تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

امروز دوستم یه حرفی بهم زد که خوشمان آمد
برگشت گفت: دیشب تورو تو خندوانه دیدم.
_ هوووم؟؟؟
_ دیشب بچه های کتابخونو دعوت کرده بودن...یاد تو افتادم و تو رو بینشون حس کردم.
_اووهووومز
***
و خوشحال ازین که دوستم منو یه آدم کتابخون میدونه و وقتی کتاب میبینه یاد من میفته.
و امیدوارم که بتونم در قبال این فکرش تا ابد رو سفید باشم.
کتاب خوان باشیم.




برچسب ها : کتاب خوان باشید... , کتاب خوان باشیم , مطالعه کتاب , خندوانه و کتاب خوانی , افزایش ساعات مطالعه کتاب , افزایش ساعات مطالعه کتاب غیر درسی ,
دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.

با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم.

با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستندخوشحال و خوشبخت باشیم.




برچسب ها : دوست به قلم سروش صحت , نوشته سروش صحت در مورد دوست , دوست از دیدگاه سروش صحت , سروش صحت , دوست , همه چیز در مورد دوست ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه تنهایی , مهمان کافه ,
مثل اینکه به همه امون داره به یه میزان خوش می گذره.
شروع سال تحصیلی رو میگم.
من هنوز نرفتم سر کلاسا ولی واقعا حوصله ندارم. 
دعا کنید این ترم خلاص شم بره
دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
پ.ن: کم پستیمم بذارید به حساب بی حوصلگیم...درست میشم





برچسب ها : ماه خوب مدرسه , بوی گوه مدرسه ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
وقتی از رو برج میلاد به پایین نگاه می کنی و جنب و جوش آدما و حرکتشون رو تماشا می کنی، می بینی همه چیز نه اونقدر ارزش دویدن داره و نه اونقدر ارزش ندویدن.
در کل اگه فهمیدید چی گفتم....واقعا شاهکار کردید....خخخ
جاتون خالی چند ورز پیش گوشای ما هم تو آسانسور برج میلاد کیپ شد.
ایشالله قسمتتون بشه




برچسب ها : برج میلاد , زندگی مورچه ها , عکاسی ,
بازدید
چشم هایم می سوزد...
گلویم می خارد...
دماغم را بالا می کشم...
این دیگر چه بیماریست که به آن دچار شده ام؟
کف دستم را روی صورتم ...
جلوی چشمانم را می گیرم...
شاید ندیدنت، سوزش چشم هایم را بگیرد
گلویم را می فشارم...
شاید صدا نکردنت، خارش گلویم را درمان کند
دماغم را کیپ نگه می دارم...
شاید نبوییدنت، آبریزش  ام را کویر کند
همه کار ها را با هم انجام می دهم.....
                                                                                 شاید نبودنم، همه را با هم درمان کند





برچسب ها : شاید... , چشمانم , چشم هایم می سوزد , نوشته های منصور کبیر , حال خراب , بی اعصاب , خسته ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
همه اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکارستم سایه یکدیگر را با تیر میزدند. یکروز داش آکل روی سکوی قهوه خانهٔ دو میلی چندک زده بود، همانجا که پاتوغ قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شلهٔ سرخ کشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسهٔ آبی میگردانید. ناگاه کاکارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور که دستش بر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهو چی و گفت:
"به به بچه، یه یه چای بیار بینیم."
داش آکل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت، بطوریکه او ماستها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک میکرد. از مالش حوله دور شیشهٔ استکان صدای غژ غژ بلند شد.
کاکا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد، دوباره داد زد: "مه مه مگه کری! به به تو هستم؟!"
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از ما بین دندانهایش گفت:
"ار - وای شک کمشان، آنهائی که ق ق قپی پا میشند اگ لولوطی هستند ا ا امشب میآیند، و په په پنجه نرم میک کنند!"
داش آکل همینطور که یخ را دور کاسه می‌گردانید و زیر چشمی وضعیت را میپائید خندهٔ گستاخی کرد که یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بستهٔ او برق زد و گفت:
"بیغیرتها رجز میخوانند، آنوقت معلوم میشود رستم صولت وافندی پیزی کیست."
همه زدند خنده، نه اینکه به گرفتن زبان کاکا رستم خندیدند، چون میدانستند که او زبانش می‌گیرد، ولی داش آکل در شهر مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد که ضرب شستش را نچشیده باشد، هر شب وقتیکه توی خانهٔ ملا اسحق یهودی یک بطر عرق دو آتشه را سر می کشید و دم محلهٔ سر دزک میایستاد، کاکا رستم که سهل بود، اگر جدش هم میآمد لنگ میانداخت. 
خود کاکا هم میدانست که مرد میدان و حریف دانش آکل نیست، چون دوباره از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پیش کاکا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک میکرد. داش آکل مثل اجا معلق سر رسید و یکمشت مثل بارش کرده، باو گفته بود:
"کاکا، مردت خانه نیست. معلوم میشه که یک بست وافور بیشتر کشیدی، خوب شنگلت کرده. میدانی چییه، این بی غیرت بازیها، این دون بازیها را کنار بگذار، خودت را زده ای به لاتی، حجالت هم نمیکشی؟ اینهم یکجور گدائی است که پیشهٔ خودت کرده ای، هر شبهٔ خدا جلو را مردم را میگیری؟ به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بد مستی کردی سبیلت را دود میدهم، با برکهٔ همین قمه دو نیمت می کنم."
آنوقت کاکا رستم دمش را گذاشت روی کولش و رفت، اما کینهٔ داش آکل را بدلش گرفته بود و پی بهانه می گشت تا تلافی بکند.
از طرف دیگر داش آکل را همهٔ اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محلهٔ سردزک را قرق میکرد، کاری به کار زنها و بچه ها نداشت، بلکه بر عکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی میکرد یا به کسی زور می گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل بدر نمیبرد. اغلب دیده میشد که داش آکل از مردم دستگیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را بخانه شان میرسانید.
ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند، آن هم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک میکشید و هزار جور بامبول میزد.
کاکا رستم از این تحقیری که در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبیلش را میجوید و اگر کاردش می‌زدند خونش در نمی‌آمد. بعد از چند دقیقه که شلیک خنده فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی، شبکلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خندهٔ او میخندیدند. کاکا رستم از جا در رفت، دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت کرد. ولی قندان به سمار خورد و سماور از بالای سکو به با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را شکست. بعد کاکا رستم بلند شد با چهرهٔ برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت.
قهوه چی با حال پریشان سمار را وارسی کرد گفت:
"رستم بود و یکدست اسلحه، ما بودیم و همین سماور لکنته."
این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت کرد. قهوه چی از زور پیسی بشاگردش حمله کرد، ولی داش آکل با لبخند دست کرد، یک کیسه پول از جیبش در آورد، آن میان انداخت.
قهوه چی کیسه را برداشت، وزن کرد و لبخند زد.
درین بین مردی با پستک مخمل، شلوار گشاد، کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه خان شد، نگاهی به اطراف انداخت، رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت:
"حاجی صمد مرحوم شد."
داش آکل سرش را بلند کرد و گفت:
"خدا بیامرزدش!"
"مگر شما نمیدانید وصیت کرده."
"منکه مرده خور نیست. برو مرده خورها را خبر کن."
"آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده..."
مثل اینکه ازین حرف چرت داش آکل پاره شد، دوباره نگاهی بسر تا پای او کرد، دست کشید روی پیشانیش، کلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلا بود سفید مانده بود. بعد سرش را تکان داد، چپق دسته خانم خودش را در آورد، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و با شستش دور آنرا جمع کرد. آتش زد و گفت: 
"خدا حاجی را بیامرزد، حالا که گذشت، ولی خوب کاری نکرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب میآیم."
کسیکه وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت.
داش آکل سه گره‌اش را در هم کشید، با تفنن بچپقش یک میزد و مثل این بود که ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد. بعد از آنکه داش آکل خاکستر چپقش را خالی کرد، بلند شد قفس کرک را بدست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت.
هنگامیکه داش آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد، ختم را ورچیده بودند، فقط چند نفر قاری و جزوه کش سرپول کشمکش داشتند. بعد از اینکه چند دقیقه دم حوض معطل شد، او را وارد اطاق بزرگی کردند که ارسی‌های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک نشست و گفت:
"خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچه هایتان را به شما ببخشد."
خانم با صدای گرفته گفت:
"همان شبی که حال حاجی بهم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همهٔ آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد، لابد شماحاجی را از پیش میشناختید؟" 
"ما پنج سالی پیش در سفر کازرون باهم آشنا شدیم."
"حاجی خدا بیامرز همیشه می گفت اگر یکنفر مرد هست فلانی است."
"خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا که زیر دین مرده رفته ام، بهمین تیغهٔ آفتاب قسم اگر نمردم بهمهٔ این کلم بسرها نشان میدهم."
بعد همینطور که سرش را بر گردانید، از لای پردهٔ دیگر دختری را با چهرهٔ برافروخته و چشم های گیرندهٔ سیاه دید. یکدقیقه نکشیدکه در چشمهای یکدیگر نگاه کردند، ولی آن دختر مثل اینکه خجالت کشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟
شاید، ولی در هر صورت چشمهای گیرندهٔ او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود، او سر را پائین انداخت و سرخ شد.
این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان را ببیند.
داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی به کارهای حاجی شد، با یکنفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و یکنفر منشی همهٔ چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. در آنرا مهر و موم کرد، آنچه فروختنی بود فروخت، قباله های املاک را داد برایش خواندند، طلب هایش را وصول کرد و بدهکاریهایش را پرداخت. همهٔ اینکارها را دو روز و دو شب رو براه شد. شب سوم داش آکل خسته و کوفته از نزدیک چهار سوی سید حاج غریب بطرف خانه اش میرفت. در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت:
"تا حالا دو شب است که کاکا رستم براه شما بود. دیشب میگفت یارو خوب ما را غال گذاشت و شیخی را دید، بنظرم قولش از یادش رفته!"
داش آکل دست کشید به سبیلش و گفت:
"بی خیالش باش!"
داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانهٔ دو میل کاکا رستم برایش خط و نشان کشید، ولی از آنجائیکه حریفش را میشناخت و میدانست که کاکا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند، اهمیتی بحرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همهٔ هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هر چه میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم میشد.
داش آکل مردی سی و پنجساله، تنومند ولی بد سیما بود. هر کس دفعهٔ اول او را میدید قیافه اش توی ذوق میزد، اما اگر یک مجلس پای صحبت او می نشستند یا حکایت هائی که از دورهٔ زندگی او ورد زبانها بود میشنیدند، آدم را شیفتهٔ او میکرد، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که به صورت او خورده بود ندیده میگرفتند، داش آکل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت: چشمهای میشی، ابروهای سیاه پرپشت، گونه های فراخ، بینی باریک با ریش و سبیل سیاه.
ولی زخمها کار او را خراب کرده بود، روی گونه ها و پیشانی او جای زخم قداره بود که بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنها کنار چشم چپش را پائین کشیده بود.
پدر او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود زمانیکه مرد همهٔ دارائی او به پسر یکی یکدانه اش رسید. ولی داش آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود، به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت، زندگیش را بمردانگی و ازادی و بخشش و بزرگ منشی میگذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگیش نداشت و همهٔ دارائی خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش میکرد، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهار راه ها نعره میکشید و یا در مجالس بزم با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف میکرد.
همهٔ معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد، ولی چیزیکه شگفت اور بنظر میآمد اینکه تاکنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود، چند بار هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود. اما از روزیکه وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر کلی رخ داد، از یکطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیت رفته بود، از طرف دیگر دلباختهٔ مرجان شده بود.
ولی این مسئولیت بیش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود - کسی که توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود که بلند میشد بفکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیادتر بکند. زن و بچه های او را در خانهٔ کوچکتر برد، خانه شخصی آنها را کرایه داد، برای بچه هایش معلم سرخانه آورد، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی بعلاقه و املاک حاجی بود.
ازین به بعد داش آکل شبگردی و قرق کردن چهار سو کناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همهٔ داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده برای داش آکل لغز میخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود. در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل میرفتند و گفته میشد:
"داش آکل را میگوئی؟ دهنش میچاد، سگ کی باشد؟ یارو خوب دک شد، در خانه حاجی موس موس میکند، گویا چیزی میماسد، دیگر دم محلهٔ سر دزک که میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود:
کاکا رستم به عقده ای که در دل داشت با لکنت زبانش میگفت:
"سر پیری معرکه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیکش را غلا کرد! خاک تو چشم مردم پاشید. کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همهٔ املاکش را بالا کشید. خدا بخت بدهد."
دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیکردند. هر جا که وارد میشد در گوشی با هم پچ و پچ میکردند و او را دست میانداختند. داش آکل از گوشه و کنار این حرفها را میشنید ولی بروی خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد، چون عشق مرجان بطوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر و ذکری جز او نداشت.
شبها از زور پریشانی عرق مینوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود. جلو قفس می نشست و با طوطی درد دل میکرد. اگر داش آکل خواستگاری مرجان را میکرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو میداد. ولی از طرف دیگر او نمیخواست که پای بند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد، همان طوریکه بار آمده بود. بعلاوه پیش خودش گمان می کرد هرگاه دختری که باو سپرده شده بزنی بگیرد. نمک بحرامی خواهد بود،. از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه میکرد، جای جوش خوردهٔ زخمهای قمه، گوشهٔ چشم پائین کشیده خودشرا برانداز میکرد، و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند میگفت:
"شاید مرا دوست نداشته باشد! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند... نه، از مردانگی دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بکنم؟ این عشق مرا میکشد... مرجان.... تو مرا کشتی.... به که بگویم؟ مرجان.... عشق تو مرا کشت...!
اشک در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشید. آنوقت با سر درد همینطور که نشسته بود خوابش میبرد.
ولی نصب شب، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه های پر پیچ و خم، باغهای دلگشا و شراب های ارغوانیش بخواب میرفت، آن وقتیکه ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمک میزدند. آن وقتیکه مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب آهسته نفس میکشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت، همانوقت بود که داش آکل حقیقی، داش آکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودر بایستی از تو قشری که آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توی افکاری که از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون میآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید، تپش آهسته قلب، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میکرد و از روی گونه هایش بوسه میزد.ولی هنگامیکه از خواب می پرید، بخودش دشنام میداد، به زندگی نفرین میفرستاد و مانند دیوانه ها در اطاق بدور خودش می گشت، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای این که فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی بکاراهی حاجی میگذرانید.
هفت سال بهمین منوال گذشت، داش آکل از پرستاری و جانفشانی دربارهٔ زن و بچهٔ حاجی ذره ای فرو گذار نکرد. اگر یکی از بچه های حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند یک مادر دلسوز بپای او شب زنده داری می کرد، و به آنها دلبستگی پیدا کرده بود، ولی علاقهٔ او به مرجان چیز دیگری بود و شاید هماه عشق مرجان بود که او را تا این اندازه آرام و دست آموز کرده بود. درین مدت همهٔ بچه های حاجی صمد از آب و گل در آمده بودند.
ولی، آنچه که نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد:برای مرجان شوهر پیدا شد، آنهم شوهری که هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آکل بود. ازین واقعه خم بابروی داش آکل نیامد، بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیهٔ جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد. زن و بچهٔ حاجی را دوباره بخانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانهای مردانه معین کرد، همهٔ کله گنده ها، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد از ظهر آنروز، وقتیکه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه های گرانبها نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود، داش آکل با همان سر و وضع داشی قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه کرده، ار خلق راه راه، شب بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبیت مشکی، ملکی کار آباده و کلاه طاسولهٔ نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او وارد شدند. همه مهمانها بسر تا پای او خیره شدند. داش آکل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت، ایستاد و گفت:
"آقای امام، حاجی خدا بیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت. پسر از همه کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. اینهم حساب و کتاب دارائی حاجی است. (اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند.) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام. حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!"
تا اینجا که رسید بغض گلویش را گرفت، سپس بدون اینکه چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود، سرش را زیر انداخت و با چشم های اشک آلود از در بیرون رفت.
در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاد شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شکسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی بر میداشت، همینطور که میگذشت خانهٔ ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت، بی درنگ از پله های نم کشیدهٔ آجری آن داخل حیاط کهنه و دود زده ای شد که دور تا دورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجرهٔ های سوراخ سوراخ مثل لانهٔ زنبور داشت و روی آن حوض خزه سبز بسته بود. بوی ترشیده، بوی پرک و سردابه های کهنه در هوا پراکنده بود. ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد، خندهٔ ساختگی کرد.
داش آکل بحالت پکر گفت:
"جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را تازه بکنیم."
ملا اسحق سرش را تکان داد، از پلکان زیر زمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یک بتری بالا آمد. داش آکل بتری را از دست او گرفت، گردن آنرا بجرز دیوار زد سرش پرید، آنوقت تا نصف آن را سر کشید، اشک در چشمهایش جمع شد، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاک کرد پسر ملا اسحق که بچهٔ زردنبوی کثیفی بود، با شکم بالا آمده و دهان باز و مفی که روی لبش آویزان بود، بداش آکل نگاه می کرد، داش آکل انگشتش را زد زیر در نمکدانی که در طاقچهٔ حیاط بود و در دهنش گذاشت.
ملا اسحق جلو آمد، دوش داش آکل زد و سر زبانی گفت:
"مزهٔ لوطی خاک است!"
بعد دست کرد زیر پارچهٔ لباس او و گفت:
"این چیه که پوشیدی؟ این ارخلق حالا دور افتاده. هر وقت نخواستی من خوب میخرم."
داش آکل لبخند افسرده ای زد، از جیبش پولی در آورد، کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فکرش پریشان بود و سرش درد میکرد. کوچه ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناک و بوی کاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود، صورت مرجان، گونه های سرخ، چشم های سیاه و مژه های بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود. زندگی گذشتهٔ خود را بیاد آورد، یاد گارهای پیشین از جلو او یک بیک رد میشدند.
گردشهائی که با دوستانش سر قبر سعدی و بابا کوهی کرده بود بیاد آورد، گاهی لبخند میزد، زمانی اخم میکرد، ولی چیزیکه برایش مسلم بود اینکه از خانهٔ خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود، مثل این بود که دلش کنده شده بود، میخواست برود دور بشود. فکر کرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بکند! سر تا سر زندگی برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه کرد:
"به شب نشینی زندانیان برم حسرت،
که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است"
آهنگ دیگری بیاد آورد، کمی بلندتر خواند:
"دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری،
که نبود چارهٔ دیوانه جز زنجیر تدبیری!"
این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خواند، اما مثل اینکه حوصله اش سر رفت، یا فکرش جای دیگر بود خاموش شد.
هوا تاریک شده بود که داش آکل دم محله سردزک رسید. اینجا همان میدانگاهی بود که پیشتر وقتی دل ودماغ داشت آنجا را قرق میکرد و هیچکس جرأت نمیکرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سکوی سنگی جلو در خانه ای نشست، چپقش را در آورد چاق کرد، آهسته میکشید، بنظرش آمد که اینجا نسبت به پیش خراب تر شده، مردم به چشم او عوض شده بودند، همانطوریکه خود او شکسته و عوض شده بود چشمش سیاهی میرفت، سرش درد میکرد، ناگهان سایهٔ تاریکی نمایان شد که از دور بسوی او میآمد و همینکه نزدیک شد گفت:
"لو لو لوطی را شه شب تار میشناسه."
داش آکل کاکا رستم را شناخت، بلند شد، دستش را به کمرش زد، تف بر زمین انداخت و گفت:
"اروای بابای بیغیرتت، تو گمان کردی خیلی لوطی هستی، اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!"
کاکا رستم خندهٔ تمسخر آمیزی کرد، جلو آمد و گفت:
"خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفهاپه په پیدات نیست!... اام شب خاخاخانهٔ حاجی عع عقد کنان است، مک تو تو را راه نه نه..."
داش آکل حرفش را برید:
"خدا ترا شناخت که نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم."
دست برد قمهٔ خود را بیرون کشید. کاکا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت. داش آکل سر قمه اش را بزمین کوبید، دست بسینه ایستاد و گفت: 
"حالا یک لوطی میخواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد!"
کاکا رستم ناگهان باو حمله کرد، ولی داش آکل چنان به مچ دست او زد که قمه از دستش پرید. از صدای آنها دسته ای گذرنده بتماشا ایستادند، ولی کسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت.
داش آکل با لبخند گفت:
"برو، برو بردار، اما بشرط اینکه این دفعه غرس تر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده حسابهایمانرا پاک بکنم!"
کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند. تا نیمساعت روی زمین میغلطیدند، عرق از سرو رویشان میریخت، ولی پیروزی نصیب هیچکدام نمیشد. در میان کشمکش سرداش آکل بسختی روی سنگفرش خورد، نزدیک بود که از حال برود. کاکا رستم هم اگر چه بقصد جان میزد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همینوفت چشمش به قمهٔ داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود، با همهٔ زور و توانائی خودش آنرا از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فرو برد. چنان فرو که دستهای هر دوشان از کار افتاد.
تماشاچیان جلو دویدند و داش آکل را به دشواری از زمین بلند کردند، چکه های خون از پهلویش بزمین میریخت. دستش را روی زخم گذاشت، چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید، دوباره به زمین خورد بعد او را برداشته روی دست بخانه اش بردند.
فردا صبح همینکه خبر زخم خوردن داش آکل بخانهٔ حاجی صمد رسید، ولی خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سربالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواری نفس می کشید. داش آکل مثل اینکه در حال اغما او را شناخت، با صدای نیم گرفته لرزان گفت:
"در دنیا... همین طوطی.... داشتم... جان شما... جان طوطی... او را بسپرید... به..."
دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد، اشک چشمش را پاک کرد. داش آکل از حال رفت و یکساعت بعد مرد.
همهٔ اهل شیراز برایش گریه کردند.
ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناکاه طوطی با لحن داشی - با لحن خراشیده ای گفت:
"مرجان... مرجان... تو مرا کشتی.... به که بگویم... مرجان.... عشق تو... مرا کشت."
اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.



برچسب ها : داستان داش آکل- نوشته صادق هدایت , داش آکل , داش آکل صادق هدایت , صادق هدایت , داستان های صادق هدایت , فیلم داش آکل , بهروز وثوقی ,
دسته بندی : کافه داستان ,

ذلیخا گفت: « این اوست» و با اشاره‏اش ندیمه ‏ها پرده از برابر یوسف كنار كشیدند. وضوح خورشید را از ‏چشم‏های یوسف می‏شد دید. گونه ‏های گل بهی رنگش انگار گلی تازه روییده بودند كه نمی باران خورده‏اند و ‏حالا در درخشش آفتاب برق می‏زنند. سَروی در قامتش بود و موهایش مجنون‏تر از بید آویخته بود. از كیفیت ‏ورود من به ذلیخا با نفرت روی گرداند. ذلیخا گرم بود. گفتم: «فراموشت نشود، ذلیخا. لوند باش!»‏
ذلیخا به حیرت زنان پوزخندی زد و چون دستشان را خونی دید، بلند خندید. تن را در چرخشی به دور یوسف ‏تاب داد. گفت: «مقدمت گرامی باد، یوسف. ای رعناتر به خود. ای زیباتر به خود. ببین كه از شوق دیدارت میوه ‏سالم می‏ماند، دست می‏بُرند!» و در دایرة زنان تكیه داده به مخده چرخ زد و دستش را برابر چشم مبهوتشان ‏رقصاند. گفت: «هی... هی... حواستان كجاست؟» و ناگاه شعله‏ای شد در برابر یوسف كه تا شانة او زبانه ‏می‏كشید.‏
بلند گفتم كه همه بشنوند: «آخر چرا نباید پروانه‏ای عمرش را صرف شهد چشمان تو كند، ذلیخا؟» و یوسف ‏را زیر نظر گرفتم. سرش پایین بود. ذلیخا لبخند زد، سر خم كرد تا چشم در چشم یوسف بدوزد. گفت: «نگاهت ‏را از ما دریغ نكن یوسف.» و رو به زنان گفت: «سرسخت است.» و دست برد تا بازوی یوسف را بگیرد. یوسف ‏عقب رفت.‏
گفتم: «كدامشان را می‏پسندی؟ خوب نگاه كن. زشت نداریم. چهل حوری و همه آماده.» و سر در گوشش ‏فروبردم و آهسته گفتم: «هرچند تو به ذلیخا مایلی. از نگاهت پیداست. آفتی است، نه؟»‏
گفت: «خدایا، مرا از شر این ملعون محفوظ بدار.»‏
گفتم: «ای نادان!»‏
ذلیخا گفت: «اقرار كنید، از او زیباتر دیده‏اید؟»‏
زنان گفتند: «حاشا» و خون رنج یوسف را مكیدند.‏
گفتم: «به آقا حوری عرضه می‏كنم، لعن می‏شنوم. چرا؟ چون با یك غمزه آه از هر مرد برمی‏آورند؟ این دیگر ‏غرور نیست كه به خرج میدهی یوسف، لجبازی است.»‏
گفت: «دلیل حرص تو را بر وسوسة خود می‏دانم.»‏
گفتم: «بحث‏های جدی باشند برای بعد.»‏
گفت: «خدایا، هیچ كس را چون ابلیس از لطف خود ناامید نكن.» و چون دید از رو نمی‏روم، گفت: «چه ‏رنجی می‏كشی بدبخت!»‏
پوزخند زدم.‏
گفت: «می‏دانم كه برآنی تا با اغوای آدم تسكینی بر رنج بی‏پایان لعنت خداوند بیابی.»‏
گفتم: «برو ببینم، بابا.» و بر زنان وزیدم. طوفانی، و یوسف را مركز دایرة چشمانشان كردم. پلك نمی‏زدند.‏
ذلیخا گفت: «دریغ از یك نگاه. باور كنید ناز او بر ما از ناز ما بر شوهرانمان بیشتر است.»‏
زنان را مستانه خنداندم. از بیست لب بوسه به سوی یوسف شدم و از هفده چشم چشمك به او زدم.‏
ذلیخا گفت: «یا شاید چون خود اینقدر زیباست، دیگر هیچ زیبا رویی به چشمش نمی‏آید. این طور است، ‏یوسف؟»‏
گفتم: «بدبختانه، باید بپذیریم كه یوسف اُمُل است.»‏
ذلیخا گفت: «اما خودمانیم، صد ماه هم كه در آسمان باشند، با حضور خورشید محو می‏شوند.»‏
زن ساقی ملك گفت: «بگو هزار ماه!»‏
ذلیخا صورتش را نزدیك صورت یوسف برد. گفت: «می‏بینی؟ آتش اینان از من تیزتر است.» و خندید. گفت: ‏‏«اگر من به تنت پیرهن دریدم، اینان پوست می‏درند.»‏
میان زنان چو انداختم: «یوسف فرشته است.»‏
همهمه شد. زن ساقی ملك به تظاهر برخاست. گفت: «آخر آدمی كجا اینچنین است كه اوست؟» زن حاجب ‏ملك همچنان كه برمی‏خاست، گفت: «آری، او فرشته است.»‏
ذلیخا گفت: «احساساتی نشوید، خواهرها. بنشینید. خواهش می‏كنم. من به شما اطمینان می‏دهم كه یوسف ‏فرشته نیست. او مرد من است.» و با مهر به یوسف نگاه كرد. سرش را با غرور بالا گرفت. لبخند زد. گفت: «مرد ‏من...» و دست نیازش را سوی یوسف دراز كرد.‏
زن وزیر گفت: «پس او فرشته‏ای است در هیأت مردی.»‏
ذلیخا خندید. گفت: «دست بردارید.»‏
زن طباخ ملك بغض كرده بود. گفت: «الهی درد نگیری.»‏
گفتم: «اشكت را توی مشكت نگه‏دار، خواهش می‏كنم.»‏
زن كاتب ملك گفت: «اگر او فرشته نیست، پس چرا مرا یاد خوبی انداخته؟»‏
زن وزیر گفت: «و مرا یاد مهربانی؟»‏
زن وزیر (ظاهراً اشتباه است، در اصل كتاب هم همین بود) گفت: «دلم می‏خواهد كودكی را شیر بدهم.»‏
زن حاجب گفت: «و من فقیری را طعام .»‏
زن ساقی گفت: «من دیگر از این پس با زیردستانم نرم رفتار می‏كنم.»‏
زن طباخ گفت: «چكار دارم بدگویی مادر شوهرم را بكنم؟»‏
نزدیك بود از چهل چشم فروبچكم. فریاد زدم: «بس كنید، من اینجا جان نمی‏كنم كه شما با فرشته‏ها ‏همكاری كنید.» و شعر در شاعره شدم. برخاست. گفت: «چشم‏های یوسف آسمان است در پرستاره‏ترین شب، و ‏حتماً از سنگینی آن همه ستاره اینچنین به زیر افتاده است.»‏
رقص در زن ساقی شدم. آمد میان. شروع كرد. زنان را به دست زدن دعوت كرد. خواند: «ماشاء الله، ماشاء ‏الله.»‏
آواز زنان شدم: «ماشا، الله.»‏
ماشاء الله به یوسف.‏
ماشاء الله.‏
دست شاعره را بالا آوردم. مگر می‏شود این بازوها به چشم یوسف نیایند؟
خواند: «هدیة جمالِ او آینه.»‏
رقص در زن ساقی ملك شدم. خواند: «ماشاء الله به قدش.»‏
ماشاء الله.‏
ماشاء الله به چشمش.‏
ماشاء الله.‏
گفتم: «خوب است، همین طور ادامه بدهید.» و در دلشان چنبره زدم. ‏
ذلیخا حبه‏ای انگور پرت كرد سوی زن ساقی تا از برابر یوسف دورش كند. خندیدند. گفتم: «ذلیخا، عزیزم، ‏دوست دارم در این یك مورد با هم همكاری صمیمانه داشته باشید.»‏
زن ساقی نشست. با تكان جا به جای پیرهن تنش را خنك می‏كرد. دانه‏های عرق بر پشت لبانش شدم. ‏كاش یوسف نگاه كند.‏
زن وزیر گفت: «اصلاً چرا از خودش نمی‏پریسد؟ به او نمی‏آید دروغ بگوید. هان، یوسف؟ تو فرشته‏ای یا ‏آدمی؟ پری نباشی؟»‏
گفتم: «چرا از شدت شوق در آغوش نمی‏فشریدش، نمی‏چلانیدش؟»‏
یوسف گفت: « منم بندة خاص خدا...»‏
ذلیخا گفت: « نه نه نه نه، تویی بندة خاص من. این فراموشت نشود.» و رو به زنان تأكید كرد: «بندة خاص ‏من است.»‏
زن طباخ به گونه‏های زن ساقی فوت كرد. به یوسف گفت: «سرپا خسته می‏شوی، عزیزم. بنشین.»‏
گفتم: «هیچ به لطف آغوش او فكر می‏كنید؟»‏
آه كشیدند.‏
ذلیخا گفت: «یوسف آموخته برابر بانوی خود بایستد.»‏
زنان گفتند: « اوه، ذلیخا... سنگدل نباش.»‏
به ذلیخا گفتم: «برای اینكه بنشیند شرط تعیین كن. می‏فهمی كه؟»‏
ذلیخا گفت: «پس باید كنار من بنشیند.»‏
زن ساقی گفت: «قرعه بكشیم.» و خندید. به زن طباخ گفت: «این جا را هم فوت كن.»‏
یوسف گفت: «ایستاده راحت‏ترم.»‏
ذلیخا گفت: «حالا كه او حاضر نیست كنار من بنشیند، من كنارش می‏ایستم.» و خود را بر زمین خزاند و بر ‏پای یوسف چون نهالی رویید. عطر تنش را سوی یوسف بردم. نفس كه نمی‏تواند نكشد!‏
زن ساقی گفت: «تو خوب فوت نمی‏كنی.» و رو به زنان گفت: «جای آن كه مرا فوت كند، برای یوسف آه ‏می‏كشد.» ‏
خندیدند.‏
زن ساقی لب‏هایش را غنچه كرد. گفت: «من فوت یوسف را می‏خواهم.»‏
ریسه رفتند.‏
ذلیخا گفت: «آهای... دیگر نشنوم.»‏
زن وزیر گفت: «زبانت را قورت داده‏ای، یوسف جان؟» و ریسه رفت.‏
زن طباخ گفت: «اگر می‏دانستم با خودم تخم كبوتر می‏آوردم.»‏
ذلیخا گفت: «اذیتش نكنید.»‏
زن كاتب گفت: «خجالتی است.»‏
زن ساقی گفت: «بمیرم.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «خجالت نكش، عزیز جان، غریبه كه نیستیم.»‏
زن حاجب گفت: «آره، محرمیم.»‏
ذلیخا گفت: «برایشان تعریف كن چه خوابی دیده‏ای، مامان جان.»‏
ریسه رفتند.‏
گفتم: «خوب است. دارم امیدوار می‏شوم.»‏
زن وزیر گفت: «حتماً خواب تو را دیده كه اصرار به گفتنش داری، هان؟»‏
ذلیخا انگشت اشاره را تكان داد. گفت: «من در خوابهاش هم هستم.»‏
زن ساقی گفت: «پس تو خوشبخت‏ترین زن زمینی.»‏
ذلیخا گفت: «و تو هم لوده‏ترینی.»‏
زن ساقی گفت: «من فقط به یوسف رشك می‏برم.»‏
ذلیخا گفت: «پس تا زنده‏ای، بسوز.»‏
زن ساقی گفت: «در آتش عشق او؟»‏
زن وزیر گفت: «دست بردارید، شما هم. وقت گیر آوردید؟ بگذارید خوابش را تعریف كند.»‏
ذلیخا گفت: «خدمتش می‏رسم، به وقتش.» و فریاد زد: «شراب.» و رو به یوسف گفت: «می‏گویی یا ‏بگویم؟»‏
یوسف گفت: «مرا در رؤیا خورشید و ماه و یازده ستاره سجده كردند.»‏
پوزخند زدم. گفتم: «ما این حرف‏ها را كهنه كرده‏ایم، بابا. سجده، سجده!»‏
یوسف گفت: «پدر گفت خدا تو را بر می‏گزیند.»‏
ذلیخا گفت: «و دیدی كه بر گزیدم.»‏
یوسف گفت: «و علم تأویل خواب به تو می‏آموزد.»‏
ذلیخا گفت: «منظورش این بود كه رموز عشق را به تو می‏آموزم.»‏
یوسف گفت: «و نعمت را بر تو تمام می‏كند.»‏
ذلیخا گفت: «چه خواسته‏ای كه در اختیارت نگذاشته‏ام؟»‏
پوزخند زدم. گفتم: «گویا یك قبلة دیگر برای فرشته‏های سربه‏راه عَلَم شده.»‏
یوسف گفت: «برادرانم مرا در چاه انداختند.»‏
گفتند: «برادرانت! چرا؟»‏
ذلیخا شانه بالا انداخت. جام شرابش لب‏پر زد. گفت: «حسادت، جوونی!»‏
زن كاتب گفت: «چه سنگدل!»‏
زن طباخ گفت: «چه طور دلشان آمد؟»‏
یوسف گفت: «به اغوای شیطان.»‏
گفتم: «پای ما را هم كشیدی وسط؟»‏
گفتند: «لعنت برتو.»‏
گفتم: «لعنت بر خودتان. بر جد و آبادتان.»‏
زن كاتب گفت: «كدام بدی است كه از او برنخیزد؟»‏
گفتم: «مزخرف نگو، زن. جای آنكه از من بنالی از شر نفس لئیم خودت بنال.» و به سویشان هجوم بردم. ‏فریاد زدم: «چرا تلبیس خود را گردن من می‏گذارید؟ درست است كه من اغوا می‏كنم، اما شما چرا اغوا می‏شوید؟ ‏و بد نیست بدانید با كسی طرفید كه جنسش از آتش است، و آتش برتر از گل است. این فراموشتان نشود.»‏
یوسف گفت: «خاك آتش را خاموش می‏كند.»‏
پریدم میان مجلس، نعره زدم: «خاموش كن، ببینم.»‏
زن وزیر گفت: «اگر گذاشت حواسمان جمع باشد.»‏
گفتم: «لیاقتتان در حد شنیدن همین داستان‏های سوزناك است. زنید، دیگر.»‏
زن طباخ گفت: «ولش كنید. بگو یوسف جان، در چاه چه كردی؟»‏
یوسف گفت: «صبر بر مشیت خدا كردم.»‏
گفتم: « مگر كار دیگری هم از دستت برمی‏آمد، كلك؟»‏
زن وزیر گفت: «شانس آورده ماری، عقربی نیشش نزده.»‏
زن طباخ گفت: «تاریك بود؟»‏
ذلیخا گفت: «فكر نكنم مار و عقرب چراغ روشن كنند.»‏
زن كاتب گفت: «حتماً خیلی هم ترسیده بودی، نه؟»‏
یوسف گفت: «دلم از حضور خدا آرام بود.»‏
گفتم: «فكرش را بكنید: یك بچة هفت هشت ساله، تنها در چاهی عمیق و تاریك چه طور می‏تواند آرام ‏باشد؟ از آن دروغگوهاست!»‏
گفتند: «وای، یكی نیست ما را از شر این برهاند؟»‏
گفتم: «كاری نكنید چاك دهنم باز شود، ها.»‏
ذلیخا گفت: «زودتر به آن جا برس كه من هستم.»‏
یوسف گفت: «سقای قافله‏ای مرا جای آب با دلو از چاه بالا كشید.»‏
زن طباخ اشكش را پاك كرد. گفت: «عجیب است.»‏
زن كاتب گفت: «تو را كه دید چه كرد؟»‏
یوسف گفت: «فریاد زد
  به به از این بشارت.»‏
ذلیخا گفت: «شانس آورده جای آب ننوشده‏اندش.»‏
زن كاتب گفت: «بعد چه شد، عزیزم؟»‏
یوسف گفت: «مرا فروختند.»‏
زن كاتب گفت: «حتماً به بهایی آن قدر گران كه كاروانیان به ثروت رسیدند.»‏
یوسف گفت: «برعكس، ارزان فروختند.»‏
گفتم: «بیشتر از آن نمی‏ارزیدی.»‏
زن سردار گفت: «به كی؟»‏
یوسف گفت: «معلوم است.»‏
ذلیخا برخاست. دو پر پیرهنش را گرفت. تعظیم كرد. گفت: «من وارد می‏شوم.» و نشست.‏
زن طباخ گفت: «باقیش را دیگر می‏دانیم.» و اشكش را پاك كرد.‏
ذلیخا گفت: «از گریه‏تان پیداست دیگر مرا پشت سر ملامت نخواهید كرد.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «چطور می‏توانیم وقتی می‏دانیم خود از این پس ملامتی دیگرانیم؟»‏
گفتم: «اعتراف از این صریحتر، یوسف؟ حالا چه می‏گویی؟»‏
یوسف گفت: «از شر تو پناه می‏برم به خدا.»‏
ذلیخا در تالار به راه افتاد. گفت: «آری، شما همه مرا ملامت كرده‏اید كه عاشق غلام خود شده‏ام. این است ‏آن غلام. آیا سزاوار ملامت بوده‏ام؟ اگر بوده‏ام كه وای بر زخم دست‏های شما.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «اگر او را زودتر به ما نشان داده بودی، هرگز ملامت نمی‏شنیدی.»‏
ذلیخا گفت: «اگر مرا از خود نمی‏راند، هرگز به شما نشانش نمی‏دادم.»‏
زن كاتب گفت: «از چه می‏ترسیدی؟ از زیبایی ما؟ اگر زیباییت از یوسف بی‏قدر می‏شود، از ماكه رونق ‏می‏گیرد.»‏
ذلیخا گفت: «از زیباییتان نمی‏ترسم، نه، از مكرتان می‏ترسم.»‏
زن ساقی خندید. گفت: «می‏خواهی بگویی خود به اندازة زیباییت مكار نیستی؟»‏
ذلیخا رو به یوسف چرخید. گفت: «در برابر این غلام نه زیبایم نه مكار. در او نه زیباییم اثر كرد نه مكرم. و ‏می‏دانم اگر به پایش هم بیفتم، بی اثر است، نیازم را جواب نمی‏دهد. این غلامك كه كودكیش را پروردم تا از ‏جوانیش بهره برم.» و اشكش را پاك كرد. گفت: «مسخره است، او غلام من است، من اسیر اویم. تصورش را ‏هم نمی‏توانید بكیند. كار بر عكس بود. من از پی او می‏دویدم نه او از پی من. من جامه بر تن او دریدم نه او ‏جامه بر تن من. او خود را از میل من رهانید نه من از میل او خود را. هوم... كدام زن این چنین سرشكسته شده ‏است كه من؟» و به طرف یوسف رفت. گفت: «قسم به زیباییش، اگر به دل من رفتار نكند، جایش در سیاهچال ‏است.»‏
زنان گفتند: «ذلیخا!»‏
گفتم: «شنیدی؟ سیاهچال! باز هم لجبازی كن.»‏
یوسف پوزخند زد. گفت: «انگار سرنوشت من با چاه رقم خورده است.»‏
ذلیخا گفت: «یا من برای او یا هیچ كس. از این مطمئن باشید.»‏
گفتم: «حیف از این همه زیبایی نیست؟»‏
ذلیخا فریاد زد: «گوش كن، یوسف. یا عشق مرا بپذیر و عزیز شو یا ردش كن و خوار شو.»‏
یوسف گفت: «خدایا عزت از تو می‏خواهم.»‏
ذلیخا پنجه‏هایش را مشت كرد و بالا آورد. گفت: « نزدیك است از رنج غرورش پیر شوم.» و در خود فرو ‏رفت. گفت: «از جلو چشمم دور شو كه از تو جز سرشكستگی ندیدم. گم شو.» و گریه كرد.‏
گفتم: «به جوانیت رحم كن، یوسف.»‏
زن وزیر گفت: «ذلیخا، عزیزم، از تو این رفتار بعید است. و دست بر شانة ذلیخا گذاشت.»‏
زن كاتب گفت: «برخشم خودت مسلط شو.»‏
ذلیخا گفت: «كاش می‏فهمیدید چه می‏كشم، كاش می‏فهمیدید.»‏
گفتم: «برای یك مرد چه سعادتی از این بالاتر كه ذلیخایی برای وصلش لابه كند؟»‏
یوسف كفت: «اگر تو از لعن خدا بر خود راضی هستی، من هم خود را به لعنش گرفتار می‏كنم.»‏
خیره نگاهش كردم. در چشم‏هایش معصومیت آدم بود پیش ازخوردن میوة ممنوع، و بر زبانش سرزنش آدم ‏پس از خوردن آن. گفتم: «حرف خدا كه پیش می‏‏آید، من صادق می‏شوم.» و جسمیتم را بر او، زیباترین انسان ‏عرضه كردم تا خود را از چشم او تماشا كرده باشم، تا او آینة من كه آینة باطنم باشد. در شفافیت نگاهش از ‏كبودی رنگ خود منزجر شدم، و آرزو كردم كاش من هم دو چشم داشتم. گفتم: «من از اغوای آدم لذت ‏نمی‏برم، یوسف. و باور كن از اغوای او رنج همیشة حسرتم دو چندان می‏شود. كاش می‏دانستی چقدر از خود ‏بیزارم می‏كنند وقتی قدر شرافتی را كه خدا بر آنان عطا كرد، نمی‏دانند. شرافتی را كه من ابدیتم را در گرویش ‏سوزاندم. آه اگر خدا مرا مخلوق اشرف می‏كرد، لحظه‏ای از ستایشش بازنمی‏ایستادم.»‏
ذلیخا گفت: «خشمم از ناامیدی است. می‏توانید بفهمید؟»‏
گفتم: «اما تو، یوسف، دلم را سخت برای لطف خدا تنگ كرده‏ای. حرفم را باور می‏كنی؟»‏
یوسف گفت: «باور می‏كنم.» و لبخند زد. می‏دانست رام اویم.‏
گفتم: «لذتی را كه از سرافكندگی در برابر تو می‏برم، بیشتر از زجری است كه از سربلندی در برابر اینان ‏می‏برم. باور می‏كنی؟»‏
زن كاتب گفت: «آخر كجای دنیا دلبر سركش را با خشونت رام كرده‏اند؟»‏
ذلیخا فریاد زد: «چرا همه‏تان مرا سرزنش می‏كنید؟ چرا از او نمی‏خواهید دست از غرور و لجبازی بردارد؟»‏
زن ساقی گفت: «صبور باش، ذلیخا. به راه می‏آید.» و به یوسف نزدیك شد. دستش برای نوازش جعد موی ‏بلند یوسف تا نیمه راه پیش رفت. آه كشید. گفت: «راستی، آیا مردی هست كه اسیر زن نباشد؟»‏
گفتم: «یوسف كه اسیر ابلیس هم نیست.»‏
ذلیخا گفت: «برابرت ایستاده، مردی كه اسیر زن نیست.» و میان یوسف و زن ساقی ایستاد. گفت: «یا شاید ‏اسیر من نیست؟»‏
گفتم: «او شرافت خود را ارج می‏گذارد. كاش می‏دانستید.»‏
ذلیخا دستش را برای نوازش پیش برد. دستی از یوسف به او نرسید. ذلیخا گفت: «یوسف!» و پیشتر رفت تا ‏مگر مهر یوسف در بر گیردش. مهر یوسف را در حضور زنان بیشتر می‏خواست. گفت: «عزیزم، خشمم را به دل ‏نگیر. من كجا طاقت آزار تو دارم؟ من كه به امید وصال تو زنده‏ام. من كه رسوایی را با عشق تو به جان ‏می‏خرم.»‏
یوسف چشم‏هایش را بست. گفت: «خدایا، مرا به بند كن اما بندیِ اینان نكن. جهل را بر من راضی نشو. ‏اراده‏ام را راسخ‏تر از وسوسة اینان گردان.» و به سوی در رفت.‏
ذلیخا فریاد كشید: «آن قدر گستاخ شده‏ای كه بی‏اجازة من مجلس را ترك می‏كنی؟» و آستین او را به خشم ‏كشید. گفت: «اگر از محبت من اینچنین گستاخ شده‏ای حتماً از خشمم رام می‏شوی.»‏
به خشم او پوزخند زدم همچنان كه بر مكر خویش.‏
یوسف گفت: «من خود را در آتش عشق تو نمی‏سوزانم، ذلیخا»‏
ذلیخا گفت: «پس برو در تاریكی بپوس.»‏
یوسف گفت: «تا رضای خدا چه باشد.»‏
ذلیخا گفت: «این رضای من است.»‏
یوسف گفت: «پس حتماً رضای پیرزنان در چین و چروك چهره‏شان هم نقش دارد.»‏
ذلیخا گفت: «منظورت از پیرزن منم؟»‏
یوسف گفت: «مطمئنم كسانی كه در خاك خفته‏اند، راضی به ترك دنیا نبوده‏اند.»‏
فریاد كشیدم: «سخت هوای لطف تو را دارم، ای خدا. آیا امیدی هست؟»‏
ذلیخا گفت: «می‏بینید جواب محبت‏هایم را چطور وقیحانه می‏دهد؟ آیا حق دارم به سیاهچال بیندازمش؟»‏
زنان گفتند: «آه، ذلیخا! چطور دلت می‏آید؟»‏
یوسف گفت: «من عشق تو را سیاه‏تر از سیاهچال می‏دانم.»‏
نعره زدم: «ازتان بیزارم، خانم‏ها.»‏
‏1368 ه‍.ش.‏
علی مؤذنی

 

 




برچسب ها : خلق تنگ ابلیس , علی موذنی , خلق تنگ ابلیس - نوشته علی موذنی , داستان خلق تنگ ابلیس ,
دسته بندی : کافه داستان ,
همانطور که مستحضرید...یکی از دوستان، یعنی " من دگ" به نوشته هول هولکی من زیر عکس خودم اعتراض داشتن
در  نتیجه بنده هم گفتم عکس از من...نوشته از شما
پس شد این پست مشترک ما


نوشته ایشون::

در امتداد عصر ماشین ها..
در انتهای سیمانی ترین دولت شهر جهان..
پشت آن پیچ تند..
کوچه باغی هست، هنوز هم سبز..هنوز هم سرشار..!
چه زیبایی هایی..
سفر شاخه ها به کوچه، درمسیر کوهستانی دیوار..
بوی نان همسایه،ربنای گلدسته ها..
هم آغوشی سرخی یک سیب با آبی یک حوض..
و یقینا آواز ماهیان سرخ شوخ . . 
.. ونسیم می آید،و کمی بوی چوب ..
در انتهای این کوچه باغ، دلش هراسان است از تنفس سیمانی دور دست ها،خانه ای که هرروز، توهم تولد یک برج، پیرترش میکند!!


نوشته من::

کنار خانه ات، گلدانی داری

 گلدانی به سبزی دامن چین واچین ماچینت

***
اردبیل
بقعه شیخ صفی الدین



برچسب ها : بقعه شیخ صفی الدین , اردبیل , کنار خانه ات , گلدانی , دامن چین واچین ماچینت , عکس های هنری زیبا , عکس های هنری ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه تنهایی ,
متن ارسالی از دوست خوبمون "مادام"::

این روزها همه چیز گــــــــــــــرم است
هوا گرم است
مردم سرزمینم به احوال خود گرم اند
بازار نفت سرزمینم گرم است
دل مـــــــــــــــــادرم به سربلندی ما گــــــــــــــــــــــــرم است
و چقــــــــــدر صــــــدای  پدرم صمیمی و گـــــــــــــــــــــــرم است
این روزها فقط هوا گرم نیست
دیگر از گرما بدم نمی آید 
انگار زندگیـــــــــــــــمان به این گرما گرم است

31 مرداد 94(فصل خرما پزون)
لحظاتتون گرم وشاد
.
.
.
پی نوشت:باید اشاره کنم که دو سه روزه شــــــــــــدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا گرما زده شدم و این نوشته رو هم احتمالا متاثر از این گرما زدگیم نوشتم



برچسب ها : این روزها همه چیز گــــــــــــــرم است , 31 مرداد 94 , فصل خرما پزون , گرما زده , گرما زدگی ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه طنز , مهمان کافه ,
بازدید


خیلی خوبه که آدم تمام جوانبو بسنجه و عمل کنه
یه نیمکت واسه عشاق
یه نیمکت واسه خونواده
بعد این خونواده همون عشاق سابقناا... فقط تعدادشون بیشتر شده
***
#اردبیل
#بقعه شیخ #صفی الدین 
سفر اخیر

تابستون 94




برچسب ها : اردبیل , بقعه شیخ صفی الدین , تابستون 94 , عکس های هنری , جملات زیبا , جملات عاشقونه , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه جالب انگیز , کافه تنهایی ,




گاهی فکر می کنم آیا ما هم می توانیم پس از سال ها اینگونه کنار هم روی نیمکتی بنشینیم و هنوز هم برای یکدیگر تکراری نباشیم؟ اگر هم تکراری بودیم، از آن تکراری های لذت بخش باشیم؟


***
از صحبت های تخیلی من با همسر تخیلی آیندهام
خخخ
اردبیل
روبروی بقعه شیخ صفی الدین




برچسب ها : صحبت های تخیلی , بقعه شیخ صفی الدین , اردبیل , روبروی بقعه شیخ صفی الدین , صحبت های تخیلی من با همسر تخیلی آیندهام , کنار هم روی نیمکتی ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه طنز , کافه عکس ,
 
بودن و خوندن از دریا
کاریست بس تکرای
ولی مانده به اینکه چه کسی بماند و چه بخواند
دریا شیرین ترین تلخی خاطراتم را به زبان میاورد. خاطراتی بس دلهره آور آرامش بخش
گویند چندین نفر را با خود برده است
ای کاش مرا هم به سفره آب و نمکش دعوت کند
***
دریای #خزر
#تابستان 94
پ.ن: در ضمن من از سفر برگشتم... بپاشید بیاید



برچسب ها : شمال , دریای خزر , شعر درباره دریا , عکاسی , شنا دریا , عکس های لورفته از دریای خزر ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه جالب انگیز , کافه تنهایی ,
نوشته ارسالی از مهمان کافه:: مادام
**
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خداگفت:پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم:اگر وقت داشته باشید!
خدالبخند زد و گفت:وقت من ابدی است،چه سئوالی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی؟
گفتم:چه چیزبیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خداپاسخ داد:*اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند؛عجله دارند که زود بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند
*اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول میکنند وبعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند!
*اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش شان میشود!آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.
*اینکه چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند!

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دوساکت ماندیم.

بعد پرسیدم ...به عنوان خالق انسانها میخواهید آنها چه درس هایی را از زندگی یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد...
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما میتوان محبوب دیگران شد.
یادبگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد؛بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم است تا آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند 
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان ر ابراز کنند.
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع یکسان نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

و یادبگیرند که من اینجا هســــــــــــــــــــــــتم 
همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیشه

نوشته ی ریتا استریکلند
***
پ.ن1: با تشکر از مادام بابت متن زیبایی ارسالیشون
پ.ن2: بنده 10 روز رفتم مسافرت
پ.ن3: کافه رو اول به خدا و در آخر به شما میسپارم
پ.ن4: تو این ده روز احتمالا سر بزن و پست بذارم اگه نت گیرم بیاد
پ.ن5: هیچی...فقط خواستم تعداد پ.ن هام زیاد بشه...
پ.ن6: میگن پشت بازو میاره
پ.ن7: 94/5/15



برچسب ها : اینجا هستم همیشه‎ , ریتا استریکلند , خدا با لبخند پاسخ داد , گفتگو با خدا ,
دسته بندی : کافه تنهایی , مهمان کافه , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
آخرین مطالب
» کتاب خوان باشیم... ( دوشنبه 13 مهر 1394 )
» نوشته سروش صحت در مورد دوست ( جمعه 10 مهر 1394 )
» خلاصم کن...خلاص....بوووووم ( سه شنبه 7 مهر 1394 )
» زندگی مورچه ای ( چهارشنبه 18 شهریور 1394 )
» شاید... ( دوشنبه 9 شهریور 1394 )
» داستان داش آکل- نوشته صادق هدایت ( جمعه 6 شهریور 1394 )
» خلق تنگ ابلیس - نوشته علی موذنی ( جمعه 6 شهریور 1394 )
» کنار خانه ات...ویرایش جدید ( چهارشنبه 4 شهریور 1394 )
» این روزها همه چیز گــــــــــــــرم است ( سه شنبه 3 شهریور 1394 )
» یه نیمکت ( دوشنبه 2 شهریور 1394 )
» صحبت های تخیلی ( پنجشنبه 29 مرداد 1394 )
» سفره آب و نمک ( سه شنبه 27 مرداد 1394 )
» اینجا هستم همیشه‎ ( چهارشنبه 14 مرداد 1394 )
» اتفاقی افتاده است... ( سه شنبه 13 مرداد 1394 )
» به امید بهترین تغییرها ( سه شنبه 13 مرداد 1394 )
» معجزه ای به نام چشم هایم ( چهارشنبه 7 مرداد 1394 )
» بریم 10 سال قبل؟؟ ( سه شنبه 6 مرداد 1394 )
» روزی کسی بود... ( سه شنبه 30 تیر 1394 )
» داستان ناتمام ( یکشنبه 28 تیر 1394 )
» انتظارات آن ها ( چهارشنبه 24 تیر 1394 )
» داستان شیرین ترین تلخی نوشته منصور کبیر (اورجینال) ( شنبه 20 تیر 1394 )
» یه عاشقانه زیبا ( جمعه 19 تیر 1394 )
» بغض ( جمعه 19 تیر 1394 )
» خــــــــــدایا ناامیدم مساز ( پنجشنبه 18 تیر 1394 )
» تفسیر و نقد آلبوم اشتباه خوب بهرام ( یکشنبه 14 تیر 1394 )
» کنج اتاق کوچک من... ( شنبه 13 تیر 1394 )
» مرا قضاوت نکن... ( پنجشنبه 11 تیر 1394 )
» باید سکوت کرد... ( چهارشنبه 10 تیر 1394 )
» دعوت به همکاری ( سه شنبه 9 تیر 1394 )
» انتخاب شما چیست؟ ( شنبه 6 تیر 1394 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:61)
لینک دوستان
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت