا معاف کنید که یبار رفتم شنا برم  دشمن شاد شدم!!

حالا بذارید یکم در مورد خودم بگم : یه آدم خیلی خیلی مهربون ، در سلامت عقلی کامل ،مغز متفکر ، استاد همه کاره!
فقط شما یه زحمت بکشید همه اینارو برعکس کنید 

حالا به مرور بهتر باهم آشنا میشیم. . . منتظر چرند و پرند های بعدیم باشد. . . تا بعد




برچسب ها : عمو قصه باف , یادداشت های یک دیوانه , mythe ,
دسته بندی : کافه طنز ,
بازدید

با سلام

خب دوستان اینم یه داستان دسته اول و زیبا:


در زمان حای قدیم وقتی شاه تیر اندازی میکرد . پسره دختر بازی میکرد . اون یکی کفتر بازی میکرد . دختره با دل پسره بازی میکرد . عدد 1234567-935-666 دختر ها را ضایع میکرد . امید در پی این بود که :


یکی بود یکی دیگه هم بود زیر گنبد کبود هیشکی نبود . توی یه دهکده کوچیک یه دختری بود که خیلی بلا بود. این دختر یه دوست پسر داشت که اسمش مارکو پلو بود که در روز تولد او یک تیشرت به او هدیه داد. یک تیشرت قرمز بد رنگ و ضایع و زشت و ایکبیری!!! با عکس آدمک یاهو در حال نیش خند.


دخترک بد سلیقه و کج سلیقه خیلی از این تیشرت خوشش اومده بود. از اون روز به بعد هر وقت که با این تیشرت می رفت بیرون بچه های محله شون می افتادند دنبالش و بهش متلک مینداختند!!! کار به جایی رسید که دختره دیگه هیچ وقت بدون این تیشرت ضایع بیرون نمیرفت!!! چون خوشش می یومد متلک بارش کنند. این بود که اُسکلان محلهِ شون لقبِ تیشرت قرمزی را بهش دادند. یه روز که تیشرت قرمزی می خواست بره سر قرار با اون دوست پسر اوران گوتانش، مامانش بهش گفت: بعدآ که کارت تموم شد یه سر به پدر بزرگت بزن چند وقته که مریضه!!!. تیشرت قرمزی از خونه که اومد بیرون دید چند تا از پسر های محله شون سر کوچشون نشستن وقتی که خواست از کوچه بره بیرون یکی از بچه پر رو های محله شون بهش گفت :" هی خانم کجا کجا !!! با ما این جوری نباش !!! "


تیشرت قرمزی هم برگشت بهش و گفت:" خفه شو پــــــــرووو " یکی دیگه از پسر های محله شون(این رو من میشناسم یه آدم سالوسیه که نگوووووووووووووووو) با مهربونی بهش گفت: کجا میری جیگر!!! تیشرت قرمزی هم گفت : دارم میرم خونه بابا بزرگم!!!  و به راهش ادامه داد و رفت و رفت و رفت تا به سر قرار با اون اوران گوتان رسید(( او با مارکو پلو تو جنگل قرار گزاشته بود )). ولی وقتی رسید از مارکو هیچ خبری نبود!!! تیشرت قرمزی یکم منتظر مارکو موند ولی از اون هیچ خبری نشد . تیشرت قرمزی حسابی ضایع شده بود و داشت بر میگشت که!!!!!!!!!! چشمش به جمال مبارک آقا مارکو افتاد که دست اون یکی دوست دخترش تو دستش بود و داشتن با هم مخندیدند و حال میکردن و لاس میزدن راه میرفتند!!!


تیشرت قرمزی که دختر بی جنبه و خود پسندی بود تا این صحنه را دید رفت جلو و گفت: بی شرفِ اوران گوتان منو میپیچونی؟؟ و یکی کشید زیر گوش مارکو پلو . مارکو پلو که حسابی ترسیده بود که یه وقت گندش جلو این دوست دختر جدیدش در بیاد برگشت و با کمال پر رویی به تیشرت قرمزی گفت : خانم چی کار می کنی  ؟؟ اصلآ شما کی باشین که من رو میزنین؟؟!!! و اومد که یه چشمک بزنه که یعنی آره حالا 3رو بگیر بعدن بهت میگم!!! که تیشرت قرمزی دست کرد تو کیفش و شمشیرش رو در اورد و مارکو را از وسط به دو نیم کره شرقی و غربی تقسیم کرد و با سرعت صحنه جنایت را به سوی خونه پدر بزرگش ترک کرد !!! ((خودم فکر نمیکردم اینقدر بی رحم باشه))


تو راه حسابی به مارکو فکر میکرد که " حیف شد عجب منبع درامدی بود "

فعلآ تا این جای داستان را داشته باشید


وقتی که تیشرت قرمزی داشت صحنه جنایت را ترک میکرد اُسکلان محله شون رسیده بودن دم در خونه بابا بزرگ تیشرت قرمزی !!!اسکلان محله تیشرت قرمزی در خونه پدر بزرگ تیشرت قرمزی را میزنند و وقتی که پدربزرگ تیشرت قرمزی در خونه را باز میکنه به اون حمله میکنند و دست و پاش رو می ببندند و میندازنش تو کمد لباسی و یکی شون هم به اسم پسر شجاع، لباس های بابا بزرگ تیشرت قرمزی رو پوشید و رفت جای پدر بزرگ خوابید و بقیه هم رفتند پشت کمد مخفی شدن.


تیشرت قرمزی هم که از همه جا بی خبر بود با عجله خودش را به خونه رسوند بدون این که دری بزنه یا بوقی موقی چیزی بزنه یهویی رفت تو و شروع کرد به پاچه خاری (( به عبارتی دیگه ...... )) !!!

    =-این هم متن مکالمه بین تیشرت قرمزی و پسر شجاع (( پدر بزرگ )) =-

 تیشرت قرمزی : سلام بابایی !!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : زهر مار عزیزم

 تیشرت قرمزی : چه خبر بابایی ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : دستهء تبر بابایی

 تیشرت قرمزی : تو اونجای آدم بی خبر بابایی

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : همچنین با خبر بابایی

 تیشرت قرمزی : بی ادب !!!

 تیشرت قرمزی : از کی تا حالا

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : از وقتی ایرانسل اومده !!

 تیشرت قرمزی : آره !؟!؟!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : نه دروغ گفتم !!

تیشرت قرمزی یه نگاهی به پدر بزرگش میکنه و متوجه یه تغیراتی تو چهره بابا بزرگش میشه و شروع میکنه به سوال پرسیدن !!!

 

 تیشرت قرمزی : بابایی چرا این قدر چشم هات تو رفته ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : از دست شما دخترای جیگره !!!

 تیشرت قرمزی : چرا دماغت این جوری شده ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : آخه مگه تو فوضولی ، مَد ساله !!

 تیشرت قرمزی : چرا گوش هات این جوری شده ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : باز هم مگه تو فوضولی آخه ، مادر زادیه !!

 تیشرت قرمزی : بابایی پس ریش و سیبی لت کو ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : با ژیلت زدم ، میگن بهم میاد ، نه ، یه 70_80 سالی انگاری جوون تر شدم  !!!

 تیشرت قرمزی : بابایی چرا اینقدر دهنت بزرگ شده !!!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : برا این که بتونم جیگرتو بخورم !!!

 

تا اینارو گفت همه اونایی که پشت کمد مخفی شده بودند پریدن بیرون و همه یک صدا با هم گفتن ما بوس می خوایم یالا ، ما بوس می خوایم یالا.

تیشرت قرمزی هم بدو معطلی شمشیرش رو در اورد و همشون را تیکه و پاره کرد .

 

نتیجه اخلاقی : هرکی چشمش در دور و بر دختر همسایشون باشه سزای کارش همینه !!!

**********************************************

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان شنل قرمزی , داستان طنز , داستان اینجوری و اونجوری , امید و شنل قرمزی , داستان تجاوز به یه دختر ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
به نام خدا سلام بچه ها خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خیلی خوشحالیم در خدمتتون هستیم

بالاخره ماه رمضان هم با همه روزه های گرفته و نگرفتش تموم شد و امیدوارم بهره کافی از این ماهو برده باشین

 هرکه دو روز از عمرش یکسان باشد از ما نیست. همه تون این حدیث رو شنیدید.  به شخصه من هیچی از این ماه نفهمیدم و واقعا ناراحتم. چون اکثر روزاش شبیه به هم بود. بدین شکل : صبح پا میشدم برم سرکار البته با تاخیر. سر کار حتی 20% روزای عادی هم بازدهی نداشتم چون هوا گرمه و آدم جونش در میاد. باور کنید اونجا که من کار میکنم اصلا ماه رمضون نشده بود! یک نفر رو جز خودم و بابام ندیدم که روزه بگیره. همه صبح بساط نون پنیر و چاییشون پهن بود و ظهر خیلی شیک غذای گرم سفارش میدادن و میخوردن. اینکه تاکیدم رو غذای گرمه به خاطر اینه که رستوران ها اجازه ندارن در ماه رمضان قبل از اذان مغرب غذای گرم سرو کنن. قبلا حتی اجازه نداشتن کار کنن ولی الان کار میکنن فقط با غذای سرد. یه نفر بود پارسال غذای گرم پخش میکرد بردن شلاقش زدن. امسال از همون شلاق هم خبری نبود.

زودتر از موعد هم کار رو تعطیل میکردم و میومدم خونه. انقدر مغزم و بدنم خسته بود که حتی حوصله نداشتم فیلم و سریال ببینم چه برسه به اینکه مطالعه کنم. تو کل این ماه 2 تا فیلم دیدم و تقریبا نصف فصل سریال! در حالی که در بازه زمانی مشابه با همین میزان وقت گذاشتن تقریبا یه سریال رو تموم میکردم.

افطار هم میشد که معده رو پر میکردم و سنگین میشدم و حال هیچ کاری رو نداشتم. نصفش رو که فوتبال نگاه میکردم و نصف دیگشم الکی تو نت میچرخیدم و فیلم و سریال میذاشتم تو لیست دانلود. حال و حوصله جواب دادن به کامنت های اینجا رو هم نداشتم.

خرج و مخارج ملت هم رفته بالا و دیگه کسی نه افطاری دعوت میکنه و نه از ترس افطاری دادن ، افطاری میاد! خرج و مخارج خودمونم رفته بالا و اصلا نتونستیم درست حسابی بریم بیرون. پارسال دو بار افطاری با بچه ها رفتیم بیرون که هر جفتش خاطره شد ولی امسال با اینکه حرفش شد اما نتونستیم بریم.

یعنی میخوام بگم از همه کارم افتادم دقیقا. امیدوارم شما اینطوری نشده باشید و حداقل یکم فعالیت مفید انجام داده باشید. البته منم بیکار نبودم و تفکر میکردم. کلی تفکر کردم! به خیلی چیزا فکر کردم و نتایجش متعاقبا اعلام میشه.

فعلا اومدم بگم دارم میرم چند روز مسافرت و وقتی برگردم یه پست میذارم با این عنوان : اگه پیشم بودی...

عیدتونم مبارک و از من نکن خدافظی!



برچسب ها : سندمن ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام دوستان
در ادامه مطلب 2تا عکس از دختران ایرانی براتون گذاشتم.یکمی مورد داره.پس بچه های زیر 18 سال نرن ادامه مطلب.
واقعا تاسف داره.مخصوصا اون عکس اولی که اندامش رو گذاشته بیرون.



برچسب ها : امید و دختران اونجوری و اینجوری , عکس اینجوری , عکس اونجوری , داستان اینجوری داستان اونجوری , عکس طنز ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه طنز ,
بازدید
سلام
من متشکرم از آقای فامیل دور!اینم یکی از تجربیات ارزشمندشون:

فامیل: آقای مجری امروز قراره واس این بچه برم خواستگاری
مجری: چی!؟ این که بچه س...
فامیل: من نصف این بودم زن گرفتم! این که دیگه لندهوری شده واس خودش!!
مجری: آخه این نه درس خونده،نه کار داره...
بچه: نه کف کرده!
فامیل: شما مگه تلوزیون نمیبینی؟ همش میگن مهم تفاهمه
مجری: آخه این بچه اصلاٌ میفهمه تفاهم ینی چی؟
فامیل: بله که میفهمه خودم بهش یاد دادم،تازه خیلی چیزای دیگه هم بلده،بابایی اونایی که دیروز بهت یاد دادمو بگو به آقای مجری...
بچه: نهادینه سازی صرفه جویی در مصرف آب،مبارزه با ترویج فرهنگ غربی،مذاکرات پنج بعلاوه یک
مجری: ینی چون چارتا کلمه قلمبه سلمبه یاد گرفته دیگه وقت زن گرفتنشه؟
فامیل: آقای مجری زن گرفتن که چیزی نیس،مردم با همین چارتا کلمه وزیر میشن!

******************************
پی نوشت:
1-دروغ میگه؟؟



برچسب ها : داستان طنز , مطلب طنز , جوک , پست جنجالی , کلاه قرمزی ,
دسته بندی : کافه طنز ,
آخرین مطالب
» بسی رنج بردیم در این فیلمِ خز ( شنبه 25 مرداد 1393 )
» فریاد سندمن جواب داد! ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
» نقطه پشت نقطه ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
» مسخرس... ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
» داستان اورجینال تایتانیک (اون فیلم فیک بود!) ( چهارشنبه 22 مرداد 1393 )
» ماجرای من و خانوم کپسولی!! ( سه شنبه 14 مرداد 1393 )
» بازگشتی پر افتخار ( دوشنبه 13 مرداد 1393 )
» اگه پیشم بودی... (18+) ( شنبه 11 مرداد 1393 )
» mythe کیست؟ ( شنبه 11 مرداد 1393 )
» تی شرت قرمزی ( چهارشنبه 8 مرداد 1393 )
» عید شما مبارک ( دوشنبه 6 مرداد 1393 )
» عکس لو رفته از یک دختر ایرانی ( شنبه 4 مرداد 1393 )
» فامیل دور ( چهارشنبه 1 مرداد 1393 )
» خانواده شهید غزه ای ( سه شنبه 31 تیر 1393 )
» شهر تاریک... ( دوشنبه 30 تیر 1393 )
» حمایت کریس رونالدو از مردم غزه ( پنجشنبه 26 تیر 1393 )
» معرفی ( چهارشنبه 25 تیر 1393 )
» طهران - تهران ( یکشنبه 22 تیر 1393 )
» امتحان ، تنبلی ، بیکاری ، داعش! ( دوشنبه 16 تیر 1393 )
» اولین تماس تلفنی از بهشت ( چهارشنبه 11 تیر 1393 )
» توجیه...! ( سه شنبه 3 تیر 1393 )
» ناگفته هایی از سریال ستایش - قسمت دوم - حشمت فردوس کیست؟ ( جمعه 30 خرداد 1393 )
» داستان دختر کوچولو و بقال ( چهارشنبه 28 خرداد 1393 )
» جام جهانی با سندمن! ( دوشنبه 26 خرداد 1393 )
» داستان شیرین ترین تلخی ---نوشته منصور کبیر ( جمعه 23 خرداد 1393 )
» آقا گربه و خانوم دیزی! ( یکشنبه 18 خرداد 1393 )
» ناگفته هایی از سریال ستایش - قسمت اول - ستایش واقعی کیست؟ ( شنبه 17 خرداد 1393 )
» درود بر امتحانات ( پنجشنبه 15 خرداد 1393 )
» نبش قبر ( چهارشنبه 14 خرداد 1393 )
» اه اه دوباره آمد فصل امتحان! ( شنبه 10 خرداد 1393 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:56)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت