کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

یه نوشته جدید از دوست خوبمون "Man Dge" که ترکونده...عالیه یعنی این نوشته شون:: باریک الله
سخن کوتاه می کنم...بخونید و لذت ببرید:
*****
من در اعماق خاطراتم لحظاتی دارم شبیه پرواز..
و در مقابلش روزهایی که هرگز نزیستمشان..
در عمق خاطراتم روستایی جان دارد که یادم می آید روزی راه خاکی اش را تا گرمابه ی مخروبه پیاده رفته ام..
و یادم می آید عروسی بود،در ده!
در اعماق خاطراتم تصویریست از من!که در برابر حجم خالی یک عشق ایستاده است و نگاه میکند .. و باورت میشود که شاید این حجم خالی،خالی نیست!
و رازی در این تصویر است!
من پرواز را دیدم،وشاید اندوه را،من روستا را،نسیمش را،
حنای دست عروس..
من عشق را دیدم..
و این دیدن ها همان ادراک سبزی است که شعور می آورد..واسلحه پشت گوش شعر میگذارد که زاده شود!
واین دیدن ها...
واین دیدن ها...
من فکر میکنم معجزه ای در من است..
معجزه ای به نام 
چشم هایم!!
.

_______
94/5/6
***
پ.ن منصور: دوستان کم کاری می کننا....شما هم بفرستید دیگه....یکم از *Man Dge* یاد بگیرید



برچسب ها : معجزه ای به نام چشم هایم , Man Dge , شعرهای زیبا , شعرهای کوتاه , دلنوشته های عالی , بهترین دلنوشته ها و دست نوشته ها , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه عکس , مهمان کافه , کافه تنهایی ,
سلام علی آل کافه 
داستان ازین قراره که میهن بلاگ یه مسابقه گذاشته با مضمون #ماشین زمان--اگر به 10 سال قبل برگردید چکار می کنید؟#
که از داوراش سروش صحت و لیلی رشیدی هستند. جایزه های خوبی هم میده.
بنده هم شرکت کردم
گفتم شما هم شرکت کنید
ضرر نداره
بعدش اینم لینک داستان من::
برید بخونید و اگه خوشتون اومدو دوستم داشتید برام لایک بزنید.
دمتون گرم


البته قبلش اینو بهتون بگم...نوشته های دیگران رو بخونید..بعدش بیاید نظرتونو اینجا در مورد داستانم بگید.
و دیگر اینکه قراره یه داستان به صرف شرکت در  داوری بفرستم.
این داستانم بیشتر جنبه برنده شدن در رای مردمی داره
پس لایک فراموش نشه...دست شما هم درد نکنه




برچسب ها : داستان اونجوری , داستان خفن , داستان باحال , ماشین زمان , طنز در مورد سروش صحت , مسابقه میهن بلاگ , سایت اونجوری ,
دسته بندی : مسابقه های جایزه دار , کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
نوشته ای جدید از مشتری قدیمی کافه مون * Man Dge*
****
روزی کسی بود که یادم می آید دوستش داشتم...زیاد!!
در خانه اش دلم بهانه هایش را فراموش میکرد..
آخری ها نمازش را نشسته میخواند و همیشه سنجاق به روسری اش می بست!
روزی کسی بود که وقتی تنها میشدم برایم حرف میزد..
درآغوشش که میرفتم،خالصانه احساس میکردم کسی عمیقا مرا دوست دارد..
نه..گمان نمیکنم..بعد از او.. شبیه آن آغوش..نه هرگز،یادم نمی آید!
روزی کسی بود که دوستش داشتم..زیاد!!
..راه مدرسه را تا خانه اش میدویدم .. میدانی؟..طور عجیبی احساس میکردم دنیا برای من است !
یک شنبه ها برای خرید از خانه بیرون می زد،با یک زنبیل قرمز و دسته کلیدی که یادگار شوهرش بود..و در مسیر،من برایش حرف میزدم...
و او از حرف هایم خنده اش میگرفت و من از خنده اش ، خنده ام..!
شاید تنها کسی بود که دوستش داشتم..
94/4



برچسب ها : روزی کسی بود... , مادر بزرگ , مهمان کافه , ارسالی های کافه , دلنوشته ها , تنهایی ها , خاطرات مادربزرگ ,
دسته بندی : مهمان کافه , کافه تنهایی ,
سلام
داستان نا تموم زیر من نوشتم. به نظرتون میشه داستان رو چیجوری ادامه داد و چه کشمکش هایی میشه ایجاد کرد.
شما میتونید داستان رو از هرجا که دلتون خواست ادامه بدید...حتی از وسطش.
بعد اینکه اگه دستی بر قلم ندارید هم لزومی نداره حتما داستان بنویسید. ایده هاتون هم برای من کافیه
با تشکر::
**

با بستن در خونه، نصف جملات مادرم رو که میگفت « حسام بیا این یه لقمه رو هم بخور» پشت در گذاشتم و با دهنی پر گفتم مرسی، که البته صدای من هم پشت در موند.

کیفمو روی راه پله گذاشتم و با عجله مشغول بستن بندهای کفشم شدم...که بسته نبسته پشیمون شدم و برای جبران زمان از دست رفته ام کیف رو برداشتم و تصمیم گرفتم بند کفش هارو داخل آسانسور ببندم. آسانسور طبق معمول که آخرین و اولین مسافر هر روزش من بودم،طبقه ما ایستاده بود. دکمه طبقه همکف رو زدم و نشستم به بستن بند کفش هام. به محض حرکت آسانسور منتظر آهنگ ملایم همیشگی بودم که با یه آهنگ ریتمیک تند مواجه شدم. باز هم این آقای حسنی؛مدیر ساختمون، یک چیز جدیدی رو برامون ارمغان آورده، که اینبار تغیر آهنگ آسانسور از تازه ترین ابتکاراتش بود.

بی خیال آهنگ شدم و به ادامه بستن بند کفش هام مشغول شدم که شوفر آسانسور گفت «طبقه دهم....خوش آمدید!»

همونطور که کف آسانسور نشسته بودم، با تعجب سرمو بلند کردم که ببینم این مسافر جدید کیه که این وقت صبح میخواد با من همسفر بشه. در آسانسور باز شد و یه دختر 18-19 ساله با چشمای خواب آلود داشت داخل آسانسور میشد و با دیدن من یهو شوکه شد و یه جیغ ریز کشید و گفت: «یا حسین» و کمی عقب کشید.

من که خودم از جیغ دختره، شوکه شده بودم، از جام بلند شدم و گفتم: «خانوم چته؟ مگه جن دیدی؟ ترسیدم»

-شما ترسیدی؟ رو، رو برم به خدا! خوابیدی کف آسانسور ساعت 5 صبحی انتظار داری چی کار کنم؟

-یجور می گید خوابیدی انگار جا انداختم؟ داشتم بند کفش امو می بستم. حالا بیاید تو درو ببندید، داره سوز میاد،تازه گرم شده بودیم......خخخ... .

که با دیدن چشم غره دختره سریع صدامو جدی کردم و گفتم: « خخخ خیلی ببخشید...دیرم شده»

دختره وارد شد و بغل من ایستاد. آسانسور شروع به حرکت کرد.

زیر چشمی از داخل آینه داشتم قیافه اش رو نگاه میکردم، عصبی به نظر می رسید. نیش ام کجکی باز شده بود. ییهو از تو آینه عصبانی نگاهم کردو من سریع نیش امو بستم و با ریتم آهنگ پخش شده گردن امو تکون میدادم.

به محض باز شدن درب آسانسور دختره با عجله خارج شد و به سمت در خروجی حیاط رفت.

من به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم.  چون عجله داشتم دیگه منتظر گرم شدن ماشین و یک دقیقه خلاص کار کردن نموندم. وقتی از سر کوچه وارد خیابون اصلی شدم، دختره رو در حالی که خودشو تو ژاکتش جمع کرده بود و منتظر تاکسی بود رو دیدم. تو اون ساعت و سرما، سگ رو میزدی بیرون نمی اومد؛ البته بلا نسبت من که نزده، بیرون بودم. سرعت ماشین رو کم کردم و آروم نزدیکش شدم. با سرعت 10تا از کنارش رد شدم و از تو شیشه در حالی که نیش ام تا بناگوش باز بود باهاش چشم تو چشم کردم و رد شدم. شاید این تبادل نگاه چند ثانیه طول نکشید ولی به اندازه یک سال دل منو شاد کرد. از تو آینه بغل دیدم که داره بهم نگاه میکنه و زیر لب فحش میده.

***




برچسب ها : داستان ناتمام , داستان نویسی , داستان اونجوری , داستان خفن , داستان های اونجوری و خفن , منصور کبیر , داستان کوتاه ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
متن ارسالی از " Man Dge":::

پدرم هرگز نگفت باید!!! اما میدانستم که میخواست فرزندش پزشک شود..
مادرم میگفت:هر راهی که میخواهی برو اما نقاشی ؟..بهتر است رشته ی به درد بخور تری را انتخاب کنی..
زبان انگلیسی را هیچ وقت دوست نداشتم ولی یادم است که پدرم میگفت آدم های موفق زبانشان خوب است..و من آن روز فهمیدم موفق نمیشوم..
آنها میدانستند شعر میگویم،اما خاطرم نیست برای شنیدن دعوتم کرده باشند..
کوچک تر که بودم میخواستم نقاش شوم،بنویسم،نویسنده شوم..
اما یک روز تمام نقاشی هایم را در آتش لب ساحل سوزاندم..نمیدانم چرا،هیچ گاه نفهمیدم چرا این کار را کردم،آن هم یواشکی..مگر چه کسی برایش مهم بود؟!!
من کسی بودم که پدرش دوست داشت او پزشک شود ولی او از خون میترسید..
و هنوز هم زبان را دوست ندارم،
و شعر هایم را دیگر حتی خودم هم نخواندم..
در مدرسه مان به آرزوهایم میخندیدند دخترانی که بورسیه ی فلان دبیرستان و فلان دانشگاه رویایشان بود و من نمیفهمیدم آنجا.. میان آنها چه میکردم..
ها!مادرم میخواست!
اگر سرخوردگی هایم را، کنار بگذاریم..
من یک بی عرضه بودم..
اما اگر آنها را کنار نگذاریم چه؟..
نمیدانستم چه فاجعه ای درحال رخ دادن بود،
من پزشک نشدم..شاید رشته به درد بخورتری را انتخاب کرده بودم اما من دیگر نقاشی نکردم..
نشدم آن کسی که میخواستند..نه ..اما مسیرم را هم نرفتم..
نمیدانم ترس از چه داشتم..
اما میدانم که میترسیدم،
و در آن زمانِ راکدِ نامرد،با خودم میگفتم:
روزی اگر مادر شوم، خط خطی هایش را به دیوار میزنم ... :)
 



برچسب ها : فریب خورده ی رها شده , همش تقصیر اوناس , اوباما مچکریم , آاما مچکریم: , اراجیفات دل ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , مهمان کافه , کافه تنهایی ,

اگه از مشتری های قدیمی و ثابت نوشته های من باشید احتمالا این داستان براتون آشنا باشه.
قبلا این داستان رو منتشر کرده بودم. در اصل این داستان ترکیبی از دو داستان قدیمی من هست  با کمی تغیرات و جمع بندی، که پارسال تکمیلش کردم. گفتم الان منتشرش کنم که شما هم بخونید.
امیدوارم خوشتون بیاد:
***
بسم رب

داستان شیرین ترین تلخی

 

از آموزشگاه بازیگری که بیرون اومدیم،رو به رضا کردم و گفتم: " امروز دیگه میخوام این آرزویی که چند وقته افتاده به جون ام رو عملیش کنم. بسه دیگه بابا، تا کی میخوایم همش بترسیم؟ مرگ یه بار، شیونم یه بار!"

رضا بین خنده های بلندی که میکرد، گفت: "منصــــــــــــــــــــور عمرا بتونی .شرط میبندم وسطش کم میاری!"

اخم هام رو توی هم کشیدم و گفتم: "برو گمشو....وقتی امروز تو مترو کارو تموم کردم،میفهمی"

رضا با خنده گفت: "ببینیمو تعریف کنیم!"

 _نه دیگه! تو نمیتونی ببینی. اگه تو اونجا باشی که نمیتونم کارو درست انجام بدم. میترسم قیافه تورو ببینم و خنده ام بگیره. قول میدم هر اتفاقی افتاد، فردا برات مو به مو تعریف کنم.

_ چه حرفا؟! فکر کردی به این راحتی ها تورو تنها میذارم؟ منم باید بیام. قول میدم چند ردیف اونورتر بشینم و اصلا کاری باهات نداشته باشم. در ضمن اگه من نباشم از کجا معلوم میشه که کارتو خوب انجام دادی؟!

 _نمیدونم که....ای بابا....جهنم، بیا. ولی رضا اگه وسطش ادا در بیاری، من میمونم و تو و یه دسته بیل اعلا!

_خوب حالا! قشقرق نکن اینقدر، بدو بریم سمت مترو تجریش که کلی کار داریم.

ساعت 3، نزدیک ورودی مترو از هم جدا شدیم و با فاصله از هم حرکت میکردیم.

ساعت خلوت مترو بود و افراد زیادی داخل واگن نبودن. روی صندلی کنار یک مرد میانسال که سبیل های پر پشتی داشت، نشستم. یک نقشه 2000 تومانی تهران توی دستش بود و با چشماش دنبال چیزی میگشت. به محض نشستن، ازم پرسید: "ببخشید آقا من میخوام برم خیابون لاله زار، بهم گفتن توپ خونه پیاده بشم، ولی من اصلا توی نقشه اسم ایستگاهشو نمیبینم. چطوریه؟ کجا باید پیاده بشم؟"

من که از بابت خراب شدن برنامه مون میترسیدم، سریع تو پاسخش گفتم: "خواهش میکنم، ایستگاه امام خمینی باید پیاده بشید. توپ خونه اسم قدیمشه."

ازم تشکری کرد و دوباره روی نقشه خم شد.

به سمت رضا که تقریبا یک ردیف سمت چپ و روبروی من نشسته بود، نگاه کردم و متوجه شدم که خودش رو زده به کوچه علی چپ و مثلا متوجه من نیست.

ایستگاه های بعدی کم کم به تعداد مسافران اضافه شد و تقریبا تمام صندلی ها پر شده بود.

وقت زیادی نداشتم،همه چی طبق برنامه ای که داشتم تا یک دقیقه دیگه شروع میشد. گوشیم راس ساعت 3:10 زنگ خورد. سعی کردم گوشیم رو از جیب شلوار جینی که به پا داشتم در بیارم. پس از خوردن چندتا زنگ، گوشی رو جواب دادم: "الو سلام، چطوری نازی؟ خوبی؟"

بعد از کمی مکث، گفتم: "اِ اِ  نازنین چرا گریه میکنی؟! آبجی؟ چی شده؟ یه لحظه آروم باش....من که اینجوری نمیفهمم چی میگی. آبجی جونم آروم باش..."

توجه اطرافیانمو کامل به خودم جلب کرده بودم و حس کنجکاویشون باعث میشد که کاملا به صحبت های من گوش کنند.

کمی بعد با صدای بلند که ترس توش موج میزد، گفتم: "بابا چی؟! بابا چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟ گریه نکن ببینم چی شده؟ بابا مرده؟! یعنی چی که بابا مرده؟! درست حرف بزن ببینم چی میگی؟! تصادف چی؟!"

سکوت کردم و سعی کردم اشک تو چشام جمع بشه و بعد با بغضی که تو گلوم بود، بلند داد زدم" :آخه چــــــرا؟"

همه سرها به سمت من برگشت. گوشی رو به آرومی پایین آوردم و سرمو به شیشه پشتم تکیه دادم و سعی کردم که چشمه اشکمو بجوشونم.قطره ای اشک از گوشه چشم ام جاری شد. زل زده بودم به شیشه روبروم و به تصویر منعکس شده از خودم نگاه می کردم.  مرد نقشه بدست، با ترس زد رو شونه ام و گفت" :آقا حالتون خوبه؟"!

هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم. ردیف های بغلی که صدای فریاد ام رو شنیده بودند، بهمون نزدیک تر شدند و هر کسی حرفی میزد:

_ بیچاره باباش مرده...

یه دست فروش که تازه رسیده بود، از بغل دستیش پرسید" :آقا چی شده؟!"

_ میگن پدرشون فوت کرده.

پیرزنی که صندلی روبرو نشسته بود و در حالی که اشک تو چشم هاش جمع شده بود، گفت: "مادر جون مرگ حقه، ایشالله که غم آخرت باشه."

_ ببخشید موضوع چیه؟! چرا جمع شدید دور این جوون؟!

این بار مرد دست فروش جواب داد: "نمیدونم والله! میگن باباش رفته زیر 18 چرخ...درجا مرده! راننده  هم در رفته!"

_انالله و انا الیه راجعون

_ فاتحه مع الصلوات

من در حالی که تا اون لحظه نقش امو خوب بازی کرده بودم ،کم مونده بود با شنیدن اون حرف ها خنده ام بگیره و جونمو به خطر بندازم.

کافی بود که مردم بفهمن، تمام این کارها نمایشی بوده و حقیقت نداشته .اون موقع باید پاسخگوی احساسات جریه دار شده اشون میشدم.

رضا به موقع به داد ام رسید .نزدیک من شد و با لحن خیلی جدی گفت" :آقا چه خبره؟! دورشو خلوت کنید، مگه نمیبینید حالش خوب نیست . باباش فوت کرده ها"

و همون لحظه مترو توقف کرد و رضا از فرصت به دست اومده استفاده کرد و منو از مترو خارج کرد.

تموم افراد داخل واگن از پشت شیشه چشم به ما دوخته بودن که به سمت خروجی حرکت میکردیم.

وقتی که از دید افراد داخل مترو خارج شدیم،من و رضا چند ثانیه تو چشم های هم خیره شدیم و بعد از ته دل شروع به خندیدن کردیم.

بعد از یک دقیقه که خنده هامون کمتر شد،رضا گفت: "منصور خدا بگم چیکارت کنه پسر؟ عوضی، همچین تو نقشت فرو رفته بودی که یه لحظه فکر کردم،جدی جدی بابات مرده!"

آروم با دست زدم پشت سرش و گفتم: "زبونتو گاز بگیر،بیشعور! ولی رضا یه لحظه خودمم نفهمیدم چی شد، عجیب رفتم تو حس"

رضا که دست منو تو دستش گرفته بود گفت: "ترکوندی پسر، عالی بود، من که پسندیدم."

من که دوباره خنده ام گرفته بود، گفتم: "همچین میگه من پسندیدم یکی ندونه فکر میکنه زنده یاد علی حاتمیه! گمشو بابا.... ." و با خنده وارد خیابون شدیم.

 

صفحه کامپیوتر رو بستم و تو فکر فرو رفتم. این جدیدترین داستان علی بود که برام فرستاده بود.

یک داستان کوتاه که همونطور که خودش تو ایمیل توضیح داده بود، تو اوقات فراغتش نوشته بود و به کتابی که در دست چاپ داشت مربوط نمیشد.

وقتی داستانشو میخوندم، دلم خیلی هواشو کرد. به خاطر همین شال و کلاه کردم که برم خونه اشون و ببینمش. سوییچ ماشینو از روی اوپن برداشتم و تا نزدیک در رفتم ولی پشیمون شدم و سرجاش گذاشتم. توی این ترافیک و دود، یه ماشین کمتر هم بی تاثیر نیست. از در خونه که بیرون اومدم به سمت ایستگاه BRT پارک ملت رفتم و سوار اتوبوس شدم. روی یک صندلی نزدیک در ورودی نشستم.

بغل دستیم گفت: "خدا پدر و مادر این شهرداری رو بیامرزه که این BRT هارو زده. قدیم میخواستم تا خونه پسرم برم یک ساعتی باید تو راه میموندم ولی الان در عرض 30 دقیقه جلوی درشون ام."

من در جوابش لبخندی زدم. بعد از 20 دقیقه به میدان ولیعصر رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم. به سمت خونه علی راه افتادم. تقریبا از ایستگاه تا خونه اشون 5 دقیقه، پیاده راه بود و توی مسیر یاد صحبت های بغل دستیم افتادم. زنگ واحد 10 رو زدم و در بدون کلامی برام باز شد.

بعد احوالپرسی با مادر علی، به سمت اتاقش رفتم. از بین در نیمه باز اتاق دیدم علی روی تختش دراز کشیده و طبق معمول کلی کاغذ دورش، روی تخت و اطرافش پخش کرده. مثل همیشه، روی آینه روبروی در؛ یک تیکه کاغذ که روش یه جمله یا شعری از خودش بود، چسبونده بود. از اون فاصله قابل خوندن نبود.دوباره توجه ام به علی جمع شد که با قلم و کاغذ روبروش، شدید درگیر بود. توی افکار خودش دست و پا میزد. یک لحظه، فکر شیطانی ای به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم بترسونمش. پاورچین پاورچین بهش نزدیک شدم و درست لحظه ای که میخواستم نقشه امو عملی کنم، صدای مامان لیلا از تو آشپزخونه اومد: " مریم جان چایی میخوری یا شربت؟"

کوفت میخورم! آخه این چه وقت سوال کردن بود؟! با شنیدن صدای مامان لیلا، علی به سرعت برگشت و با تعجب  به من که دست هامو بالا برده بودم و میخواستم بترسونمش، گفت:  "به به مریم خانوم! سلام....کی اومدی؟! چرا همچین میکنی؟! نکنه فیلم کینگ کونگو تازه دیدی، جوگیر شدی؟"

من که از شکست خوردن نقشه ام، خون خونمو میخورد، گفتم: "علیک سلام... 5 دقیقه ای میشه که اومدم. دیدم مشغولی؛ نخواستم حواستو پرت کنم، گفتم یکم ورزش کنم. در ضمن گوریل هم خودتی!"

علی دستم رو گرفت و منو کنار خودش نشوند و گفت: "حواس که هیچی....تو تمام زندگی منو، سمت خودت پرت کردی....اینارو بیخیال.... چه خبر از نامزد خوشگل خودم؟ چه عجب یادی از ما،فقیر فقرا کردی؟"

من که هنوز بابت شکست خوردن عملیاتم یکم ناراحت بودم، شروع کردم با صدایی که دلخوری توش بود گفتم " اول به آدم میگه کینگ کونگ....بعدا میگه نامزد خوشگلم! " 

بعد سرمو به نشونه اینکه مثلا باهاش قهر کردم به سمت مخالفش چرخوندم. چشمم به تیکه کاغذی که روی آینه چسبونده شده بود افتاد:

" میدانستی که سیب اولین میوه ای بود که تو خوردی و من طعم تلخ آن را چشیدم؟     

                                                            و این شیرین ترین تلخی شروع هستی بود"

از توی آینه مامان لیلا رو دیدم. با خنده بهم گفت: " این اتاق نمیدونم چه حکمتی داره که هرکی میره توش دیگه چیزی نمیشنوه. دختر، یه ربعه ازت پرسیدم چای میخوری یا شربت....هنوز که هنوزه ازت جوابی نیومده."

سرمو برگردوندم سمتشو با لبخند گفتم: " شرمنده مامان جون، تقصیر علی بود که حواسم امو پرت کرد. شربت بیاری ممنونت میشم"

مامان لیلا با خنده گفت: "خودم میدونستم زیاد اهل چایی نیستی....برعکس این پسر ما که نافشو به چایی بستن. هی چایی بخوره و هی بنویسه."

علی خندیدو گفت: "خوب! مامان خوشگلم، خودت میدونی که کنار شربت عروس گلت، واسه شاه پسرت چی بیاری؟"

مامان لیلا با خنده به سمت آشپزخونه رفت.

منم زیر لب، جوری که علی بشنوه، گفتم: "شاه پسر....ایــــش...چه خودشم تحویل میگیره"

علی همونطور که دراز کشیده بود دست منو تو دستش گرفت و با لبخند همیشگیش گفت: "پرنسس من، برای چه از بدو ورود اینچنین پریشان احوالی؟"

با این حرکتش یکم ذوق کردم و دوباره با حالت قهر گفتم: "علی نمیدونی که.....بابا خون امو کرده تو شیشه....هی میپرسه این کتاب علی چی شد؟ شاهنامه فردوسی بود تا الان تموم شده بود؟ پس کی میخواد چاپش کنه؟حالا اگه چاپش نکنه، وسط عروسی زمین دهن باز میکنه همه میفتیم توش؟ میگه اگه مشکل خرج عروسیه، خودش کمکمون میکنه."

علی همونطور که دستم توی دستش بود اخماش یکم رفت تو هم ولی سریع دوباره خنده اومد رو لباشو گفت: "میگم زیر چشمات کبود شده، نگو کم خونی گرفتی. به بابات بگو من زنمو با تموم خونش تحویل میگرما. یعنی چی که خون زن منو کرده تو شیشه؟!"

من که به سختی جلوی خنده امو گرفته بودم، سعی کردم با لحن جدی بگم: "علی تورو به روح بابا رحمان مسخره بازی در نیار....بگو ببینم این چاپ کتابت چی شد؟"

علی به محض اینکه اسم باباش رو شنید، خیلی جدی گفت: "هیچی، میگن ممیزی داره و باید یه جاهاییشو سانسور کنم. خودتم میدونی که من کلا با این کار مخالفم. یه نشر خارجی بهم پیشنهاد داده که چاپش کنه، ولی خوب؛ میخوام این کتابمم مثل قبلیا توسط یه ناشر ایرانی چاپ بشه...به باباتم بگو مشکل مالی ندارم.....خرج عروسی جوره....حق چاپ کتابای قبلیم میاد ولی اینم بهش بگو که انتظار عروسی آنچنانی نداشته باشه. تو که دیگه اون جمله معروف در مورد نویسنده ها و شاعرارو میدونی؟" یه لبخند تلخ زد و دوباره ادامه داد: "مریم، این آخرین کتابیه که من قراره چاپش کنم و طبق قول و قراری که با بابات برای رسیدن به تو؛ حوّای زندگیم گذاشتم، باید نویسندگی رو بذارم کنار و برم سراغ یه شغل درست و حسابی از منظر بابات. پس صبر کن تا این کتاب چاپ بشه."

با شنیدن اسم حوّا، سرم به سمت آینه برگشت و شعرو دوباره خوندم. اشک تو چشم هام جمع شد و با بغض گفتم: "خوب حالا میخوای واسه این ممیزی بودن کتابت چیکار کنی؟"

علی با دست، اشک گوشه چشمم رو پاک کرد و گفت: " هیچی، یه ناشر پیدا کردم که میگه میتونه کمک ام کنه، فردا عصر توی لابی برج میلاد باهاش قرار دارم."

_ آ....برج میلاد؟ منم میتونم بیام علی؟ قول میدم اذیت نکنم و تو صحباتاتون مزاحم نشم. اصلا برای من بلیط بگیر من برم بالای برج و تهران رو تماشا کنم. میشه بیام؟ زشت نیست؟!

علی لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت: " نه چرا زشت باشه؟ خیلی هم ناشر خوشگلیه . باشه بیا، ولی قول بده وقتی رفتی بالای برج، شلوغی نکنی یا یک وقت به خاطر من خودتو ازون بالا پرت نکنی پایین!"

من که حرص و خنده ام با هم قاطی شده بود آروم زدم پس سرش و گفتم: "حالا فردا معلوم میشه کی به خاطر کی میپره پایین!"

ساعت 5 بعد از ظهر علی با ماشینش اومد دنبالم و با هم به سمت برج میلاد حرکت کردیم. از خیابون ولیعصر به سمت اتوبان چمران می رفتیم. پشت ترافیک پل پارک وی، رو به علی کردم و گفتم: "علــــی، اگه این قرارت با این ناشره به نتیجه نرسید چی میشه؟"

علی برگشت و تو چشمام به مدت چند ثانیه خیره شد و دوباره به روبروش زل زد. آروم زیر لب گفت: " ایشالله که درست میشه"

_ اگه نشد چی؟

_ اگه نشد هیچی...طلاقت میدم، مهرم حلال، جونت آزاد! حالا من هی چیزی نمیگم این خانوم ما، نفوس بد میزنه. دنیا برعکس شده!

_ خوب حالا چرا میزنی؟ سواله دیگه...پیش میاد. خدا کنه که درست بشه.

و هنوز جمله ام تموم نشده بود که دختر بچه ای به شیشه سمت راننده زد. علی شیشه ماشین رو کشید پایین و گفت: "چی شده عمو؟"

دختر بچه یک دسته گل رو بالا اورد و گفت: "عمو میشه واسه خانوم خوشگلت گل بخری؟"

علی نگاهی به من کرد و گفت: "چرا که نه عمو؟ ولی اونقدرا هم خوشگل نیستا" و با خنده  یک 5 هزار تومانی به دخترک داد و یک شاخه گل رز از وسط دسته گل هاش برداشت.

دخترک که برق شادی تو چشم هاش دیده میشد، گفت: "اِ....نه آقا، خیلی هم خوشگله که...خیلی هم دلتون بخواد" و من در جواب این حرفش با خنده، بوسه ای به سمتش فرستادم.

علی شاخه گل رو بهم داد و گفت: "تقدیم با عشق به خانوم خوشگل موشگلم"

گل رو گرفتم و دم وجودمو از بوی رز پر کردم و گفتم: "با تشکر فراوون از آقا گرگه"

ساعت 6 ماشین رو داخل پارکینگ طبقاتی برج پارک کردیم. علی از قسمت بلیط فروشی برج، یک عدد بلیط برای من خرید و با هم به سمت لابی برج حرکت کردیم. از کنار کافی شاپی گذشتیم که به گفته علی قرار بود با ناشر، صحبت هاشون رو اونجا انجام بدن. وقتی با برج میلاد هم راس شدیم، ناخودآگاه دست علی رو گرفتم. منظره خیلی قشنگی بود. برای رسیدن به درب ورودی برج، باید از میان فواره های آبنمایی که به زیبایی جلوی برج کار میکردند، می گذشتیم. روبروی فواره ها، چندتا توریست دیده می شدند که همگی لبخند زده بودند و عکاسی ازشون عکس فوری می گرفت.

داخل لابی برج شدیم. ناشر قبل از ما رسیده بود و ما اطراف برج رو گشتیم تا بتونیم پیداش کنیم. از کنار درب آسانسوری که به سمت بالای برج می رفت، گذشتیم. کمی که جلوتر رفتیم علی با دست مرد میانسالی که موهای جوگندمی ای داشت، نشون داد و گفت "اوناهاش"

وقتی متوجه ما شد، با لبخندی از روی صندلی اش بلند شد و با علی دست داد.

 علی گفت: " سلام آقای موسوی، حالتون خوبه؟ امیدوارم زیاد معطل نشده باشین"

_ سلام ،خواهش میکنم آقای نجفی...این حرفا چیه؟ نه منم تازه رسیدم.

بعد متوجه من شد. علی بلافاصله گفت: "ببخشید معرفی نکردم...ایشون خانمم هستن. مریم جان، آقای موسوی هم که معرف حضورت هست."

منم در جواب علی گفتم: "بله...خیلی از ملاقاتتون خوشوقتم. امیدوارم صحبتاتون به نتیجه برسه."

_ بنده هم از آشنایی باهاتون خوشحالم،خانم عزیز. حتما به نتیجه میرسه...حتما.

بعد من عذرخواهی کردم و گفتم تنهاشون میذارم تا راحت حرف هاشون رو بزنند. با علی هم هماهنگ کردم که هر وقت کارشون تموم شد، باهام تماس بگیره تا من برگردم. با آقای موسوی خداحافظی کردم و به سمت گیت ورود آسانسور رفتم و داخل صف شدم.

وقتی آسانسور حرکت کرد، یک لحظه توی دلم خالی شد. در کمتر از 10 ثاینه درب آسانسور باز شد. خیلی شوکه شدم. باور نمیکردم که اینقدر سریع به بالای برج برسیم. اگه حرکت آسانسور رو احساس نمیکردم، مطمئنا به این نتیجه می رسیدم که هنوز طبقه همکف هستیم.

از درب آسانسور خارج شدیم. وقتی وارد محوطه سکوی دید باز برج شدم، از هیجان کم مونده بود جیغ بکشم ولی صدامو تو نطفه خفه کردم. اولین چیزی که جلوی نگاه ام اومد، خورشید در حال غروب بود. درست روبروی هم و حتی شاید من بالاتر از خورشید بودم. احساس خیلی خوبی بهم دست داد.نزدیک نرده های محافظ شدم و به سمت شمال تهران چشم دوختم. روی کوه ها کمی برف نشسته بود. شهر کم کم داشت بیدار میشد. مثل همیشه وقتی از روی بلندی، به شهر نگاه می کردم، دنبال خونه امون میگشتم. از اون بالا، مورچه ها بعد از یک روز کاری داشتند با ماشین هاشون به سمت لونه هاشون بر می گشتند. شب های شهر رو از روی بام تهران دیده بودم و واقعا دوستش داشتم. کاش علی هم الان کنارم بود. توی جریان زندگی غرق بودم که دستی شونه امو لمس کرد. برگشتم و علی رو دیدم که کنارم ایستاده. اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم. دست علی رو گرفتم و با چشم هام پرسیدم: " چی شد؟"

دستم رو فشرد و تو چشم هام خیره شد. با سکوتش فهمیدم که "همه چی شروع شده"

پایان



برچسب ها : داستان های کوتاه زیبا , داستان های اونجوری , داستان های خفن و باحال , داستان های لورفته , داستان شیرین ترین تلخی نوشته منصور کبیر (اورجینال) , داستان خفن , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

می گویم اما درد دل سر بسته تر بهتر
              بغض گلوی مردها نشکسته تر بهتر

وقتی که چای چشم پر رنگ تو دم باشد
               مردی که پیشت می نشیند خسته تر بهتر

در مکتب چشمت گرفتم کاردانی را
                    ابروی تو هرقدر ناپیوسته تر بهتر

سخت است فتح کشوری که متحد باشد
                       موهای تو آشفته و صد دسته تر بهتر

از دور که می آیی و شعرم بند می آید
                         موهای تو وا باشد زبانم بسته تر بهتر

«حسین زحمتکش»

****
پ.ن: خیلی خوشم اومد ازین شعره....آدم هوس میکنه عاشق بشه! خخخ...پاشم برم بیرون هوا بخوره سرم...خطرناک شده ها :دی



برچسب ها : یه عاشقانه زیبا , اشعار حسین زحمتکش , مکتب چشمت , شعر درباره چای , شعری در مورد موهایش , بغض گلوی مردها ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه جالب انگیز ,
بازدید
نوشته ای دیگر از "Man Dge"
****
بغض درد همان حرف هایی ست که نزدیمشان
همان فریاد هایی که باید میکشیدیم و نکشیدیم
درد همان بی عدالتی هایی که از در و دیوار شهر می ریزد
همان خفقان تلخ خانه هایمان
و کسی نمیفهمد خنده های ورم کرده از نگریستن هایمان تلاطم اضطراب فردا را در نگاهمان داغ ثانیه های گذشته یر دست هایمان را.. نه
کسی برای خوبی هایمان دست نمیزند
بغض همان کودکی هایمان است
همان بلوغ زود هنگاممان از رنج
همان اشک های یتیم و مظلوممان در خواب
بغض همین استبداد سیال است
همین جنگ سرد میان ما و همه
بغض همین مرگ خاموش آرزو هایمان است
ودرنهایت خندیدن و استغنا جان کندن!
ما مستحق روز های خوب بی دغدغه ایم
مستحق "آسمان پنجره فکر هوا عشقِ" بی تبصره ایم
بغض ها باید شکسته شوند وگرنه
آدم ها تصمیم میگیرند در گوشه ای از کینه هایشان
زمان را متوقف کنند!
 
خرداد 93



برچسب ها : بغض , شکستن بغض , مهمانان کافه , من دگ , man dge , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه تنهایی , مهمان کافه ,
متن ارسالی توسط "مادام":::
سلام طاعاتتون قبول 
این پیشنهاد جدیدی که داخل کافه مطرح کردید جالب بود خیلی ممنون، دوست دارم منم یکی از متنایی که خیلی دوس دارم رو با شما به اشتراک بذارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد... 
من که با این متن خیلی آروم میشم واقعا هم من رو از یه اضطراب همین جدیدا نجات داده 
این متن رو از معنی یک مناجات نوشتم "مناجات شعبانیه "من خودم فقط معنی مناجات رو خوندم و عربیش رو نخوندم ولی جواب گرفتم خیلی زود هم جواب گرفت
بخشی از معنی فرازهای مناجات شعبانیه:
خــــــــــــدایا برخوش بینی ام، ناامــــــــــــــیدی و یــــــــــــــــــاس را چیره مســـــــــــــــــــــــاز
و امیــــــــدم را از زیبــــایی کرمت قطع مکن
خـــــدایا اگر خطاهایم مرا ازنظرت انداخته به خاطر حســــــــــــــن اعـــــــــــــــتمادم بر تو از خطاهایم چشم پوشی کن
خــــــدایا اگر گناهان از جایگاه مکارم مرا پایین آورده اما یقین به کرم عنایــــــــتت، هشیارم نموده
خـــــــدایا اگر غفلت از آماده شدن برای دیدارت به خوابم فرو برده ولی معـــــــــــرفت به نعمتهای کریمانه ات مرا بیدار ساخته است
خــــــــــدایا از تو درخواست میکنم و به پیشگاهت زاری نموده و رغبت می ورزم وازتو میخواهم که بر محمد و آل محمد درود فرستی  و مرا از کسانی قرار دهی که ذکـــــــــــــــــرت را همواره بر زبان دارند و پیمانت را نمی شکنند و از سپاست غافل نمیشوند وفرمانت را سبک نمی شمارند
خـــــــــــدایا مرا به نور عزت بســـــــــــــیار زیبایت برسان تا عارف به وجودت گردم و از غیر تو روی گردان شوم

خـــــــــــــــــــــــــــــــدایا نا امیدم مساز


امیدوارم شما هم دوسش داشته باشید تقدیم به شماو بچه های کافه 

********

پ.ن: من که دوسش داشتم...قطعا بچه ها هم خوششون اومده.
پ.ن2: سعی میشه متن ایمیل شما بدون هیچ دخل و تصرفی ارسال بشه...برای همین متنمون رنگ آمیزیش قشنگه



برچسب ها : خــــــــــدایا ناامیدم مساز , مادام , خـــــدایا , مناجات شعبانیه , عارف , ناامــــــــــــــیدی و یــــــــــــــــــاس , خطاها ,
دسته بندی : مهمان کافه , کافه تنهایی ,

ابتدا باید ذکر کنم که این پست کاملا تخصصی بوده و مربوط به رپ فارس میباشد.

لذا به دوستان گلم توصیه میکنم اگه اطلاعی در این مورد ندارید، وققتون رو تلف نکنید و نخونید.

***

تفسیر و نقد کوچک بنده از آلبوم "اشتباه خوب" بهرام :


1-برای خواص و متفاوت دوستان: اگه با این آلبوم ارتباط چندانی برقرار نکردید و از کارای قبلی آلبوم بهرام بیشتر لذت میبرید، بهتون حق میدم... چون این آلبوم واقعا خاص و تقریبا پست مدرنه و سلیقه ای کار شده.
سلیقه و گوش شما هنوز توان شنیدن این همه تفاوت در آهنگسازی و حرف رو نداره. به نظر من یکی از بهترین ترک های این آلبوم آهنگ نقش بود. البته این هم به خاطر سلیقه من در متفاوت گوش کردن و خسته شدن از تکرار در موسیقی هستش. 
ترک تکرار هم جالب بود. به شخصه خودم تا حالا آهنگی که در قالب دیالوگ خونده بشه نشنیده بودم.
2- آلبوم برخلاف کارهای قبلی بهرام خیلی متفاوته و با آهنگسازی خاص مهدیار آقاجانی و ترک های بدون آهنگ خیلی خاص تر شده. 
3- این آلبوم از دو قسمت تشکیل شده.. یک قسمت کارهای متفاوتی که تا حالا نشنیدیم و خاصن و ترک هایی که شبیه کارهای قبلیه بهرامه که البته کمند. یعنی بهرام خواسته جوابگوی تمام گوش ها باشه البته بیشتر خاص تا عام

4- آهنگسازی مهدیار: به نظر من مهدیار از همون اول تو اوج بودو یکی از بهترین ها
و وقتی که یکی تو اوج باشه برای اینکه به اوجتر برسه و پیشرفت کنه باید چیکار کنه؟ باید کارهای متفاوت و جدیدو تجربه کنه... که این خودش خیلی سخت و ریسکیه.... به نظر من مهدیار تو آهنگسازیش غرق شده... قشنگ دست و پا زدن رو میشه تو آهنگها شنید. البته این دست و پا زدن به معنی ضعف و مرگ نیست. این غرق شدن یعنی کشتن زندگی معمولی و زیستن در دنیای موسیقی
5- محتوا و قافیه: من به شخصه اعتقاد دارم قافیه نباید فدای محتوا بشه. که در این مورد میشه به شعر های چندسال اخیر سروش هیچکس اشاره کرد
تو این آلبوم هم زیاد روی قافیه ها کار نشده و تمرکز اصلی روی محتوا بوده. ولی خوب آنچنان توی ذوق نمیزنه و گوش رو آزار نمیده
6- از نکات مثبت این آلبوم ترک های بدون موسیقی هستش و به هم پیوسته بودن ترک ها عالی بود، طوری که شما چندین ترک رو در قالب یک داستان در یک ترک گوش می کنید و همراه با قهرمان داستان میرید شعار یا گرافیتی روی دیوار میکشید و دستگیر میشید و از دید اون خیابون و دنیا رو میبینید. صدا برداری ها عالی انجام شده و قشنگ میشه موقعیت رو تصور کرد. 
ودر اخر باید بگم که آلبوم از زمان حال جلوتره و بعدها میشه به تمام حرف های بهرام کامل رسید. امیدوارم هرچه زودتر به اون زمانی برسیم که همه بفهمیم بهرام چی میگه و چی فکر میکنه.
مرسی که وقت گذاشتیدو خوندید.

***
پ.ن: شایان ذکر که این ها تماما برداشت های آزاد بنده هست و قطره کوچکی از این دریای بزرگ
یا علی



برچسب ها : تفسیر و نقد آلبوم اشتباه خوب بهرام , نقد آلبوم اشتباه خوب , تفسیر آلبوم اشتباه , مهدیار آقاجانی , آهنگسازی خاص مهدیار آقاجانی , سروش هیچکس , نقد سروش هیچکس ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی ,

مقدس ترین مکان دنیا کنج اتاق کوچک من است که حرف هایی دارد برای گفتن....
و دلم که میگیرد مینشینم رو به روی خاطراتم و دخیل میبندم به گذشته های شیرینی که مادربزرگ بود و لبخند میزد...


متن و عکس ارسالی از: Man Dge


****
پ.ن منصور: بله میبینیم که تو این صحنه خانوم man Dge اتاق زیباشونو به رخمون میکشن و به ما آجیخ میدن(دلمان را میسوزانند)



برچسب ها : کنج اتاق کوچک من... , مادربزرگ , خاطرات مادربزرگ , خاطرات کودکی , کافه جوان , دیزاین اتاق ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , مهمان کافه , کافه تنهایی ,
ارسالی از: Man Dge
***
نسل من آرام است
آررررررررررام...
و هیچ تردید زمانه ام را تهدید نمی کند
و ناراحت نمی شوم اگر معلم عزیزم میگوید "احمق" و من 18 سال دارم!
لحظه های من آواره نیست
و من هیچ گاه متهم نبودم و جامعه مرا عمیـــــــــق دوست دارد!
و روزی هزار بار جنگیدن برای این که خودم را زندگی کنم ..نگران کننده نیست اگر شکست میخورم!
من نمیخواهم مرا بشنوی!
نه!
مرا زندگی هم نکن
چیزی نمیخواهم فقط...
خانه ات آباد .. مرا قضاوت نکن !!



برچسب ها : مرا قضاوت نکن... , مهمان کافه , کافه جوان , متن های ارسالی ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه تنهایی , مهمان کافه ,
زودتر از اون چیزی که فکر میکردم به دعوتم لبیک گفتید.
این متن زیبارو دوست خوبم"Man dge" فرستاده. باشد که لذت ببرید.
****
وقتی که چشم هایت درد مبهمی را فریاد میزنند
وقتی که لب هایت نا گفته های انبوهی را به سکوت وا میدارند
وقتی می دانی چه مرگت شده است و نمیدانند
وقتی که تمام جهانت یک ابعاد شش متری میشود
...
تو در ازدحام تنهایی ات به اندازه ی یک کابوس کوتاه پنج دقیقه ای میمیری!
وحرف هایت در کنج گلویت کهنه میشوند وبغــــــــــــض به جان آرزوهایت می افتد
و در بحبوحه ی نمیشود ها میپوســــی.
آن وقت است که حتی یاد گریه های هم کلاسی سال دوم دبستانت می افتی که مادرش سرطان گرفت و پدرش زن!
و یاد آن دختری که سال دوم دبیرستان از مدرسه اخراج شد و گریه کرد..
یاد یاکریمی که لب پنجره ی خانه مان جان داد و خلاصه یاد تمام چیز های بد!
غرق نمیشود ها .. نمیشود با ایمان بود و کفر نگفت و دل بست..
فقط میشود سکوت کرد می شود نگاه کرد
می شود یک شکلات تلخ را با لذت خورد
میشود حتی خندید..شاد بود
اما نمیشود آرزو کرد
گاهی اندوهی نیست
کم نیاورده ای
ولی هیچ چیز مهربان نیست...
بعضی وقت ها که این نمی شود ها به سراغ مغزت می آید دلت یک هم صحبت ساده می خواهد
که به اشباهاتت خرده نگیرد
بگوید من هم اگر بودم همین کار را میکردم
...نمیدانم!

بهمن 93

****
پ.ن: منتظر نوشته های بیشتر از Man dge باشید.



برچسب ها : باید سکوت کرد... , کافه مهمان , کافه انتشارات , کافه جوان , شعرهای زیبا , من دیگه ,
دسته بندی : کافه تنهایی , مهمان کافه ,
آخرین مطالب
» معجزه ای به نام چشم هایم ( چهارشنبه 7 مرداد 1394 )
» بریم 10 سال قبل؟؟ ( سه شنبه 6 مرداد 1394 )
» روزی کسی بود... ( سه شنبه 30 تیر 1394 )
» داستان ناتمام ( یکشنبه 28 تیر 1394 )
» انتظارات آن ها ( چهارشنبه 24 تیر 1394 )
» داستان شیرین ترین تلخی نوشته منصور کبیر (اورجینال) ( شنبه 20 تیر 1394 )
» یه عاشقانه زیبا ( جمعه 19 تیر 1394 )
» بغض ( جمعه 19 تیر 1394 )
» خــــــــــدایا ناامیدم مساز ( پنجشنبه 18 تیر 1394 )
» تفسیر و نقد آلبوم اشتباه خوب بهرام ( یکشنبه 14 تیر 1394 )
» کنج اتاق کوچک من... ( شنبه 13 تیر 1394 )
» مرا قضاوت نکن... ( پنجشنبه 11 تیر 1394 )
» باید سکوت کرد... ( چهارشنبه 10 تیر 1394 )
» دعوت به همکاری ( چهارشنبه 10 تیر 1394 )
» انتخاب شما چیست؟ ( شنبه 6 تیر 1394 )
» کنکوری بودم....کنکوریم کردی! ( شنبه 6 تیر 1394 )
» آدم ها.... ( یکشنبه 31 خرداد 1394 )
» ماکس اسکیژن ( سه شنبه 26 خرداد 1394 )
» دوتا دیوونه! ( پنجشنبه 14 خرداد 1394 )
» بفرما کتاب... ( پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 )
» غم باد... ( سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 )
» وقتی دلگیری و تنها.... ( جمعه 4 اردیبهشت 1394 )
» در کافه بازاست....بفرمایید یک فنجان لبخند! ( سه شنبه 18 فروردین 1394 )
» قطره اشک ( شنبه 15 فروردین 1394 )
» رخ به رخ ( شنبه 15 فروردین 1394 )
» سال عید نوی تولد شما مبارک ( سه شنبه 4 فروردین 1394 )
» پنچری های کوچیک ( دوشنبه 25 اسفند 1393 )
» یکم تنهایی ( شنبه 16 اسفند 1393 )
» نیم ساعته به دنیا اومدم!!!! ( جمعه 1 اسفند 1393 )
» قاب عکس... ( یکشنبه 19 بهمن 1393 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:60)
لینک دوستان
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت