تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

این موقعیت های نفرت انگیز من کِی قرار است تمام شوند؟ تصمیم های زجرآور بین بد و بد، بدتر و بدتر. دوراهی هایی که انتهای هرکدام شان یک شهر سوخته است. راه محکوم به شکست باید تنها راه باشد تا زجرش فقط زجر شکست باشد. همیشه باید تنها یک راه باشد که بدون عذاب وجدان تا تهش بروی و در آن از شکنجه ی وسوسه ی راهی که انتخاب نشده، هر قدمت لرزان تر از قدم بعدی نباشد. باید همیشه تنها یک راه باشد. تنها یک راه. کار باید یا خوب باشد یا بد، که بفهمم باید قبولش کنم یا نه.
 ***
 از متن کتاب "پاییز فصل آخر سال است"
  نوشته نسیم مرعشی
 نشر چشمه
 کتاب خوبی بود و به دوستان توصیه می کنم بخونیدش و اگر دختر هستید این توصیه من را بیشتر گوش کنید. چون واقعا حال و هوای دخترونه را زیبا توصیف کرده. 
و اگر پسر هستید باز هم توصیه میشه بخونید، به درد آینده اتون می خوره. شاید ذره ای بشه به دنیای عجیب دخترها پی برد. :) 
پی نوشت: معرفی کتاب..................کتاب بخوانیم




برچسب ها : پاییز فصل آخر سال است , نسیم مرعشی , نوشته نسیم مرعشی , نشر چشمه , انتخاب بین بد و بدتر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
ساعت 16:53 است و من زیر لحاف دراز کشیده ام. وقتی "لیلا"ی کتاب «پاییز فصل آخر سال است» از وبلاگش حرف می زند یاد کافه خودم می افتم و زود می آیم تا نقشی بکشم.
 رضا یزدانی در گوشم می خواند و  به یک فنجان داغ راضی است. پلی لیستم 2788 آهنگ به مدت 201 ساعت هست. 201 ساعت، چند روز می شود؟ یعنی هرچی آهنگ تا الان در مدیا پلیرم پخش شده، اینجا هست.  گزینه رندوم را انتخاب کرده ام. هر دفعه یک خواننده می خواند. با این کار خواستم به خواننده ها نشان بدهم که تبعیض قائل نمی شوم و به هرکسی نوبت می رسد تا خودی نشان بدهد. مگر اینکه حال آهنگ با حالم سینک نباشد. اونوقت نوبت به آهنگ بعدی می رسد.
زیادی نقش زدم. کم مانده از حال و هوای کتاب دور بشوم. بروم.
پی نوشت: آهنگ های ترکیه ای عجیب حالمان را خوب می کند.



برچسب ها : پاییز فصل آخر سال است , نسیم مرعشی , وبلاگ نویسی ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه تنهایی ,
خم می شوم روی تنهایی ام. دوام نمی آورد. فشارش تمام تنم را می کشد. کشیده می شوم. اگر مترم کنند، رکورد گینس را در کشیدگی بدن می شکنم. به بغل می خوابم روی بالش «بغل کردنی» ام و دوباره خودم را جمع می کنم. بالش «خوابم» همیشه به رقیبش حسودی می کند. اتاق تاریک است و در بسته. کبریت می کشم.
نور، پاکت، تاریکی.
دستم را روی سیگارهای داخل پاکت می کشم و چشم بسته تعدادشان را می شمارم. 10 تا. بازنده بدشانس ما از بین این 10 نخ انتخاب می شود.دانه دانه فیلتر نرم هر نخ را زیر انگشتانم حس می کنم. شروع می کنم از گوشه راست پاکت به شمردن و هر نخی که زیر دستم می آید را به سمت چپ پاکت هدایت می کنم. هفتمین نخ را بین لب هام می گذارم و کبریت دوم را آتش می کنم.
نور، سیگار؛ روشنایی سیگار و تاریکی.
آتش سیگار گاهی کم فروغ می شود و گاهی چنان شعله می گیرد که اتاق را برایم خورشید می کند. دستم که از فیلتر سیگار می سوزد، با قطره اشکی که از چانه ام می چکد، راحت اش می کنم. بازنده بدشانس بعدی ما این بار سیگار شماره 1 است... .
***
پی نوشت: سیگاری نیستم.
پی نوشت تر: شاید این متن را روزی در کتابی بخوانیدش.



برچسب ها : سیگاری , متن های سیگار , عاشقانه های سیگاری , سیگار تنهایی , قسمت هایی از هر کتاب ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
نصف شبی خل شدم. البته خل هستم ولی نصف شب ها دُزش میزنه بالا. الان یهو یاد شعری از یغما گلرویی افتادم که دوست دارم رو دیوار کافه بنویسمش::

یک روز،
بل‌که پنجاه سال دیگر
موهای نوه ات را نوازش می کنی
در ایوان پاییز
و به شعرهای شاعری می اندیشی
که در جوانی ات عاشق تو بود
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برف زمستان تشبیه کند
و در چین دور چشمانت
حروف مقدس نقر شده
بر کتیبه های کهن را بیابد.

یک روز
بل‌که پنجاه سال دیگر
ترانه ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه ی "مروری بر ترانه های کهن" شاید
و بار دیگر به یاد خواهی آورد
سطر هایی را
که به صله ی یک لبخند تو نوشته شدند.

تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر
در آن روز
تازه ترین شعرم
برای تو خواهد بود. //

پی نوشت: ساعت 2:30 بامداد



این روزها ارتباط نزدیکی با پدرم دارم.
 تازگی ها متوجه شدم که ژن های اولیا، تأثیر به سزایی تو فرزندان دارن. مثلا من علاقه وافرم به سینما و فیلم رو تقریبا به مادرم نسبت می دادم ولی بعدا متوجه شدم که خیر... علاقه من به سینما از پدرم به من ارث رسیده و توجه به حاشیه های سینما از مادرم.
 مادرم شدیدا در خصوص حاشیه های سینما فعال هستش و اسم بیشتر بازیگران سینمای ایران به همراه فرزندان و همسراشون.. با سن تقریبی رو بلده. حالا این ژن علاقه به حاشیه هم در من وجود داره ولی نه اونطوری که سن و اسم بچه هارو بدونم. بلکه این ژن در من پیشرفت کرده و سینمای خارج بهش اضافه شده. (البته باید اذعان کنم، اونقدرام حاشیه باز نیستم ولی سعی می کنم اطلاعاتم در خصوص سینما به روز باشه) همونطور که ژن انتقالی از مادر به من پیشرفته شده... در خصوص پدر، هم همینطور بوده. متوجه شدم، پدرم جوونیاش وقتی که مشغله کاری کمتر گریبان گیرش بوده و حال و حوصله ای داشته به سینما می رفته و فیلم می دیده.یا بعضی وقت ها دیدم که جلو جلو داستان فیلمی رو درست حدس می زنه. یا تا الان چندین سریال خارج از تلویزیون رو با هم دنبال کردیم، از جمله فرار از زندان و شهرزاد.  
کلا از وقتی فهمیدم که پدرم یه زمانی تخصصی و از رو علاقه فیلم می دیده، حال خوبی دارم. ازین حال های خوب زیاد دلشتم با پدرم. مثل اون روز که اومده بود تو حیاط دبیرستان دنبالم واسه یه کاری(که یادم نمیاد چه کاری) و من با دیدنش میان دوستام، به وجودش افتخار کردم و حس کردم چقدر دوستش دارم. حس خیلی خوبی بود.
باید یک روز هم پست مفصلی برای پدرم بنویسم. 
شاید روز پدر که نزدیکه، بهونه خوبی باشه.
تا ببینیم خدا چی می خواد.



برچسب ها : ژن های تشدید شده , روز پدر , برای پدر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
چند وقتیه شروع کردم به دیدن فیلم های قدیم اصغر فرهادی
دوتا از اولین فیلم هاش به نام های «شهر زیبا» و «ایستاده در غبار» رو دیدم.
 به جرأت میتونم بگم استاد فیلم های درام و پایان باز هستش. جوری تو فیلم هاش با احساسات آدم بازی می کنه که یه لحظه میخندی و لحظه بعد اشک تو چشم هات جمع می شه. البته برای فیلم شهر زیبا فقط گریه در میاره ولیکن تو فیلم ایستاده در غبار به خاطر شیرین زبونی نقش اول فیلم واقعا سخته که لبخند رو لبت نیاد.... هرچند بعضی وقت ها این لبخند رو برات تلخ می کنه. که این از کارگردانی و فیلمنامه خوب این فیلمه. فقط نمیدونم چرا یوسف خداپرست، بازیگر نقش اول فیلم دیگه بازیگری رو ادامه نداده. واقعا استعداد خوبی داشت.
پیشنهاد می کنم حتما این دوتا فیلم رو تهیه کنید و ببینید.
 پی نوشت: احتمالا کارای جدیدتر اصغر رو دوباره مرور کنم. به خصوص چهارشنبه سوری و درباره الی
 پی نوشت تر: بی صبرانه منتظر فیلم جدیدش به اسم فروشنده هستم.



برچسب ها : ایستاده در غبار , شهر زیبا , یوسف خداپرست , فیلم های قدیم اصغر فرهادی , اصغر فرهادی , فیلم جدیداصغر فرهادی فروشنده , فیلم شهر زیبا ,
دسته بندی : کافه فیلم و سینما ,
دوستای نزدیکم تقریبا می دونن که من اول از هرچیزی تو موزیک، آهنگش برام مهمه و وقتی این موضوع برطرف بشه تازه به شعر توجه می کنم. یعنی اگه یه موزیک آهنگ سلیقه منو نداشته باشه، هرچقدرم هم شعرش عالی باشه، کمتر پیش میاد گوشش بدم.
گروه چارتار خوشبختانه آهنگ سازی خوبی داره، همینطور شعرهای خیلی خوب. ولی من به شخصه اوایل تو بعضی از ترانه ها بعضی قسمت های شعرشونو متوجه نمی شدم. متوجه شدن یعنی نه اینکه معنی شعر رو نمیفهمیدم بلکه شعرو نمیشنیدم. چون همونطور که گفتم کمتر به شعر توجه می کنم؛ زیاد گوش نمی دادم ببینم چی میگه. ولی وقتی گوش دادم و گوش دادم، دیدم چی میییییگه.
آهنگ خاصیو نمیگم تا خودتون همه شو گوش کنید.
 ولی شاعر میگه «تو بمان، شاید پروازم قفسی نچشد» یا « زن دیوانه که رفت.....آن مردک دیوانه چه شد؟»
پ.ن: این شعر دومیه چیز خاصی نمی گه ولی کنار بقیه دوستاش عالیه(دوستاش، منظور کل شعر اون قطعه است.)



برچسب ها : چارتار ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه جالب انگیز ,
«مادرم 4 سال بیشتر نداشت که پدرم مرد.»
 دیالوگی از یک فیلم علمی تخیلی... خخخخ



دسته بندی : کافه طنز ,
"گاهی باید حرف ها را زود زد، وگرنه آن حرف به مرور زمان آنقدر بزرگ می شود که بعدها اگر هم بخواهی به زبان بیاوریش، در گلویت گیر می کند."
 قسمتی از داستان «آسفالت نرم خیابان»
 نوشته خودم



دسته بندی : داستان های منصور کبیر , کافه اجتماعی ,
به هرکجا روم، باز هم بر میگردم... 
اینجا خانه من است. 
چه شب هایی که در این کافه سر نکردم
 بعضی وقت ها می روم و نیستم ولی بدان که بر میگردم.

 الان داشتم می دیدم که 5ماه پست نذاشته بودم 
سابقه نداشته... شاید به خاطر همینه که همه قهر کردن و تو خلوتم دارم با قهوه و اسپرسوی خودم بازی می کنم. ورشکستگی تا کی؟ نمی دونم... دیوانه شدم... یک جورایی تنهایی بهتره... کسی نیست قضاوتم کنه... ولی بعضی وقت ها میگم نکنه هیشکی پستامو نمیخونه و من ازینی که هستم، دیوونه تر بشن.
 اصن اقا... یا خانوم.... حرفی نزن... ولی نقطه بذار... بدونم که دیوونه نیستم... کسی هم هست.
 پی نوشت: کاش این اپلیکیشن میهن بلاگ قابلیت ویرایش فونتو اینا داشت... خسته شدم از بس تو اپلیکشین نوشتم و رفتم از لپتاپ ویرایشش کردم.



دسته بندی : کافه تنهایی ,
سرفه های شبانه مرا یاد شیمیایی ها میندازد.
 ریه ام خس خس می کند.... انگار پاییزی در من رخ داده.
 این سرفه ها هم اثرات اخرین ترکش های معده ام هست تحقیق کرده ام... بهش می گویند رفلکس معده
 قرص معده را شروع کرده ام ولی تا شب اثرش را از دست می دهد و سرفه ها شروع
 مادر ساعت دو شب از سرفه هایم خوابش نمی برد و برایم جوشانده درست می کند
 می گوید تخمه نخور... 
نمی داند تخمه یک درصد دلیل این سرفه اس و بقیه اش معده .... بقیه اش...... هیچی... ولش مادر
 دست و بالت را می بوسم
پ.ن: پدر برای صبح خواب کوه نوردی دیده....آن هم 6 صبح.....ساعت 2:30 است. خودتان حساب کار دستتان بیاید.
پ.ن2: تم امشب ادبی بود.



دسته بندی : کافه تنهایی ,
این شب بیداری ها تا کی ادامه خواهد داشت؟
 تا کی باید چشم به تاریکی بدوزم و از خاطرات تو پیراهن؟
 در همین پیچ اول جوانی تمام پیراهنان این دوره را پاره کردم.
 پیچ چشمان تو بود که باعث تصادف من شد... چشمانت پیچیدو من نه.
 چشمانم خون است و خواب مورفین من
 ولی تنها راه انعقاد همیشگی آن ، تو هستی.
 ***
 پ. ن ۱: برای پرنسس گم شده من :دی
 پ. ن۲: از علایم بی خوابی های 3 بامداد




برچسب ها : شب بیداری ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
طبق روال هر ساله، امسال هم عید عازمیم شهرستان
در نتیجه وبلاگ نویسی، تعطیل میشه... هر چند میدونم که اصن واستون مهم نیست... ولی گفتم که بدونید تا واستون مهم بشه.
 البته اینو باید ازعان کنم که مدت کمی خواهیم موند ولی خدارو چ دیدید؟ شاید یهو بیشتر از هر سال موندم اونجا
دیگر چ بگویم؟
 اها..... یه چند وقتی پام پیچ خورده بود... تو گچ بود.... الان تو گچ نیست.... اینو به اطلاع طرفدارام می رسونم تا نگران نباشن.
یه چی دگ هم اینکه، مواظب خودتون باشید
 شمارو به خدای واحد میسپارم 
باشد که ایمان بیاورید



برچسب ها : وبلاگ نویسی , طنزنویسی , تبریک پیشاپیش عید , خدای واحد ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
آخرین مطالب
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
» خانه من ( جمعه 20 فروردین 1395 )
» درد ریه ای کشیدم که مپرس ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
» شب بیداری ( دوشنبه 9 فروردین 1395 )
» عیدتون پیشاپیش مبارک ( شنبه 22 اسفند 1394 )
» خوابم میاد 2 ( چهارشنبه 19 اسفند 1394 )
» کجایید؟ دقیقا کجایید؟ ( پنجشنبه 13 اسفند 1394 )
» غیبت سنگین ( یکشنبه 9 اسفند 1394 )
» نشناسیم همو ( شنبه 8 اسفند 1394 )
» هر سال همینه... ( شنبه 1 اسفند 1394 )
» کتاب خوان باشیم... ( دوشنبه 13 مهر 1394 )
» نوشته سروش صحت در مورد دوست ( جمعه 10 مهر 1394 )
» خلاصم کن...خلاص....بوووووم ( سه شنبه 7 مهر 1394 )
» زندگی مورچه ای ( چهارشنبه 18 شهریور 1394 )
» شاید... ( دوشنبه 9 شهریور 1394 )
» داستان داش آکل- نوشته صادق هدایت ( جمعه 6 شهریور 1394 )
» خلق تنگ ابلیس - نوشته علی موذنی ( جمعه 6 شهریور 1394 )
» کنار خانه ات...ویرایش جدید ( چهارشنبه 4 شهریور 1394 )
» این روزها همه چیز گــــــــــــــرم است ( سه شنبه 3 شهریور 1394 )
» یه نیمکت ( دوشنبه 2 شهریور 1394 )
» صحبت های تخیلی ( پنجشنبه 29 مرداد 1394 )
» سفره آب و نمک ( سه شنبه 27 مرداد 1394 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:62)
لینک دوستان
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت