کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام
چند روز پیش داشتم آرشیو ماهانه مونو نگاه میکردم. شدید افسرده شدم. ماه مهر 6تا پست و بعدش یه غیبت 3 ماهه و شروع ماهانه 2 پستی من تا فروردین!!
یعنی اصلا باورم نمیشد که 3 ماه غیبت داشتیم. چی شد؟ به کجا رفتیم؟ اون همه جمعیتی که با هزار امید و آرزو هر روز به ما سر میزدن، کجا رفتن؟ خیلی ناراحت کننده است. چه روزها و شبایی اینجا نگذروندیم. چه لبخندها و چه دوستی های خوبی که اینجا شکل نگرفت. به غیر از کافه چی خیر سرمون 7تا نویسنده ایم. حالا بگیم سندی و تمپتر هم با یه خدافظی نانکرده رفتن، هرچند برنامه داریم یه بازی خداحافظی برگذار کنیم براشون(البته اگه خودشون مشارکت داشته باشند). استاد هم که هیچی...کلا ییهو میومد...ییهو میرفت!
سخن من با اون 3تا نویسنده آخری هست که این اواخر به ما پیوستن. دوستان عزیز بیاید بنویسیم هرچند هم انتقاد باشه....ضعیف باشه...هو بشیم...حیا کن رها کن باشه.... و هزاران مورد دیگر ولیکن اینجوری طرفدارا بازم میدونن که هنوز هستیم، که هنوز کافه درش بازه و مشتری ها میتونن یه فنجون لبخند ریز هم سفارش بدن. در و دیوارو گردگیری کردم. پاشید بیاید.
****
پ.ن1: داشتم توی آرشیومون میگشتم....یه پست از خودم دیدم کلی خندیدم. زیاد قدیمی نیست ولی دوباره خوندنش خالی از لطف نیست.
خیلی خوب بود.



برچسب ها : پست های خاطره انگیز , منصور کبیر , در کافه بازاست....بفرمایید یک فنجان لبخند! , نویسندگان کافه جوان , بازگشت کافه , کافه جوان , سایت کافه جوان ,
بازدید

می توان گریست

کنار هر گریستن، چندین قطره متولد می شود و متولد کردن موهبتی است بزرگ که نصیب هر کسی نمی شود.

من به شخصه نمی توانم کودکی بیافرینم ولی تا آنجا که چشمه ام یاری کند قطره هایی متولد می کنم که هرکدام به اندازه کودکی، پاک است.

می توانم قطره ای بیافرینم در حالی که خود آفریده آفریننده دیگری هستم.

قطره ای که برخلاف کوچکی من، هزاران برابر بزرگتر از من است.

بلی...تو بزرگتر از این حرف هایی. ارزشمندتر از حرف های پوچ و بی ارزش.

تو از اعماق وجودم نشات گرفته ای.

قطره اشک؛ کودک پاک من....همیشه دوسست خواهم داشت. هر چقدر هم بخواهی شوری و تلخی این زندگی را به من بچشانی باز هم تو را خواهم چشید و به لبانم خواهم کشید.

اینگونه می بوسمت کودک من

اینگونه یادآور می شوم که ارزشت بیش از این هاست.

تا ابد دوستت خواهم داشت.




برچسب ها : قطره اشک , می توان گریست , ذل نوشته های زیبا , شعر های زیبا , منصور کبیر , اشعار منصور کبیر , بهترین های اشعار عاشقانه ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
بازدید

رخ به رخ

تمام این سال ها تلاشم این بود که با تو رخ به رخ بشوم. از همان رخ به رخ هایی که در شطرنج رخ می دهد. «رخ در مقابل رخ»؛ رخ من در مقابل رخ تو. میدانی چه رخدادی در انتظارمان خواهد بود اگر کمی به من رخ میدادی، درست همان لحظه ای که در کادر انگشتان به هم بسته من قرار داشتی. رخ که ندادی هیچ وزیرم را هم زدی. خدا رو شکر اینقدر معرفت داشتی که کیش و ماتم نکنی و آبرویم را نبری.

_ خانوم گل...یه رخ میدی؟

چه جمله زیبایی : «یه رخ میدی؟»

تورو نمیدانم ولی بر روی لبان من لبخند شکفت.

_ رخ که سهله... شاه و وزیرم به فدای تو.





برچسب ها : رخ به رخ , جملات عاشقانه , دل نوشته های عاشقانه , دل نوشته های زیبا , منصور کبیر , دل نوشته های منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلامی به گرمی هوای اهواز! ( حالا اصلا اهواز هوا گرم هست؟ دوستان اطلاع دهید)
فرزندان کوچک من....صدای من رو از خونه دایی...در شهرستان مرند....استان آذربایجان شرقی....کشور ایران...قاره آسیا...کره زمین...منظومه شمسی....کهکشان راه شیری....جهان هستی... میشنوید. از همین نقطه کوچک با تاخیر سال نو را به شما تبریک میگویم. امیدوارم سال خوبی رو داشته باشید. به هرچی میخواید برسید. به خدا هم برسید. در ضمن ایام فاطمیه رو هم تسلیت میگم. یادمه قدیما یه پست هم تو ایام فاطمیه نوشته بودم، که الان حضور ذهن ندارم چی چی بود!
از همه این ها بگذریم، غرض از مراحمت، اعلام وجود بود که بلکه شما نیز وجود خود را به استحظار ما برسانید.
منتظر نظرات گرم شما هستیم. (الکی مثلا شما خیلی نظر میدید!!)





برچسب ها : سال نو , سال 94 , عید 94 , تولدتون مبارک , تبریکات سال 94 , منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

_ گوش کن ببین چی میگم دختر، همون انگلیسیا یه ضرب المثل دارن که میگه « به مردی که سیگار نمی کشه و عرق نمیخوره اعتماد نکن.»  البته سیگار و عرق چیز خوبی نیست، اینو انگلیسیا هم میفهمن. اما منظور اینه که مردی که پنچری های کوچیک نداره،شاید یه پنچری بزرگ داشته باشه؛ برا همین به این آسونیا بهش اعتماد نکن. تو همون موقع که شوهرت گیاهخوار شد باید بهش شک میکردی. نه اینکه وایسی آشپزی کنیو خودتم گیاهخوار بشی. اینجورآدما که میخوان زیادی خوب باشن، خیلی خطرناکن، اینا از آدم بودن خودشون خجالت می کشن، از دندون نیش خودشون شرمنده ان. من شنیدم اونجا مردایی هستن که فمینیستن؟! آره؟!

_ بله هستن...زیادن.

_ زیادن؟! مرد فمینست چیطوری میشه؟! مرد فمینیست یه چیزی مثل کچل موفرفریه،مگه نه؟!

هه هه. اینا زیادی نازنین شدن...نمیخوان آدم باشن،میخوان فرشته باشن...اما معمولا کارشون به جنایت می کشه؛ چون که فرشته نمی تونه وسط آدما باشه...فرشته اصلا از آدمبدش میاد. میدونی وقتی خدا می خواست آدمو خلق کنه، فرشته ها گفتن «میخوای اینو درست کنی که تو دنیا خونریزی راه بیفته.» خدا گفت « من یه چیزایی میدونم که شماها شعورتون نمی رسه...نمی فهمید.»

****

 پ.ن1: قسمتی از دیالوگ های فیلم« آذر،شهدخت،پرویز و دیگران » از بهروز افخمی

پ.ن2: فیلم جالبی بود. تقریبا خیلی خوشمان آمد. نمیدونم اون رفیقی که دیگه رفیق نیست چرا می گفت فیلم خوبی نبوده. اوشون وقتی پارسال تو سینما دیده بود میگفت مسخره بوده. هرچند درکش میکنم...تو بعضی مسائل سلیقه هامون زیاد باهم جفت و جور نبود. نخ سوزن در زمینه موسیقی!

پ.ن3: عید نزدیک است و همچنان اینترنت خانه مان از ما فراری است. با گوشی دورادور سری در اختیار ضربات سر مبارک شما قرار میدهیم و میاییم. مزیت دیگر اینترنت گوشی همراهی بنده در روز های عید هستش. هستم در خدمتتون. امیدوارم باشید.

یا علی

منصور کبیر 25 اسفند 93

ساعت 1:14 بامداد

رخت خواب

شلوار و تی شرت مشکی

هوا بارونی

چیز دیگه ای به ذهنم نرسید...یعنی همون لحظه نرسید، چون اگه فکر میکردم می رسید ولی نخواستم که فکر کنم که برسه.

 




برچسب ها : پنچری های کوچیک , دیالوگ های فیلم« آذر , شهدخت , پرویز و دیگران » از بهروز افخمی , « آذر شهدخت پرویز و دیگران » از بهروز افخمی , دیالوگ های فیلم« آذر شهدخت پرویز و دیگران » , منصور کبیر در فیلم بهروز افخمی ,
بازدید
عصری ساعت 5 دلم خواست تنها باشم. با اینکه خونه تنها بودم ولی دلم یه تنهایی پر از شلوغی میخواست. از خونه به قصد خریدداستان همشهری زدم بیرون و تا دکه نزدیک خونه رفتم. چند روز پیش تو سایت همشهری خونده بودم که 3تا داستان اول مسابقات روچاپ کردن. خیلی کنجکاو بودم بدونم من چی کمتر از این برنده ها دارم، که متوجه شدم فقط حوصله و تمرین کم دارم. حوصله ندارمزیاد توصیف کنم. شایدم حوصله دارم زیاد توصیف کنم.احتمالا حوصله ندارم زیاد بنویسم.....نه، یادم اومد....دوست دارم کاریو که انجاممیدم همون بار اول تمومش کنم. مثلا داستانی که شروع می کنم به نوشتن اگه نصفه بمونه و ننویسمش، برگشتنم برای کاملکردنش خیلی سخته ولی خوب مورد زیاد داشتیم که برگشتم. حالا اینا به کنار، وقتی از خونه زدم بیرون سوز سردی میومد و کلاهکاپشن امو کشیدم رو سرم. بر خلاف انتظارم دکه نزدیک خونه، کتابو داشت. همشهری برای عید تدارک ویژه دیده بود و 8 هزار تومانیخرج رو دستم گذاشت. کنار کتاب یک سی دی هم بود که توش چندتا داستان صوتی با صدای خود نویسنده ها گذاشته اند.(قبل اینکهیادم  بره اینو بگم که دو تاشون رو گوش کردم که خیلی خوشم اومد، مخصوصا داستان برادر ارزشی من آقای سروش صحت....خیلیخوب بود). کتاب بدست رفتم سمت پارک که نزدیکش ایستگاه اتوبوس هم هست. با دیدن اتوبوس دو دل شدم سوار بشم یا نشم، کهنشدم. رفتم داخل پارک و جلد روی کتابو باز کردم. نشستم 10-20 صفحه تبلیغات اول کتاب رو نگاه کردن تا برسم به فهرست کتاب کهتو این برهه داشتم از سرما یخ میکردم. سوار اتوبوس شدم و قصد کافه ای کردم. در اتوبوس نشستن همانا و داستان خواندنهمانا....وقتی شروع کردم، یاد دوران کنکور افتادم که می نشستم توی اتوبوس و مسیر بین مدرسه تا خونه یا برعکس رو کتابمیخوندم. دیدم کجا بهتر از اتوبوس؟ کافه رو بیخیال شدم و تو اتوبوس تا آخرین ایستگاه که میدون آزادی باشه نشستم داستان اولو تادو صفحه مونده به آخرش خوندم. به محض پیاده شدن، دوباره سوار اتوبوس برگشت شدم و شروع کردم به خوندن. وقتی داستان نفراول مسابقات رو تموم کردم، دو موضوع رو متوجه شدم؛ یک اینکه طرف نویسنده قهاری بوده و من حالا حالاها کار دارم و دو اینکه چندصفحه آخرو توی تاریکی خوندم و به سختی میشد داستان بعدی رو شروع کرد.
هندزفری هارو به گوش کردم و چندتا آهنگ رندوم از آلبوم جدید رضا صداقی گوش کردم که همون انتخاب اولم که آهنک "یه نفر" بود،آهنگ سازیش خیلی بهمان چسبید.
داستان دوم رو هم تو خونه خوندم. اون هم خیلی خوب بود. خیلی متفاوت تر از داستان اول بود.
الانم که ساعت 9:48 پنج شنبه شبه
14 اسفند
به دلیل نداشتن اینترنت، با تاخیر این نوشته گذاشته میشه. ولی هیچ دخل و تصرفی با گذر زمان در اون به وجود نمیاد.
پ.ن: اون حالی که بین ساعات 5 تا 7 داشتم خیلی غمگینانه ترو زیباتر از این حالی بود که موقع نوشتن این متن داشتم. الان بیشتر توفاز داستان دومم و این متنو جنگی رزمی نوشتم.
 




برچسب ها : یکم تنهایی , داستان های همشهری , مجله داستان های همشهری , وِیژه کتاب همشهری عیدداستان , برندگان داستان تهران , داستان های برندگان مسابقه داستان تهران , منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام
نیم ساعت گذشته
نیم ساعت از به دنیا اومدنم گذشته و من مثل هر سال براتون از حالی که امروز دارم میگم. 
اینسری قصد نداشتم چیزی بنویسم ولی وقتی اینقدر تنها موندم و جایی نرفتم و با کسی حرف نزدم که گفتم الان منفجر بشم. 
هیچی دیگه... حال خوبی ندارم.  یک سال پیرتر شدم. کاش الان بچگیامو میدیدم و میگفتم بیا... بزرگ شدی... خوب چی شد؟ 
هرچند وقتی راهنمایی بودم فهمیدم بزرگ بودن هم اونقدر آش دهن سوزی نیست.  میخواستم تو همون دوره میموندم.  تو همون سن و سال و حال و هوا! 
بزرگ شدم.... خخخخ.... عمرا... هنوز کلی راه واسه بزرگ شدن من مونده که باید بریم.... من به این سادگیا بزرگ نمیشم. 
راستی تو این ساعت بامداد بفرمایید یکم احسان گوش کنیم.

ساعت 00:48
نوت گوشی
1 اسفند سال 93



















برچسب ها : تولدمه , منصور , منصور کبیر , تولد منصور کبیر ,
بازدید

تو رخت خوابم دراز کشیدم و به قاب عکس یک سالگی ایم که توی یکی از قفسه های کتاب خونه ام جا خوش کرده نگاه میکنم. نگاه ام بین عکس خودم و عکس 3*4 جوونی های مادرم که اونم تو همون یکسالگی من گرفته شده، میچرخه. جفتمون داخل یک قاب و من بزرگتر از مادرم در کنار بزرگی مادرم از من. بزرگی ای بیش از 180 سانتی متر مربع در کنار بزرگی ای بیش از 20 سال.

بعضی وقت ها خیلی ناجور میشم، یک جور خیلی ناجور...جوری که خودم از این ناجور بودن حالم بهم میخوره. به نظرم آدم اگه بفهمه که داره ناجور رفتار میکنه یعنی «یک، هیچ» جلوعه ولی وقتی نمیتونه جلوی ناجور بودنشو بگیره «دو، یک» عقب میفته. بعضی وقت ها ناخواسته بد میشم ولی زود یادم می افته که نباید بد میشدم. بعضی وقت ها هم دیر، ولی بالاخره یادم می افته....مهم اینه که یادم می افته.

برای مادرم و تمام کسانی که دوستشان دارم و تمام آن هایی که دوستشان ندارم.

نه! امشب فقط برای مادرم...یکبار هم برای مادرم:

میدانم تمام حرفایی که بر خلاف میلم میزنی، از سر دلسوزی ات هست و اگر برایت گاهی ناخواسته ترش میکنم، بدان تمام دانسته هایم را فراموش کرده ام. میدانم مثل همیشه هر یک بار که مرا نمیبینی، ترش کردنم را فراموش میکنی و دوباره برایم دلسوزی میکنی و من چه زود فراموش میکنم این بخشش ات را، این دلسوزی ات را. و امیدوارم روزی برسد که اگر بر خلاف میل و عقیده ام حرفی هم زدی، خدا به من نیرویی بدهد تا تمام دلسوزی هایت به یادم بیاید و دیگر از دستت عصبانی نشوم.

21 سال است که دوستت دارم و تا ابد نیز خواهم داشت.

 

 

 




برچسب ها : قاب عکس , منصور کبیر , برای مادرم , متنی برای مادر , دوستت دارم مادرم ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه اجتماعی ,

 

 دوستان من داخل امتحانات ترم بودم نتونستم چیزی بنویسم ولی این جالبه

صبح سوار سرویس شدم با کتاب دینی اخه امتحان دینی داشتم شبش هم تا صبح نخوابیدم یعنی حول و حوش ساعت چهار.وقتی رفتم تو سرویس دوباره مرادخان راننده سرویسو دیدم؛از همه بدتر این پنکه بخاریش.یعنی وقتی روشنش میکنه منو نابود میکنه،انقد بادش داغه حالا هیچکس هم مشکلی نداره غیر از من.منخودمو همینجوری میپوشونم وقتی وارد سرویس میشم چشمتون روز بد نبینه چنان باد گرمی ازش به صورتم میخوره که تا اخر روز گرمای بدنمو تنظیم میکنه؛یگذریم با قیافه مچاله رفتم نشستم پیش رفیقم،  علیرضا،یعنی خشک تر،منگ تر،بی مزه تر از این موجود من به دنیا ندیدم حتی سلام هم بلد نیست من باید بهش سلام کنم عین مونگلا وایمیسته نگاه میکنه وقتی هم سلام میکنی میخوای باهاش دست بدی فقط نگاه میکنه ت بیست دیقه بعد اونوقت میفهمه معنی حرکتت چیه؛از این هم بگذریم شروع کردیم دوباره دینی خوندن تا اونجا من سه لیتر عرق کردم تا میومدم پنجره رو باز کنم اقا علیرضا سردش میشد.

خلاصه مارو با اعمال شاقه تا دم مدرسه رسوندن عین گنجشکیو که 100 ساله که توی قفسه از در پریدم بیرون یعنی این باد خوش سرد زمستونی خورد به صورتم اصلا میخواستم امتحانو ول کنم بچسبم به باد ولی وقتی قیافه خانواده گرامی رو هنگام گفتن این موضوع توی تخیلاتم دیدم عین برق از جام پریدم رفتم تو مدرسه.

دیگه زیاد حس خوندن درسو نداشتم فقط داشتم از باد لذت میبردم و قدم میزدم و به حرف های بچه ها گوش میدادم تا شاید نکته ای یادم بیاد بعد از 10 دقیقه قدم زدن رسیدم به دوست های اقا علیرضا سریع خواستم فرار کنم که یکیشون گفت ونتوس این جا رو خوندی منم برگشتم ببینم چی میگه که ناگهان چشمم خورد به نکته ای که دیشب قبل از خواب ولش کردم گفتم صبح میخونم اقا سریع کتاب رو در اوردم شروع کردم به خوندنش یه دور که خوندم دیدم صدای نکره ناظممون میاد که میگه بچه ها جزوه ها رو بزارین کنار بعدش هم بیایین سر صف هاتون منم به همون یه دور بسنده کردمو رفتم سر صف وقتی رفتم هی داشتم با خودم مرورش میکردم که یادم نره که دیگه ملکه ذهنم شد بعد رفتیم بالا و سر جاهامون نشستیم و منتظر موندیم تا برگه ها رو پخش کنن وقتی پخش کردن شروع کردم به نوشتن تا رسیدم به سواله، اونم حل کردمو خلاصه همه رو حل کردم تا رسیدم به یه سوال که درباره صفات ثبوتی و سلبی خداوند بود؛سه جای خالی 1/25 نمره من دو تاشو نوشتم دیدم یکیش یه کلمه نامفهوم نوشته بود.نوشته بود ((الباری)) با خودم گفتم ولش کنم برم بقیه رو بنویسم بعد بیام سراغ این خلاصه همه رو حل کردم فقط موند همون یه دونه سوال بعد از ناظممون که مراقب باشه خواستم که بیاد اینو واسم بخونه گفت:الباریه حالا ما هم موندیم که این چیه؟ بعد از 5 دقیقه  تو بلندگو اعلام کردند این کلمه سوال فلان انباریه حالا ما دوباره تعجب اخه کی به خدا صفت انباری رو میده هیچی دیگه دوباره تو حال تعجب بودیم که اعلام کردن اون کلمه سوال فلان انبازیه منم گفتم: چی؟ انبازییییی انبازی یعنی چی اخه یه ذره خجالت بکشید هیچی دیگه الکی زدم سلبی بعد از مدتی که امتحانام تموم شد معلم دینیمونو که دیدم و ازش پرسیدم گفت همون الباریه که میشه ثبوتی منم داشتم اتیش میگرفتم گفتم اقا دقیقا معنی این چی میشه یه چیزی گفت که یادم نمیاد خلاه هیچی دیگه ولش کردم 75/ که این حرفا رو نداره فقط از ناظممون معترض شدم که معلممون گفت باید زنگ میزدن میپرسیدن.

منتظر پستای دیگه م باشید راستی نظر یادتون نره

 




ضمن عرض سلام و خسته نباشید خدمت استاد عزیز
استاد با توجه به اینکه..... اوه اشتباه شد... این چند وقته از بس اعتراض نوشتم، رفته بودم تو فاز نمره و اعتراض
بلی دوستان طبق عنوان پست،  شمارو به چالش اسباب کشی دعوت میکنم. 
این چند وقته درگیر اسباب کشی خونه ام... مثلا پریروز حمومو شستم... دیروز دستشویی رو شستم.. امروز انباریو تمیز کردم و نکته قابل اغماض این بود که دیروز وقتی داشتم دستشویی رو میشستم حس کردم سرباز ام و جریمه شدم.
فردا قراره از شما دعوت بشه که بیاید کف خونه رو طی بکشید. 
راستی اتاقمو آبی فیروزه ای کردم اینقد خوجگل شده... دلتون بسوزه.
فردا رسیدی میس بنداز درو باز کنم. 
فعلا خدافظی


















بازدید
سلامی به  سرخی گوجه
امیدوارم این چند ماهی که نبودیم زیاد بهمون فحش نداده باشید. 
ولی خوب ما هم دلایل خودمونو داریم که من اینجا فقط به توضیح دلایل خودم بسنده میکنم.  هرچند این دلایل توجیه مناسبی برای نیومدن و نوشتن نیست ولی یجورایی میخوام اتفاق کلی این چند وقته رو براتون شرح بدم. 
اول اینو بگم اگه اشتباه املایی، جایی دیدید به بزرگی خودتون کوچیکش کنید.  چون دارم به علت نداشتن اینترنت با گوشی واستون تایپ میکنم.  بله نداشتن اینترنت یکی از دلایلیه که این چند وقته نبودم. 
امتحانامم شروع شده بود. 
ولی خوب اینا بیشتر برای مالیدن شیره سر شماست. 
شاید دلیل اصلیش دلسرد شدن بودن.... دلسرد شدن از کافه.. رفتن غیر مستقیم سندی از کافه... نداشتن ‌شور سابق بین شماها... کم بودن نظرات و چند مورد دیگه باعث این دلسردی بودن. 
ولی خوب الان دوباره هوس نوشتن کردم. 
بذارید سرم خلوت تر بشه. 
اثاث کشی بکنیم.... نتو فعالش کنم.  قراره یسری تغیرات بدم... البته تو خودم و نحوه زندگیم... که امیدوارم جواب بده. 
حالا بازم میام
صبر کنید



آقا کیا مثل من هنوز تو عید غدیر گیر کردن؟ 
به زودی بر میگردم.... با حرفای تازه
منتظر باش



برچسب ها : منصور کبیر باز میگردد , بازگشت کافه جوان ,
بازدید
امروز عید غدیر است
اما چرا عید؟
چرا این روز را جشن میگیریم؟
چرا فقط ما شیعیان این روز را جشن میگیریم؟
امروز همانقدر که روز جشن است روز ناراحتی هم هست.
روز پشیمانی
روز بدبخت شدن
چرا که امروز روز جدایی حق از باطل است...
پیامبر گفت پس از من امتم 73 فرقه میشود که فقط یکی از این فرقه ها بهشت را می بیند
و کیست که نداند این فرقه ، فرقه ی علی و فرزندانش و شیعیانشان است؟
اما علی کیست؟
چرا علی حق و باطل را از هم جدا کرد؟
چرا علی قسیم النار و الجنه (تقسیم کننده بهشت و جهنم) است؟
علی خطیست در میانه ی تاریخ
میانه ی آفرینش
دو گروه مخلوق بیشتر نداریم : شیعه علی و دشمن علی
نیست کسی که نسبت به علی بی تفاوت باشد
می گویند حسین تا ابد خطی میان حق و باطل کشید
اما چه کسانی حسین را کشتند؟
کسانی که از پدرش علی کینه در دل داشتند
آری! جرم حسین ، پسر علی بودن بود!
علی کیست؟
علی کیست؟
علی کیست؟
این را باید مدام از خود بپرسیم که علی که بود؟
مگر چه کرده بود؟
چه روشی برای زندگی اش در نظر گرفته بود که ما شیعیان باید این روش را مشایعت کنیم؟
شناخت علی چالش اصلی مردم جهان به خصوص ما شیعیان است
از شناخت علی به شناخت خدا میرسیم
روزت مبارک ای علی...
ای که قبل از آفرینش هم سرت دعوا بود...



برچسب ها : علی کیست؟ , شناخت علی , عید غدیر , پست ویژه عید غدیر ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,
آخرین مطالب
» در کافه بازاست....بفرمایید یک فنجان لبخند! ( سه شنبه 18 فروردین 1394 )
» قطره اشک ( شنبه 15 فروردین 1394 )
» رخ به رخ ( شنبه 15 فروردین 1394 )
» سال عید نوی تولد شما مبارک ( سه شنبه 4 فروردین 1394 )
» پنچری های کوچیک ( دوشنبه 25 اسفند 1393 )
» یکم تنهایی ( شنبه 16 اسفند 1393 )
» نیم ساعته به دنیا اومدم!!!! ( جمعه 1 اسفند 1393 )
» قاب عکس... ( یکشنبه 19 بهمن 1393 )
» اینم امتحان ما ( شنبه 11 بهمن 1393 )
» بفرمایید اسباب کشی ( سه شنبه 7 بهمن 1393 )
» یکی یکی... ( سه شنبه 30 دی 1393 )
» عید غدیر.... هاها ( شنبه 27 دی 1393 )
» عید غدیر ( دوشنبه 21 مهر 1393 )
» تفاوت واکنش غشر غنی و فقیر نسبت به تبلیغات فرش فرهی ( پنجشنبه 17 مهر 1393 )
» دوران خوش کودکی--شماره یک ( چهارشنبه 16 مهر 1393 )
» بچه پولدار های تهران! ( چهارشنبه 16 مهر 1393 )
» شوهر ملوس! ( دوشنبه 14 مهر 1393 )
» نظر سننجی ( دوشنبه 14 مهر 1393 )
» چند نفریم؟ ( جمعه 11 مهر 1393 )
» مرگ تدریجی دوستی ( دوشنبه 31 شهریور 1393 )
» صفات بارز امام! ( یکشنبه 16 شهریور 1393 )
» سفر ما به مشهد ( جمعه 14 شهریور 1393 )
» این روزهای منچستر یونایتد ( چهارشنبه 12 شهریور 1393 )
» چرا بدی؟ ( پنجشنبه 6 شهریور 1393 )
» پیروزی غزه مبارک.... ( پنجشنبه 6 شهریور 1393 )
» جایگاه ویژه شبکه های اجتماعی و اینترنت و گوشی در بنیان خانواده!! ( شنبه 1 شهریور 1393 )
» The Universe - Part 1 ( پنجشنبه 30 مرداد 1393 )
» بسی رنج بردیم در این فیلمِ خز ( شنبه 25 مرداد 1393 )
» فریاد سندمن جواب داد! ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
» نقطه پشت نقطه ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:58)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت