کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام
نیم ساعت گذشته
نیم ساعت از به دنیا اومدنم گذشته و من مثل هر سال براتون از حالی که امروز دارم میگم. 
اینسری قصد نداشتم چیزی بنویسم ولی وقتی اینقدر تنها موندم و جایی نرفتم و با کسی حرف نزدم که گفتم الان منفجر بشم. 
هیچی دیگه... حال خوبی ندارم.  یک سال پیرتر شدم. کاش الان بچگیامو میدیدم و میگفتم بیا... بزرگ شدی... خوب چی شد؟ 
هرچند وقتی راهنمایی بودم فهمیدم بزرگ بودن هم اونقدر آش دهن سوزی نیست.  میخواستم تو همون دوره میموندم.  تو همون سن و سال و حال و هوا! 
بزرگ شدم.... خخخخ.... عمرا... هنوز کلی راه واسه بزرگ شدن من مونده که باید بریم.... من به این سادگیا بزرگ نمیشم. 
راستی تو این ساعت بامداد بفرمایید یکم احسان گوش کنیم.

ساعت 00:48
نوت گوشی
1 اسفند سال 93



















برچسب ها : تولدمه , منصور , منصور کبیر , تولد منصور کبیر ,
بازدید

تو رخت خوابم دراز کشیدم و به قاب عکس یک سالگی ایم که توی یکی از قفسه های کتاب خونه ام جا خوش کرده نگاه میکنم. نگاه ام بین عکس خودم و عکس 3*4 جوونی های مادرم که اونم تو همون یکسالگی من گرفته شده، میچرخه. جفتمون داخل یک قاب و من بزرگتر از مادرم در کنار بزرگی مادرم از من. بزرگی ای بیش از 180 سانتی متر مربع در کنار بزرگی ای بیش از 20 سال.

بعضی وقت ها خیلی ناجور میشم، یک جور خیلی ناجور...جوری که خودم از این ناجور بودن حالم بهم میخوره. به نظرم آدم اگه بفهمه که داره ناجور رفتار میکنه یعنی «یک، هیچ» جلوعه ولی وقتی نمیتونه جلوی ناجور بودنشو بگیره «دو، یک» عقب میفته. بعضی وقت ها ناخواسته بد میشم ولی زود یادم می افته که نباید بد میشدم. بعضی وقت ها هم دیر، ولی بالاخره یادم می افته....مهم اینه که یادم می افته.

برای مادرم و تمام کسانی که دوستشان دارم و تمام آن هایی که دوستشان ندارم.

نه! امشب فقط برای مادرم...یکبار هم برای مادرم:

میدانم تمام حرفایی که بر خلاف میلم میزنی، از سر دلسوزی ات هست و اگر برایت گاهی ناخواسته ترش میکنم، بدان تمام دانسته هایم را فراموش کرده ام. میدانم مثل همیشه هر یک بار که مرا نمیبینی، ترش کردنم را فراموش میکنی و دوباره برایم دلسوزی میکنی و من چه زود فراموش میکنم این بخشش ات را، این دلسوزی ات را. و امیدوارم روزی برسد که اگر بر خلاف میل و عقیده ام حرفی هم زدی، خدا به من نیرویی بدهد تا تمام دلسوزی هایت به یادم بیاید و دیگر از دستت عصبانی نشوم.

21 سال است که دوستت دارم و تا ابد نیز خواهم داشت.

 

 

 




برچسب ها : قاب عکس , منصور کبیر , برای مادرم , متنی برای مادر , دوستت دارم مادرم ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه اجتماعی ,

 

 دوستان من داخل امتحانات ترم بودم نتونستم چیزی بنویسم ولی این جالبه

صبح سوار سرویس شدم با کتاب دینی اخه امتحان دینی داشتم شبش هم تا صبح نخوابیدم یعنی حول و حوش ساعت چهار.وقتی رفتم تو سرویس دوباره مرادخان راننده سرویسو دیدم؛از همه بدتر این پنکه بخاریش.یعنی وقتی روشنش میکنه منو نابود میکنه،انقد بادش داغه حالا هیچکس هم مشکلی نداره غیر از من.منخودمو همینجوری میپوشونم وقتی وارد سرویس میشم چشمتون روز بد نبینه چنان باد گرمی ازش به صورتم میخوره که تا اخر روز گرمای بدنمو تنظیم میکنه؛یگذریم با قیافه مچاله رفتم نشستم پیش رفیقم،  علیرضا،یعنی خشک تر،منگ تر،بی مزه تر از این موجود من به دنیا ندیدم حتی سلام هم بلد نیست من باید بهش سلام کنم عین مونگلا وایمیسته نگاه میکنه وقتی هم سلام میکنی میخوای باهاش دست بدی فقط نگاه میکنه ت بیست دیقه بعد اونوقت میفهمه معنی حرکتت چیه؛از این هم بگذریم شروع کردیم دوباره دینی خوندن تا اونجا من سه لیتر عرق کردم تا میومدم پنجره رو باز کنم اقا علیرضا سردش میشد.

خلاصه مارو با اعمال شاقه تا دم مدرسه رسوندن عین گنجشکیو که 100 ساله که توی قفسه از در پریدم بیرون یعنی این باد خوش سرد زمستونی خورد به صورتم اصلا میخواستم امتحانو ول کنم بچسبم به باد ولی وقتی قیافه خانواده گرامی رو هنگام گفتن این موضوع توی تخیلاتم دیدم عین برق از جام پریدم رفتم تو مدرسه.

دیگه زیاد حس خوندن درسو نداشتم فقط داشتم از باد لذت میبردم و قدم میزدم و به حرف های بچه ها گوش میدادم تا شاید نکته ای یادم بیاد بعد از 10 دقیقه قدم زدن رسیدم به دوست های اقا علیرضا سریع خواستم فرار کنم که یکیشون گفت ونتوس این جا رو خوندی منم برگشتم ببینم چی میگه که ناگهان چشمم خورد به نکته ای که دیشب قبل از خواب ولش کردم گفتم صبح میخونم اقا سریع کتاب رو در اوردم شروع کردم به خوندنش یه دور که خوندم دیدم صدای نکره ناظممون میاد که میگه بچه ها جزوه ها رو بزارین کنار بعدش هم بیایین سر صف هاتون منم به همون یه دور بسنده کردمو رفتم سر صف وقتی رفتم هی داشتم با خودم مرورش میکردم که یادم نره که دیگه ملکه ذهنم شد بعد رفتیم بالا و سر جاهامون نشستیم و منتظر موندیم تا برگه ها رو پخش کنن وقتی پخش کردن شروع کردم به نوشتن تا رسیدم به سواله، اونم حل کردمو خلاصه همه رو حل کردم تا رسیدم به یه سوال که درباره صفات ثبوتی و سلبی خداوند بود؛سه جای خالی 1/25 نمره من دو تاشو نوشتم دیدم یکیش یه کلمه نامفهوم نوشته بود.نوشته بود ((الباری)) با خودم گفتم ولش کنم برم بقیه رو بنویسم بعد بیام سراغ این خلاصه همه رو حل کردم فقط موند همون یه دونه سوال بعد از ناظممون که مراقب باشه خواستم که بیاد اینو واسم بخونه گفت:الباریه حالا ما هم موندیم که این چیه؟ بعد از 5 دقیقه  تو بلندگو اعلام کردند این کلمه سوال فلان انباریه حالا ما دوباره تعجب اخه کی به خدا صفت انباری رو میده هیچی دیگه دوباره تو حال تعجب بودیم که اعلام کردن اون کلمه سوال فلان انبازیه منم گفتم: چی؟ انبازییییی انبازی یعنی چی اخه یه ذره خجالت بکشید هیچی دیگه الکی زدم سلبی بعد از مدتی که امتحانام تموم شد معلم دینیمونو که دیدم و ازش پرسیدم گفت همون الباریه که میشه ثبوتی منم داشتم اتیش میگرفتم گفتم اقا دقیقا معنی این چی میشه یه چیزی گفت که یادم نمیاد خلاه هیچی دیگه ولش کردم 75/ که این حرفا رو نداره فقط از ناظممون معترض شدم که معلممون گفت باید زنگ میزدن میپرسیدن.

منتظر پستای دیگه م باشید راستی نظر یادتون نره

 




ضمن عرض سلام و خسته نباشید خدمت استاد عزیز
استاد با توجه به اینکه..... اوه اشتباه شد... این چند وقته از بس اعتراض نوشتم، رفته بودم تو فاز نمره و اعتراض
بلی دوستان طبق عنوان پست،  شمارو به چالش اسباب کشی دعوت میکنم. 
این چند وقته درگیر اسباب کشی خونه ام... مثلا پریروز حمومو شستم... دیروز دستشویی رو شستم.. امروز انباریو تمیز کردم و نکته قابل اغماض این بود که دیروز وقتی داشتم دستشویی رو میشستم حس کردم سرباز ام و جریمه شدم.
فردا قراره از شما دعوت بشه که بیاید کف خونه رو طی بکشید. 
راستی اتاقمو آبی فیروزه ای کردم اینقد خوجگل شده... دلتون بسوزه.
فردا رسیدی میس بنداز درو باز کنم. 
فعلا خدافظی


















بازدید
سلامی به  سرخی گوجه
امیدوارم این چند ماهی که نبودیم زیاد بهمون فحش نداده باشید. 
ولی خوب ما هم دلایل خودمونو داریم که من اینجا فقط به توضیح دلایل خودم بسنده میکنم.  هرچند این دلایل توجیه مناسبی برای نیومدن و نوشتن نیست ولی یجورایی میخوام اتفاق کلی این چند وقته رو براتون شرح بدم. 
اول اینو بگم اگه اشتباه املایی، جایی دیدید به بزرگی خودتون کوچیکش کنید.  چون دارم به علت نداشتن اینترنت با گوشی واستون تایپ میکنم.  بله نداشتن اینترنت یکی از دلایلیه که این چند وقته نبودم. 
امتحانامم شروع شده بود. 
ولی خوب اینا بیشتر برای مالیدن شیره سر شماست. 
شاید دلیل اصلیش دلسرد شدن بودن.... دلسرد شدن از کافه.. رفتن غیر مستقیم سندی از کافه... نداشتن ‌شور سابق بین شماها... کم بودن نظرات و چند مورد دیگه باعث این دلسردی بودن. 
ولی خوب الان دوباره هوس نوشتن کردم. 
بذارید سرم خلوت تر بشه. 
اثاث کشی بکنیم.... نتو فعالش کنم.  قراره یسری تغیرات بدم... البته تو خودم و نحوه زندگیم... که امیدوارم جواب بده. 
حالا بازم میام
صبر کنید



آقا کیا مثل من هنوز تو عید غدیر گیر کردن؟ 
به زودی بر میگردم.... با حرفای تازه
منتظر باش



برچسب ها : منصور کبیر باز میگردد , بازگشت کافه جوان ,
بازدید
امروز عید غدیر است
اما چرا عید؟
چرا این روز را جشن میگیریم؟
چرا فقط ما شیعیان این روز را جشن میگیریم؟
امروز همانقدر که روز جشن است روز ناراحتی هم هست.
روز پشیمانی
روز بدبخت شدن
چرا که امروز روز جدایی حق از باطل است...
پیامبر گفت پس از من امتم 73 فرقه میشود که فقط یکی از این فرقه ها بهشت را می بیند
و کیست که نداند این فرقه ، فرقه ی علی و فرزندانش و شیعیانشان است؟
اما علی کیست؟
چرا علی حق و باطل را از هم جدا کرد؟
چرا علی قسیم النار و الجنه (تقسیم کننده بهشت و جهنم) است؟
علی خطیست در میانه ی تاریخ
میانه ی آفرینش
دو گروه مخلوق بیشتر نداریم : شیعه علی و دشمن علی
نیست کسی که نسبت به علی بی تفاوت باشد
می گویند حسین تا ابد خطی میان حق و باطل کشید
اما چه کسانی حسین را کشتند؟
کسانی که از پدرش علی کینه در دل داشتند
آری! جرم حسین ، پسر علی بودن بود!
علی کیست؟
علی کیست؟
علی کیست؟
این را باید مدام از خود بپرسیم که علی که بود؟
مگر چه کرده بود؟
چه روشی برای زندگی اش در نظر گرفته بود که ما شیعیان باید این روش را مشایعت کنیم؟
شناخت علی چالش اصلی مردم جهان به خصوص ما شیعیان است
از شناخت علی به شناخت خدا میرسیم
روزت مبارک ای علی...
ای که قبل از آفرینش هم سرت دعوا بود...



برچسب ها : علی کیست؟ , شناخت علی , عید غدیر , پست ویژه عید غدیر ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,

غشر فقیر :

پسر بچه در حال بازی کردنه که در باز میشه و پدرش میاد تو خونه:

-پسر بچه : آقا جون...آقا جون...میای مث تو تلویزیون تو بشینی رو فرش منم بشینم رو پات باهم بازی کنیم؟؟؟

پدر : چی؟؟این چرت و پرتارو از کجا دیدی بچه؟؟ من از صبح تا شب مث سگ جون میکنم و با مسافرا سر و کله میزنم تا یه لقمه نون

 در بیارم اونوقت بیام خونه تو بگی بشینم رو پات؟؟یبارکی بگو اسبم شو سوارت شم!!! الان بهت حالی میکنم پدر سوخته!!

همونطور که بچه داره دور تا دور خونه فرار میکنه و پدر با کمربند دنبالشه مادر خونه فریاد میزنه : چی شده عباس آقا؟!

مرد :هیچی زن....اینم بچس تو تربیت کردی؟؟میگه اسبم شو من سوارت بشم!!لابد پس فردا هم میخواد بگه منو ببر پارک!!!

زن :وای خدا مرگم بده!! ذلیل شده تو این حرفارو یه آقات زدی؟؟وایسا الان درستت میکنم!!و بدین صورته که زن و مرد هر دو میفتن دنبال بچه بی نوا....و اما ببینیم واکنش غشر غنی رو :

دوباره در همون حالت بچه در حال بازی کردنه که در باز میشه و پدر خوانواده میاد تو :

-پسر بچه : سلام ددی!!!!!خوبی ددی جونم؟؟ ددی....(پ.ن:کوفت و ددی!!!مرگ و ددی!! دهن مارو سرویس کردی هی ددی ددی!!من جای بابات بودم قورتت میدادم!!)

پدر : جانم پسر گلم؟! باز چی میخوای ؟!

پسر بچه : یه لحظه صبر کن الان بر میگردم ددی!!

میره توی اتاقش و دنبال اون فیلم  تبلیبغی که ضبط کرده بوده میگرده!ولی یادش نیست که رو تبلت بازیاش ریخته یا تبلت فیلماش؟یا

 شایدم اون تبلت قدیمی به درد نخوره که دوسش نداره؟! (پ.ن : عاقا دروغ میگه!!!!!!این تبلتو یه هفته پیش باباش واسه تولدش

 براش خرید!ولی چون 1 اینچ از اونای دیگه کوچکتر بود شد قدیمی و به درد نخور!!)

بعد از کلی تفحص و عملیات انتهاری انجام دادن بلاخره  روی تبلت فیلماش پیداش میکنه!

پسر بچه : ددی جون اینو ببین!تو این تبلیغه باباهه میشه رو فرش!! با بچش بازی میکنه!! (پ.ن : با وجود اون همه مبل خالی توی

 خونه سازنده تبلیغ مرض داشته ، در نتیجه نشستن رو فرش!!) توئم بیا بشین رو فرش من بشینم رو پات بازی کنیم.

پدر : پسرم باشه برا یه وقت دیگه بابایی خستس!

پسر بچه : نه ددی الان!!من الان میخوام باهم بازی کنیم!!یالا!!باید خرم بشی و من سوارت بشم!!

پدر : گفتم که!الان نه عزیزم!


و نتیجه این میشه که پسر بچه میزنه زیر گریه!!!

مادر بچه :چی شده مرد؟؟ اینجا چه خبره؟؟

پدر :هیــــ هیچی خانوم میگه بیا بازی کنیم و منم خستم میگم بعدا!

مادر : یعنی چی؟؟میمیری دو دقیقه با بچم بازی کنی؟؟خب بچم هوس خر سواری کرده دیگه!!! همش داری مارو اذیت میکنی!!اصلا من طلاق میخوام!!!!!

خب دیگه دوستان.....من دیگه وارد جزئیات و اینکه کار به دادگاه کشید و چجوری زن طلاقشو گرفت نمیشم!!

نتیجه اخلاقی : نتیجه اخلاقیش باشه به عهده خودتون من الانه که بین دعوای این دوتا له بشم!!!




برچسب ها : دردسر های فرش فرهی!! , تفاوت غنی و فقیر , بچه فلک زده و بچه ننر , طلاق؟؟ ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
سلامی به گرمی بخاری نفتی
دوستان عزیز دوران خوش کودکی خیلی شیرنه و واقعا دنیاییه برای خودش و از اونجاییه که من کودکی پر افتخار آمیزی داشتم میخوام هر چند وقت یه بار براتون گوشه ای ازش رو بازگو کنم. لازم به ذکر نیست که این ها دوران کودکی بنده بوده و منم بچه بودم و بچه هم عقلش هنوز خوب نپخته و باید یکم زیرشو زیاد کنی تا بپزه پس واسه ما الکی داستانو حاشیه نسازید!
6 سالم بود که ما به محله ای که هم اکنون توش زندگی میکنیم وارد شدیم. قبل از اون یکم اونورترش زندگی میکردیم که حالا داستان های قبل از 6 سالگی رو هم براتون تعریف میکنم ولی خوب فعلا این داستان 6 سالگی افتاده تو مغز ام!
آره تازه اسباب کشی کرده بودیم و در زیرزمین خونه ای 2 طبقه مستاجر شدیم. حیاط خونه مون تقریبا بزرگ بود و میشد 3 چرخه سواری ای چیزی توش کرد. از اونجایی که بچه خاکی ای بودم، از همون بدو ورود به محله خودمو تو خاک و خل کوچه ولو کردم و با بقیه دوست شدم. آخ آخ.... دوستای دوران بچگی.... چقدر شیرین و ساده بود دوستی های دوران بچگی...بدون هیچ غل و غشی...من که خیلی دوستشون داشتم و هنوزم دارم.
به فاصله 2 ساختمان به مجاور خونه ما، یک همسایه داشتیم که سید بودند و با بابام آشنایی داشتند. سید 2 تا بچه داشت. یه پسر یه دختر....پسرش فک کنم یه 12-13 سالی داشت و اون موقع و بیشتر با همسنای خودش تو کوچه میگشت ولی دختر داستان ما الهام خانوم اون موقع 7 سالش بودو کلاس اول ابتدایی. از همون اول چون تو کوچمون پسر همسن خودم نبود من با الهام دوست شدم. یه روز من میرفتم خونه اونا یا یه روز اون میومد و بیشتر مواقع تو کوچه بودیم.ازونجایی هم که اون کلاس اول بود و من هنوز اُمی بودم، بعد از ظهرا که از مدرسه برمیگشت با هم بازی میکردیم، البته بعد از نوشتن مشخاش(نکته آموزشی )...خدارو شکر بچه با فهمی بودو بهمون فخر نمیفروخت و این با سوادیشو تو سر ما نمیزد. این رفاقت ما ادامه داشت تا اینکه یه پسر یچه بد اومد تو کوچمون، از شانسمون همسن هم بودیم. اینجوری شد که با هم رفاقت کردیم. بدبختی اینجاست که هرچی فکر میکنم اسم شریفشو یادم نمیاد. رفاقت من با بچه بی ادب همانا، دور شدن من از الهام هم همانا....البته طبیعی بود، چون منو پسربچه با هم همسن بودیم و از صبح تا ظهر لازم نبود که منتظر الهام باشم که بعد اونم مامانش بذاره بیاد بیرون...نذاره. خلاصه با پسربچه بد دوست شدمو خودم پسر بچه بد شدم! قضیه این "پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوت را به باد داد" در خصوص من یهو  صدق کرد! خیلی شر شدم....اینقد بی تربیت شده بودم که نگو! مامانم شبا با جارو میومد دم در....نکه منو بزنه ها...میومد جلوی درو جارو میزد!
یک سالی تو اون خونه نشستیم و بعدش به ته شهرکمون کوچ کردیم. و من با سیده الهام و بچه بد خدافظی کردم. رفتم مدرسه....بزرگ تر شدم و اینبار بعد از 5 سال برگشتم به همون کوچه....اینبار من پنجم ابتدایی بودم. پسر بد رفته بود. سیده اینا هنوز بودند ولی من دیگه اون پسر سابق نبودم. واسه خودم ارج و قربی به دست اورده بودم و از کوچه به جوب رسیده بودم و دیگه با دختر جماعت نمیگشتم. نکه از بچگی هم خجالتی بودم دیگه روم نمیشد برم سمت سیده الهام و بگم "چه خبرا؟ نیستی؟ نه یه زنگ میزنی نه اسمس میدی !" 
 یادش بخیر بچگی هامون...البته الان که فکر میکنم میبینم در کنار خجالته یکمم غد بودم
 بعد که این پسرای دیگه  باهاش راحت حرف میزدن منو حرص میداد! اونم این تازه به دوران رسیده ها من با اون همه دب دبه کب کبه مونده بودم با حوض  ام. بعد یه ماه دیگه کلا بیخیال رفاقت با الهامک شدم. چسبیدم به همون کارت بازی و دمپایی و هفت سنگ خودم با بچه های کوچه قبلی. قلعه...قایم موشک...دزد و پلیس...یادش بخیر.
این احساسات ما به جنس مخالف چقدر تو اون سن جالب بوده....الان که بهشون فکر میکنم کلی میخندم. چه فکر ها که نمیکردیم. چه شغلی قراره داشته باشیم...چه کارها که قرار نیست بکنیم.....و حتی تا اسم بچه هامون هم پیش میرفتیم.
خیلی خوب بود
پ.ن1: دوستان، من از نوشتن این خاطرات ام هیچ قصدو غرض خاصی ندارم، پس انتظار نداشته باشید تهش به جایی برسه یا یهو فیلم هندی بشه...من همینطوری واسه دل خودم میخوام بنویسم. حس میکنم شاید واسه شما هم جالب باشه! البته اینجا میخوام حرفایی در مورد خودم بزنم که تا حالا هیچ جا نگفتم و این واقعا سخته چون خیلی از دوستایی که بهمون سر میزنند آشنا هستن و احتمالا یه روزی این حرفا علیه ام توی دادگاه استفاده بشه. ولی چه شود. ما که حوصله نداریم بریم سایت رسمی کبیران 2 عالمو بزنیم. مجبوریم همینجا با صوت زیبا براتون تلاوت کنیم.
پ.ن2: دوستانی که خاطرات جالبی از دوران کودکیشون دارند میتونند به ایمیل بنده با نشانی mansour.kabir@yahoo.com ارسال کنند تا من اینجا با اسم خودشون بذارم. اگه ببینم استقبال خوبی بشه اصلا یه موضوع با عنوان "خاطرات شیرین کودکی" باز میکنیم.



برچسب ها : دوران خوش کودکی--شماره یک , دوران خوش کودکی , خاطرات شیرین کودکی , خاطرات کوکی منصور کبیر , دوران خوش ابتدایی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
سلام به همگی.

ما الان سالهاست درگیر فساد مالی تو کشورمون هستیم و از هر سمتی میایم جمعش کنیم یه ور دیگه از دستمون در میره. روزگاری بود هم همین مملکت کمتر کسی به مخیله ش میرسید رشوه بده و رشوه بگیره. ننگ میدونستیم برای خودمون. از بابا ها و بابا بزرگ هاتون اگه بپرسید بهتون میگن. نمیگم نبود ، اما خیلی کم بود و فضای عمومی جامعه از این چیزا نفرت داشت. چرا؟ چون به یه چیزی معتقد بود به نام دین که جلوی کثافت کاریهاشو چه به لحاظ اخلاقی و چه به لحاظ مالی میگرفت. این زمانی که میگم میشه طول دوران دفاع مقدس و چند سال بعد از اتمامش. وقتی که کشور افتاد رو دور سازندگی و میخواست خرابی های جنگ رو جبران کنه (که هنوز هم نتونسته) بانک ها به کمک کار آفرینان و ساختمان سازان و ... رفتن و شروع کردن به دادن وام های هنگفت با بهره پایین و در همین حال آریایی های غیور و البته خود زرنگ پندار ، لقب همیشه حاضر در صحنه رو هم از آن خودشون کردن و شروع کردن به وام گرفتن!

میومدن وام میگرفتن برای ساخت کارخونه مثلا فکر کنید 100 میلیون تومن. بعد میرفتن تو بیابون برهوت دو هکتار زمین میخریدن و دورش دیوار میکشدن و دوتا سوله هم میزدن میشد 10 میلیون تومن! بعدم یه مشکلی از تو جیبشون در میاوردن و میذاشتن سر راه ساخت کارخونه و کارو میخوابوندن و با اون پول میرفتن خارج سرمایه گذاری میکردن یا بساز بفروش میشدن و یک شبه "مایه دار"میشدن! بعضیهاشون کارخونه رو هم میساختن و بعد میرفتن دستگاه های 50 سال پیش آلمانی و روسیه ای رو میگرفتن میذاشتن اونجا و یه خط تولید فکسنی راه مینداختن و باز هم با بقیه پول ، به سمت مدت "مایه داری" پیش میرفتن.

به همین صورت درصد کوچیکی از جمعیت ، ثروتش به شکل قارچ گونه ای زیاد شد اما فقط وام نبود! حفره ها در بروکراسی پیدا شد یا بعضا ساخته شد و همچنین کانال های صادرات و واردات کشور به شکل انحصاری در اومد و صنف های مختلف شروع کردن به قدرت گرفتن. کار به اینجا کشید که مثلا واردات یه جنس خاص انحصاری دست یه نفر بود. اگه یه نفر عادی خارج از چهارچوب این آدم میخواست اون جنس رو وارد کنه یا باید حق و حساب این عزیز رو پرداخت میکرد یا کشتیش تو دریا غرق میشد (اخبار موثق دارم که میگم. برای یه آشنای دور این اتفاق افتاده)

به همین صورت افراد و یا شرکت های خاصی شروع کردن به قدرت گرفتن و به همین نسبت ، مردم هم شروع کردن به فقیر شدن و تورم رفت بالا. مردم زندگی یه عده ای رو می دیدن و حسرت میخوردن و پیش خودشون میگفتن چرا فلانی داشته باشه من نداشته باشم؟ اینجا دو جور استراتژی مطرح شد که هر دو در نهایت به یک نقطه منتهی میشدن. اولین استراتژی ، استراتژی دوستانه بود که میگفت "یه سفره س دور هم داریم میخوریم دیگه" و استراتژی دوم که خوی انتقامی داشت میگفت "اگه نخوری میخورنت پس تو هم زرنگ باش و ازشون بکن" نتیجه ی هردو این شد که رشوه دادن و رشوه گرفتن اومد تو بطن جامعه و تا جایی پیش رفت که به یه امر عادی و در بعضی موارد واجب تبدیل شد. امام علی(ع) میگه وقتی از یک در فقر بیاد ، ایمان از در دیگه خارج میشه.

وقتی بی عدالتی تو جامعه رواج پیدا کرد و عده ای با خوردن حق بقیه به نون و نوا رسیدن و خونه و ماشین های آنچنانی گیرشون اومد ، قشر پایین تر جامعه می بینه از نظر مالی نسبت به اونا کمبود داره و همین میشه که دینو میذاره کنار و میره توی "بیزینس"! کار به جایی میرسه که پزشک مملکت برای انجام یه عمل و نجات جون یه هم نوعش ، تا سه چهار برابر هزینه خود عمل رو "زیر میزی"نگیره هیچ کاری برات نمیکنه. توی اداره ها تای لای پرونده ت شیرینی نذاری امضا نمیخوره که! باید از این اتاق شوت شی اون اتاق! شرایط انقد برات سخت میشه که اصلا نمیتونی پول حروم رو وارد زندگیت نکنی. بعد جمله هایی مثل این وارد ادبیاتمون شد : "ای آقا پول حروم کجا بود؟ ببر بخور نوش جونت! ار شیر مادر حلالتره! این پول حق توئه! و خیلی جمله های دیگه که مطمئنم تو ذهن خودتونم هست.

بعد چی میشه حالا؟ نسلی به وجود میان که بهشون میگن آقا زاده! پولشون از پارو بالا میره. ماشینی سوار میشن که من و امثال من فقط تو مجله ماشین می دیدیم. تفریحاتی میکنن که تو فیلم های دی کاپریو و بعضا امریکن پای دیدیم! انگار راز بقا رو فقط اونا بلدن و ما وصله های ناجوری هستیم که کم کم باید جبر نابودی رو بپذیریم و تسلیم شیم. واقعا هم داره به همین سو پیش میره. یه آدمی مثل من که الان داره درس میخونه و با کار نیمه وقت یا اصلا تمام وقتش داره ماهی 600-700 تومن در میاره چه حقی برای زندگی داره؟ این جوون میخواد خونه بخره؟ بخدا که به گور پدرش خندیده بخواد همچین غلط گنده تر از دهنش بکنه. چند سال باید کار کنه تا بتونه تو یکی از محله های معمولی تهران یه خونه ی نقلی بخره اونم متری 5 میلیون تومن؟ تازه مگه قیمت خونه ثابت میمونه؟ این جوون ازدواج میکنه؟ نه مرسی! یا اگر هم بکنه سنش میره بالا. ازدواج نکنه چی میشه؟ میل جنسی داره یا نه؟ چیکارش میکنه؟ دختری که بدون شوهر میمونه میل جنسیشو چیکار میکنه؟ بازم امام علی(ع) : سن ازدواج که بره بالا ، فساد و فحشا تو جامعه زیاد میشه.

حالا بازم آدم به هر زوری شده اینا رو تحمل میکنه همینطور که بچه های سالم نسل من و قبل من دارن تحمل میکنن و زیر بار هزار قرض و با چند شیفت کاری و سگ دو زدن و مسافر کشی دارن زندگی میکنن. چیزی که نمیشه تحمل کرد پررو بازیه. اینه که اون اقلیت مایه دار بیان بزنن تو سر توی اکثریت بدبخت بیچاره و بهت فخر بفروشن. تو فیسبوک پیج درست کردن به اسم بچه پولدار های تهران / Rich Kids of Tehran. میری می بینی یه بچه بالا شهری توی مازراتیش عکس گرفته آپلود کرده و به ریش من و تو میخنده. می بینی دختر و پسر دارن توی پارتی میرقصن و اصلا کسی به اندازه پشگل هم واسه تو و مشکلاتت ارزش قائل نیست. می بینی پسر و دختر رفتن با ناجور ترین لباس ها تو بغل هم و توی استخر حیاط پشتیشون که اندازه کل خونه ی ماست و از "pool party" شون عکس گرفتن و گذاشتن اونجا و چقدر "happy" دارن به دوربین نگاه میکنن... 

و دردناک اینجاست که میدونی اون پول مال توئه! مال بابای بدبخت توئه که داره صبح تا شب جون میکنه و تا تو احساس کمبود نداشته باشی! مال فامیلاته که میری خونه شون با بد بختی یه مرغ میذارن جلوت که حفظ آبرو شه! مال توئه که یه ماشین از خودت نداری! چرا؟ چون بابای اون سمند رو داره بهت میده 40 میلیون! پراید رو میده 18 میلیون! همون پرایدی که با 3 میلیون تومن میخواست بفروشه به افغانستان و افغانستان به خاطر ایمنی پایین نخریدش! همون سمندی که 3 تا 5 میلیون به سوریه و جمهوری آذربایجان صادر میشه! بابا ما مشکلی نداریم که! من به شخصه مخلص تمام مردم افغانستان ، پاکستان ، عراق ، سوریه ، آذربایجان و مخصوصا فلسطین هستم و خوشحالم داریم جنس رو به قیمت حقیقی بهشون میدیم اما نامردا چرا از خودمون دزدی میکنید؟ اون بنز که زیر پای توی مفت خوره مال اون کشاورزیه که میوه رو سر مزرعه ازش میخری کیلویی 200 تومن و میاری تو بازار تجریش میفروشی کیلویی 4700 تومن!

تاریخ تکرار میشه. قرار نیست دقیقا به همین شکل باشه و همون افراد بیان. شما باید دیدتون رو عمیق کنید و مشخصه های مشترک رو بشناسید. اون موقع س که می بینید تا حالا بارها شمر و یزید و فرعون و از اون طرف امثال سلمان فارسی و بحریای راحب اومدن و رفتن و بازم میان. الانم شاهد ظهور مجدد قارون هستیم. (بحث از اینجا به بعد کاملا قرآنیه) قارونی که ثروتش رو خود خدا بهش داد ولی قارون خمس و زکاتشو پرداخت نکرد. قارون عشق تو چشم بودن داشت. میومد گنج هاشو بار شتر میکرد و کلید گنجهاشو میداد براش حمل کنن و از تو شهر رد میکرد و جیگر مردمشو آتیش میزد. آخرش هم به حضرت موسی تهمت زنا با زن فاحشه میزنه تا آبروشو ببره! این آیه در مورد قارون اومده : ان الله لا یحب الفرحین

این آیه یعنی چی؟ یعنی خدا آدمای شاد رو دوست نداره؟ نه دیگه! ترجمه های بد و بدون تفسیر از قرآن موجب سو برداشت میشه و هرکسی به راست شکم خودش هر تاویلی دوست داره میاره و آیاتی که خدا فرستاده به میل خودش تعبیر میکنه. این به این معنی نیست که خدا ادمای شاد رو دوست نداره یا اینکه خدا و اسلام با شاد بودن مشکل دارن! این آیه یعنی خدا آدمای الکی خوش رو دوست نداره. آدم الکی که خوش که مصداقش قارون و قارونی ها باشن یعنی چی؟ یعنی افرادی که به مشکلات مردم فکر نمیکنن و براشون مهم نیست و فقط الکی شادن. خوردن حق بقیه یا حداقل سوزوندن دل بقیه براشون اهمیتی نداره.

حالا میدونید فرق اینا با قارون چیه؟ قارون شرف داشت به اینا! قارون یه بنی اسرائیلی بود و ثروتش رو از طریق کندن از مصری ها بدست آورد. اونم اینطوری بود که میدونست قراره سر مصریا عذاب بیاد و رفت هرچی گندم تو مصر وجود داشت رو خرید. عذاب (ملخ) که اومد ، گندم های مصری ها رو از بین برد و مال بنی اسرائیلی ها سالم موند. قارون هم رفت برنامه رو با فرعون بست و گفت به ازای هر کاسه گندم ، یه کاسه طلا میخوام و این شد که پولدار شد. از غریبه دزدی کرده اصلا نوش جونش. این حروم لقمه ها دارن از خودمون دزدی میکنن آخه...

خدا به دادتون برسه روزی که باید جواب ریال به ریال حق مسلمون هایی رو خوردید جواب بدید. اون موقع جالب میشه! واقعا جالب میشه! زمانی که Pool party جای خودشو میده به Lava party واقعا دیدنیه!

شما ها رو نمیدونم ولی من اگه بمیرمم پول حروم وارد زندگیم نمیکنم. نه رشوه میدم نه رشوه میگیرم. نه سبیل کسی رو چرب میکنم نه لای پروندم شیرینی میذارم. پیامبر (ص) : رشوه دهنده و رشوه گیرنده هردو در آتش هستند. حالا یا نعوذ با الله پیامبر دروغگوئه یا در آتش هستند. پیامبر که قطعا دروغگو نیست پس قطعا در آتش هستن! اگه نتونم خونه بگیرم اگه نتونم ماشین بگیرم اگه معیار های مالی لازم رو برای ازدواج نداشته باشم ، فدای سرم. حاضرم تا آخر عمرم تنها بمونم و لحظه ای توی این ازدواج های ذلت بار نباشم. البته که مشکل مالی بهونه برای ازدواج نکردن نیست. امام صادق (ع) : هرکه به علت مشکل مالی ازدواج نکند ، به خداوند بد گمان است.

اما کسی هم نگفته حتما مجبوری با هر شرایطی ازدواج کنی. ازدواج کنم که تا خرخره برم زیر قرض و قسط و وام و دو سه شیفت کار کردن و آخرشم شرمنده زن و بچه بشم و غرغر بشنوم؟ نه مرسی!

تهوع عبارتیست عاجز از بیان آنچه بعد از دیدن این عکس ها ، از گلوی آدم بالا و پایین میرود...!




برچسب ها : بچه های پولدار تهران , پیج بچه های پولدار تهران , واکنش ها به پیج بچه های پولدار تهران , بچه های پولدار تهران از کجا پول آوردن؟ , عکس های لو رفته از پیج بچه های پولدار تهران , عکس های پارتی بچه های پولدار تهران , کافه جوان ,
دسته بندی : پروژه بیداری , کافه اجتماعی ,
بازدید
سلام

آقایون و خانوما من روم به دیوار! فعلا نتم قطعه که مزاحم نمیشم و الا من همیشه با شمام.

داشتم ایمیلم رو چک میکردم که یه ایمیل دیدم حاوی این تصاویر! کلا شرحی براشون ندارم و فقط میگم بخندین!نوش جونتون.فقط بگم این مال کشور ما با دین اسلام و قدمت6000ساله نیست.

من نمیدونم باید به اینا چی گفت ولی کم کم بهبود پیدا میکنن.ایشالا روز به روز زیباتر و میان جنسه تر!





               




خدا نگهدارتون




برچسب ها : این دو جنسه حساب میش یا یه جنسه؟ , داستان طنز , داستان , جوک ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,
بازدید
درود دوستان
من امروز اومدم یه نظرسنجی کوچولو بکنم.همه حاضرین؟...
خوب شروع میکنیم: از چه نوع سبک داستانی خوشتون میاد؟
1.جنایی                       2.طنز خانواده                              3.طنز دوستانه                            4.عشقی
داستان سریال باشه یا کوتاه؟
1.سریال                           2.کوتاه
دوستان لطفا نظر بدید که من رای بگیرم به نسبت رای براتون داستان بزارم.
پ.ن:یک پیام برای سندی دوست خوبم: دیگه سندی جان شما هم بیا یه نظر بده گهگاهی چرا انقد کوتاهی میکنی یک نظر هم به زور میدی اخه این چه وضعشه...این بود ارمان های امام...  واقعا که خجالت داره بیایی اینجا هرچی مطلب غمگین داری میایی این جا پیاده میکنی ولی میری اون ور چنان میگی و میخندی ملت میگن این یارو همیشه شاده 



بازدید
با سلام خدمت دوستای گلمون
میدونم خیلی بی معرفتی کردم و اصن بهتون سر نمیزنم. واقعا خجلم!
امروز اومدم یه آمارگیری کنم ببینم کدوم دوستامون هنوز بهمون سر میزنند.
لطفا تو قسمت نظرات اظهار وجود کنید که من ببینم هنوزم کسی پشتمون هست که من براش بنویسم. اونایی هم که نامحسوس مارو دنبال میکردن لطفا نظر بدن و خودشونو معرفی کنن! اسمای جیگول میگولم ندیدا! یجور بگید بشناسیمتون! مثلا نذارید گوجه، خیار، نون پنیر بامیه یا دوست قدیمی و جدید....با اسمی که از اول اومدید و میشناسیمتون نظر بدید.
ایشالله ازین به بعد بتونم بیشتر فعالیت کنم.
سندی که بیشتر مشغول وبلاگ خودشه....منم وقتی اون وبلاگ خودشو زد یکم سرد شدم. ولی امروز یاد گذشته هام افتادم. گذشته های خودمو این وبلاگو قبلیا.
بدبختی اینه که ما هر چقدرم بخوایم از گذشته هامون جدا بشیم بازم بیخ ریشمونه و یجورایی باهامون داره راه میاد. پس نباید ازش فرار کنیم. پس پیشنهاد میکنم ما هم باهاش راه بیایم.
دیگه عرضی نیست.
منتظر همتونم....حتی اون دوستی که مارو تو بلاگفا دنبال میکرد.
شب بخیرررررر
پ.ن: "نودت" عزیز اگه این پستو میخونی سریعتر یه ایمیل بهم بده...کارت دارم



دسته بندی : کافه تنهایی ,
آخرین مطالب
» نیم ساعته به دنیا اومدم!!!! ( جمعه 1 اسفند 1393 )
» قاب عکس... ( یکشنبه 19 بهمن 1393 )
» اینم امتحان ما ( شنبه 11 بهمن 1393 )
» بفرمایید اسباب کشی ( سه شنبه 7 بهمن 1393 )
» یکی یکی... ( سه شنبه 30 دی 1393 )
» عید غدیر.... هاها ( شنبه 27 دی 1393 )
» عید غدیر ( دوشنبه 21 مهر 1393 )
» تفاوت واکنش غشر غنی و فقیر نسبت به تبلیغات فرش فرهی ( پنجشنبه 17 مهر 1393 )
» دوران خوش کودکی--شماره یک ( چهارشنبه 16 مهر 1393 )
» بچه پولدار های تهران! ( سه شنبه 15 مهر 1393 )
» شوهر ملوس! ( دوشنبه 14 مهر 1393 )
» نظر سننجی ( دوشنبه 14 مهر 1393 )
» چند نفریم؟ ( جمعه 11 مهر 1393 )
» مرگ تدریجی دوستی ( دوشنبه 31 شهریور 1393 )
» صفات بارز امام! ( یکشنبه 16 شهریور 1393 )
» سفر ما به مشهد ( جمعه 14 شهریور 1393 )
» این روزهای منچستر یونایتد ( سه شنبه 11 شهریور 1393 )
» چرا بدی؟ ( پنجشنبه 6 شهریور 1393 )
» پیروزی غزه مبارک.... ( پنجشنبه 6 شهریور 1393 )
» جایگاه ویژه شبکه های اجتماعی و اینترنت و گوشی در بنیان خانواده!! ( شنبه 1 شهریور 1393 )
» The Universe - Part 1 ( پنجشنبه 30 مرداد 1393 )
» بسی رنج بردیم در این فیلمِ خز ( شنبه 25 مرداد 1393 )
» فریاد سندمن جواب داد! ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
» نقطه پشت نقطه ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
» مسخرس... ( چهارشنبه 22 مرداد 1393 )
» داستان اورجینال تایتانیک (اون فیلم فیک بود!) ( چهارشنبه 22 مرداد 1393 )
» ماجرای من و خانوم کپسولی!! ( سه شنبه 14 مرداد 1393 )
» بازگشتی پر افتخار ( دوشنبه 13 مرداد 1393 )
» اگه پیشم بودی... (18+) ( شنبه 11 مرداد 1393 )
» mythe کیست؟ ( شنبه 11 مرداد 1393 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:57)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت