تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

بازدید
امروز عید غدیر است
اما چرا عید؟
چرا این روز را جشن میگیریم؟
چرا فقط ما شیعیان این روز را جشن میگیریم؟
امروز همانقدر که روز جشن است روز ناراحتی هم هست.
روز پشیمانی
روز بدبخت شدن
چرا که امروز روز جدایی حق از باطل است...
پیامبر گفت پس از من امتم 73 فرقه میشود که فقط یکی از این فرقه ها بهشت را می بیند
و کیست که نداند این فرقه ، فرقه ی علی و فرزندانش و شیعیانشان است؟
اما علی کیست؟
چرا علی حق و باطل را از هم جدا کرد؟
چرا علی قسیم النار و الجنه (تقسیم کننده بهشت و جهنم) است؟
علی خطیست در میانه ی تاریخ
میانه ی آفرینش
دو گروه مخلوق بیشتر نداریم : شیعه علی و دشمن علی
نیست کسی که نسبت به علی بی تفاوت باشد
می گویند حسین تا ابد خطی میان حق و باطل کشید
اما چه کسانی حسین را کشتند؟
کسانی که از پدرش علی کینه در دل داشتند
آری! جرم حسین ، پسر علی بودن بود!
علی کیست؟
علی کیست؟
علی کیست؟
این را باید مدام از خود بپرسیم که علی که بود؟
مگر چه کرده بود؟
چه روشی برای زندگی اش در نظر گرفته بود که ما شیعیان باید این روش را مشایعت کنیم؟
شناخت علی چالش اصلی مردم جهان به خصوص ما شیعیان است
از شناخت علی به شناخت خدا میرسیم
روزت مبارک ای علی...
ای که قبل از آفرینش هم سرت دعوا بود...



برچسب ها : علی کیست؟ , شناخت علی , عید غدیر , پست ویژه عید غدیر ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,

غشر فقیر :

پسر بچه در حال بازی کردنه که در باز میشه و پدرش میاد تو خونه:

-پسر بچه : آقا جون...آقا جون...میای مث تو تلویزیون تو بشینی رو فرش منم بشینم رو پات باهم بازی کنیم؟؟؟

پدر : چی؟؟این چرت و پرتارو از کجا دیدی بچه؟؟ من از صبح تا شب مث سگ جون میکنم و با مسافرا سر و کله میزنم تا یه لقمه نون

 در بیارم اونوقت بیام خونه تو بگی بشینم رو پات؟؟یبارکی بگو اسبم شو سوارت شم!!! الان بهت حالی میکنم پدر سوخته!!

همونطور که بچه داره دور تا دور خونه فرار میکنه و پدر با کمربند دنبالشه مادر خونه فریاد میزنه : چی شده عباس آقا؟!

مرد :هیچی زن....اینم بچس تو تربیت کردی؟؟میگه اسبم شو من سوارت بشم!!لابد پس فردا هم میخواد بگه منو ببر پارک!!!

زن :وای خدا مرگم بده!! ذلیل شده تو این حرفارو یه آقات زدی؟؟وایسا الان درستت میکنم!!و بدین صورته که زن و مرد هر دو میفتن دنبال بچه بی نوا....و اما ببینیم واکنش غشر غنی رو :

دوباره در همون حالت بچه در حال بازی کردنه که در باز میشه و پدر خوانواده میاد تو :

-پسر بچه : سلام ددی!!!!!خوبی ددی جونم؟؟ ددی....(پ.ن:کوفت و ددی!!!مرگ و ددی!! دهن مارو سرویس کردی هی ددی ددی!!من جای بابات بودم قورتت میدادم!!)

پدر : جانم پسر گلم؟! باز چی میخوای ؟!

پسر بچه : یه لحظه صبر کن الان بر میگردم ددی!!

میره توی اتاقش و دنبال اون فیلم  تبلیبغی که ضبط کرده بوده میگرده!ولی یادش نیست که رو تبلت بازیاش ریخته یا تبلت فیلماش؟یا

 شایدم اون تبلت قدیمی به درد نخوره که دوسش نداره؟! (پ.ن : عاقا دروغ میگه!!!!!!این تبلتو یه هفته پیش باباش واسه تولدش

 براش خرید!ولی چون 1 اینچ از اونای دیگه کوچکتر بود شد قدیمی و به درد نخور!!)

بعد از کلی تفحص و عملیات انتهاری انجام دادن بلاخره  روی تبلت فیلماش پیداش میکنه!

پسر بچه : ددی جون اینو ببین!تو این تبلیغه باباهه میشه رو فرش!! با بچش بازی میکنه!! (پ.ن : با وجود اون همه مبل خالی توی

 خونه سازنده تبلیغ مرض داشته ، در نتیجه نشستن رو فرش!!) توئم بیا بشین رو فرش من بشینم رو پات بازی کنیم.

پدر : پسرم باشه برا یه وقت دیگه بابایی خستس!

پسر بچه : نه ددی الان!!من الان میخوام باهم بازی کنیم!!یالا!!باید خرم بشی و من سوارت بشم!!

پدر : گفتم که!الان نه عزیزم!


و نتیجه این میشه که پسر بچه میزنه زیر گریه!!!

مادر بچه :چی شده مرد؟؟ اینجا چه خبره؟؟

پدر :هیــــ هیچی خانوم میگه بیا بازی کنیم و منم خستم میگم بعدا!

مادر : یعنی چی؟؟میمیری دو دقیقه با بچم بازی کنی؟؟خب بچم هوس خر سواری کرده دیگه!!! همش داری مارو اذیت میکنی!!اصلا من طلاق میخوام!!!!!

خب دیگه دوستان.....من دیگه وارد جزئیات و اینکه کار به دادگاه کشید و چجوری زن طلاقشو گرفت نمیشم!!

نتیجه اخلاقی : نتیجه اخلاقیش باشه به عهده خودتون من الانه که بین دعوای این دوتا له بشم!!!




برچسب ها : دردسر های فرش فرهی!! , تفاوت غنی و فقیر , بچه فلک زده و بچه ننر , طلاق؟؟ ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
سلامی به گرمی بخاری نفتی
دوستان عزیز دوران خوش کودکی خیلی شیرنه و واقعا دنیاییه برای خودش و از اونجاییه که من کودکی پر افتخار آمیزی داشتم میخوام هر چند وقت یه بار براتون گوشه ای ازش رو بازگو کنم. لازم به ذکر نیست که این ها دوران کودکی بنده بوده و منم بچه بودم و بچه هم عقلش هنوز خوب نپخته و باید یکم زیرشو زیاد کنی تا بپزه پس واسه ما الکی داستانو حاشیه نسازید!
6 سالم بود که ما به محله ای که هم اکنون توش زندگی میکنیم وارد شدیم. قبل از اون یکم اونورترش زندگی میکردیم که حالا داستان های قبل از 6 سالگی رو هم براتون تعریف میکنم ولی خوب فعلا این داستان 6 سالگی افتاده تو مغز ام!
آره تازه اسباب کشی کرده بودیم و در زیرزمین خونه ای 2 طبقه مستاجر شدیم. حیاط خونه مون تقریبا بزرگ بود و میشد 3 چرخه سواری ای چیزی توش کرد. از اونجایی که بچه خاکی ای بودم، از همون بدو ورود به محله خودمو تو خاک و خل کوچه ولو کردم و با بقیه دوست شدم. آخ آخ.... دوستای دوران بچگی.... چقدر شیرین و ساده بود دوستی های دوران بچگی...بدون هیچ غل و غشی...من که خیلی دوستشون داشتم و هنوزم دارم.
به فاصله 2 ساختمان به مجاور خونه ما، یک همسایه داشتیم که سید بودند و با بابام آشنایی داشتند. سید 2 تا بچه داشت. یه پسر یه دختر....پسرش فک کنم یه 12-13 سالی داشت و اون موقع و بیشتر با همسنای خودش تو کوچه میگشت ولی دختر داستان ما الهام خانوم اون موقع 7 سالش بودو کلاس اول ابتدایی. از همون اول چون تو کوچمون پسر همسن خودم نبود من با الهام دوست شدم. یه روز من میرفتم خونه اونا یا یه روز اون میومد و بیشتر مواقع تو کوچه بودیم.ازونجایی هم که اون کلاس اول بود و من هنوز اُمی بودم، بعد از ظهرا که از مدرسه برمیگشت با هم بازی میکردیم، البته بعد از نوشتن مشخاش(نکته آموزشی )...خدارو شکر بچه با فهمی بودو بهمون فخر نمیفروخت و این با سوادیشو تو سر ما نمیزد. این رفاقت ما ادامه داشت تا اینکه یه پسر یچه بد اومد تو کوچمون، از شانسمون همسن هم بودیم. اینجوری شد که با هم رفاقت کردیم. بدبختی اینجاست که هرچی فکر میکنم اسم شریفشو یادم نمیاد. رفاقت من با بچه بی ادب همانا، دور شدن من از الهام هم همانا....البته طبیعی بود، چون منو پسربچه با هم همسن بودیم و از صبح تا ظهر لازم نبود که منتظر الهام باشم که بعد اونم مامانش بذاره بیاد بیرون...نذاره. خلاصه با پسربچه بد دوست شدمو خودم پسر بچه بد شدم! قضیه این "پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوت را به باد داد" در خصوص من یهو  صدق کرد! خیلی شر شدم....اینقد بی تربیت شده بودم که نگو! مامانم شبا با جارو میومد دم در....نکه منو بزنه ها...میومد جلوی درو جارو میزد!
یک سالی تو اون خونه نشستیم و بعدش به ته شهرکمون کوچ کردیم. و من با سیده الهام و بچه بد خدافظی کردم. رفتم مدرسه....بزرگ تر شدم و اینبار بعد از 5 سال برگشتم به همون کوچه....اینبار من پنجم ابتدایی بودم. پسر بد رفته بود. سیده اینا هنوز بودند ولی من دیگه اون پسر سابق نبودم. واسه خودم ارج و قربی به دست اورده بودم و از کوچه به جوب رسیده بودم و دیگه با دختر جماعت نمیگشتم. نکه از بچگی هم خجالتی بودم دیگه روم نمیشد برم سمت سیده الهام و بگم "چه خبرا؟ نیستی؟ نه یه زنگ میزنی نه اسمس میدی !" 
 یادش بخیر بچگی هامون...البته الان که فکر میکنم میبینم در کنار خجالته یکمم غد بودم
 بعد که این پسرای دیگه  باهاش راحت حرف میزدن منو حرص میداد! اونم این تازه به دوران رسیده ها من با اون همه دب دبه کب کبه مونده بودم با حوض  ام. بعد یه ماه دیگه کلا بیخیال رفاقت با الهامک شدم. چسبیدم به همون کارت بازی و دمپایی و هفت سنگ خودم با بچه های کوچه قبلی. قلعه...قایم موشک...دزد و پلیس...یادش بخیر.
این احساسات ما به جنس مخالف چقدر تو اون سن جالب بوده....الان که بهشون فکر میکنم کلی میخندم. چه فکر ها که نمیکردیم. چه شغلی قراره داشته باشیم...چه کارها که قرار نیست بکنیم.....و حتی تا اسم بچه هامون هم پیش میرفتیم.
خیلی خوب بود
پ.ن1: دوستان، من از نوشتن این خاطرات ام هیچ قصدو غرض خاصی ندارم، پس انتظار نداشته باشید تهش به جایی برسه یا یهو فیلم هندی بشه...من همینطوری واسه دل خودم میخوام بنویسم. حس میکنم شاید واسه شما هم جالب باشه! البته اینجا میخوام حرفایی در مورد خودم بزنم که تا حالا هیچ جا نگفتم و این واقعا سخته چون خیلی از دوستایی که بهمون سر میزنند آشنا هستن و احتمالا یه روزی این حرفا علیه ام توی دادگاه استفاده بشه. ولی چه شود. ما که حوصله نداریم بریم سایت رسمی کبیران 2 عالمو بزنیم. مجبوریم همینجا با صوت زیبا براتون تلاوت کنیم.
پ.ن2: دوستانی که خاطرات جالبی از دوران کودکیشون دارند میتونند به ایمیل بنده با نشانی mansour.kabir@yahoo.com ارسال کنند تا من اینجا با اسم خودشون بذارم. اگه ببینم استقبال خوبی بشه اصلا یه موضوع با عنوان "خاطرات شیرین کودکی" باز میکنیم.



برچسب ها : دوران خوش کودکی--شماره یک , دوران خوش کودکی , خاطرات شیرین کودکی , خاطرات کوکی منصور کبیر , دوران خوش ابتدایی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
سلام به همگی.

ما الان سالهاست درگیر فساد مالی تو کشورمون هستیم و از هر سمتی میایم جمعش کنیم یه ور دیگه از دستمون در میره. روزگاری بود هم همین مملکت کمتر کسی به مخیله ش میرسید رشوه بده و رشوه بگیره. ننگ میدونستیم برای خودمون. از بابا ها و بابا بزرگ هاتون اگه بپرسید بهتون میگن. نمیگم نبود ، اما خیلی کم بود و فضای عمومی جامعه از این چیزا نفرت داشت. چرا؟ چون به یه چیزی معتقد بود به نام دین که جلوی کثافت کاریهاشو چه به لحاظ اخلاقی و چه به لحاظ مالی میگرفت. این زمانی که میگم میشه طول دوران دفاع مقدس و چند سال بعد از اتمامش. وقتی که کشور افتاد رو دور سازندگی و میخواست خرابی های جنگ رو جبران کنه (که هنوز هم نتونسته) بانک ها به کمک کار آفرینان و ساختمان سازان و ... رفتن و شروع کردن به دادن وام های هنگفت با بهره پایین و در همین حال آریایی های غیور و البته خود زرنگ پندار ، لقب همیشه حاضر در صحنه رو هم از آن خودشون کردن و شروع کردن به وام گرفتن!

میومدن وام میگرفتن برای ساخت کارخونه مثلا فکر کنید 100 میلیون تومن. بعد میرفتن تو بیابون برهوت دو هکتار زمین میخریدن و دورش دیوار میکشدن و دوتا سوله هم میزدن میشد 10 میلیون تومن! بعدم یه مشکلی از تو جیبشون در میاوردن و میذاشتن سر راه ساخت کارخونه و کارو میخوابوندن و با اون پول میرفتن خارج سرمایه گذاری میکردن یا بساز بفروش میشدن و یک شبه "مایه دار"میشدن! بعضیهاشون کارخونه رو هم میساختن و بعد میرفتن دستگاه های 50 سال پیش آلمانی و روسیه ای رو میگرفتن میذاشتن اونجا و یه خط تولید فکسنی راه مینداختن و باز هم با بقیه پول ، به سمت مدت "مایه داری" پیش میرفتن.

به همین صورت درصد کوچیکی از جمعیت ، ثروتش به شکل قارچ گونه ای زیاد شد اما فقط وام نبود! حفره ها در بروکراسی پیدا شد یا بعضا ساخته شد و همچنین کانال های صادرات و واردات کشور به شکل انحصاری در اومد و صنف های مختلف شروع کردن به قدرت گرفتن. کار به اینجا کشید که مثلا واردات یه جنس خاص انحصاری دست یه نفر بود. اگه یه نفر عادی خارج از چهارچوب این آدم میخواست اون جنس رو وارد کنه یا باید حق و حساب این عزیز رو پرداخت میکرد یا کشتیش تو دریا غرق میشد (اخبار موثق دارم که میگم. برای یه آشنای دور این اتفاق افتاده)

به همین صورت افراد و یا شرکت های خاصی شروع کردن به قدرت گرفتن و به همین نسبت ، مردم هم شروع کردن به فقیر شدن و تورم رفت بالا. مردم زندگی یه عده ای رو می دیدن و حسرت میخوردن و پیش خودشون میگفتن چرا فلانی داشته باشه من نداشته باشم؟ اینجا دو جور استراتژی مطرح شد که هر دو در نهایت به یک نقطه منتهی میشدن. اولین استراتژی ، استراتژی دوستانه بود که میگفت "یه سفره س دور هم داریم میخوریم دیگه" و استراتژی دوم که خوی انتقامی داشت میگفت "اگه نخوری میخورنت پس تو هم زرنگ باش و ازشون بکن" نتیجه ی هردو این شد که رشوه دادن و رشوه گرفتن اومد تو بطن جامعه و تا جایی پیش رفت که به یه امر عادی و در بعضی موارد واجب تبدیل شد. امام علی(ع) میگه وقتی از یک در فقر بیاد ، ایمان از در دیگه خارج میشه.

وقتی بی عدالتی تو جامعه رواج پیدا کرد و عده ای با خوردن حق بقیه به نون و نوا رسیدن و خونه و ماشین های آنچنانی گیرشون اومد ، قشر پایین تر جامعه می بینه از نظر مالی نسبت به اونا کمبود داره و همین میشه که دینو میذاره کنار و میره توی "بیزینس"! کار به جایی میرسه که پزشک مملکت برای انجام یه عمل و نجات جون یه هم نوعش ، تا سه چهار برابر هزینه خود عمل رو "زیر میزی"نگیره هیچ کاری برات نمیکنه. توی اداره ها تای لای پرونده ت شیرینی نذاری امضا نمیخوره که! باید از این اتاق شوت شی اون اتاق! شرایط انقد برات سخت میشه که اصلا نمیتونی پول حروم رو وارد زندگیت نکنی. بعد جمله هایی مثل این وارد ادبیاتمون شد : "ای آقا پول حروم کجا بود؟ ببر بخور نوش جونت! ار شیر مادر حلالتره! این پول حق توئه! و خیلی جمله های دیگه که مطمئنم تو ذهن خودتونم هست.

بعد چی میشه حالا؟ نسلی به وجود میان که بهشون میگن آقا زاده! پولشون از پارو بالا میره. ماشینی سوار میشن که من و امثال من فقط تو مجله ماشین می دیدیم. تفریحاتی میکنن که تو فیلم های دی کاپریو و بعضا امریکن پای دیدیم! انگار راز بقا رو فقط اونا بلدن و ما وصله های ناجوری هستیم که کم کم باید جبر نابودی رو بپذیریم و تسلیم شیم. واقعا هم داره به همین سو پیش میره. یه آدمی مثل من که الان داره درس میخونه و با کار نیمه وقت یا اصلا تمام وقتش داره ماهی 600-700 تومن در میاره چه حقی برای زندگی داره؟ این جوون میخواد خونه بخره؟ بخدا که به گور پدرش خندیده بخواد همچین غلط گنده تر از دهنش بکنه. چند سال باید کار کنه تا بتونه تو یکی از محله های معمولی تهران یه خونه ی نقلی بخره اونم متری 5 میلیون تومن؟ تازه مگه قیمت خونه ثابت میمونه؟ این جوون ازدواج میکنه؟ نه مرسی! یا اگر هم بکنه سنش میره بالا. ازدواج نکنه چی میشه؟ میل جنسی داره یا نه؟ چیکارش میکنه؟ دختری که بدون شوهر میمونه میل جنسیشو چیکار میکنه؟ بازم امام علی(ع) : سن ازدواج که بره بالا ، فساد و فحشا تو جامعه زیاد میشه.

حالا بازم آدم به هر زوری شده اینا رو تحمل میکنه همینطور که بچه های سالم نسل من و قبل من دارن تحمل میکنن و زیر بار هزار قرض و با چند شیفت کاری و سگ دو زدن و مسافر کشی دارن زندگی میکنن. چیزی که نمیشه تحمل کرد پررو بازیه. اینه که اون اقلیت مایه دار بیان بزنن تو سر توی اکثریت بدبخت بیچاره و بهت فخر بفروشن. تو فیسبوک پیج درست کردن به اسم بچه پولدار های تهران / Rich Kids of Tehran. میری می بینی یه بچه بالا شهری توی مازراتیش عکس گرفته آپلود کرده و به ریش من و تو میخنده. می بینی دختر و پسر دارن توی پارتی میرقصن و اصلا کسی به اندازه پشگل هم واسه تو و مشکلاتت ارزش قائل نیست. می بینی پسر و دختر رفتن با ناجور ترین لباس ها تو بغل هم و توی استخر حیاط پشتیشون که اندازه کل خونه ی ماست و از "pool party" شون عکس گرفتن و گذاشتن اونجا و چقدر "happy" دارن به دوربین نگاه میکنن... 

و دردناک اینجاست که میدونی اون پول مال توئه! مال بابای بدبخت توئه که داره صبح تا شب جون میکنه و تا تو احساس کمبود نداشته باشی! مال فامیلاته که میری خونه شون با بد بختی یه مرغ میذارن جلوت که حفظ آبرو شه! مال توئه که یه ماشین از خودت نداری! چرا؟ چون بابای اون سمند رو داره بهت میده 40 میلیون! پراید رو میده 18 میلیون! همون پرایدی که با 3 میلیون تومن میخواست بفروشه به افغانستان و افغانستان به خاطر ایمنی پایین نخریدش! همون سمندی که 3 تا 5 میلیون به سوریه و جمهوری آذربایجان صادر میشه! بابا ما مشکلی نداریم که! من به شخصه مخلص تمام مردم افغانستان ، پاکستان ، عراق ، سوریه ، آذربایجان و مخصوصا فلسطین هستم و خوشحالم داریم جنس رو به قیمت حقیقی بهشون میدیم اما نامردا چرا از خودمون دزدی میکنید؟ اون بنز که زیر پای توی مفت خوره مال اون کشاورزیه که میوه رو سر مزرعه ازش میخری کیلویی 200 تومن و میاری تو بازار تجریش میفروشی کیلویی 4700 تومن!

تاریخ تکرار میشه. قرار نیست دقیقا به همین شکل باشه و همون افراد بیان. شما باید دیدتون رو عمیق کنید و مشخصه های مشترک رو بشناسید. اون موقع س که می بینید تا حالا بارها شمر و یزید و فرعون و از اون طرف امثال سلمان فارسی و بحریای راحب اومدن و رفتن و بازم میان. الانم شاهد ظهور مجدد قارون هستیم. (بحث از اینجا به بعد کاملا قرآنیه) قارونی که ثروتش رو خود خدا بهش داد ولی قارون خمس و زکاتشو پرداخت نکرد. قارون عشق تو چشم بودن داشت. میومد گنج هاشو بار شتر میکرد و کلید گنجهاشو میداد براش حمل کنن و از تو شهر رد میکرد و جیگر مردمشو آتیش میزد. آخرش هم به حضرت موسی تهمت زنا با زن فاحشه میزنه تا آبروشو ببره! این آیه در مورد قارون اومده : ان الله لا یحب الفرحین

این آیه یعنی چی؟ یعنی خدا آدمای شاد رو دوست نداره؟ نه دیگه! ترجمه های بد و بدون تفسیر از قرآن موجب سو برداشت میشه و هرکسی به راست شکم خودش هر تاویلی دوست داره میاره و آیاتی که خدا فرستاده به میل خودش تعبیر میکنه. این به این معنی نیست که خدا ادمای شاد رو دوست نداره یا اینکه خدا و اسلام با شاد بودن مشکل دارن! این آیه یعنی خدا آدمای الکی خوش رو دوست نداره. آدم الکی که خوش که مصداقش قارون و قارونی ها باشن یعنی چی؟ یعنی افرادی که به مشکلات مردم فکر نمیکنن و براشون مهم نیست و فقط الکی شادن. خوردن حق بقیه یا حداقل سوزوندن دل بقیه براشون اهمیتی نداره.

حالا میدونید فرق اینا با قارون چیه؟ قارون شرف داشت به اینا! قارون یه بنی اسرائیلی بود و ثروتش رو از طریق کندن از مصری ها بدست آورد. اونم اینطوری بود که میدونست قراره سر مصریا عذاب بیاد و رفت هرچی گندم تو مصر وجود داشت رو خرید. عذاب (ملخ) که اومد ، گندم های مصری ها رو از بین برد و مال بنی اسرائیلی ها سالم موند. قارون هم رفت برنامه رو با فرعون بست و گفت به ازای هر کاسه گندم ، یه کاسه طلا میخوام و این شد که پولدار شد. از غریبه دزدی کرده اصلا نوش جونش. این حروم لقمه ها دارن از خودمون دزدی میکنن آخه...

خدا به دادتون برسه روزی که باید جواب ریال به ریال حق مسلمون هایی رو خوردید جواب بدید. اون موقع جالب میشه! واقعا جالب میشه! زمانی که Pool party جای خودشو میده به Lava party واقعا دیدنیه!

شما ها رو نمیدونم ولی من اگه بمیرمم پول حروم وارد زندگیم نمیکنم. نه رشوه میدم نه رشوه میگیرم. نه سبیل کسی رو چرب میکنم نه لای پروندم شیرینی میذارم. پیامبر (ص) : رشوه دهنده و رشوه گیرنده هردو در آتش هستند. حالا یا نعوذ با الله پیامبر دروغگوئه یا در آتش هستند. پیامبر که قطعا دروغگو نیست پس قطعا در آتش هستن! اگه نتونم خونه بگیرم اگه نتونم ماشین بگیرم اگه معیار های مالی لازم رو برای ازدواج نداشته باشم ، فدای سرم. حاضرم تا آخر عمرم تنها بمونم و لحظه ای توی این ازدواج های ذلت بار نباشم. البته که مشکل مالی بهونه برای ازدواج نکردن نیست. امام صادق (ع) : هرکه به علت مشکل مالی ازدواج نکند ، به خداوند بد گمان است.

اما کسی هم نگفته حتما مجبوری با هر شرایطی ازدواج کنی. ازدواج کنم که تا خرخره برم زیر قرض و قسط و وام و دو سه شیفت کار کردن و آخرشم شرمنده زن و بچه بشم و غرغر بشنوم؟ نه مرسی!

تهوع عبارتیست عاجز از بیان آنچه بعد از دیدن این عکس ها ، از گلوی آدم بالا و پایین میرود...!




برچسب ها : بچه های پولدار تهران , پیج بچه های پولدار تهران , واکنش ها به پیج بچه های پولدار تهران , بچه های پولدار تهران از کجا پول آوردن؟ , عکس های لو رفته از پیج بچه های پولدار تهران , عکس های پارتی بچه های پولدار تهران , کافه جوان ,
دسته بندی : پروژه بیداری , کافه اجتماعی ,
بازدید
سلام

آقایون و خانوما من روم به دیوار! فعلا نتم قطعه که مزاحم نمیشم و الا من همیشه با شمام.

داشتم ایمیلم رو چک میکردم که یه ایمیل دیدم حاوی این تصاویر! کلا شرحی براشون ندارم و فقط میگم بخندین!نوش جونتون.فقط بگم این مال کشور ما با دین اسلام و قدمت6000ساله نیست.

من نمیدونم باید به اینا چی گفت ولی کم کم بهبود پیدا میکنن.ایشالا روز به روز زیباتر و میان جنسه تر!





               




خدا نگهدارتون




برچسب ها : این دو جنسه حساب میش یا یه جنسه؟ , داستان طنز , داستان , جوک ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,
بازدید
درود دوستان
من امروز اومدم یه نظرسنجی کوچولو بکنم.همه حاضرین؟...
خوب شروع میکنیم: از چه نوع سبک داستانی خوشتون میاد؟
1.جنایی                       2.طنز خانواده                              3.طنز دوستانه                            4.عشقی
داستان سریال باشه یا کوتاه؟
1.سریال                           2.کوتاه
دوستان لطفا نظر بدید که من رای بگیرم به نسبت رای براتون داستان بزارم.
پ.ن:یک پیام برای سندی دوست خوبم: دیگه سندی جان شما هم بیا یه نظر بده گهگاهی چرا انقد کوتاهی میکنی یک نظر هم به زور میدی اخه این چه وضعشه...این بود ارمان های امام...  واقعا که خجالت داره بیایی اینجا هرچی مطلب غمگین داری میایی این جا پیاده میکنی ولی میری اون ور چنان میگی و میخندی ملت میگن این یارو همیشه شاده 



بازدید
با سلام خدمت دوستای گلمون
میدونم خیلی بی معرفتی کردم و اصن بهتون سر نمیزنم. واقعا خجلم!
امروز اومدم یه آمارگیری کنم ببینم کدوم دوستامون هنوز بهمون سر میزنند.
لطفا تو قسمت نظرات اظهار وجود کنید که من ببینم هنوزم کسی پشتمون هست که من براش بنویسم. اونایی هم که نامحسوس مارو دنبال میکردن لطفا نظر بدن و خودشونو معرفی کنن! اسمای جیگول میگولم ندیدا! یجور بگید بشناسیمتون! مثلا نذارید گوجه، خیار، نون پنیر بامیه یا دوست قدیمی و جدید....با اسمی که از اول اومدید و میشناسیمتون نظر بدید.
ایشالله ازین به بعد بتونم بیشتر فعالیت کنم.
سندی که بیشتر مشغول وبلاگ خودشه....منم وقتی اون وبلاگ خودشو زد یکم سرد شدم. ولی امروز یاد گذشته هام افتادم. گذشته های خودمو این وبلاگو قبلیا.
بدبختی اینه که ما هر چقدرم بخوایم از گذشته هامون جدا بشیم بازم بیخ ریشمونه و یجورایی باهامون داره راه میاد. پس نباید ازش فرار کنیم. پس پیشنهاد میکنم ما هم باهاش راه بیایم.
دیگه عرضی نیست.
منتظر همتونم....حتی اون دوستی که مارو تو بلاگفا دنبال میکرد.
شب بخیرررررر
پ.ن: "نودت" عزیز اگه این پستو میخونی سریعتر یه ایمیل بهم بده...کارت دارم



دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام به همگی.
امیدوارم سال تحصیلی خوبی رو پیش رو داشته باشید و دوست های جدیدی پیدا کنید.
یادمه وقتی دبیرستان بودیم و هر روز میرفتیم مدرسه و با بچه های کلاس یه جورایی اخت شده بودیم ، معلم ها میگفتن زیاد به این دوستی و آینده ش دلخوش نباشین. چون وقتی میرین دانشگاه دیگه همدیگه رو نمی بینین و مسیر زندگیتون عوض میشه. ما طبق معمول میگفتیم زر میزنه بابا ما عمرا جدا نمیشیم و از این حرفا. ولی حالا که خودم به این سن رسیدم می بینم که حرفشون بیراه نبوده.

همیشه تفاوت بوده بین دوست قدیمی و دوست جدید. اصلا میزان صمیمیت رو با قدمت دوستی میسنجیدن تا اینکه به من ثابت شد لزوما هم اینطور نیست. الان ما خومون یه گروهیم که از قدیم با همیم و هم مدرسه ای و همسایه و غیره بودیم و هر چند شب یه بار دور هم جمع میشدیم. به خصوص من و منصور. هرشب و هر روز در ارتباط بودیم و هر حرفی داشتیم با هم میزدیم و از اتفاقات زندگی هم خبر داشتیم. مثلا هم خیلی صمیمی و مچ بودیم اما الان دو ساله که جریان عوض شده. جمع مون حتی جمع دو نفره ی ما ، به جای درد و دل و خنده و دوستی و احترام ، پر شده از توهین و مسخره کردن و تخریب شخصیت و حرفای نیش دار. دو سه ماه پیش هم همگی به این نتیجه رسیده بودیم که جمع مون داره خراب میشه و اول فکر کردیم به خاطر یکی از اعضاست ولی وقتی اونو هم کنار گذاشتیم و چند سری بیرون رفتیم باز هم همون آش و همون کاسه بود.

الان خیلی وقته دیگه مثل سابق خوش نمیگذره و این دوستی ها و بیرون رفتن ها حالت رو در وایسی و رفع تکلیف پیدا کرده. طرز فکرا عوض شده و مسیر های زندگی هر کدوممون راه جدایی رو در پیش گرفته. اما بازم معتقدم طرز فکر یا مسیر زندگی متفاوت اونقدر روی دوستی تاثیر نداره. اون چیزی که بین ما رو خراب کرده کمبود و در مواقعی نبود احترام به شخصیت ها و طرز فکر هاست. گروه ما جایی شده که برای اعتقاد و سلیقه ت فحش میخوری و مسخره میشی! بارها شده خواستم همه چیو بذارم کنار و بی خیال شم اما حرمت نون و نمک و مدت رفاقت بهم اجازه نداده. چند بار شد که سعی کردم تغییر رو از خودم شروع کنم و با رفتار درست به بقیه یاد بدم که باید چیکار کنن اما رفتار ها به قدری بد بود که خون من به جوش میومد و خودمم به رفتار اشتباه قبلیم برمیگشتم. 

اصلا رابطه ما خیلی جالب شده! جمع دو نفره یعنی غیبت از بقیه! جمع 3 نفره یعنی متحد شدن دو نفر و تخریب شخصیت و توهین به نفر سوم! جمع 4 نفره یعنی جدا شدن دو به دو و هرکی با بغل دستی خودش غیبت اون دوتا رو بکنه یا حرکت های منفی دیگه بزنه! جمع 5 نفره معمولا میشه اتحاد 3 نفر و تخریب اون دو نفر و جالبه که اون سه نفر متحد تو جمع خودشون یه دو نفر رو تشکیل دادن که نفر سوم رو میکوبه! وای به روزی که یه بنده خدایی تصمیم بگیره باهامون بیاد بیرون! اگه عضو جدید باشه دهنش سرویسه و اگه دوست یا فامیل یکی از اعضا باشه ، دهن اون عضو بدبخت سرویسه چون آبروش جلوی کسی که با خودش آورده میره.

کلا دوستی از یادمون رفته. نمیدونم دنبال چی ایم؟ دنبال اثبات برتریمون به همدیگه؟ دنبال اینکه بگیم کدوممون شاخ تره؟ کی بیشتر میفهمه؟ آقا شما برتر! شما شاخ! شما فهمیده! فقط هم اعتقادات شما درسته و من دائم چرت و پرت میگم! باشه! بکشید بیرون از ما! دیگه خوش نمیگذره. حتی جمع های دو نفره مون. یا خودتون درستش کنید یا تعطیل شه برای اعصاب همه بهتره.

والا! جمعه با یکی از دوستام پاشدیم رفتیم بیرون و حدود 7 ساعت با هم بودیم. ناهار خوردیم بستنی خوردیم کلی پیاده روی کردیم و حرف زدیم و خندیدیم بدون اینکه لحظه ای یکیمون از حرف دیگری ناراحت شه یا بهش بر بخوره یا به اعتقادش توهین شه. اما با این جمع 2 ساعت میریم بیرون از اولش دعواس! سر همه چی! کجا بریم؟ کی ماشین بیاره؟ چی بخوریم؟ اصلا چیزی بخوریم؟ سینما چه فیلمی ببینیم؟ بعد جالبه هرکی هم یه نظر میده که مثلا نظرش جالب نیست یا مناسب اون موقعیت نیست ، به جای مخالفت کردن منتطقی ، فحش و دری وری میشنوه! یه بار نشده یه کار بخوایم بکنیم یه نفرمون بامبول در نیاره. به نظر خودتون جمعش کنیم بهتر نیست؟ 

من آدمی ام که شخصیتم برام مهمه ، عقایدم مهمن ، سلیقه م برام خیلی ارزش داره. حالا چه درسته چه غلط به خودم مربوطه و گه خوریش به کسی نیومده. حالا شما بگو سندی بی جنبه س یا هرچی دیگه. من همینم که هستم و نیازی هم نمی بینم که تغییر کنم. هرکی مشکلی داره و میخواد درباره من اظهار نظر کنه خوش اومده. اگه قراره افراد با هم دوست باشن باید همدیگه رو همونجوری که هستن بپذیرن وگرنه به درد نمیخوره. اگر توی همدیگه مشکلی می بینیم به جای مسخره بازی و سوژه کردنش بهتر نیست بشینیم عین دو تا آدم منطقی حرف بزنیم؟ به جای توهین و تخریب شخصیت؟ آدم دو ساعت با دوستاش میره بیرون خوش بگذرونه و از فضای کسل و یکنواخت داخل خونه بیاد بیرون اما رفیق خودش براش جنگ اعصابی درست میکنه که آرزو میکنه هرگز پاشو اون خراب شده نذاشته بود.

نمیگم رفاقث تعطیل ، نمیگم دیگه بیرون رفتن تعطیل ، بیرونم شاید بریم در آینده ولی من یکی دیگه بهم حال نمیده...

وقتی تو خودتی ، وقتی حالت خرابه ، وقتی دلت گرفته ، وقتی خودت نیستی ، وقتی حواست همش پرته ، یه دوست خوب سعی میکنه از اون فضا درت بیاره ، یه دوست بهتر خودش میاد تو اون فضا ببینه چته آخه؟ حتی اگه نتونه مشکلتو حل کنه پا به پای خودت دپرس میشه و دلش میگیره و یه دوست احمق ازت سوژه پیدا میکنه و تو جمع مسخره ت میکنه.

از من نکن خدافظی!


--------------------------------------------------------------------------------

بیشتر بخوانید در : سایت رسمی سندمن -- WWW.SANDMAN.IR



برچسب ها : سندمن , و دیگر هیچ ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام خدمت همه دوستان

اخیرا موجی در شبکه های اجتماعی به خصوص فیسبوک راه افتاده که دارن برای امام خمینی جوک میسازن و ایشون رو مسخره میکنن. من میدونستم همچین روزی قراره بیاد. شما دقت کنید که از کی بود جریان جوک ساختن برای آقای رفسنجانی شروع شد؟ یا برای احمدی نژاد؟ بعد شروع شد مسخره کردن شخصیت های دیگه مثل آیت ا... جنتی و دکتر شریعتی.
موج دکتر شریعتی خیلی قوی بود. اگه دقت کنید هرچی شخصیت ها بزرگتر باشن دشمن روشون قوی تر کار میکنه. مردم ایران هم یه سریشون از روی عمد و خیلی هاشون از روی جهل به این جریان دامن میزنن.

البته این جوک ساختن برای دکتر شریعتی سبب خیر شد چون من و امثال من بلند شدیم رفتیم کتاباشو خوندیم ببینیم این دکتر شریعتی کی بوده که دارن براش جوک میسازن. کتاب هاشو خریدم و خوندم و وقتی با اندیشه هاش آشنا شدم اصلا یه آدم دیگه شدم. بعد شروع کردن برای لقمان حکیم و اون جمله ی ادب از که آموختیش جوک ساختن و اخیرا هم جوکاشون خیلی افتضاح شده بود. از اون طرف هم اون مردک اومد یه جوالدوز به مسلمون ها زد تا به سوزن راضی بشن. بله همون حروم زاده ای رو میگم که برای امام هادی آهنگ خوند. پشت بندش شروع کردن به مسخره کردن پیامبر ها. از یوسف و زلیخا بگیر تا صبر ایوب و عصای موسی و غیره.

من همون موقع گفتم ببینید این جریان کی به امام خمینی میرسه و بعدش به معصومین. حدسم هم درست بود و اول امام خمینی رو زدن و اخیرا هم چند جا شروع کردن به جوک ساختن برای امام باقر (ع).

خوب ببینید اینا دارن از عدم شناخت من و توی ایرانی سو استفاده میکنن و همچنین علاقه ی ما به طنز. طنز بهترین راهه برای شکستن قبه یک شخصیت بزرگ. حالا چه خوب باشه چه بد. مثلا شخصیت اسپارتاکوس برای یونانی ها مقدسه. شما اول کاری بیاید بهش فحش بدید زنده نمیذارنتون. راهش اینه که بیاید قاطی مردمش بشید و کم کم درباره اسپارتاکوس جوک بسازید. بعد از مدتی که مردم رو از نظر احساسی خنثی کردین ، دیگه فحش هم بدین کسی کاری باهاتون نداره و چه بسی عده ای باهاتون همراهی هم بکنن. 

قضیه امام خمینی هم همینه. جوونای نسل الان هیچ اطلاعی از طرز فکر و روش زندگی ایشون ندارن و فکر میکنن امثال من که امام خمینی رو دوست داریم تو مغزمون چرت و پرت پر شده! کاش انقدر بفهمن که اگه همون امام نبود هنوز باید زیر سلطه آمریکا بودیم. هنوز آمریکا و انگلیس تو کشورمون حق کاپیتولاسیون (مصونیت قضایی) داشتن و میومدن تو این کشور آدم میکشتن و به زن ها و دخترامون تجاوز میکردن و ما هم هیچ غلطی نمیتونستیم بکنیم. اونایی که میان از زمان شاه تعریف میکنن در حالی که خودشون هنوز جوجه ان و باباهاشون به زور اون زمانو یادشونه ، میدونن اون موقع سرباز های آمریکایی که در ایران حضور داشتن اضافه حقوق میگرفتن به عنوان حق توحش؟ یعنی ایرانی ها وحشی ان و چون اون سربازا دارن بین یه مشت وحشی خدمت میکنن و جونشون در خطره باید پول بیشتری دریافت کنن! میدونن که یکی از فرماندهان انگلیسی که تو تهران بود به خاطر اینکه سگش گم شده بود و داشت دنبالش میگشت تو تهران آدم کشت؟ جون من و تو به اندازه سگشون براشون ارزش نداره.

ماهواره ها نقش مهمی تو خراب کردن ذهن جوونا دارن. اول اومدن جاهایی مثل بی بی سی فارسی و صدای آمریکا رو درست کردن که مستقیم فحش میداد ولی دیدن مردم به حرفشون گوش نمیکنن. بعدش شبکه هایی مثل من و تو رو درست کردن که اول اومدن بین مردم اعتماد سازی کردن بعدش در قالب طنز و غیره هر خزعبلاتی مد نظرشون بود رو تو ذهن این مردم فرو کردن.

شماهایی که ایرانی هستید و پیامبر در موردتون گفته اگر علم در ثریا باشد مردمانی از سرزمین فارس به آن دست خواهند یافت ، برید یکم تحقیق کنید از جاهای منصف. از جاهایی که بدون قصد و غرض اطلاعات میدن. الکی بازی نخورید تو این جریان ها. اونی که جوک درست میکنه به خدا عاشق چشم و ابروی شما نیست و دلش نمیخواد لبخند رو لب شما ببینه. اون اگه دستش برسه چنان همه مونو تیکه تیکه میکنه که داعش جلوش لنگ میندازه.

اونایی که از جنگ با عراق شاکی ان و میگن خمینی جوون های مملکت رو به فنا داد میدونن همین که الان زنده ان و تو امنیت به سر می برن و به خواهر و مادرشون تجاوز نشده و الان هرکدوم یه خواهر و برادر عراقی ندارن مدیون امام خمینی ان؟

ممکنه من به خاطر این پستم فحش بخورم ، طرد بشم ، توهین بشنوم و انواع انگ ها بهم بچسبه. خیالی نیست. افتخار میکنم به خاطر اعتقادی که بهش ایمان قلبی دارم فحش بخورم ، کتک بخورم و حتی کشته بشم. پیامبر (ص) میگه : حب الوطن من الایمان. یعنی عشق به وطن نشانه ایمان است. اگه مسلمون هم نیستید حداقل ایرانی باشید. امام خمینی شخصیت بزرگ وطن مونه که ایران رو تو جهان به نام خمینی میشناسن. برید بشناسیدش و بدونین چه کارهایی برای کشورمون کرده. حرف های کورکورانه و تقلید طوطی وار از ماهواره ها پشیزی نمی ارزه. منو هم کسی چرت و پرت تو مخم نکرده. خودم تحقیق کردم و به این چیزا رسیدم و به خاطر همین هم تحت هیچ شرایطی نظرم عوض نمیشه. 

موفق باشید

--------------------------------------------------------------------------------

بیشتر بخوانید در : سایت رسمی سندمن -- WWW.SANDMAN.IR



برچسب ها : صفات بارز امام , جوک ساختن برای امام خمینی , جوک های صفات بارز امام , جوک و اس ام اس امام خمینی , صفات بارز امام جدید , کافه جوان ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,
سلام خدمت دوستان گلم
من تو این چند روزی که نبودم،در شهر مشهد تشریف داشتم.
یه جاهایی خوب بود،یه جاهایی بد و من در این چند روز به یک سری چیز های عجیب رسیدم.
1-ایا میدانستید اب موج های ابی را سالی یک بار تعویض میکنند و در اخر روز وقتی همه رفتند به ان اب کلر  می زنند و فردای همان روز اب را به داخل میفرستند و همین الان شما میتوانید فرض کنید: یک عرب  به داخل ان ابها برود و هر کار کثیفی با ان بکند و  یک مرد بسیار بسیار متمدن در حال شوخی کردن با دوستش به او اب دهد و ان انسان متمدن از ان اب بخورد و همچنین من بگم که بخاطر کلر زیاد چشماتون به شدت اونجا میسوزه و البته این نکته حایز اهمیت است؛ که سقوط ازادش خیلی خوبه ولی خواهشا مسؤلان رسیدگی کنند.
2-ارامگاه فردوسی بزرگ،کسی که زبان پارسی در حال انقراض رو زنده کرد،باید بهتر بشه ولی بدتر شده و این خودش شامل دو نکته میشه که الان بنده خدمت شما دوستان عرض مینمایم:
(1)-اول میریم سر مسأله جا،من وقتی عکسهای قدیمی ارامگاه فردوسی رو دیدم فهمیدم از در ورودی یک ابشار بزرگ داشته که الان ازش کندن.خیر سرشون اومدن درستش کنن،کردنش حوضچه اخه این چه وضعشه.بعد من اونجا شنیدم که قبلا بسیار سرسبز تر از این حرفها بوده اما حالا کم شده.
(2)-مسأله بعدی راجع به قیمت کتابهاست،وقتی وارد بخش زیر زمینی ارامگاه میشید یک کتابفروشی میبینید که ادمو به سمت خودش جذب میکنه وقتی میری توش پر کتاب های شاهنامه .یک کتاب شاهنامه منو جذب کرد رفتم دستم رو گذاشتم روش از شخص فروشنده پرسیدم:این چند؟
شخص فروشنده:100 با تخفیف 93 
من:
فردوسی در قبر:
پدر گرامی:
برادر عزیز:
بقیه ی مشتریان:
منم گفتم:این پاسخه تو داری به من میدی؟
شخص شخیص فروشنده:خریدار نیستی از مغازه برو بیرون.
یعنی قیمت کتاب با تخفیفت تو حلق سندی.
و رفتم بیرون.خلاصه مسؤلان به این قسمت هم رسیدگی کنند.
3-رفتم پیتزا فروشی معروف مشهد یعنی پیتزا کندز (که مطمینم سندی جان خورده و توصیفش رو میسپارم به ایشون چون به هر حال هر چی بگی سندی خورده و خوب بلده مقایسه کنه) از  دماغم خون اومده یعنی یک سطل اشغال نباشه اونجا.وقتی هم رفتم تو دستشویی دیدم توی سطل خالیه؛سرشو برگردوندن روش مردم تو سرش دستمال بریزن و خواهشا مسؤلان به این قسمت هم یک سری بزنند.
ولی در کل با همه بدیها و خوبیهاش خوش گذشت و به شما هم توصیه میکنم که حتما برین و البته اینقدر مجذوب خوبیها و بدیهاش نشین که امام گرامی،یعنی امام رضا(ع) رو فراموش کنید.



برچسب ها : مشهد , سفر به مشهد , جاهای مشهد , امام رضا ,
دسته بندی : کافه طنز ,
سلام!

میخوام به بررسی شرایط این روزهای تیم محبوبم یعنی منچستر یونایتد بپردازم و ببینیم چی شده که تیم به این روز افتاده

همه چیز از خدافظی کردن فرگوسن شروع شد. آخه مرد مومن (یا حالا کافر!) مگه من نگفتم از من نکن خدافظی؟ الان چند ساله من ته پستام میگم از من نکن خدافظی؟ چرا یه درصد احتمال نمیدی شاید یکی از مخاطبام تو باشی؟ خوب مارو کاشتی رفتی ، تنها گذاشتی رفتی!

سرالکس تیم قهرمان رو تحویل مربی ای داد که خودش انتخاب کرده بود یعنی دیوید مویس. اما اون تیم قهرمان یه چیز کم داشت و اونم مربی قهرمانش بود که بلد بود از اون بازیکنا چطوری بازی بگیره! برای مثال آنتونیو والنسیا زیر دست فرگوسن عالی بازی میکرد و این دو سال اخیر فقط منو یاد غلامرضا رضایی میندازه زمانی که تو پرسپولیس بود! فقط توپو میگیره میدوه و تا تو اوت نفرسته ول کن نیست. نه یه سانتر میکنه نه یه حرکت مفید!

دیوید مویس بنده خدا اومد خونه تکونی کنه و بازیکنای مد نظر خودشو بیاره که مسئولای تیم باهاش همکاری نکردن. شاید به همون دلیل بود که تیم قهرمان رو تحویل گرفته بود. اومدن فقط فلینی رو براش گرفتن که با اینکه دوسش دارم اما تو ترکیب یونایتد نتونست خودشو نشون بده. مصدومیت های ناجوری هم که گریبان گیر تیم شده بود از جمله مصدومیت آقا رابین باعث شد فصل رو با رتبه ی 7 تموم کنیم و برای اولین بار از نمیدونم حدود 50 سال پیش تو لیگ قهرمانان نباشیم. مسئولین هم اومدن مویس بنده خدا رو اخراج کردن و لوئیس فن خال که مربی کار بلد و امتحان پس داده ای بود رو آوردن تا هم تیم رو ردیف کنه هم به مربی آینده یعنی رایان گیگز تجربه انتقال بده. 

فن خال هم اومد سر صبر به همه بازیکنا فرصت بازی داد و وقتی همه رو امتحان کرد 19 تا بازیکن رو انداخت بیرون و 7 تا بازیکن خرید که کسی هم شک نکنه! اگر مصدومیت ها دست از سر منچستر وردارن امسال به جرات میتونم بگم یکی از سه خط حمله برتر دنیا مال ماست! 7- دی ماریا + 8 - ماتا + 9 - فالکائو + 10 - رونی + 11 - عدنان و البته 20 - آقا رابین فن پرسی که به شخصه عاشقشم.


 خرید ها عالی بودن ولی مشکل اینجاس که هنوز به جای فردیناند و ویدیچ نتونستیم کسی رو بیاریم که خیالمون از ته زمین راحت باشه. 


الان بعضی وقتا که با ریو حرف میزنم تو فیسبوک بهش میگم مگه من نگفتم از من نکن خدافظی؟ اونم شرمنده میشه و سرشو میندازه پایین. انصافا بازیکنای ما خیلی حاکی و با مرام ان. شما با هر فوتبالیستی توی فیسبوک حرف بزنید تحویلتون نمیگیرن و به قولی ادای مردم تنگ رو در میارن اما من تو زمان برگازاری جام جهانی به طور مستقیم با رابین حرف زدم و خیلی خوشم اومد ازش. همون بازی بود که محروم بود و از سکو ها کارو رو دنبال میکرد! دیدم با گوشی اومده فیسبوک منم رفتم یه سلامی عرض کردم و یه ربعی حرف زدیم. خیلی پسر خوبیه آقا رابین :)

در پایان این قسمت حال کردم یه پوستر از آقا رابین براتون بذارم که حال کنید! از من نکن خدافظی!


--------------------------------------------------------------------------------

بیشتر بخوانید در : سایت رسمی سندمن -- WWW.SANDMAN.IR



برچسب ها : سندمن , سندمن و رابین فن پرسی , تحلیل های سندمن , سایت رسمی سندمن , sandman ,
دسته بندی : کافه فوتبال ,
بازدید
نمیدونم چجوری شده ها
شاید به خاطر اینه...
شاید هم به خاطر اونه...
ولی دارم سایت خودمو تند و تند آپدیت میکنم اما برای کافه که میخوام بنویسم قلمم خشک میشه
آخه چرا؟
مشکلت چیه با ما؟
چرا بدی؟
وای بد شده با من چون از حد و مرز رد شده کارم
یه چیزایی میگه که انگار جنگ شده واقعا
چرا بدی؟ چرا بدی؟ چرا بدی؟

(سندمن در حال تدارک جنگ)

--------------------------------------------------------------------------------

بیشتر بخوانید در : سایت رسمی سندمن -- WWW.SANDMAN.IR



برچسب ها : سندمن , سایت رسمی سندمن , sandman.ir , www.sandman.ir , sandman , کافه جوان , سندمن و عمو سهراب ,
دسته بندی : خارج از کافه ,
انگار همین چند روز پیش بود …زمانى که تصمیم گرفت بره به غزه...اون پیش خودش اینجورى میگفت:

 من الان دیگه نه خوانواده اى دارم ،نه کسى که نگرانم باشه …پس با خیال راحت میتونم برم. اونجا حداقل میتونم کمک کنم ،اونا الان نیاز به کمک دارن! بعد از سه روز فکر کردن به این نتیجه رسید و فرداى اون روز رفت دنبال کارهاش...

یک هفته بعد اون داشت در کنار برادراى مسلمونش که جونشونو کف دستشون گرفته بودن تا از کشورشون محافظت کنن میجنگید. الان حال بهترى داشت …حس میکرد یه بارى از رو دوشش برداشته شده. در طول جنگ یبار مجروح شد که البته چیز زیادى نبود فقط یه تیر به کتفش خورده بود.ولى بازم بعد از چند روز استراحت دوباره شروع کرد …یه نفر اونجا بود که از این مرد خیلى خوشش اومده بود ،از این روحیه قوى! یه روز وقتى که چند دقیقه فرصت کردن تا استراحت کنن رفت کنارش:

-سلام. من مجید هستم! حس کردم یه هم وطن پیدا کردم اینجا اینطور نیست ؟
-سلام. اسم منم احمده. درست فکر کردى! منم مثل خودت ایرانیم.
-چى شد که از اینجا سر در اوردى ؟میون این آتیش بازى ؟
-خب …داستانش مفصله ،اینجورى بگم که من چند سال پیش خانوادمو تو یه حادثه از دست دادم …چند وقتى تو فکرم بود به اینجا بیام. چون من کسى رو ندارم که نگرانم باشه و از طرفى وظیفه خودم میدونستم …این شد که الان اینجام. تو چى ؟

-من تک فرزند خانوادم ،اولش پدرم نمیخواست من به اینجا بیام ،ولى من دوست داشتم که بیام! هرروز که از تلویزیون اون صحنه هاى دردآورو میدیم مصمم تر میشدم و الان اینجام!
-از کى اومدى غزه ؟
-یک ماهى میشه که اینجام!
-اوضاع چجوریه؟
ناگهان یه صدای رگبار تیر اومد و مجید درحالی که میرفت ببینه چه خبره جواب داد:

-اونا سعى میکنن مردم غزه رو با بمب و موشک بترسونن و فرارى بدن! نمیدونن که دعاى صدها هزار نفر پشت اوناس! علاوه بر اون مقاومت تقریبا از پس اونا برمیاد! گاهى جورى غافلگیرشون میکنه که شوکه میشن....اینجورى بود که احمد و مجید باهم آشنا شدن.. 

دو ماه از آشنایى احمد و مجید میگذره …دیروز اعلام کردن که جنگ تموم شده. حس و حال اون لحظات قابل وصف نبود اصلا!یه نوع شادى خاص!خاص چون اونا هم ناراحت بودن هم خوشحال! ناراحت از اینکه عزیزانشون در کنارشون نیستن تا این پیروزى رو باهم جشن بگیرن ،و خوشحال از این پایان پر افتخار! اونا تا لحظه آخر شجاعانه جنگیدن!ولى تسلیم ظلم نشدن!

حالا احمد توى اتوبوس نشسته و داره به وطنش برمیگرده …ولى تنها…قیافش با وقتى که میرفت غزه خیلى فرق کرده!به سختى میشه شناختش!انگار غم عجیبى تو نگاهشه!غم از دست دادن کسى که مثل برادرش بود!دوستش مجید دیگه همراهش نیست…بله! اون شهید شده!اونا یه پسر بچه رو هدف قرار گرفته بودن ،مجید جون خودشو داد تا اون بچه سالم بمونه ولى بعد از مجید پسر بچه هم شهید شد…اون موقع احمد کنارش بود ،به زحمت کشیدنش کنار.مجید فقط یه جمله به احمد گفت:
هرچندتا از اون بى ناموسا رو که میتونى …نتونست جملشو تموم کنه! ولى احمد فهمید چى میخواست بگه! باورش نمیشد که مجید رفته!اونا صبح دوتایى باهم از خونه اومدن بیرون!مگه میشه؟تو اون مدت اونا مث دوتا برادر شده بودن!! ولى اون تحمل میکرد چون میدونست فقط اون نیست که الان ناراحته!احمد یه چیز دیگه رو هم خوب میدونست:

اینکه شاید مدتى بعد دوباره جنگ شروع بشه ولى به خواست خدا پیروزى نهایى نزدیکه و رژیم اشغالگر صهیونیست هیچ شانسى تو این جنگ نداره! 

پیروزی غزه

تا بعد…خدانگهدارتون





برچسب ها : مقاومت پیروز شد... , پیروزی خون بر شمشیر مبارک , نصرومن الله وفتح قریب , غزه با منطق مقاومت پیروز ش , نوش جوووووونشووووون باشه!! ,
دسته بندی : کافه داستان ,
آخرین مطالب
» عید غدیر ( دوشنبه 21 مهر 1393 )
» تفاوت واکنش غشر غنی و فقیر نسبت به تبلیغات فرش فرهی ( پنجشنبه 17 مهر 1393 )
» دوران خوش کودکی--شماره یک ( چهارشنبه 16 مهر 1393 )
» بچه پولدار های تهران! ( سه شنبه 15 مهر 1393 )
» شوهر ملوس! ( دوشنبه 14 مهر 1393 )
» نظر سننجی ( دوشنبه 14 مهر 1393 )
» چند نفریم؟ ( جمعه 11 مهر 1393 )
» مرگ تدریجی دوستی ( دوشنبه 31 شهریور 1393 )
» صفات بارز امام! ( یکشنبه 16 شهریور 1393 )
» سفر ما به مشهد ( جمعه 14 شهریور 1393 )
» این روزهای منچستر یونایتد ( سه شنبه 11 شهریور 1393 )
» چرا بدی؟ ( پنجشنبه 6 شهریور 1393 )
» پیروزی غزه مبارک.... ( پنجشنبه 6 شهریور 1393 )
» جایگاه ویژه شبکه های اجتماعی و اینترنت و گوشی در بنیان خانواده!! ( شنبه 1 شهریور 1393 )
» The Universe - Part 1 ( پنجشنبه 30 مرداد 1393 )
» بسی رنج بردیم در این فیلمِ خز ( شنبه 25 مرداد 1393 )
» فریاد سندمن جواب داد! ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
» نقطه پشت نقطه ( پنجشنبه 23 مرداد 1393 )
» مسخرس... ( چهارشنبه 22 مرداد 1393 )
» داستان اورجینال تایتانیک (اون فیلم فیک بود!) ( چهارشنبه 22 مرداد 1393 )
» ماجرای من و خانوم کپسولی!! ( سه شنبه 14 مرداد 1393 )
» بازگشتی پر افتخار ( دوشنبه 13 مرداد 1393 )
» اگه پیشم بودی... (18+) ( شنبه 11 مرداد 1393 )
» mythe کیست؟ ( شنبه 11 مرداد 1393 )
» تی شرت قرمزی ( چهارشنبه 8 مرداد 1393 )
» عید شما مبارک ( دوشنبه 6 مرداد 1393 )
» عکس لو رفته از یک دختر ایرانی ( شنبه 4 مرداد 1393 )
» فامیل دور ( چهارشنبه 1 مرداد 1393 )
» خانواده شهید غزه ای ( سه شنبه 31 تیر 1393 )
» شهر تاریک... ( دوشنبه 30 تیر 1393 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:57)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت